X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club



قسمت چهارم

 

توی آغوش کیوهیون بالاخره اروم گرفت با کمی فشار از کیوهیون جدا شد.  اشک هاش رو پاک کرد و سعی کرد لبخند بزنه

_ خوبی سونگمین؟

با سر تایید کرد. از اول اشتباه کرد.

 

_ ببخشید میرم غذا رو گرم کنم. 

خواست بلند شه که کیوهیون دستش رو گرفت و مجبورش کرد دوباره تو بغلش بشینه. 

دست خودش نبود مثل گذشته تا دلیل اشک های سونگمین رو نمی فهمید بی خیال نمی شد.

_ بعدا ... الان بهم بگو چرا گریه می کردی ؟

 

به کیوهیون نگاه کرد. انگار داشت به همون کیوهیون قبلی نگاه میکرد همون کیوهیونی که تا نمی فهمید چه اتفاقی افتاده  بی خیال نمی شد. 

خودش رو به آغوش کیوهیون سپرد و سعی کرد از این لحظات هایی که کیوهیون قدیمی رو داشت استفاده کنه. 

 

_ خواهرم...

تنها دلیلی بود که تونست بیاره. 

کیوهیون نفس راحتی پیش خودش کشید و موهای سونگمین رو نوازش کرد: حتما اینطور براشون بهتر بود.

 

به کیوهیون خیره شد. کیوهیون نگاه خیره سونگمین رو روی خودش حس کرد.  داشت اراده اش رو از دست می داد. 

_ خوب غذا رو گرم کن خیلی گشنمه. 

سونگمین بلند شد و  به اشپزخونه رفت.  کیوهیون هم رفت تا دوش مختصری بگیره. 

داشت از غذای سونگمین لذت می برد.  از طرفی با هیچول هم صحبت می کرد. 

می خواست حواس کیوهیون رو به خودش جلب کنه از اینکه وقتی کنار هم هستند و حواس کیوهیون به گوشیش بود ناراحت بود.

 

_ امروز یکی از دوستای قدیمیم رو دیدم کیوهیون. 

حواسش به سونگمین جلب شد.  دست از گوشی کشید.

_ دوست؟

لبخندی از توجه کیوهیون زد. موفق شده بود . یه قدم کوچک دیگه .

_ اره دوست صمیمی بودیم.  لیتوک اسمشه.  من حتی با دوست دخترش هم دوست بودم سورا.  امروز دیدمشون و بعد فهمیدم اونها ازدواج کردن.  خیلی اتفاقی دیدمشون توی دادگاه خواهرم. 

جملاتش دقیق نبود ولی مهم نبود تا وقتی حرف می زد و کیوهیون بهش گوش میکرد مهم نبود

_ توی دادگاه؟ 

_ سورا مشاور خانواده دادگاه بود و لیتوک وکیله.  

_ اوه نمی دونستم چنین دوست هایی هم داری ؟

لبخندش کمی جمع شد: از خانواده ام که جدا شدم از همه ی دوست هام جدا شدم. 

دست از خوردن کشید و به سونگمین نگاه کرد. درد توی چشم های سونگمین وقتی از طرد شدنش توسط خانواده اش حرف می زد غیرقابل انکار بود.  به رسم گذشته دست روی دست سونگمین گذاشت: بهش فکر نکن تو... 

برای کامل کردن جمله اش مکث کرد.  جمله ای که همیشه محکم و قاطع می گفت الان نمیتونست به زبون بیاره . سونگمین متوجه شد ولی اجازه شک به کیوهیون و خودش رو نداد . بلند شد و گونه کیوهیون رو بوسید: درسته من همیشه تو رو دارم. همین برام بسه. 

ظرفها رو برداشت و به سمت ظرف شویی رفت.  کیوهیون رو که حسابی توی خودش رفته بود تنها گذاشت.  هر دو می دونستند کیوهیون مدتها بود دیگه کنار سونگمین نبود.  نه حداقل از نوع عاطفی .

 

 

سونگمین تازه دوش گرفتنش رو تمام کرده بود . دوباره به همون شامپوی قدیمی رو اورده بود . بوی توت فرنگی .

از دستی خودش رو کامل خشک نکرد . لباس خواب تازه ای که خریده بود رو پوشید و بالاخره از حمام بیرون اومد . کیوهیون داشت با گوشی بازی میکرد و با ورود سونگمین نیم نگاهی بهش انداخت ولی دیگه نمی تونست نگاهش رو بگیره . سونگمین ستودنی بود . موهای خیسی که اطراف صورتش رو گرفته بود .سرشونه هاش خیس بود . عطر توت فرنگی تمام اتاق رو پر کرده بود و لباس خواب جدیدی پوشیده بود تا زانوهاش بیشتر نمی رسید یک پیراهن توری صورتی و تا حدی زنانه بود . کاملا سلیقه سونگمین بود . بدتر از همه گونه های صورتی سونگمین بود . همه و همه هوا رو برای کیوهیون سنگین میکرد .

