X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

6



بازگشت

پارت ششم




روی مبل چرمی نشسته بود و به دستانش نگاه میکرد.چرا انطور وحشیانه به صورت شیوون مشت زد؟نمیخواست انقدر محکم بزند که خون بیفتد فقط کمی,آن هم برای دخالتش در کارهایش..همین...هنوز رد خون روی انگشتانش بود.چشمانش را بست و سرش را به پشتی مبلش تکیه داد.

موهای بلندش ,پخش شد و درهم و نامرتب شد.حماقت کرده بود!اینطور رفتار کردن احمقانه بود!صدای در که بلند شد,اخم هایش درهم رفت.اجازه وارد شدن نداده بود اما کسی وارد شد.خب قاعدتا باید  یسونگ میبود.کسی اجازه ی ورود بی اجازه را نداشت .

یسونگ حرفی نزد.تنها کاری که کرد این بود که روی مبل به حالت دراز کش خوابید و پاهایش را روی دسته ی مبل بالا انداخت.

با شنیدن صدای چرم مبل روبرویش,متوجه شد یسونگ کجا نشسته بود.بازهم توجهی نکرد.انگار این بی توجهی هایش اثری در عصبی کردنش نداشت چون با ارامش حرف میزد:

-نمایش خوبی بود استاد کیم!

لای پلک هایش را باز کرد و نگاهی به صورت کشیده اش انداخت.چشمانش چیزی نشان نمیداد .یسونگ دست دراز کرد و کمی شیرینی از ظرف روی میز برداشت .

-این جا چه غلطی میکنی؟برای چی اومدی؟

روی مبل نیم خیز شد و دستی لای موهایش کشید:گم شو برو بیرون!

-اوه چه استاد بدی!من شاگردتم استاد..اینطور حرف نزن

پوزخندی زد ,جوری که چال لپش نمایان شد:شاگرد؟چقدر با نمک شدی پسر!

یسونگ دستانش را روی سینه اش گره زد و جدی شد:کاری به کارش نداشته باش!انقدر زجرش نده

پاهایش را روی هم انداخت و با انگشت به خودش اشاره کرد:من؟من کاریش نداشته باشم؟اوه بذار یچیزی رو برات روشن کنم پسر!اونه که سرش تو کارای منه!اینا رو به همون بگو..فضولی منو نکنه..

-اون به من ربط نداره,من دارم درمورد تو حرف میزنم

-منم به تو ربط ندارم..

یسونگ بلند شد و دستانش را در جیب لباسش فرو کرد:اوه راس میگی,ممنونم که یادم اوردی اشتباه کردم اینجا اومدم..

اوهم متقابلا بلند شد:قابلی نداشت!

یسونگ اهی کشید و سمت در حرکت کرد.واقعا  داشت منصرف میشد.اگر مجبور نبود از همه محافظت کند همه چیز را میگفت .همه چیز یعنی همه چیزی که تمام دنیایشان را بهم میریخت.

-راستی..اون پسر...سونگمین!برگشته..چرا؟

-پس دیدیش؟؟باور نکرده بودی حرفمو؟؟که گفتم برگشته ؟؟؟.... نمیدونم شاید اونم دیوونه شده مثل تو!

و بعد صدای بلند کوبش در ,در اتاق پیچید.نگاهش را پایین انداخت و به انگشتش خیره شد

-نه باور نکرده بودم که گفتی برگشته...نمیتونستم باور کنم مگه اینکه خودم میدیدم..شاید اونم دیوونه شده..مثل من! مسخرس..

اما این مسخره ترین واقعیتی بود که خودش هم قبول داشت.از این بازی دیوانه شده بود.بازی که مجبور بود تا انتهای بی انتهایش بازی کند.

قدری صدای دونگهه ناراحت و وحشت زده بود که نفهمید چطور از کیوهیون جدا شد و خودش را به ادرسی که دونگهه داده بود,رساند.بی هیچ فکری,دستگیره ی درب سفید رنگ روبرویش را پایین کشید و وارد اتاق شد.

