X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

دارم یاد میگیرم عاشقت باشم 12


خوب یه مامی حواس پرت باز یادش رفت دیشب اپ کنه


به نظرتون خوب میشم؟؟ خودم که بعید میدونم.. هههههههیییییی

راستی.. یکم برنامه فیکا بهم ریخته شده.دلیلشم اینه الان فصل امتحاناس..

واقعا ببخشید اما خوب برای نویسنده هام سخت شده یکم

صبوری کنید دوباره برمیگردیم رو روال.

مرسی که هستیییییین. بوسسسسس



 

 




همسفر

پارت یازدهم




روی مبل چرمی منتظر نشسته بود و با پایش ضرب گرفته بود.نگاهی به موزاییک های سفید زیر پایش انداخت و چند ثانیه بعد ,نگاهش را به چراغ های کار شده در سقف داد.کمی هم زیر لب غر زد و با نگاهش کارکنان مغازه را بررسی کرد.بالاخره پرده ی قرمز رنگ کنار رفت و هائه,در لباس سفید سراسر نگین کاری شده,با موهای قهوه ای روشن که ساده روی پیشانیش ریخته بود و به او نگاه میکرد,ظاهر شد.هائه ی عزیزش چقدر زیباتر بنظر میرسید!هائه اش سر کج کرد و با لحن معصومی پرسید:

-هیوکی,قشنگ شدم؟

و بعد چرخی زد و روبرویش ایستاد.به زحمت از روی مبل بلند شد و سمت هائه حرکت کرد.روبرویش که رسید,دستش را بالا اوردو به ارامی گونه اش را نوازش کرد.چشمان زیبای قهوه ای رنگ هائه,برایش به حد کافی مست کننده بود

-تو قشنگترین موجودی هستی که دیدم,خیلی قشنگی1

بیشتر به دونگهه نزدیک شد و بین بازوانش گرفت و ارام شروع به تاب دادنش کرد.قدم هایش را به کناره ها برمیداشت:

-من خیلی خوشبختم,نگاه کردنت حس قشنگیه.

-هیوک!

-جانم هائه

-نمیخوای بری لباستو امتحان کنی؟

-میرم اما قبلش میخوام یکم بغلت کنم

-نمیشه بعدا بغلم کنی؟لطفا!میخوام لباستو ببینم هیوکی

بخاطر لحن التماس آمیز دونگهه از تصمیمش منصرف شد و از اغوش گرمش فاصله گرفت.با راهنمایی یکی از کارکنان سمت اتاق پرو حرکت کرد.همانطور که استایلیست گفته بود منتظر بود لباسش را بیاورند,مشغول درآوردن لباس هایش شد.کتش را از چوب لباسی اویزان کرد ومشغول بازکردن دکمه های پیراهنش شد.پیراهن مشکی رنگ را از استایلیست گرفت و مشغول بستن دکمه هایش شد.کت مشکی رنگی را که درست مدل کت دونگهه بود تن کرد و کمی در تش کشید تا چروک های احتمالیش صاف شوند و بهتر در تنش بایستد.در اخر هم شلوار مشکی رنگ تن کرد.

لبخندی به خودش در ایینه زد و سمت جایگاه حرکت کرد.روی سن ایستاد و منتظر شد,پرده را کنار بزنند.با کنار رفتن پرده,نگاهش بدنبال  دونگهه چرخید و رویش ثابت شد.برخلاف انتظارش شیوون و یسونگ و ریووک و هیچول هم انجا بودند و دونگهه مشغول صحبت با شیوون بود.

اخمی کرد و منتظر شد تا هائه نگاهش کند.باضربه ای که شیوون به شانه دونگهه زد,باعث شد توجه بقیه و دونگهه سمتش جلب شود.هردو دستش را جایی پشت کمرش گره زده بود,و منتظر بود.

دونگهه با قدم های تند و کوتاهی خودش را به هیوکش رساند و روبرویش ایستاد.یقه ی لباسش را درست کرد و بدون هیچ حرفی خودش را در آغوشش انداخت.هیوک با تعجب چند قدمی عقبتر رفت تا تعادلش را از دست ندهد.