 

تصمیمش رو گرفته بود خیلی یکدفعه ای و بدون فکر کردن  . حرفهای امروز مینهو روش اثر داشت و قرار بود همه چیز رو امتحان کنه و این بخش مهمی از یه رابطه بود . اگه قرار بود دوباره کیوهیون رو به دست می آورد باید نیاز های جنسی پارتنرش رو رفع میکرد.  از اونجایی که کیوهیون کسی جز سونگمین رو داشت باید بهش یادآوری میکرد اون هنوز اینجاست و کاملا برای کیوهیون. 

 

حرفی نزد و فقط لامپ رو خاموش کرد . تنها نور اتاق نور کم چراغ خواب بود . جلو رفت و کنار تخت ایستاد. 

کم و بیش صورت سونگمین رو میدید ولی نمی دونست باید چیکار کنه . خوشحال بود سونگمین لامپ رو خاموش کرده چون هیچ چیز نمی تونست تضمین نگه داشتن قولش به هیچول بشه اگه بیشتر می دید . چشم هاش رو بست تا خودش رو بیشتر کنترل کنه . عطر توت فرنگی سونگمین دیونه کننده بود.

 

نفس عمیقی کشید و تصمیمش رو گرفت . روی تخت رفت . پاهاش رو روی دو طرف بدن کیوهیون گذاشت و دقیقا روی پایین تنه ی کیوهیون نشست .

با حس تکون خوردن تخت نفسش رو حبس کرد تا  محکم تر باشه و بعد یکباره با حس نشستن سونگمین روی پایین تنه اش  از شوک چشمهاش رو باز کرد .

 

هیچکدوم هیچی نگفتند ولی به هم خیره شدند . حالا اینجا بود نیمه برهنه روی بدن کیوهیون.  تحریک شدن کیوهیون رو حس می کرد پس باید ادامه می داد.

وقتی باز شدن دهن کیوهیون رو دید کارش رو ادامه داد. نباید می ذاشت کیوهیون عقب بکشه .

خم شد و لبهاش رو به لبهای کیوهیون رسوند . دهن کیوهیون بخاطر شوک رفتار سونگمین باز بود از فرصت استفاده کرد و زبونش رو وارد دهن کیوهیون کرد . کیوهیون رو می بوسید و فقط دعا میکرد  کیوهیون همراهیش کنه . دستش بدن کیوهیون رو نوازش میکرد و اروم اروم کیوهیون رو برهنه .

 

نگه داشتن خودش داشت سخت تر میشد . حس باسن سونگمین روی عضوش و زبون داغی که دهنش رو لمس میکرد . دستهایی که بدنش رو لمس میکرد کنترلش رو گرفت . دیگه نمی تونست . این هم جدید بود . سونگمین هرگز پیش قدم نمی شد .

 

 با حس تکون خوردن باسن سونگمین تمام تفکراتش از بین رفت . دیگه چیزی مهم نبود.  همه چیز از دست رفت ناله ای کرد و دستش رو پشت سر سونگمین رسوند و اون رو محکم تر به خودش چسبوند و شروع به بوسیدن متقابل سونگمین کرد . دست دیگه اش رو پایین برد و به باسن سونگمین چنگ زد با ناله سونگمین همه اراده اش از بین رفت . دستش رو دور کمر سونگمین حلقه کرد و برش گردوند حالا جاشون عوض شده بود . سونگمین زیرش بود . نگاهی به هم انداختند .

حالا اینجا زیر کیوهیون گیر افتاده بود.  عضو تحریک شده کیوهیون رو روی بدنش حس میکرد و سونگمین  تنها کاری که می خواست بکنه فرار بود.  نمیخواست بدن خیانت کار کیوهیون لمسش کنه از کارش پشیمون بود . شاید یکم سریع به این مرحله رسیده بود.  شروع کرده بود ولی برای ادامه مردد بود اما این نمی تونست جلوی اتفاق رو بگیره دیگه چاره ای نبود . باید تا تهش می رفت.

 

به سونگمین خیره بود . اون نگاه سونگمین داشت اتیشش می زد . خم شد و شروع به بوسیدن سونگمین کرد . سعی میکرد با بوسه زدن خودش رو اروم کنه.  حتی نمی دونست چطور با وجود بعداز ظهر طولانیش با هیچول الان اینقدر تحریک شده بود . سونگمین رو می خواست  به طرز دیوونه واری تشنه تن سونگمین شد .