بخاطر هجوم بوی ضدعفونی کننده و الکل,بینیش را کمی جمع کرد.برای چندلحظه تازه توانست تحلیل کند که پا در بهیاری دانشگاه گذاشتته بود.لبه ی کاپشنش را در مشتش گرفت و چند قدمی جلورفت.بین دوراهی برگشتن و ماندن بود که صدای دونگهه اش را شنید.

-هیونگ!

نگاهش از بین صورت ترسیده و بینی سرخ و لباس های خونی دونگهه,روی چشمان خیسش نشست .این چشمان خیس برایش ناراحت کننده تر از هر چیزی بود.هردودستش را روی بازوهای دونگه فشرد و او را بیشتر به خودش نزدیک کرد.نگاهش هنوز دودو میزد تا زخمی روی صورت و بدن دونگهه پیدا کند:

-چه اتفاق جهنمی برات افتاده؟؟برای چی گریه کردی؟؟؟

دونگهه چنگی به کاپشنش زد و بیشتر در آغوشش فرو رفت.

-چی شده هائه؟؟حرف بزن!!

-امروز خیلی بد بود هیونگ,استاد چویی بدجوری زخمی شده,دعوای بدی بود..من خیلی نگرانشم

-توهم اونجا بودی؟

-اوهوم من به استاد چویی کمک کردم بیاد اینجا,من خیلی نگرانشم

و بعد از اتمام حرفش به تخت کنار پنجره اشاره کرد.با نگاهش امتداد دست دونگهه را دنبال کرد و به استاد زخمی که روی تخت نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد,رسید.با فشار دست دونگهه اجبارا چند قدمی جلوتر رفت

-من باید چیکار کنم هائه؟

-یه نیگا به زخمش بکن,بهیار مجبور شده بره,توکه بلدی

-دونگهه!!

-خواهش میکنم هیونگ..من اون استادو خیلی دوست دارم

کنار تخت که رسید ,حرف استادش منجمدش کرد

-انقدر منو سوال پیچ نکن لی هیوکجه!!

لعنتی!!چطور متوجه حضور این پسر نشده بود؟؟دستش را از بین دست دونگهه بیرون کشید.نمیخواست دونگهه متوجه افتادن دمای بدنش شود.دندان هایش را با کمی حرص,با کمی خشم روی هم سایید و پلک هایش را روی هم فشرد

-چرا؟؟میخوام بدونم چرا اون کیم هیچول لعنتی تهدیدت کرد.

-به تو ربطی نداره,حدت رو رعایت کن

به تنها تکیه اش که لبه های پارچه ی نازک کاپشنش بود چنگی زد و انگشتانش را محکم به هم فشرد.شاید با کمی دقت میشد عرق های ریز و سرد روی صورت و گردنش را دید.قلبش مانند بمب ساعتی هر لحظه بیشتر به منفجر شدنش نزدیک میشد.با سنگینی نگاه استاد چویی نفسی کشید.باید حرف میزد.باید خودش را از این وضعیت آزاد میکرد.

-میتونم زخمتونو چک کنم؟

-زخم؟؟یه پارگی روی لب که چک کردن نمیخواد

-اما پهلوتون بدجوری خونریزی کرده!!اگه اجازه بدین کمکتون کنم

-مهم نیست,نیازی به چک کردن نداره!

اخمی کرد.نمیدانست چقدر این زخم برای استادش عزیز بود.نمیدانست چقدر حاضر بود بارها و بارها توسط استاد کیم زخمی شود .او نمیدانست و اخم کرد.دونگهه درحالی که لبش را میجوید و جلوتر رفت و دست استادش را گرفت:

-استاد!!برادرم بخاطر شما اینجاست,پارگی لبتون وگونه ی چپتون که شدیدا باد کرده,در کل چهرتون جالب نیست..بذارین یه بررسی کنه

