X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club


همسفر

پارت دهم



دونگهه را بیشتر در آغوشش کشید و سعی کرد با زمزمه هایی در گوشش او را آرام کند:

-هائه چیزی نیست..دیدی که بردنش بیمارستان,انقدر بی تابی نکن ماهم الان میریسیم,مگه نمیگفتی هیونگت قویه پس چیزیش نمیشه نگران باش..هیششش....

با دستش موهای درهم دونگهه را نوازش میکرد و دلداریش میداد.صدای هق هق های هائه ضعیف تر شده بود و گهگاهی فین فینی میکرد.

نمیدانست چرا متوجه نشده بود.قدری درگیر کیوهیون شده بود که دونگهه را فراموش کرده بود.کسی که الان باید بیمارستان میبود او بود,نه کس دیگری,او بود که باید از دونگهه اش مواظبت میکرد.چطور غافل شده بود؟لحظه ای  از فکر گذشته تنش لرزید.باید گذشته اش را فراموش میکرد اما نمیشد.با توقف ماشین نفسی کشید و هائه را به آرامی صدا زد:

-دونگهه,بیداری؟رسیدیم..پاشو

 

نگاهش که به چشمان سرخ و پف کرده ی دونگهه افتاد ، دلش ریش شد.چقدر غم و ناراحتی در چشمانش جا میشد؟این قیافه غم زده نفسش را میگرفت.دستش نوازش گر به صورتش کشید:

-اینطور نباش هائه,باعث میشی تمام غمای عالم رو,روی قلبم حس کنم,ناراحتیت خیلی ناراحتم میکنه لطفا حواست به منم باشه

با دست دیگرش سر هائه را جلوتر کشید و پیشانیش را به پیشانی اوفشرد:

-باید ازت معذرت بخوام جای هیونگت الان بیمارستان نیستم,که این من بودم باید ازت محافظت میکردم,که مراقبت میبودم و ازت معذرت میخوام که چشمای قشنگت پر غصه اس,من واقعا تو دفاع از افرادی که دوسشون دارم ضعیفم,معذرت میخوام

اشکی که از گوشه ی چشم هائه پایین افتاد رو با نوک انگشتش پاک کرد.

-تقصیر من بود هیوک!من همیشه متوجه خطرات اطرافم نیستم و بقیه برای محافظت از من آسیب میبینن اگه من نبودم هیونگم الان توی این وضعیت نبود اگه من بیشتر توجه میکردم و اون رو سمت خودم میکشیدم اینطور نمیشد

فشار دستانش را روی گونه های دونگهه بیشتر کرد و فاصله ی بین لب هایشان را بست.قلب هردو به این آرامش وجود هم نیاز داشت.اشک های دونگهه را روی گونه های خودش حس میکرد

او را بیشتر به خودش فشرد و بیشتر لب هایش را داخل دهانش مکید.متوجه نشد کی هم پای دونگهه شروع به اشک ریختن کرده بود که حالا دونگهه با نگرانی اشک هایش را پاک میکرد.

لبخند شیرینی به نگرانی دونگهه زد و او را محکمتر به خودش فشرد.چقدر وجود این موجود برایش حیاتی و زندگی بخش شده بود

-هیچی تقصیر تو نیست,بی تقصیر ترین آدم دنیایی هائه,اینکه بقیه هم میخوان ازت محافظت کنن تقصیر تو نیست,تقصیر قلبشونه که تو رو دوست داره و براشون مهمی

دونگهه سرش را جایی بین گردن و شانه هیوک فرو کرد و زمزمه کرد:

-ممنونم هیوکی!ممنونم..خیلی دوست دارم,خوشحالم که پیشمی,خوشحالم که کنارمی,که مال منی شاید تا الان نگفتم اما واقا خوشحالم که اون پسر الان نیست و تو مال منی!

-هائه

-هیوکی من بد نیستم,ولی رو چیزایی که دارم حساسم..و تو مال منی!

با حرص چندین بار دست هایش را به هم فشرد و سعی کرد خون های رویش را بشورد اما موفق نمیشد.درجه شیر آب را بیشتر باز کرد و مقداری بیشتر مایع روی دست هایش ریخت.

خون خشک شده همراه آب شسته میشد و داخل سینک محو میشد.با دیدن خون حالش بد شده بود.دست هایش را به سینک تکیه داد و سرش را پایین انداخت و آهی کشید.هنوز قیافه بیهوش سونگجین جلوی چشمانش بود.پاهایش شل شد و روی زمین نشست.هنوزم قلبش بی وقفه میزد و دهانش خشک بود.

چطور با ترس خودش را به سونگجین رسانده بود برای خودش هم عجیب بود.الان که فکر میکرد متوجه حال عجیبش میشد.او را به سونگمینش شباهت داده بود؟؟ چرا؟؟هرچند جوابش روشن و جلوی چشمانش بود اما نمیخواست ببیند یا بداند.شاید هم می ترسید انقدر واضح قبول کند ارزش این پسر برایش قدر ارزش سونگمین بود.

از جایش بلند شد و به دستگیره در چنگ زد.لای در را کمی باز کرده بود که متوجه دکتر شد.باصدای نسبتا بلند و خشداری دکتر را صدا زد:

-دکتر...ببخشید...دکتر!

دکتر تخته ی آهنی دستش را بست و نگاهش را به او داد.این پسر جوان با رنگ پریده اش هنوزنگران همراهش بود.

-گفتم که نگرانش نباشین,با اینکه پاش آسیب دیده و باید گچ گرفته بشه اما بخوبی از سرش محافظت کرده.الان میارنش بخش..عملش موفقیت امیز بود

با دیدن وا رفتن پسر جوان سریع کمرش را گرفت و روی صندلی نشاند

-اتاق..عمل؟

-ارومتر پسر جون,هول کردن نداره که,متوجه خونریزی داخلی پاش شدم,پلاتین کار گذاشته توی زانوش جابه جا شده بود,بافت هاش اسیب دیده بود,یه جراحی سرپایی بود که پلاتین رو سرجاش گذاشتم همین

نگاهی به دکتر انداخت.چه راحت در مورد وضعیت سونگجین حرف میزد.

-میخوام ببینمش

-الان میارنش,میتونی تو اتاق 13 منتظرش باشی

با کمک دیوار بلند شد و خودش را به اتاق 13 رساند.به زحمت در را باز کرد و روی اولین مبل نزدیک در نشست.فشارش افتاده بود.چشمانش را بست تا آمدن سونگجین کمی استراحت کند.

"داشت با سوجین صحبت میکرد.در حیاط مدرسه منتظر بود تا هیوکی بیاید و باهم به خانه بروند.زیاد از سوجین خوشش نمی امد اما در رودربایستی گیر کرده بود.با بی حوصلگی بخاطر حرف های پشت سرهم سوجین سر تکان میداد و در دل دعادعا میکرد هیوکی زودتر بیاید.

با کشیده شدن کیفش سمت عقب برگشت

-هیوکی!!

با دیدن پسربچه قد بلندی که با چشمان شیطنت آمیزش به او خیره شده بود,لبخند بزرگتری زد:-کیوهیون هیونگ!

-هی لی سوجین میبینی دوست نداره باهات حرف بزنه پس انقدر اذیتش نکن

سوجین درحالی که لبانش را از عصبانیت روی هم میفشرد اخمی کرد:این قسمت مدرسه چه غلطی میکنی چوکیوهیون؟نباید تو قسمت سال بالایی ها باشی؟؟

-میگن دخترا خیلی فضولن..نمیفهمیدم چی میگن..الان متوجه شدم ,مواظب حرف زدنت باش برای یه خانوم خوب نیس, هی خرگوش باهام بیا میرسونمت

سونگمین درحالی که لبخندش پهن تر میشد سرش را به علامت تایید چند باری محکم بالا و پایین کرد و دستی کوتاه برای سوجین تکان داد.درحالی که قدم هایش را جوری برمیداشت که به کوهیون برسد,انگشتان تپلش را به انگشتان کیوهیون قفل کرد:

-کیوهیون هیونگ...چرا منو خرگوش صدا میزنی؟تو هم فکر میکنی چون صورتی دوس دارم خرگوشم؟هیوکی همیشه منو دعوا میکنه چون رنگ دخترونه ایه

کیوهیون در سکوت به قدمزدنش ادامه میداد.انگار حرفی نداشت

-اوه نگفتی چرا دنبالم اومدی,پس هیوکی کوجاس؟؟راستی چرا داریم اینوری میریم؟؟خونه اونوری نیس؟

کمی سرش را کج کرد و لبانش را جلو داد.کیوهیون جوابش را نمیداد.چرا؟ کیفش را که بالا و پایین میرفت را بازکرد و دو سیب سبز کوچک بیرون کشید و یکی را سمت کیوهیون گرفت:-خوشمزس..بخورش!