 

شروع به لمس بدنی کرد که مدتها بود بهش دست نزده بود . دستهاش به یاد داشتن چطور باید بدن سونگمین رو نوازش کنه تا هر دوشون لذت ببرن.

 

لبهاش رو به گردن سونگمین رسوند و شروع به مارک کردنش کرد . با دیدن نقشهای بنفشی که روی گردن سونگمین به وجود می اومدن لبخند زد . این مارکها رو دوست داشت . به سونگمین خیره شد . خرگوش رام و خوردنی زیر دستهاش بود و با چشمهاش به کیوهیون خیره بود.  این تمام چیزی بود که می دونست باید اون خرگوش رو مال خودش کنه ... دوباره .

 

لباس صورتی سونگمین رو در اورد و شروع به بوسیدن بدن سونگمین کرد . ناله های گه گاه سونگمین اون رو داغ میکرد .

لبهای کیوهیون روی بدنش بود . دستهای کیوهیون لمسش میکرد . خودش مشغول لمس کردن کیوهیون بود . یه عشق بازی کامل بود اما نه چندان کامل .

 

بدن سونگمین اونجا بود. جسم سونگمین کیوهیون رو همراهی می کرد.  می بوسید لمس میکرد ناله می کرد.  ذهنش جای دیگه ای بود. تمام چیزی که ذهن سونگمین رو اشغال کرده بود نه لذت بود نه کیوهیون و نه 3ک3 . و روحش جایی کنار ساختمونی بود که اولین بار شاهد خیانت مردی بود که الان روش بود و داشت سونگمین رو بار دیگه به اسم خودش سند می زد.  کاری که آرزوی سونگمین بود می خواست کیوهیون رو یه بار دیگه برای خودش داشته باشه.

 

داشت کیوهیون رو همراهی میکرد. پا به پای کیوهیون می بوسید. بدن،  صورت و موهای کیوهیون رو نوازش میکرد.  ناله می کرد و کیوهیون رو صدا می کرد اما اونجا نبود. حتی لحظه ای که کیوهیون واردش شد نتونست چیزی حس کنه بدنش روحش فکرش به چیز دیگه ای توجه داشتند: بدن خیانتکار کیوهیون .

 

 

آخرین ضربه رو محکم تر زد و با ناله ای راحت شد . دستهاش شل شد و روی بدن سونگمین دراز کشید.  دستهای سونگمین که دور کمرش حلقه بود باز شد و کنار بدنش افتاد.

هر دو نفس های عمیقی کشیدند .

کیوهیون حالا نیازش رفع شده بود و تمام بدنش داشت فریاد می زد چیکار کرده . اون با سونگمین خوابیده بود . 

و تنها چیزی که سونگمین می خواست گریه بود. 

چرخید و بی توجه به درد کمرش توی آغوش کیوهیون رفت و سرش رو بین سینه ی کیوهیون مخفی کرد. 

اتفاق افتاده بود.  بعد از سه ماه دوباره باهم رابطه داشتند و سونگمین شروع کننده بود. هیچ لذتی نبرده بود.  جسمش درد داشت ولی هیچ چیزی مثل درد قلبش نبود.

وقتی تن آلوده کیوهیون به بدنش کشیده می شد وقتی عضوی رو درون خودش حس کرد که مطمئن بود ساعتی قبل وارد شخص دیگه ای شده نمی تونست لذت ببره.  فقط حس میکرد با هر حرکت قلبش فرسوده میشه.  عجله کرده بود برای این رابطه آماده نبود ولی دیگه برای پشیمونی دیر بود. 

نفسهاش رو اروم کرد و چشم هاش رو بست. خستگی بهش غلبه کرد و خوابش برد.

نمی تونست منکر لذتی بشه که برده بود.  مدتی بود با سونگمین نخوابیده بود.  جسمش لذت برده بود ولی روحش آروم نداشت. چرا این کار رو کرده بود. تمام بعداز ظهر با هیچول روی تخت بود وقتی به خونه اومد بوی تن هیچول رو می داد و الان سونگمین رو توی بغلش داشت و عطر تن سونگمین رو گرفته بود.

با حس اروم شدن نفس های سونگمین افکارش رو کنار گذاشت به چهره خسته سونگمین خیره شد.  رابطه سنگینی رو بعد از مدتها داشت و این برای بدن سونگمین زیاد بود.  شک داشت سونگمین به خواب رفته باشه شاید از خستگی بی هوش شده بود. 

به هر حال داشت به دلیل سونگمین فکر میکرد.  هرگز چنین چیزی رو از سونگمین ندیده بود و امشب...  

سرش رو تکون داد جسم و روح خسته تر از این حرفها بود.  چشم هاش رو بست و به دقیقه نکشیده به خواب رفت.

 



*******

شما و افکار  درگیرتون و به خدای شیون سپاریده میکنم