-از توضیحاتت ممنونم لی دونگهه ولی نیازی ندارم,از شماهم ممنونم که اینجا اومدید

بخاطر فشار حضور هیوکجه,عصبی بود که تند و پرخاشگرانه جواب استادش را داد:

-کارتون درست نیست استاد,اخلاقتون باعث میشه تنها بمونین...شما کسایی رو که دست کمک سمتتون دراز میکنن پس میزنین

-مهم نیست!!من به تنهایی عادت دارم..خیلی ساله کسایی که سمتم دست دراز میکردن تنهام گذاشتن

 

تحمل کردن سختش بود.حالا که نیازی به او نبود با تعظیمی خشک میتوانست خودش و قلبش را از مرگ تدریجی نجات دهد.پس تعظیمی کرد و با تمام جانش از اتاق بیرون زد.هوای بیرون از اتاق را با شدت دم میزد.دستی روی سینه اش فشرد و با سر انگشتانش دنبال قرصی در جیبش گشت.

جعبه که به سر انگشتانش خورد بی فکر دو یا سه تایی را به یکباره در دهانش انداخت .با سرآستیش عرق های صورتش را پاک کرد و نفس حبس شده اش را بیرون داد و به آسمان سرد پاییز بالای سرش خیره شد.



******



"فکر میکرد صدای در شنیده است.بخاطر همین صدای تلویزیون را کمتر کرد.با صدای زنگ که ممتد فشار داده میشد,از جایش بلند شد و سمت در رفت.کمی بخاطر درد پاهایش خسته میشد تا راهی کوتاه را برود.مجبور بودآارام آرام راه برود.در را که باز کرد با چهره ی خسته و کمی عجیب شیوون روبرو شد.نگاهی به موهای نامرتب و چشمان سرخش ,صورت پف کرده و لباس های چروکش انداخت:اوه شیوونی, تو خوبی؟

ساعت نزدیکای نیمه شب  را نشان میداد.چرا الان اینجا بود؟شیوون درحالی که سعی میکرد صدایش زیاد گرفته نباشد لبخندی زد که اصلا شبیه لبخند نبود:ببخشید اوما,میتونم کیوهیون رو ببینم؟

سری تکان داد و از جلوی در کنار رفت.شیوون که وارد نور شد تازه متوجه عمق ماجرا شد,لباس هایش کمی خاکی بود و چند جای شلوارش پاره شده بود:اتفاقی برات افتاده؟؟کیوهیون بالاست1تو اتاقش!

-نه چیز خاصی نیست,میتونم برم پیشش؟؟

-اره پسرم..منم برات یکم جوشونده درست میکنم و میارم.

شیوون تعظیم نصفه نیمه ای کرد و درحالی که سعی میکرد,پایش را کمتر روی زمین بکشید,سمت پله ها راه افتاد.با دستش به نرده کنار پله ها چنگ زد و خودش را بالا کشید.پای چپش وحشتناک درد میکرد,وزنش را روی پای راستش انداخت و چند پله را پرشی بالا رفت.صدای بلند آهنگ از اینجاهم شنیده میشد.آهی کشید و چند پله باقی مانده را یک نفس بالا رفت.بالای پله ها شدیدا نفس نفس میزد.دستی به پای چپش کشید و سعی کرد دردش را تحمل کند.درحالی که به سختی راه میرفت,خودش را به اتاق کیوهیون رساند,دستگیره اتاقش را پایین کشید.قفل بود!با دست مشت نچندان محکمی به در زد:

-با چه دلیل جهنمی در اتاقت رو قفل میکنی؟

صدایش در بین صدای بلند آهنگ گم شد.عصبانیتش را بیشتر سر در خالی کرد و چندبار پشت سرهم به در کوبید.بالاخره ضرباتش توجه کیوهیون را جلب کرد و صدای کیوهیون را شنید:اوما..چیزی نمیخورم!