در کمال تعجبش کیوهیون سیب را گرفت و گاز بزرگی به سیب زد و مشغول خوردنش شد.خودش هم سرخوشانه گازهای کوچکی به سیبش میزد.کمی از مسیر را که گرفتند,جلوی پارکی,کیوهیون ایستاد و کیف مین را از پشتش برداشت و  دستش را گرفت

-اومدیم یکم بازی کنیم ,هیوکجه امروز تا شب کلاس داره و ازم خواست دنبالت بیام تنها نباشی

-اوه...ممنونم,پس میشه بریم اردکا رو ببینم؟

-باشه خرگوشک!بریم

-نمیگی چرا بهم میگی خرگوش؟؟

-فکر کن به دلیل هیوکجه بهت بگم,ناراحت میشی؟

نفهمید قیافه اش چجوری شد که کیوهیون را به خنده ی بلندی انداخت:

-خیلی خب,به اون دلیل نیست بخاطر دندونای خرگوشیت و اون چشمای مشکی درشتته,مثل یه بچه خرگوشی

-نخند..حداقل دلیلت منطقی تره,اردکااا کجان پس؟

با عجله سمت میله های دریاچه دویده بود و تقریبا از میله ها اویزان بود.پاهایش را روی میله های پایین تر گذاشته بود و سعی میکرد با دقت بیشتری دریاچه را ببیند. نگاهش دنبال اردک میگشت اما دریاچه خالی بود.کیوهیون روی سبزه های کنار دریاچه نشست و اشاره ای به کنارش کرد:

-بیا بشین کم کم پیداشون میشه

با ذوق کنار کیوهیون نشست اما نگاهش هنوز روی دریاچه بود.

-سونگمین؟

-بله کیوهیون هیونگ؟

نگاهش را از دریاچه گرفت و به او داد.به جای کیوهیون عروسک خرگوشی جلوی چشمانش رژه میرفت.برای چند لحظه شکه شده به خرگوش پارچه ای خیره شد.

-تولدت مبارک باشه لی سونگمین

کیوهیون سرش را از پشت خرگوش بیرون کشید:هی تو,این بچه خرگوش مال تویه,اسمشم بانیه,یادت نره ازش خوب مراقبت کنی,خب؟قبول؟

-مال منه؟تو تولد من یادت بود؟

-من خیلی چیزا رو میدونم..هوفف...هیوک منو میکشه ولی دوست نداشتم اون اولین کسی باشه که بهت تبریک میگه

محکم بغل کیوهیون پرید و دستان تپلش را دور گردنش سفت سفت گره زد.

-قول قول قول میدم از بانیمون مراقبت کنم

-بانیمون؟؟به چه دلیل لعنتی فکر کردی اون عروسک صورتی برای منم هس؟

سونگمین خیلی ساده نتیجه گیریش را به زبان اورد:چون خریدیش مال توهم میشه دیگه,پس بانی ما میشه دیگه

با سکوت کیوهیون سربلند کرد و به اوخیره شد اما نگاه کیوهیون روی اسمان ابی میچرخید .به تبعیت از کیوهیون روی چمن ها کنارش دراز کشید و به اسمان خیره شد.بانی بینشان گیر کرده بود و در شرف له شدن بود اما هیچکدام اهمیتی نمیدادند.

-چرا منو هیونگ صدا میزنی؟

-چون خیلی شبیه سونگجین هیونگی,اونم مثل تو خیلی مهربون بود و همیشه خیلی خوب باهام رفتار میکرد.

-کی گفته مهربونم؟؟بقیه که اینطور فکر نمیکنن

-اونا اشتباه میکنن,تو خیلی خوبی

-پس منو هیونگ صدا نزن

-اخه چرا؟؟من دوست دارم که..تو دوستم نداری؟؟میخوای هیونگ کس دیگه ای باشی؟

-از اینکه هیونگ تو باشم خوشم نمیاد پس اونطوری صدام نزن

-کیوهیونیی هیونگ..

-هی مگه نمیگم هیونگ صدام نزن؟

-باهام قهری؟؟اذیتت کردم؟؟

-نه..فقط بدم میاد هیونگ کسی باشم

-یعنی هیونگ بقیه هم نمیشی؟

-نه

-باشه!باشه قبوله کیونا

کیوهیون سرش را سمت سونگمین چرخاند.لفظ قشنگی از اسمش بود.دوباره حواسش را جمع تماشای ابرها کرد.خیلی بهتر بود.

باشنیدن صداهایی درد شدیدی در پایش پیچید و کم کم هشیاریش را بدست اورد.پلک هایش قدری سنگین شده بود که از هم جدا نمیشد.حس میکرد وزنه ای از هر پلکش اویزان کرده بودند.سرش را کمی تکان داد.صداها رفته رفته واضح میشد.اولین صدایی که گوشش تشخیص داد صدای بغض الود دونگهه بود.ماهیش بغض داشت.اما چرا؟

میخواست صدایش کند و او را بغل بگیرد.نذارد بغض کند اما تنها صدای نامفهومی از گلویش خارج شد.انگار کسی متوجهش شد که کنارش ایستاد و اسمش را صدا زد: سونگجین شی؟صدامو میشنوی؟

خیلی طول کشید تا تشخیص داد این صدای زیر و تیز برای ریووک بود.حرکتی به سرش داد و چندثانیه ی بعد صدای ذوق زده ریووک را شنید که از اتاق خارج میشد و دکتر را صدا میزد.

برعکس چند دقیقه  ی قبل اتاق سکوت شده بود و صداهای بقیه را نمیشنید.صدای نا اشنایی مخاطبش قرار داد

-فکر نمیکردم انقدر زود بهوش بیای جوون,بدن خیلی مقاومی داری

بعد سردی فلزی را کنار شقیقه اش حس کرد و صدای خرچ بریده شدن پارچه و به هم ساییده شدن فلز در گوشش پیچید.تازه متوجه شده بود دور چشمانش را با باندی بسته بودند.هجوم نور به پشت پلک هایش اذیتش کرد ,اما کم کم پلک هایش را باز کرد.تار میدید اما با چندبار پلک زدن دیدش بهتر شد.

-حس سرگیجه یا حالت تهوع نداری؟؟

سری به علامت منفی تکان داد و دکتر با چراغ دستش شروع به بررسی چشم هایش کرد.گلویش خشک بود.نگاهی به پارچ کنار تخت انداخت.دکتر که متوجه نگاهش شده بود,چراغ را خاموش کرد و در جیب روپوشش گذاشت

-تا یکی دو روز نباید مایعات بخوری,تحمل کن..خیلی خوب از سرت محافظت کردی و این باعث شده زیاد صدمه نخوری,تا 5 یا 6 روز اینده هم مرخص میشی,پاتو بخاطر پلاتینش عمل کردم و تو گچه,راستی همراهت و بقیه نگرانت بهتره از نگرانی درشون بیاری و اینطوری که من فهمیدم مسافر بودین,ینفرم کنارت باشه کافیه,یعنی قانون بیمارستان اینه پس بقیه برن

دکتر حرف هایش را زد و از اتاق خارج شد.رفتن دکتر کافی بود تا دونگهه داخل اتاق بدود.

-جینی هیونگ!