-دونگهه!چی شدی؟

-مگه نمیخواستی بغلم کنی؟منم بغلت کردم,هیوکی...فقط پیش من مشکی بپوش,خب؟؟؟خیلی با جذبه شدی,خیلی بهت میاد

-من فقط برای تو مشکی میپوشم هائه,هرچی بخوای برات انجام میدم

نفهمید کی پرده ها را کشیدند و اطرافشان تاریک شد اما به موقع بود,چون شیطنت دونگهه گل کرده بود و حالا داشته بوسه های ریزی به گردنش میزد.چنگی به کمر دونگهه زد و سرش را سمت جلوخم کرد:

-داری چیکار میکنی بچه ماهی؟

-گردنت توی این لباس خیلی سفیدتر دیده میشه!

-این دلیل خوبی نیست,منم بخوام اینطور فکر کنم حالاحالاها اینجا مشغولیم

-اما بقیه منتظرن

-پس شیطونی نکن و ادامه نده,به سختی میتونم توی این لباس  ازت دست بکشم

-هیوکی!

بوسه ای به لب های پف کرده دونگهه زد و بعد عطر موهایش را بیشتر دم زد.این پسر همه چیزش آرامش دهنده و خواستنی بود.واقعا خیلی خوش شانس بود که پیدایش کرده بود و به هیچ وجه حاضر نبود از دستش بدهد.مگر ادم می توانست از نفس هایش دست بکشد که او بتواند؟نفس عمیق دیگری کشید و هائه را سمت اتاق تعویض لباس هایشان هدایت کرد.


******

دستی به کت های مشکی آویزان از رگال کشید و به آرامی جلوتر رفت.دست در جیبش بود و سرش را مثل همیشه بالا گرفته بودفکر های قدیمی سرش را پر کرده بود و هرلحظه جان میگرفت.


"-هی وونی بازم که 4 خونه پوشیدی!میخوای لج منو دربیاری؟

-چولا!من واقعا این شکل رو خیلی دوست دارم,بهم میاد

-عوضی منم میدونم بهت میاد,برای همین میگم نپوش,دوس داری نگاه تمام بچه های مدرسه روت باشه؟

-خب باشه,من که نگا به توئه پس مشکل چیه؟

-مشکل؟؟نمیدونی؟مشکل اینه که دوست ندارم نگاه های بقیه روی کسی باشه که مال منه,این اصلا برام خوشایند نیست,اهمیتشو درک کن لطفا

-من درکت میکنم چولی,اینو میدونی که قدری که تو دوستم داری نه,من چند برابر دوست دارم و اگه بخوای اینو هرطوری شده برات اثبات میکنم,اگه بینم  سر اینجورچیزا خودتو اذیت میکنی مراعات چیزی رو نمیکنم و این رابطه رو علنی آشکار میکنم

-شی..وون!                                             

دستان ظریف و سفید هیچول را بین دستان نسبتا بزرگش گرفت و اورا بیشتر به خودش نزدیک کرد

-درست فهمیدی!عصبیم,چون بیخودی داری خودتو اذیت میکنی,هیچول عصابتو از سر راه اوردی,وقتی به من و خودت ایمان داری بقیه مهم نیستن,به خودمون ایمان داری که

با بالا پایین رفتن سر هیچول,لبخندی زد و چانه اش را گرفت و بالا تر اورد تا بهتر صورت زیبایش را ببیند.

-ایمانتو قوی تر کن چولی,بخاطر خودت,نمیخوام بخاطر چیزای بیهوده اشفته تر شی!مسئله های جدی تری هست که باید بهش فکر کنی,هدفتو فراموش نکن,تو میخوای بهترین رپر بشی,پس نذار ذهنت مشغول اینا بشه,من میخوام وجودم باعث ارامشت بشه  نه باعث اشفتگی تو"


جلوی کت های 4 خانه ای کرم و قهوه ای رنگ آویزان شده ایستاد و نفسی کشید.دست دراز کرد تا کتی را بردارد که کسی محکم بهش برخورد کرد و باعث شد چند قدمی سرجایش عقب تر برود.صدای ناله ای ظریف کنار گوشش باعث شد متوجه بازوی اسیب دیده ریووک شود.بازوی ظریفش را در دستش گرفت:

-چی شد؟من متوجه نشدم بهت اسیب زدم؟

ریووک سرش را با درد به معنی نه تکان داد:

-نه,نه شما مقصر نیستید من حواسم نبود بخاطر استاد کیم بهتون برخورد کردم

با شنیدن اسم هیچول,لرزی خفیف در بدنش پیچید.نگاهش باز دوباره بی اجازه چرخید و مشتاقانه دنبال چهره ی هیچولش گشت.نگاهش چرخید تا جایی کنار یسونگ پیدایش کرد.هرکس به چشمان شیوون خیره میشد میتوانست برق شاد نگاهش را تشخیص دهد.فکر قصدی بودن کارش,باعث پمپاژ سریع قلبش شد و گرمای خاصی زیر پوستش دوید.هرچند هیچولش نگاهش نمیکرد و چشمانش را روی نقطه ی خاصی از زمین ثابت نگه داشته بود,اما میشد آشفتگی را در مردمکش دید.

از انتخاب همچین کتی منصرف شد.اگر او نمیخواست و با این کت ازارش میداد پس ازش میگذشت.دستش را برای کمک پشت کمر ریووک فشرد و با سرش سمت بیرون اشاره کرد.:پس بهتره بریم دنبال بقیه


******



داشت از درخواستش پشیمان میشد.از کیوهیون خواسته بود تا کمی آب برایش بریزد اما حالا کنارش نشسته بود و مقدار زیادی آب بخوردش میداد.به زحمت سرش را کمی پس کشید و به چشمان پر از شیطنت او خیره شد.چقدر اینطور زیباتر و سرزنده تر بنظر میرسید.بقیه چطور توانسته بودند نور چشمانش را خاموش کنند؟

-کیوهیون,چرا به عشقت نگفته بودی که چه حسی بهش داری؟

کیوهیون با شنیدن حرفش, لیوان را کناری گذاشت و دستی زیر چانه اش زد

-بیا یه بازی کنیم سونگجین!هرسوالی که جوابتو بدم بجاش یه سوال ازت میپرسم و باید جوابمو بدی

و بدون اینکه اجازه ی حرف زدنی به سونگجین دهد خودش را بیشتر جلو کشید و 4 زانو نشست

-نتونستم بگم چون اون کس دیگه ای رو دوست داشت,خب تا وقتی اینطوری بود من رو نمیدید پس عقلانی بود که حسمو برای خودم نگه دارم نه؟

-چرا عاشقش شدی که اینطوری اذیت شی؟

-هی نوبت منه که سوال بپرسم,عجله نکن,خیلی خب تو بگو چرا عاشق بودی

 

بخاطر این سوال اخمی کرد.اصلا دوست نداشت درباره گذشته ها فکر کند.نمیخواست شیرینی قسمت هایی که سال ها گوشه ی ذهنش خاک میخورد را مرور کند

-این سوالو دوس ندارم,یه سوال دیگه بپرس

-ولی من میخوام بدونم,تو که ازم نظر نپرسیدی که دوس دارم جوابتو بدم یا نه!پس همیچین چیزی قبول نیست

-کیوهیون !لطفا!

-هی سعی نکن خرم کنی,جوابمو بده

لبهایش را جلو داد و با ناراحتی به او نگاه کرد.اکثرا این روش روی دونگهه جواب میداد,امیدوار بود روی کیوهیون هم جواب دهد.

کیوهیون با دیدن قیافه با نمک سونگجین,خنده ی شیرینی کرد و بدون فکر,دست هایش را روی تخت تکیه کرد و سمت جلو خم شد و بوسه ی کوتاه و آرومی روی لب های سونگجین کاش و سرجایش برگشت

-خب حالا جوابمو بده,افرین پسر خوب

بیشتر از اینکه حرف هایش را گوش کند نگاهش روی گونه های سرخش میچرخید و زیبایش را تحسین میکرد

-اوه,خب...اون..یجورایی خیلی مهربون بود,خیلی دوستم داشت,خیلی مراقبم بود,همیشه کنارش میخوابیدم,میگفت کنارش نباشم خوابش نمیبره,منم خوابم نمیبرد...نمیدونم چطور بگم چون از احساساتش چیزی نمیدونم,اما من خیلی وابستش بودم,همیشه دنبال کاری بودم خنده به لبش بیاره چون خنده هاش تک بود.یه خنده ی لثه ای تک!نمیدونم کلا دلم با دیدنش قاطی میکرد,یجوری میشد,تند میزد,کند میزد, کنارش شاد بودم,بی دلیل,بی بهونه