-اخمی کرد و با حرص سر در چوبی روبرویش فریاد زد:من اومات نیستم چو کیوهیون

فریادش باعث شد کیوهیون اهنگ را قطع کند.با عجله در را باز کرد.دیدن موهای اشفته ,پیراهن نامرتب,عینگ گردی که روی چشمانش بود واقعا خنده دار بود ,اگر موقع دیگری بود حتما چند ساعتی به چهره اش میخندید

-اوه شیوونا!تو..الان..اینجا؟؟چیکار میکنی؟

شیوون اشاره ای به سر وضع کیوهیون کرد:تو اول بگو داشتی چکاری انجام میدادی؟

کیوهیون با بیاد اوردن نقشه اش که بخاطرش از صبح درگیر بود,نیشخندی زد:اوم,یکم شیطنت برای فردا

خسته تر از چیزی بود که حوصله سرزنش کردن این پسر را داشته باشد,او را کناری زد و با قدم هایی که روی زمین میکشید ,خودش را به تخت رساند و رویش دراز کشید.روی سقف ستاره هایی چسانده شده بود که بخاطر تاریک بودن اتاق بحالت شبرنگ در امده بودند.

-لامپو روشن نمیکنیا

به کیوهیون که دستش روی کلید لامپ بود,تشر زد.کیوهیون اخمی کرد و با حرص کلید رو سمت پایین فشار داد.هجوم نور شدید لامپ اذیتش کرد:هی مگه نگفتم روشن نکن؟

کیوهیون که حالا درست سر و وضع شیوون را میدید,با گیجی دستی پشت گردنش کشید:چت شده؟؟چرا اینجوری شدی؟

شیوون سکوت کرد.حوصله توضیح دادن نداشت:حالم بقدری کافی گویاست که اتفاقات جالبی برام نیفتاده

کیوهیون خودش را بالای سرش,کنار تخت رساند:اونو که دارم میبینم ,میگم چت شده؟؟

شیوون چشمانش را بست و بازویش را روی پیشانیش فشرد:چیزی نیست

کیوهیون دست شیوون را با عصبانیت از روی چشمانش برداشت:پس اگه چیزی نیست این موقع شب خونه ما,توی اتاق من,روی تخت من داری چه غلطی میکنی؟

شیوون خسته از روی تخت  به حالت نشسته دراومد:میخوای برم تو خیابون؟؟اینجا هم نمیتونم بیام؟؟

-احمقی؟؟معلومه که میتونی بیای..فقط اگه اومدی یعنی منو انتخاب کردی که بدونم چرا اینطوری شدی..هوم؟

شیوون دستی به صورتش کشید:یکم دعوا کردم..

کیوهیون نفسش حبس شد و چشمانش,کمی گرد..: داری میگی پرنس چویی شیوون دعوا کرده؟؟صبر کن ببینم با کی دعوا کردی که اینطوری کتک خوردی؟؟اصلا چرا دعوا کردی؟

شیوون بلند شد و ایستاد:نیومدم که بازجویی بشم,فقط اومدم اگه بذاری یکم اینجا ارامش داشته باشم,کل بدنم درد میکنه,انقدرم حوصله ندارم که سر به سر تو بذارم

-هاه..سر به سر؟؟ دیوونه من نگرانتم..اخه چی میتونه پرنس چویی رو  از عمارت بزرگش بیرون بکشونه و اینطوری لهش کنه؟؟و چطور این موقع بدون اجازه اون پدرت اینجایی؟؟

شیوون با پایش چند باری ضربه ی کوتاهی به زمین زد:کیوهیون میشه جدی صحبت کنیم؟؟

-تا الان داشتیم شوخی میکردیم نه؟؟

-من...یه..انتخابی کردم!کسی ازش چیزی نمیدونه ,میخوام تو اولین نفری باشی که بهت میگم

کیوهیون دستش را روی شانه شیوون گذاشت و با کمی فشار,مجبور به نشستنش کرد: میشنوم,باید چیز مهمی باشه که اینطوری تو رو کلافه کرده,این وضع همیشگی تو نیست..فکر نکن حال جسمی و سر و وضعتو میگم پسر..منظورم حال روحیته

-پس تو هم متوجه شدی؟؟...کیوهیون ..اگه من لبه ی پرتگاه باشم,و خودم بخوام بیفتم تو کمکم میکنی؟؟هولم میدی پایین؟؟

-حالت خوبه؟؟؟عقلت سرجاش نیست؟؟معلومه که نه!