دستان گرم دونگهه دور گردنش پیچید و صدای هق هقش اتاق را پر کرد.به زحمت دستی که سرم داشت را بالاتر اورد و موهای دونگهه را نوازش داد.بقیه هم وارد اتاق شده بودند.نگاهی عصبی به هیوک که سعی داشت دونگهه را از بغلش جدا کند انداخت و بیشتر موهایش را نوازش کرد.به زحمت با گلوی خشکش اسم ماهیش را صدا زد:

-هائه

دستان دونگهه با شدت بیشتری دور گردنش حلقه شدند و شدت هق هق هایش بیشتر شد.

-من مشکلی ندارم که,اشک نریز,چشمات خراب میشن

-هیونگ خیلی ترسیدم,خیلی,حق نداری بعد از این,همچین کاری کنی,میدونی چقدر ترسیدم؟؟اگه از دستت میدادم چی؟

-من حق دارم هائه,تو برادر منی,پس این حق منه که بتونم ازت مراقبت کنم

نگاهش را به استاد چویی داد که کنار یسونگ,دست در جیب,سرش را پایین انداخته بود:

-استاد چویی,میتونم ازتون بخوام بقیه رو تا رسیدن به مقصدمون هدایت کنین؟من احتمالا تا 4 ,5 روز آینده اینجا بستریم و خب وضعیت هوا ثابت نیست,ممکنه راه بخاطر برف بسته بشه,شما باید قبل از این اتفاقات اونجا باشین,

دونگهه با خشمی عجیب سرش را از آغوش هیونگش بیرون کشید و اخم پررنگی کرد:

-من بدون تو جایی نمیرم,چجوری اینطور مریض و زخمی ولت کنم برم؟اونم توی بیمارستانی دور از شهرمون؟اصلا بدون تو چطور مراسم اجرا میشه؟بودنت برای من مهمه!من همچین کاری نمیکنم

-میام دیگه,4 روز دیگه مرخص میشم میام,اما بودن تو اونجا مهمتره,کدوم ادمی قبل از عروسیش برای کاراش اونجا نیس؟؟شما اونجا کارای مهمی دارین باید برین,منم خودمو میرسونم قول میدم

-تو نیاز به مراقبت داری,نمیخوام تنها بمونی!چجوری میای وقتی انقدر اسیب دیدی؟این پرستارا که نمیدونن به چی حساسیت داری یا از چی بدت میاد,اذیتت میکنن

در که باز شد,کیوهیون در حالی که با دستش ,صورت قرمزش را باد میزد وارد شد.زیر لب غر میزد و اخم کوچکی کرده بود.خنده ی ارومی کرد:

-مشکلی هست کیوهیون شی؟

 

کیوهیون نگاه گیجش را به منشا صدا داد.صدای سونگجین بود.کی بهوش امده بود؟نگاهش که در چشمان مشکی مین خیره شد,دلش تازه فهمید چقدر حس دیدن این نگاه برایش شیرین بودو چقدر برق چشمهایش را دوست داشت.حرف های چند لحظه پیش دکتر در ذهنش پیچ خورد

-هی پسر جوون,بهتره بقیه رو بفرستی برن,اینجا موندنشون فایده ای نداره!حالا که دوست پسرت بهوش اومده برو ببینش و یه توصیه..بهتره کنارش باشی تضمین نمیکنم پرستارا ازش خوششون نیاد و نخوان مخشو بزنن...راستی تا یکی دو روز اب نخوره,تحت هیچ شرایطی!!عصابتم اروم کن تا بهتر ازش مراقبت کنی .الان دیگه جای نگرانی نیست-

دکترک کم عقل!انقدر رک حرف زده بود که شکه شده بود وگرنه جوابی برایش داشت.حرف هایش کمی ترسناک بود,فقط کمی ته دلش از این نگرانی بیش از حدی که دکتر متوجهش شده بود لرزید.

-مشکل؟خب تو الان یه مشکل بزرگ محسوب میشی!وسط مسافرت و با این اب و هوا مشکل جدی تر میشه,اینجا 4 روز میمونی و منم مجبورم همراهت بمونم چون فرم همراهتو من پر کردم!

قیافه ی آویزان دونگهه باعث شد,نیشخندی روی لبش جا خوش کند.قیافه آزرده ی این پسر جدا جالب ودیدنی بود.چند قدم مانده به تخت را طی کرد وبالای سر سونگجین ایستاد و کمی سمت دونگهه خم شد:

-این قیافه رو واسه من نگیر!تو کار مهمی داری و نباید تنها به خودت فکر کنی!این همه افراد بخاطر تو اینجان,اگه بخوای بمونی اومدنشون بی فایده میشه!من اینجام وقول میدم مراقب هیونگت باشم

دونگهه هم متقابلا سکت جلو خم شد و صورتش را در چندسانتی صورت کیوهیون قرار داد:

-اگه به قولت عمل نکنی چی؟؟تو هیچی درباره هیونگم نمیدونی,اون به سیر حساسیت داره,شیر نمیخوره,داروهای ضد حساسیتم اذیتش میکنن پس باید خیلی مراقب باشه,باید شبا کنارش دراز بکشی تا خوابش ببره,بعدشم باید براش حرف بزنی,بیرون رفتنی مجبورش نکنی لباسای اضافی  بپوشه,خوشش نمیاد واگه کابوس دید سریع بیدارش کنی

-باشه ,قول میدم حسابی از پسش برمیام

 

سونگمین به کیوهیون و هائه اش زل زده بود که روی تخت سمت هم خم شده بودند و در گوش هم چیزی پچ پچ میکردند.بچه ماهیش دنیای خودش را داشت و به اختلافات بقیه توجهی نمیکرد,انگار دنیایش از هر کینه و بدی دوربود,اما این تمام چیزی بود که بنظر میرسید.

جلسه دونفرشان که تمام شد,ازهم فاصله گرفتند.لبخندی بزرگ روی لب های دونگهه نشسته بود,خم شد و در گوشش زمزمه کرد:

-هیونگ!کیوهیونی مراقبته,به من قول داد خیلی خوب حواسش بهت باشه,اون الان جای منه,پس شبا کنارت دراز میکشه و برات حرف میزنه,نمیذاره چیزایی که بهشون حساسیت داری رو بخوری,ازه گفتم به لباس پوشیدنت زیاد گیر نده,خودتم مراقب باش,خیلی دوست دارم و خیلی ازت ممنونم

بوسه ی لطیفی به گونه ی تپل و سفید هیونگش زد

گوشیش را قطع کرد و سمت دستگاه قهوه خوری رفت.سکه ای از جیبش بیرون کشید و با نوک انگشت,داخل سوراخ هدایتش کرد.دکمه ی سبز رنگ را فشار داد و منتظر شد لیوان کاغذی دستش پر شود.بوی قهوه ارامش میکرد.

اگر اینجا بود تنها برای فرار از موقعیتی بود که پدرش برایش ساخته بود.عمارت بچگیش برایش جهنم شده بود.چطور یک زن انقدر روی پدرش نفوذ داشت که میتوانست انقدر راحت نظرش را برگرداند؟؟اصلا پدرش چطور راضی شده بود او با همچین دختری نامزد کند؟نمیفهمید.چیزی از اهداف پدرش نمی فهمید و این گیج ترش میکرد.تنها مشکلات عمارت نبود,توی این سفر, میخواست کنار یسونگ باشد.باید میدید یسونگ می ارزید تا علیه پدرش بایستد؟که پشتش باشد؟که در کل زندگیش حتی اگر همه چیز را از دست داد کنارش باشد.

این سفر ,سفر مهمی بود..شاید مهمتر از چیزی که بنظر میرسید.میتوانست همه چیز را تغییر دهد,همه چیز یعنی کل زندگی و باورهایش..

لیوان کاغذی را که حالا پرشده بود,بالاتر اورد و چند قلوپی ازش نوشید.داغ بود و گرم!بوی خوبی هم داشت..نفس دیگری کشید و سعی کرد بیشتر از این به مشکلاتش فکر نکند.

*****


و همه چیز شروع شد...
پارت یازدهم

از کیوهیون ممنون بود که رفتارش با هائه گرم بود.ماهی عزیزش تحمل بدرفتاری کسی با خودش را نداشت و اگر اینطور میبود قدری به طرفش محبت میکرد تا رفتارش تغییر کند.

دنده را عوض کرد و بعد از نگاهی صورت غرق در خواب دونگهه که سرش روی شانه اش افتاده بود,دوباره نگاهش را به جاده داد.ناخواسته نگاهش عقب چرخید و روی چویی شیوون ثابت ماند که در سکوت مشغول تماشای بیرون بود.حالا که جمعیتشان کمتر شده بود,3 نفره در هر ماشین تقسیم شده بودند.این سفر  برای هرکسی بقدر کافی زجر اور بوداما هرکس هم دلیل خودش را برای تحمل این سختی داشت.

این مرد ,دوست صمیمی کیوهیون بود که بعدها کیوهیون باعث شد یک گروه 3 نفره تشکیل بدهند و بعد یک نفر دیگر هم اضافه شد..هیچل!گذشته ی خوبی بود باهم, اما چرا اوهم همزمان با خودش از طرف کیوهیون طرد شد,هرچه بود سخت او را به سکوت وادار کرده بود.

حرفی نزده بود و تا الان شاهد تمام رفتارهای تمسخر آمیز و بیشتر توهین آمیز هیچل را تحمل کرده بود.,همینطور آزارهای کیوهیون و حرف های نیش دارش را..

صبر زیادی داشت که اینطور دوام اورده بود,قابل ستایش بود,شاید هم دل بزرگی داشت که سکوت میکرد.نفسی کشید و پنجره  سمت خودش را کمی پایین داد.باد وحشی و سوزدار به صورتش کوبید و موهای نیمه بلندش را به دست بازی گرفت.هرچه به شهری که سال ها ازش فراری بود نزدیک میشد ,بیشتر قلبش درد میگرفت و حالش بدتر میشد.جز هائه و کسی که پشت سرش نشسته بود از حالی که هرلحظه امکان بدترشدنش بود,خبر نداشت.

چندین سال پیش وقتی انگشت اتهام سمتش رفت,همه چیز بدتر شد. میدانست تقصیر خودش بود,میدانست نقش پررنگی داشت اما نه انقدر که از زندگیش دست بکشد.خودش هم عذاب کشیده بود و حرف های دیگران بدترش کرده بود.اطرافیانش او را به جنون رسانده بودند

حال داشت جایی برمیگشت که آدم هایش حتی حاضر نشدند حرف هایش را بشنوند,طردش کردند و باعث شدند در برابر ترس هایش تمام قد بشکند .جایی در تیمارستان رها شد,انگار آدم های زندگیش آدم نبودند.

با گرمای آشنای دستهایی روی سرش که سعی داشت بزور کلاهی در سرش فرو کند,لبخند گرمی روی لبش نشست.بدون مخالفت یا دخالتی اجازه داد دونگهه سرش را با کلاه بپوشاند.این موجود دوست داشتنی همیشه به موقع به دادش میرسید.درست جایی که از خودش متنفر میشد,از دنیا و آدم های بی رحمش,او یادش می آورد که آدم های تک و خاصی هم هستند که بدادش برسند.

-چرا یادت میره مواظب خودت باشی هیوکی؟با موهای خیس عرق کرده ات جلوی باد نشستی که چی؟

-چون همیشه یه ماهی هست که مراقبم باشه,تو خواب نداری؟؟چطور وقتی پنجره رو باز کردم بیدار شدی؟

-نه ندارم..اگه بخوابم نمیتونم مراقبت باشم که,تو اصلا بلد نیستی مریض نشی,بلد نیستی به گذشته فکر نکنی,بلد نیستی غصه نخوری

از تیز بینی دونگهه جا خورد.چطور فهمیده بود؟چه راحت دست دلش برای این ماهی رو میشد.دست دونگهه را که هنوز روی کلاه مانده بود را بین انگشتانش گرفت و پایین اورد.درست جایی مقابل لبانش,بوسه ای گرم روی دستش زد و بعد دستش را,زیر دست خودش,روی دنده گذاشت.حس گرمای دستش عالی بود!

-هائه ی عزیزم نگران من نباش,بعضی وقتا نیاز دارم تا آدمای اطرافم رو بیاد بیارم, که کجا بودم و چطور به اینجا رسیدم و کی منو بلند کرد.دستمو گرفت و یادم داد هنوزم بین ادما جایی برای من و زندگی کردنم هست,هنوزم حق دوست داشتن و دوست داشته شدن دارم

-تو نباید به اون ادما فکر کنی,هیوکی غصه نخور چون متوجه غصه ات میشم,من قلبتو میفهمم و درکش میکنم,منم غصه میخورم که کاش هیچکدوم از اون ادما توی زندگیت نبودن,کاش وقتی اذیت میشدی کنارت بودم

-بودی بچه ماهی من,بودی,تو همیشه تو جاهای مهم درست لبه ی تیز  سقوطم دستمو گرفتی و عقب کشیدی منو,اگه نبودی منم نبودم,هیچ وقت تحت هیچ شرایطی  حق نداری تنهام بذاری,به حال خودم بذاری,که فکر کنی برام بهتره,تو شادی منی ,لبخند منی,من پیدات کردم پس واسه منی

دونگهه سرش را به بازوی هیوک تکیه داد و چشمانش را بست

-هائه دارم رانندگی میکنم,خطریه

-رانندگیتو بکن,من فقط سرمو به بازوت تکیه دادم,تو هم میمون منی,از هرچی بگذرم از تو که مال منی نمیگذرم..قول میدم

 

ساعتی  میشد اتاق خالی شده بود و از سر و صدای قبل خبری نبود.نگاهی بصورت غرق در خواب کیوهیون که در تاریکی به سختی دیده میشد ,انداخت.خوابش نمیبرد.یکی از دلایل بی خوابیش,تپش وحشتناک قلبش بود.لعنتی زیر لب به وضعیت الانش فرستادو اخمی کرد. موهای قهوه ای رنگش روی بالش پخش شده بود و آرام آرام نفس میکشید.مژه های پرپشت کوتاهش را دوست داشت مخصوصا وقتی چشمان قهوه ای رنگش را قاب میگرفت.سرش را کمی کج کرد تا صورتش را بهتر ببیند.

-تموم شدم!

از ترس سرجایش نیم خیز شد.متوجه خالی شدن پشتش نشد.در حال پایین افتادن از تخت بود که دستی کمرش را گرفت و مانع افتادنش شد.صورتش محکم به سینه کیوهیون خورد و بالا کشیده شد.کیوهیون که بیدار نبود!!

-ارومتر,اینطوری به خودت صدمه میزنی

-بیدار بودی؟

-میخواستی خواب باشم؟؟زیر سنگینی همچین نگاهی میشه خوابید؟

سرش را از شدت خجالت پایین تر انداخت:

-باید میگفتی

-واسه تو که بد نشد,یه دل سیر نگاهم کردی

-میشه انقدر به روم نیاری؟

-چرا؟؟مسئولیت کارتوقبول کن

با دستش,مشتی به بازوی کیوهیون کوبید:قرار بود مراقبم باشی نه اینکه اذیتم کنی

کیوهیون کمی چشمانش را ریز کرد-یعنی چون مریضی از کارت چشم پوشی کنم؟

-کیونااا

این لفظ,باعث زنگ زدن خاطره ای کوتاه شد.مین هم اینطور صدایش میزد,حتی بعد از اعتراض هیوک به این نوع صدا کردنش,مین اهمیتی نمیداد.

با سکوت کیوهیون سر بلند کرد و بصورتش خیره شد.غرق در فکر بود و نمیتوانست حدس بزند چه چیزی اینطور ذهنش را مشغول کرده بود.با دیدن قطره ی اشکی که لای موهایش فرو رفت,دستش بی اراده بالا امد تا پاکش کند.فشار دست کیوهیون روی کمرش بیشتر شد.

چانه اش درست  روی شانه ی کیوهیون قرار گرفته بود و ناچارا به تاریکی اتاق مقابلش خیره شده بود.درمانده از بیخبری نالید:کیوهیون!