شیوون دستانش را درهم گره زد و به انگشتانش خیره شد:اگه بخوای رابطمون همینجا تموم شه بهت حق میدم..چون کاری که من میخوام انجامش بدم دقیقا یه سقوط ازاده واقعیه! و من همه هیجان و خطرشو با دلم قبول میکنم

-فقط حرفتو بزن..جواب منم بعدش میشنوی

نفسش را با بازدمی بیرون داد:من..عاشق شدم! 5 ماهه دارم با خودم کلنجار میرم و درگیرم اما چیزی مثل 5 ماه قبل,قبل از چهارشنبه نمیشه..فقط دارم سرجام درجا میزنم,من واقعا تمام تلاشمو کردم اما نمیشه!

-این باید باعث بشه من رابطه امو باهات قطع کنم؟؟ صبر کن ببینم...مشکلی هست آره؟؟

شیوون سرش را بالا اورد و در چشمان کیوهیون نگاهی انداخت:مشکل منم کیو!منم که این وسط گیر کردم,5 ماه فکر کردم و تحمل کردم اما دیگه نمیتونم,ارامش ندارم..نه تا وقتی که بدستش نیاوردم..یه حس ناامنی عجیبی دارم.

-قبل از اینکه ادامه بدی,فکر پدرتو کردی؟؟؟اون نمیذاره وارث عمارتش اینطور بی ملاحظگی کنه..تو باید کسی در حد خانوادت پیدا کنی که بتونه نسلتونو ادامه بده..این چیزیه که اون میخواد

-کیوهیون! انتخاب من هیچ وقت نمیتونه مورد تایید پدرم باشه,چون ..اون یه دختر نیست

-پس چی؟؟زنه؟؟

-نه..بنظرت اینا میتونه سقوط ازاد باشه؟؟؟ عشق من جنسی از جنس خودمه!عشق من یه پسره!

منتظر بود واکنش بدی از کیوهیون ببیند,اما تنها سکوت بود که بینشان برقرار شده بود.شیوون سعی کرد ادامه بدهد:ببین..من حاضرم زندگیم رو سرش میدم,نمیتونم بذار چشماش مال کس دیگه ای باشه ,یا حتی حس نوازش موهاش,یا دستای ظریفش,یا هرچیزی که مربوط به اون باشه..فکر نکن اینا رو از سر تنهایی میگم,درسته که توی اون عمارت منم و اتاقم,ولی جونگسو هم هست..تو هم هستی,من به هیچکدومتون همچین حسی ندارم,اصلا چیزایی که درمورد اون حس میکنم در مورد شما نیست..من نمیخوام اینا رو بگم که تو فکر کنی

-اون کیه؟

شیوون سکوت کرد.چیزی رو از چهره کیوهیون متوجه نمیشد:کیو!

-اون کیه؟؟جوابش سختته؟؟اسمش..فامیلش چیه؟؟

-هی..چل..کیم هیچل!

کیوهیون بلند شد و در کمدش رو باز کرد.سویی شرت طوسی رنگش رو بیرون کشید و خیلی سریع تنش کرد.زیپش را بالا کشید و کلاه سویی شرت را سرش انداخت.سمت شیوون رفت و دستش را بین چنگش اسیر کرد و با زور از تخت بلند کرد.قلب شیوون بدجوری میزد.امکان داشت کیوهیون را متنفر کرده باشد؟هرکسی با این چیزها کنار نمیامد.کارهای کیوهیون را نمیفهمید.میترسید چیزی بگوید و کیوهیون در صورتش فریاد بزند,از او متنفر است.این یکی از کابوس های این چندماهش بود.صدای مادر کیوهیون در فریاد بلند کوبیده شدن در گم شد:

کیوهیون,اینموقع شب دارین کجا میرینـــ...