این پسر انقدر بی دلیل شبیه مین نبود.هرچه بود بعد از این همه سال قطعا برای جبران عاشقی هایش امده بود.از وقتی با این پسر آشنا شده بود حال خودش را دیگر نمیفهمید.چند لحظه به گذشته فکر میکرد و او را با مینش مقایسه میکرد و لحظه مین را بکلی فراموش میکرد.باعث شده بود دل و عشقش به جان هم بیفتند.دلش حرفی میزد و قصد خیانت به مینش را داشت و عشقش به وفاداری تشویقش میکرد.

درمانده بود.از درماندگی ,بیشتر موجود تپل و نرم و سفیدی که در اغوشش بود را محکمتر به خودفشرد.قطره ی اشک سمجی از لای پلک هایش فرار کرد و بین موهایش فرو رفت.سرش را بیشتر در گودی گردن و شانه سونگجین فرو کرد وقطره های اشک بیشتری از چشمانش آزادشد.

دستش بالا امدو لای موهای نرم سونگجین چنگ شد.

-چی شد؟؟چرا اینطوری شدی؟؟

-حالم خوب نیست

-داری گریه میکنی نه؟؟صدات داره میلرزه!

-صدام میلرزه,تنم میلرزه,قلبم میلرزه,این لرزشا داره منو میترسونه!

-کیوهیون

-نمیدونم چیکار کنم,این لرزشا سستم میکنه,بیشتر خودمو میبازم,با هر لرزش گیج و گیج تر میشم,درمونده تر میشم ,بیشتر بین دوراهی گم میشم

-دارم نگرانت میشم!یدفعه ی چت شد؟

-نگرانم باش,نیاز دارم کسی نگرانم باشه,خیلی وقته کسی نگرانم نبوده,برا کسی مهم نبودم,که برای کسی باارزش باشم

-تو از من چی میخوای کیوهیون؟

-اینکه تو کسی باشی که نگرانم باشی,تو کسی باشی که براش مهم باشم,تو کسی باشی که برایش با ارزش باشم

 

نگاهش مات شد و خشکش زد.کیوهیون از او چی میخواست؟دوباره عاشق شدن؟وابسته شدن؟چطور همچین چیزی میخواست؟مگر به او نگفته بود ازعاشقی متنفر است؟متوجه حرفش نشده بود؟چشمانش را بست و نالید:

-من که برات نگرانم و مهمی, برام با ارزشی

-اینطور نه,این نه!

لبش را گزید.داشت عصبی میشد:پس چی؟

با این حرفش از اغوش کیوهیون بیرون کشیده شد.کیوهیون شانه های مین را گرفت و او را روی تخت خواباند و خودش دست هایش را دوطرف سرش ستون کرد.نگاهش هنوز خیس بود و مژه هایش بهم چسبیده بود.چند باری پلک زد و پرسید:

-مطمئنی میخوای بدونی؟

-حرفتو کامل بزن!ادامه بده ببینم حرفت چیه؟

کیوهیون دست هایش را خم کرد و سرش را حدالامکان پایین اورد.موهایش روی صورت مین افتاد.بینیش را رویبینی مین گذاشت و در چشمان مشکیش خیره شد:میخوام عاشقم باشی,میخوام عاشقت باشم,میخوام همیشه کنارم داشته باشت و همیشه کنارت داشته باشیم

لکنت گرفته بود-من ..بلد نیستم دوباره عاشق شم

صدایش ارام بود-من یادت میدم,دوباره عاشقی رو یادت میدم

-تو بلدی؟؟اصن مگه عاشق نیستی؟

-عاشقم..قلب من برای عاشقی ساخته شده,جز عاشق بودن چیزی بلد نیست,همونطور که عاشق شدم یادت میدم,میخوای یاد بگیری؟

نگاه کیوهیون از این فاصله دیدنی بود.نمی دانست در مردمک مقابلش دنبال چه چیزی میگشت اما سکوت کرده بود.با  خودش قرار گذاشته بود بعد از ازدواج هائه ازین کشور فرار کند اما این تصمیم دست و پایش را میبست,شاید هم پرو بالش چیده شده بود و قبول نمیکرد.

کیوهیون به او نیاز داشت و او اینطور بیرحمانه سکوت میکرد.مگر این پسر ارامشش نبود؟پس به چه حق سکوت کرده بود؟چرا حرفش را نمیزد

-یادم بده..عاشقی دوباره رو یادم بده

و این اولین قدمی بود که برای کیوهیون برداشت ,بیخبر از آینده!بیخبر از سرنوشت!

"-میشه انقدر مسخره بازی درنیارین؟؟من الان حوصله ندارم!چرا اصلا شماها رو با خودم اوردم؟

هیوک از گردن شیوون اویزون شد و لبخندی لثه ای زد:چون غیر از ما دوتا,کسی حاضر نمیشد همراه یه خل بیاد خرید کریسمش اونم درست 2 ساعت مونده به کریسمس

شیوون با حرص هیوک را از گردنش جدا کرد:ممنونم بابت یاداوریت هیوکجه!نمیخواد بدبختیمو جلوی چشام بیاری

کیوهیون که هنوز سرش داخل گوشی بود و کمی عقبتر راه میرفت,بالاخره حرفی زد:انقدر مهمه که درست امشب چیزی به هیچول بدی؟؟بذار فردا بده خب!ازت چیزی کم نمیشه که

شیوون درحالی که گوشی کیوهیون را از دستش قاپید و در جیبش فرو کرد توضیح داد:این یه رسمه کیوهیون و خیلی هم مهمه!میخوام من اولین کسی باشم که براش چیزی میگیرم

هیوک درحالی که نگاهش را از صورت عصبی کیوهیون میگرفت از بین دونفر,کنار رفت و درست دست چپ شیوون به قدم زدنش ادامه داد و با صدایی ارامتر گفت:کیوهیون..فقط خواستم یاداوری کنم ما الان وسط یه مرکز خرید بزرگیم خب؟؟

شیوون انگشتش را بالا اورد و بدون توجه به کیوهیون که هرلحظه داشت بخاطر بازیش عصبی تر میشد,جایی را نشان داد:هی اونجارو!!اون قشنگه..

که یکهو زیر پایش خالی شد و از پشت زمین افتاد.متوجه زیر پایی کیوهیون نشده بود:چه غلطی داری میکنی چوکیوهیون؟؟

کیو شانه ای بالا انداخت:مرحله 87 بازیمو خراب کردی..حالا منم تلافیش کردم...مساوی شدیم

شیوون درحالی که بلند میشد تا پاچه های شلوارش را بتکاند فحشی داد:احمق

کیو درحالی که راهش را سمتی که شیوون نشان داده بود,کج میکرد,تشر زد:بخاطر همین احمقه که الان میتونی اینجا برای عشقت خرید کنی

البته توی سرزدن این مورد,چیزی نبود که حالا به ان عادت نکرده باشد.هیوکجه هم جلوتر از او پشت ویترین ایستاد:-این واقعا قشنگه پسر..

و به پلیور جفتی اشاره کرد.شیوون هم بالاخره پشت ویترین رسید.این پلیور قرمز با عکس گوزن سفید رویش,نها برای هیچول بافته شده بود.همین حالا هم میتوانست او را در این بافت تصور کند.کیوهیون درحالی که کنارش ایستاده بود و دستش را در جیب شلوار شیوون کرده بود تا گوشیش را پس بگیرد,نالید:تو که خوشت اومده رید کوفتیتو بکن بریم..4 ساعته داری ما رو میچرخونی

شیوون توجهی به غرغر های کیوهیون نکرد و با هل دادن هیوکجه سمت در مغازه وارد شد.کیوهیون هم درحالی که نتوانسته بود دستش را از جیب شلوار شیوون بیرون بکشد ,غر زد:هی..دستــم!صبر کن شیوون..یاااا"

سیبی را که پوست گرفته بود را 2 قسمت تقسیم کرد و نیمی را سمت دهان هیوک برد.هیوک درحالی که نگاهش ر از جاده برنمیداشت,سیب را با دهانش گرفت و مشغول جویدنش شد.سمت عقب خم شد و نیمه ی دیگر را سمت استادش دراز کرد:

-استاد چویی!بفرمایین

شیوون با صدا زده شدن اسمش,بعد از چندین ساعات متوالی از نگاه کردن به بیرون دست کشید و سمت دونگهه چرخید:

-ممنونم دونگهه

تکه سیب را گرفت و ارام گازی به لبه اش زد.

-استاد خیلی ساکتین!

-ساکتم کردن!ساکت نبودم

دونگهه که درست نشنیده بود,دوباره پرسید-چی استاد؟چیزی گفتین؟

-چیزی نیست,برنامه اتون چیه؟

-خب برسیم درگیر کارای مراسمیم و بعدش قراره بریم جیجو,برای مراسم و اینجور چیزا

شیوون لبخندی به سرخ و سفید شدن دونگهه زد .احترامی که برای استادش قائل بود مانع رک تر حرف زدنش میشد

-متوجه شدم دونگهه,اما چرا گفتی بریم؟؟ماه عسل مخصوص دونفره

-اوه نه,استاد من دلم میخواد ادم هایی که دوسشون دارم کنارم باشن,باعث خوشحالی منه که باهام باشن,پس برای همین 8نفره میریم

شیوون چشمانش را برای چند لحظه بست و سرش را به شیشه تکیه داد.دونگهه که حس کرد او را خسته کرده است,گفت:

-کم کم میرسیم استاد,استراحت کنین

 

خودش هم خیلی دلش میخواست استراحت کند اما نمیتوانست.بارها با خودش فکر کرده بود کاش این سفر را نمی آمد.اما وقتی میدید در این سفر کنار هیچولش بود,تمام دردسرهایش را به جان می خرید.هرچند با نگاهش,حرف هایش,حرکاتش,قلبش را سخت می رنجاند اما بودن در هوایی که او نفس میکشید,شنیدن عطرش و صدایش,برایش کافی بود.سال ها بود که به طرد شدن عادت کرده بود اما هنوز به نبود جای خالی هیچول عادت نداشت.این که ناگهانی کنارش خالی شد,دستان گرم هیچول از او دریغ شد.این که کیوهیون با او دشمن شد و حتی برادرش هم پشتش را خالی کرد و تنها ماند.

آدم های اطرافش تغییر کردند و انگار باید مقصر دانسته میشد تا وجدان دیگران ارام باشد.بازویش را روی چشمانش فشرد و لبش را گزید.این بی رحمی بود که بعد از اینهمه سال هم اجازه توضیح دادن نداشت,یعنی هنوز هم با همان شدت از او بیزار بود؟چقدر بزرگ شده بود و چقدر زیباتر!هرچقدر که او بیزار بود شیوون عاشق بود.همین که تاالان با کسی نبود و ازدواج نکرده بود برای شیوون کافی بود.

-امیدوارم اون انفجاری که ازش حرف زدی باعث معلوم شدن بیگناهی من بشه ,من دلم برات تنگ شده,میخوام دوباره باهام باشی,میخوام که اون انفجار قلبتو تکون بده که یادت بیاد من همون وونی توام که عاشقش بودی

نگاهش روی پارچ آب مانده بود.چقدر دلش اب خنک میخواست.تاحالا انقدر احساس تشنگی نکرده بود.کیوهیون از جایش بلند شد و پارچ اب را داخل یخچال گذاشت

-اونطوری نگاش کنی بدتر تشنه میشی!

-گلوم خیلی خشکه ..نمیشه یکم اب بهم بدی؟فقط یکم

لحن ملتمس سونگجین دلش را میلرزاند.کنار تختش نشست و دستی به موهای عرق کرده اش کشید

-یکم تحمل کن,فردا میتونی اب بخوری,الان برات ضرر داره

-کیوهیون!یکم..فقط یکم..لطفا

اخم کرد و جدی تر جواب داد-نمیشه همچین ریسکی کرد,ممکنه مشکلی برات پیش بیاد

-دارم از تشنگی میمیرم,تحملش سخته,یکاری بکن

رگ هایش تیر میکشید ,انگار داشت پاره میشد,دستانش را مشت کرده بود تا بیش از حد بدنش نلرزد ولی متوجه نبود از شدت فشار سر انگشتانش به سفیدی میزد

صدای اروم کیوهیون در گوشش پیچید و انگشتان کشیده اش سعی در بازکردن مشتش کرد..میخواند...شاید این راه بهتری برای تحمل تشنگی بود.بازی بازی های انگشتش ,درست روی کمرش تمام تمرکزش را بهم میزد.انگار رد انگشتانش میسوخت.حتی صدای در و ورود پرستار باعث نشد کیوهیون از خواندنش دست بکشد بخاطر همین اجبارا فشاری به انگشتان کیوهیون وارد کرد تا خواندنش را متوقف کند.

نگاه های پرستار واقعا معذب کننده و سنگین بود.اما کیوهیون در جوابش تنها سرش را پایین تر اورد و جایی در چندسانتی متری گوشش به خواندنش ادامه داد طوری که تنها خودش میتوانست بشنود.خواندن کیوهیون که تمام شد بوسه ی لطیفی روی گوشش نشست و بخودش لرزید.

کیوهیون نگاه خشمگینش را به پرستار دوخت و ابرویی بالا انداخت:کاری دارین؟

-داروهای بیمارو اوردم

و اشاره ای به سینی فلزی کوچکیی در دستش کرد.

-این داروها که  نوشیدنی ان و بیشتر شربته!

-مشکلش چیه؟

-مشکل؟؟این بیمار حق نداره مایعات بخوره چطور همیچن شربتی باید بخوره؟؟

-متوجه نمیشم!

صدایش بالاتر رفت-بله که متوجه نمیشین چون کارتون رو درست بلد نیستین

پرستار عصبی شده بود- شما متوجه حرفتون هستین؟

از تخت پایین امد و درحالی که قدم هایش را تند برمیداشت با دست در را نشان داد:

-بیرون!

تنها توانست اسمش را صدا بزند تا ارام باشد-کیوهیونا!

-بیروننن!

پرستار با صورتی قرمزاز خشم بیرون رفت.اتاق سکوت بود و تنها گاهی صدای نفس های بلند و عصبی کیوهیون به گوشش میخورد

-کیوهیون!چرا انقدر اخم کردی؟نباید انقدر بدبرخورد میکردی

-نباید؟اگه من نبودم چی؟یا اگه جای تو کس دیگه ای بود چی؟اون باید میفهمید وظیفشو درست انجام بده

دکتر با روپوش سفیدش وارد اتاق شد,سینی دستش بود و متقابلا اخم کرده بود

-چه خبرته اقای چو؟همه چیزو بهم ریختی

-خیلی خبره اقای دکتر حواستون به کارمنداتون باشه

-کارمندای من چشونه؟

-کارمنداتون کارمند نیستن یه مشت بی مصرفن که الکی پول میگیرن

نمیخواست کیوهیون بیشتر از این خودش را درگیر این ماجرا کند

-اقای دکتر میشه بحثتون رو تموم کنین؟؟بیشتر کیوهیونو ناراحت نکنین..

-خیلی خب اقای چو,بهتره یکم هوای ازاد به مغزتون برسه تا اروم شید

-من جایی نمیرم

-بیرون اقای چو!من باید به بیمارم برسم

بین بحثشان پرید و سرجایش نیم خیز شد:اقای دکتر دارین عصبی ترش میکنین,لطفا تنهامون بذارین

دکتر نگاه عجیبی به کیوهیون انداخت:بهتره احساسات شخصیت رو انقدر زود توی همه چیز دخالت ندی اقای چو!مطمئنن اگه این پسر نبود انقدر عصبی نمیشدی,درحال من بخواسته این پسر احترام میذارم

دکتر درحالی که از اتاق خارج میشد,دستی به شانه ی کیوهیون زد و نگاه محکمی به او انداخت


*****

-هیوکــــــــــی!مواظب باش

با فریادی که هائه کشید,چشمانش باز شد و به موقع فرمان را چرخاند و پا روی ترمز کوبید.ماشین با صدای بدی ایستاد.به نفس نفس زدن افتاده بود و وحشت زده به سیاهی شب خیره شده بود.عرق های ریزی روی پیشانیش میریخت.چند باری پلک زد و سعی کرد,کنترل عصابش را بدست بیاورد.