خیابان جدن تاریک بنظر میرسید . و اگر چند تیرک چراغ برق وجود نداشت,قطعا نمیشد حرکت کرد.راه رفتن با سرعتی که کیوهیون راه میرفت اذیتش میکرد,پایش دردش بیشتر میشد اما میترسید حرفی بزند,هنوز نه!صدای خورد شدن سنگ ها را زیر کتونی های سفید کیوهیون حس میکرد.پدرش قطعا با عشقش مخالفت میکرد,از جونگسو انتظار نداشت,اما کیوهیون..با تمام ان ها فرق داشت.از او انتظار داشت تا همیشه,حتی تا دم مرگ کنارش باشد چون او  کیوهیون بود

بالاخره کیوهیون دستش را رها کرد و سمتش چرخید.قیافه جدیش,با عینکی که روی صورتش داشت و کلاه سوییشرتش که تا نصف پیشانیش را پوشانده بود یا شلوار راحتی سفید بلند نمیخواند.

-خب...پس گفتی عاشق کیم هیچل شدی؟؟با اینکه میدونی لبه پرتگاه ایستادی؟؟میخوای سقوط ازاد کنی؟درسته؟؟

دستانش را کنار بدنش مشت کرد.سرش را بالا گرفت و محکم جوابش را داد:درسته!

-ازم خواستی من هلت بدم؟؟درسته؟

-درسته

-میدونی که همه باهات مخالفت میکنن؟؟حتی ممکنه رد بشی؟؟یا شاید من ولت کنم یا هر احتمال کوفتی دیگه ای؟

-میدونم..همه شو..

-وبازم میخوای هلت بدم؟

-درسته!

کیوهیون سرش را سمت دری چرخاند و نگاه کوتاهی به شیوون کرد : پس هلت میدم!

با چند قدم بلند خودش را به در رساند و زنگش را فشار داد.چراغ طبقه اول روشن شد و چند دقیقه بعد در باز شد.مردی نسبتا چاق,کمی بلند با موهای کم پشت در را باز کرد.شیوون هنوزهم متوجه موقعیتش نشده بود.مرد ,اخمی کرده بود که با دیدن کیوهیون کمی اخمش باز شد:اوه کیوهیون تویی؟؟؟

-سلام اقای کیم!ببخشید دیر ..یعنی الان اینجام اما کارم خیلی مهمه!

اقای کیم کمی نگران شد و نگاه مهربان تری به کیوهیون انداخت:اتفاق بدی افتاده کیوهیون؟با یسونگ کار داری؟

-نه فقط میخوام هیچول رو ببینم!

اقای کیم تعجب کرده بود.این رو میشد از چهره اش فهمید.سری تکان داد :چند لحظه منتظر باش!اگرم خواب باشه بیدارش میکنم

کیوهیون لبخندی زد وچند قدم عقب برگشت.درست جلوی شیوون ایستاد و با دستش به در اشاره کرد:اینم ..سقوط ازادت..شروع شد..

و بی هیچ حرفی سمت انتهای کوچه حرکت کرد.وحشت زده به رفتن بی صدای کیوهیون و درباز خیره شد.حتی نمیتونست عکس العملی نشان دهد.دهنش خشک شده ونمیدانست کیوهیون میخواست چی را به او بفهماند؟؟

-کیوهیون؟به چه دلیل مزخرفی این موقع شب اینجایی؟

صدای هیچول بود.سرش راسمت او چرخاند.موهای بلند مشکیش روی شانه هایش افتاده بود و چشمانش خمار خواب بود.صورتش کمی پف داشت اما چیزی از زیباییش کم نمیکرد.زیر نور ماه لبانش سرخ تر بنظر میرسید و پوستش سفید تر..نفسی کشید:میشه بیای جلوتر؟؟

-کیوهیون نیستی نه؟؟این لحن حرف زدن مال اون نیست!