تازه متوجه نفس ها وحشت زده دونگهه و استاد چویی شد.چطور خوابش برد؟چرا متوجه نشده بود.داشت بقیه را به کشتن میداد.هنوز جرئت نداشت فرمان را رها کند.قدری به فرمان فشار داده بود که سر انگشتانش به سفیدی میزد.دست گرم هائه روی انگشتانش حس کرد که سعی داشت چنگش را از دور فرمان باز کند.ناخواسته چنگش به فرمان محکمتر شد,هنوز هم نمیتوانست تپش تند قلبش را ارام کند.

هائه با سماجت بیشتر دستانش را گرفت و از فرمان جدا کرد.بدن بیحال هیوک را سمت خودش کشید و بوسه ای به موهای نرمش زد و مشغول نوازش موهایش شد.هیوک عزیزش چقدر یخ بود.

در سمت هیوک بازشد و سوز سرمای شب داخل ماشین پیچید:

-من جات رانندگی میکنم,برو عقب استراحت کن

استاد چویی بعد از پیاده شدن هیوک,پشت فرمان نشست و سوییچ را چرخاند و استارت زد.بعد از اینکه دونگهه هم روی صندلی پشتی نشست ماشین را راه انداخت.

سرهیوک روی پاهای هائه بود و هائه با نوک انگشتانش,عرق هایش را پاک میکرد

-هیوک,خوبی؟

چیزی نگفت و تنها بصورت نگران و زیبای ماهیش خیره شد.پلکی زد و سعی کرد قطره های اشکی که در چشمانش جمع شده بود را عقب بزند.دوباره داشت کسی که برایش مهم بود را به کشتن میداد

-متاسفم هائه من خیلی متاسفم,من داشتم بهت صدمه میزدم,چطور تونستنم اینقدر کم کاری کنم؟؟من داشتم میکشتمت!مـنــ..

-بسه هیوکجه!انقدر عذرخواهی نکن,من هرچی باشه کنارتم حتی مرگ,تو مال منی,مردن منی,این فکرای مزخرفو بریز دور,بخواب بهترشیی بعدش صحبت میکنیم

-دونگهه من

-چشاتو ببند و سعی کن استراحت کنی هیوکجه بخاطر من

 

دستش هنوز لای موهای هیوک بود و گهگاهی با دسته ای از تارموهایش بازی میکرد.چند ساعتی از بخواب رفتن هیوکجه میگذشت.گلویش را صاف کرد:

-استاد چویی,خسته که نیستین؟

-نه من زیاد نمیخوابم,پس زیادم خسته نمیشم,هیوکجه خوابه؟

-اره خوابیده,زیادی خسته بود,من خیلی نگرانشم,میدونین استاد اون همیشه یه ترس بزرگ از گذشته اش رو با خودش یدک میکشه,همیشه فکر میکنه ممکنه به منم صدمه بزنه,حتی اگه یه ناراحتی کوچیک واسم پیش بیاد قدری ازم عذرمیخواد که من گریم بگیره,میترسم دوباره وضعیتش مثل قبل بشه

-این خیلی خوبه که انقدر عاشقشی,اون بهت نیاز داره,به تو و عشقت,خوشحالم کنارشی,حداقل راحت تر از گذشته  جدا میشه

-استاد شما یا هیوک هیچ وقت از ارتباطتتون برام نگفتین درحالی که خیلی خوب هیوکو میشناسین و بیماریشو میدونین,حتی اونم خیلی درموردتون میدونه,حتی کیوهیون هم شماها رو میشناسه

-نگفتم چون هممون منع شدیم,من از همه طرد شدم و اجازه نداشتم بگم و اونام دلایلی برای نگفتنشون دارن

-چرا؟

-نمیدونم اما من گناهکارم,چیزیه که باورش کردم

-خب این,بهشون بگین

-هیچکس نمیخواد حرفامو بشنوه دونگهه,اصلا نمیخوادن منو ببین

-هیوکم با شما بده؟

-اون قدری مشکل داره که من مهم نباشم,هیوک توی این  سالا با خودش و اتهامای بقیه درگیره بوده,همه اونو مقصر مرگ سونگمین میدونن,یادت نرفته که هیوکو کجا دیدی,کارش به کجا کشیده شده بود,و کسی نمیدونه چی سرش اومده

-به بقیه نگفتین؟که کمکش کنن,که بدونن چی سرش اومده؟

-هائه,تمام ادمای این قصه درد عجیبی دارن و هرکس واسه خودش دریایی از مشکلاته

-اوم..اون پسر اذیتتون کرده؟

-سونگمین؟چندبار بیشتر تو مدرسه ندیده بودمش اما جدا پسر شیرینی بود,فکر نکنم اون مقصر دردای ما باشه

-عکسی ازش هست؟

-فکر کنم اقای لی هنوزم عکسای اون پسرو داشته باشه,میتونی اونجا پیداشون کنی

-ممنون

 

گوشیش را بیرون کشید و بدون وجه به ساعت گوشیش شماره ی 2 را فشار داد.گوشی چندین بار زنگ خورد و بعد صدای خوابالودی در گوشی پیچید:

-کدوم ادم نفهمی الان زنگ زده؟

گوشی را از گوشش فاصله داد و برای مطمئن شدن دوباره شماره ی گرفته شده را بررسی کرد.درست گرفته بود

-الو؟جینی هیونگ؟

-اوه,تویی؟ماهی نمیدونستم تویی..خوبی؟رسیدین؟

-هیونگم نیست؟؟گوشیش دست شماست؟

-من کیوهیونم لی دونگهه,نشناختی؟

-اوه کیوهیونی,حالت خوبه هیونگم خوبه؟مراقبش بودی؟اذیت که نشد؟؟راستی یادم رفت بگم نذار به هیونگم امپول بزننا,از امپول میترسه

-چقدر انرژی داری پسر!ساعت1 نصفه شبه!و حال هیونگتم عالیه,الانم خوابه و منم خواب بودم,تو هم بخواب فردا میگم بهت زنگ بزنه

-یاا من میخوام باهاش حرف بزنم,گوشیو بده بهش

-خوابه,انقدر سر و صدا نکن بچه,هیونگتو نکشتم که,فردا میشه بهت زنگ میزنه,خب؟میذاری بخوابم؟

و بعد صدای بوق در گوشی پیچید.با لب های اویزان نگاهی به گوشی انداخت

-الان اینجا نیست اما اگه بود قطعا ازت معذرت میخواست,این قیافت دل سنگم اب میکنه

-استاد!

-روحرفم حساب کن!بهتره یکم بخوابی

یقه ی پالتوی مشکیش را بالاتر کشید تا از سیلی های سوزناک هوای سرد جلوگیری کند.هوای این شهر بعد از سال ها وارد ریه اش میشد.برای چند لحظه حس خفگی به او دست داد و نفس کشیدن سختش شد.در ماشین را پشت سرش بست و دست در جیبش فرو کرد.بقیه کمی جلوتر از او وارد خانه شده بودند

پاهایش را مجبور کرد تا حرکت کند و جلوتر برود.سرگیجه ی شدیدی سراغش امده بود و داشت مغزش را منفجر میکرد.هیچ فکر نمیکرد ناراحتی هایش اینطور رشد کنند و به خونسردیش حمله کنند.دستی لای موهایش کشید و کمی مرتبشان کرد,نفسی کشید و وارد خانه شد.در پشت سرش با صدای ارامی بسته شد

با اکراه خم شد و کفشش را دراورد.پا روی پارکت چوبی خانه گذاشت.داخل خانه,سر و صدای دونگهه پیچیده بود که با عصبانیت چیزهایی میگفت.احتمالا کیوهیون اذیتش میکرد که اینطور عصبی شده بود.حدسش درست از آب درامد وقتی گوشی را دست هائه دید.

داخل,سالن,نگاهش ناخواسته دنبال هیچول گشت.هرکاری میکرد بازهم نگاهش دنبال او بود,نگرانش بود.

روی مبل کنار پنجره دراز کشیده بود و موهای بلند مشکی رنگش اطرافش ریخته بود.قبل از اینکه بتواند فکری درباره ی او دلتنگی ها بی حدش بکند,صدای سالخورده ای,درست پشت سرش,صدایش زد.