دستش را پشت کمرش برد و درهم قفل کرد.استرس زیاد نمیگذاشت درست فکر کند.هردو سکوت کرده بودند.هیچول حالا هشیارتر بنظر میرسید.اخمی روی صورت قشنگش نشست:کی هستی؟؟

-دوست داری بدونی؟؟میتونی بیای جلوتر تا بفهمی من کیم!

-کیوهیون کجاست؟؟

از اخم او اخمی کرد:کسی که کارت داشت من بودم نه کیوهیون!اون فقط کاریو که فکر میکرد درسته انجام داد

هیچول جلوتر امد, واقعا جلوتر امد.هر قدمی که سمتش ورمیداشت,ضربان قلبش بالاتر میرفت.عطرش شدیدتر در بینیش میپیچد و قلبش را به بازی میگرفت.وقتی هیچول درست روبرویش رسید,ناخود اگاه قدمی عقب رفت.این فاصله قطعا قلبش را به جنون میکشید.صدای هیچول متعجب تر از چیزی بود که نشان میداد.

-چویی شیوون؟؟؟

نگاهی به چشمان مشکیش کرد که حالا برق میزد.اصلا از کجا باید میگفت؟؟دقیقا اینجا باید چه غلطی میکرد؟؟اگر رد میشد؟اگر از او متنفر میشد؟؟

-چیزی شدی که تو رو تا اینجا کشونده نه؟

مادرش..تنها چیزی که داشت از مادرش بود.تمام عشق مادرش را در همان حس کرده بود.دست دور گردنش برد و قفل زنجیری که در گردنش بود را بازکرد.زنجیر شل شد و از گردنش پایین تر افتاد,زنجیر را در  دستش گرفت و سمت هیچل دراز کرد.زنجیر و اویزش که حلقه ی ساده ای بود,در هوا,جلوی چشمان هردویشان تاب میخورد.هیچول گیج نگاهی به حلقه داخل زنجیر انداخت:...منظورت چیه؟؟من باید چیکار کنم؟

-میخوام باهم یه سقوط ازاد رو تجربه کنیم!

-تو حالت خوبه چوی شیوون؟؟نیمه شب اومدی داری چی تحویل من میدی؟؟سقوط ازاد دیگه چیه؟

.

.

.

.

هنوز دستش روی رد سرخ رنگ گونه اش بود.بدجوری جا خورده بود.دست دیگرش مشت شده بود و هنوز زنجیر مادرش را در چنگ داشت.پاهایش را روی زمین میکشید.حالا خسته تر از همیشه بود.

-بریم؟؟

سربلند کرد.انتهای کوچه رسیده بود و...و کیوهیون ..سر کوچه منتظرش بود؟؟مگر تنهایش نگذاشته بود.خب..تنها یه هل میخواست و او هم که کارش را انجام داده بود پس دیگر اینجا چه میکرد؟

-اونطوری نگام نکن پسر,من تنهات نمیذارم,خودمم باهات میپرم..اگه قرار باشه تورو هل بدم,باهم میپریم

هنوزهم سکوت کرده بود.امشب تمام معادلات و فرضیاتش بهم ریخته بود..تمامش!

-هی اونطوری قیافه بدبخت های جنگ زده رو بخودت نگیر,معلوم بود الان ردت میکنه!ساعت یک نصفه شبه..پا شدی رفتی در خونشون داری درمورد عشق یچیزایی تحویلش میدی...بنظرم خیلی احترامتو نگه داشت که به یه سیلی رضایت داد

کیوهیون جلو امد و دستش را از روی گونه اش کند و بین دستان خودش گرفت:اینجا اومدنمون فقط برای یه انتقام کوچولو بود!در عوض 5 ماه عاشقی تو,بد نمیشه اگه یه شبم فکرشو مشغول کنی!



یادتون نره که از هفته دیگه 5 شنبه ها این فیک اپ میشه. فعلا