-هونگ سوک؟؟چویی هونگ سوک؟؟

 سمت صدا برگشت.با دیدن صورت تکیده و پیری که سال ها قبل به عنوان دوست پدرش میشناخت,چقدر پیر و شکسته شده بود.اخمی کرد:

-شکستی عمو لی!خیلی پیر شدی,من شیوونم,چویی شیوون,پسر هونگ سوک

-بزرگ شدی شیوون,چقدر اقا شدی,و چقدر شبیه پدرتی!با جذبه و ابهت

تعظیمی کرد و بدن نحیف و پیر مقابلش را در اغوش کشید.بوی بچگیش را حس میکرد و بوی پدرش را,پدری که سال ها ازش محروم بود.دست عمولی را روی موهایش حس میکرد.لبخندی زد و از اغوشش خارج شد

-چه بلایی سر خودتون اوردین؟چرا انقدر پیر شدین؟

-غصه پیرم کرد,ناراحتی و پشیمونی

صدای فریاد دونگهه حرفشان را قطع کرد:هی تو!پسره ی نفهم,میگم گوشی رو بده هیونگم!همین حالا!

نگاه همه افراد روی دونگهه چرخید.صورتش از عصبانیت سرخ شده بود,خنده ی ارومی کرد.قیافه اش جالب بود.نگاهش را به پیرمرد روبرویش داد

-عمو لی!ببخشین که میپرسم اما از پدرم و برادرم...خبری..دارین؟

-حق داری بدونی,پدرت هنوزم شرکتشو داره و روز به روز به پیشرفتش فکر میکنه,بدتر از قبل,هنوزم حرص میزنه برای مال,اما برادرت خیلی وقت پیش از پدرت جدا شد,خبری ازش ندارم,نگرانشونی؟

-نگرانشم,فقط برادرم,حریف دلم نمیشم,چون خانوادمه و میخواستم بدونم کسی به اسم پدر هنوزم سایه تاریکش روی سرم هس یا نه

-من جای همشون ازت معذرت میخوام شیوون,اونا متوجه نیستن با تو چیکار میکنن,متاسفم

-عادت کردم عمولی!غصه نخور

خدمتکاری پیرمرد را صدا زد و مجبور شد شیوون را تنها بگذارد.نگاهی به مبل ها انداخت که تقریبا پر شده بود.جای خالی کنار هیچول به چشمش خورد اما تردید کرد.این کارش باعث ازارش میشد.بین فکرهایش غرق بود که کسی دستش را گرفت و او را سمت خودش کشید و وادارش کرد بنشیند.از عطر تلخ و تندی که در بینیش پیچید متوجه یسونگ شد.نگاهی تشکر امیز به او انداخت و سرش را به  پشتی مبل تکیه داد

نگاهش هرز شده بود.بی اجازه روی صورت هیچول میچرخید,انگار تمام دستورات مغزش را لغو میکرد.ازتماشایش سیر نمیشد بلکه تشنه تر میشد.آهی کشید و نگاهش را به سقف داد.چقدر تپش قلبش دیوانه کننده بود,کاش میشد حرف هایش را گوش کنند.شاید هم گوشی برای شنیدن,انتظار زیادی بود و چقدر این کاش ها از واقعیت دور بود و نشدنی بنظرش میرسید.چشمانش را بست تا بیشتر فکر نکند.تنها برای دلش دعا میکرد تا اخر این سفر بکشد.

-سردت که نیس؟

-با اینهمه لباس حس میکنم توی کوره اجر پزیم!

کیوهیون با این حرف سمتش چرخید و کلاه را تا روی چشمانش پایین کشید

-حالا بهتره نه؟

-من اصلا نمیبینم!

-یادت رفته اون چشما مال منن؟نمیخوام چیزی ببینی

نگاهی به سر افتاده سونگجین انداخت,خنده ی شیطنت امیزی کرد.قطعا برای حرفش جوابی نداشت بدهد.محکم او را سمت خودش کشید و در اغوشش فشرد و بلندتر قهقه زد.چقدر این موجود سرگرم کننده و بانمک بود

-به چی میخندی؟

-تو خیلی زیبایی و تو دل برو!

-به این میخندی؟؟واقعا؟!به تعریفات ازمن میخندی؟

سرش را روی کلاه پشمی,فشرد و بیشتر او را در اغوش کشید:خنده ام از سرناچاری بود,چی بگم؟واقعا زیبایی

-ادامه نده!نگو!هی این حرفا مناسب من نیست

کیوهیون میخواست بیشتر سربه سرش بگذارد اما صدای تلفنی که میلرزید,باعث شد از کارش دست بکشداین اهنگ را بقدری شنیده بود که تشخیص بدهد,دونگهه پشت خط است.اذیت کردن این ماهی بیشتر میچسبید.با کمی مکث دکمه برقراری تماس را فشار داد:

-یوبوسیو؟

-شماره ی منو نمیشناسی؟مگه میتونی نشناسی؟هیونگم اونجاس؟

-نه اینجا نیس

-خب برو پیشش

-نمیتونم که!

-یاا پسره ی نفهم گفتم گوشی رو بده هیونگم

از صدای عصبی وبلند دونگهه خنده ی کوتاهی کرد .قبل از بیشتر اذیت کردنش سنگینی جسمی راحس کرد و بعد گوشی از دستش خارج شد:

-الو هائه ماهی!

لبخندی به وضعیت خودش و سونگجین زد.انگار اصلا متوجه نبود در محوطه ی بیمارستان بودند و اینطور در اغوشش دراز کشیده بود و مشغول صحبت با گوشیش بود.نیشخندی ناخواسته روی لبانش شکل گرفت.دستانش را پشت سرش گره زد و مشغول بررسی تک تک اجزای صورتش شد.از همین الان نگاه های سنگین بیماران و پرستاران رویشان بود,تلفن سونگجین که تمام شد,نگاهش را به او داد:

-بچه ماهیت چی گفت؟

-گزارش روزانه داد و گفت اگه پات به کلیسا برسه تلافی اذیت کردناتو در میاره

-یه درصد فک کن بتونه,امکان نداره

-میتونه,دست کم نگیرش

با سکوتی که برقرار شد,سونگمین تازه متوجه موقعیتش شد.وقتی برای گرفتن گوشی سمت کیوهیون,خیز برداشته بود,متوجه نشده بود اینطور در بغلش دراز کشیده بود

-جات راحته؟؟؟من خیلی جام راحته

با این حرفش هل کرد وسعی کرد سریع از رویش بلند شود که کیوهیون دست دور کمرش انداخت و جلویش را گرفت

-کجا داری میری؟من که گفتم راحتم,تو هم ناراحت بنظر نمیرسیدی

-کیو! ما وسط محوطه نشستیم,همه دارن نگامون میکنن

-این تو بودی که اومدی بغل من,پس چطور الان داری خجالت میکشی؟

-بدجنس نشو ,چوکیوهیون,چطور دلت میاد منو انقدر خجالت زده کنی؟

کسی از پشت یقه ی لباس کیوهیون را کشید و مجبورش کرد بلند شود.

-هی تو!دردسر,فکر کنم باید بیمارمو از دستت نجات بدم,نمیبینی چقدر صورتش قرمز شده؟

کیوهیون اخمی کرد و نگاهی در چشمان دکتر انداخت.فحشی نچندان جالب زیر لب به او داد و سونگجین را بیشتر سمت خودش کشید:

-تو,دکتره ی فضول,کاری نداری؟بازم اومدی سراغ ما؟من زیاد رو عصابم کنترل ندارم,یه بلایی سرت میارم,

-هی ارومتر,من که کاریش ندارم,اون پسر مال خودت,فقط اومدم ببرمش رادیولوژی, و اینکه مراقب رفتارات توی مکان عمومی باش,

-علاقه ای به گوشه کردن به مزخرفاتت ندارم دکی!

-پسره ی لجباز,بلند شو ببینم,ویلچرش کو؟

کیوهیون با غرور نگاه به دکتر انداخت و بدون گفتن حرفی دست زیر زانو و کمر سونگجین انداخت و محکمتر در اغوشش گرفت و بلند شد

-تا من هستم که نیازی به اون صندلی فلزی چرخدار نیست