-من برخلاف تو میدونم,هم دلیلشو هم زمان عاشقیمو,شاید تو اصلا عاشق نبودی,مگه میشه ندونی؟شاید حستو با عشق اشتباه گرفتی,من یروز بارونی عاشق شدم درست روز سیزدهم از ماه هفتم,دیدمش,دیدمش و دلمو بهش باختم,با یه لبخند ,یه سلام,یه نگاه,خیلی راحت باختم...خیلی خیلی راحت!باختم چون کنارش احساس ارامش میکردم ,دلم با دیدنش سبک میشد,پراز یه حس خلا,میدونی انگار قلبم پر شد از اون ,یهویی اشباع شد

-داری میگی من عاشق نبودم؟اشتباهی این همه سال رنجو تحمل کردم؟؟این همه ناراحتی کشیدم؟؟یعنی من زبون قلبمو نمیفهمم؟

-قلب زبون ساده ای نداره,فهمش سخته,شاید درست نفهمیدی

-امکان نداره

-خیلی خب,پس بیا مطمئن تر شیم,هوم؟به سوال پرسیدن ادامه بدیم,سوال بعدیت؟

-اگه نخوام ادامه بدم؟

-یعنی داری از حیقیقت فرار میکنی,نمیخوای به اشتباهی که  تا الان توش گیر کردی پی ببری

-اشتباه نبوده!

-پس ادامه بدیم,بپرس

سونگمین ادامه داد .

-خیلی خب,تو تاحالا نشد ازش متنفر شی؟حتی یه ثانیه؟

-نه !اصلا!

-اما من شدم ..نه به این دلیل که عاشق نبودم نه!چون شکست اعتمادمو دیدم!که چطور حرفای بقیه رو به من ترجیح داد!که حاضر نشد من رو باور کنه,التماسامو بشنوه,منو توی جهنم ول کرد و رفت!هیچوقت فکر نمیکردم راضی به نبود من بشه.

-شاید اون عاشق نبوده,شاید هردوتون اشتباه کردین.

-نه کیوهیون!تو زیادی عاشق بودی

هردو سکوت کردند.حرفی پیدا نمیکردند تا ادامه بدهند.درواقع هرچه بیشتر بحث را ادامه میدادند به جایی نمیرسیدند.هرکس با دید و تجربه خودش حرف میزد و هردو حرف خودشان را قبول داشتند.کیوهیون لبخند تلخی زد و سرش را سمت پنجره چرخاند و نگاهی به آسمان ابری انداخت:

-اره درست میگی,من زیادی عاشق بودم.


*****



-چرا بقیه رو فرستادی برن هیوکی؟؟من دلم میخواست اونا هم پیشمون باشن

-هائه!نمیشه اونا رو دنبال خودمون راه بندازیم که!اونا مهمونن و تازه باهم راحت نیستن ,مگه ندیدی استاد مهربونت چقدر معذب بود؟

-اگه از استاد چویی بخوام ساقدوشم باشه قبول میکنه؟

اخمی کمرنگ بین ابروهای هیوک نشست و سرش را کامل سمت دونگهه چرخاند

-مگه هیونگت نمیاد که استاد چویی ساقدوشت بشه؟

-هیونگم ممکنه نرسه,پس فعلا استاد چویی باشه اگه رسید خب ساقدوشم میشه دیگه,هوم؟

-فکر میکنی این کار درستی باشه؟اون قبول کنه؟

-اره مطمئنم قبول میکنه..استاد چویی واقعا مهربونه!

-باشه هائه,هرطور توی بخوای انجامش میدیم

با رسیدن به پشت در بزرگ و سفید رنگی,دونگهه با سرعت بیشتری حرکت کرد و با عجله دو لنگه درب را هل داد تا باز شود.سالن بزرگ روبرویشان با رنگ گلبهی و کرم و سفید رنگ زده شده بود و حریر های صورتی بلندی از پنجره هایش اویزان بود.صندلی و میز سفید با نظم خاصی چیده شده بودند و در آخر سالن جایگاه ایستادن عروس و داماد به چشم میخورد.دونگهه نفسش را بخاطر زیبایی بیش از حد سالن حبس کرد و چندباری پلک زد تا از خوشحالی اشک هایش نریزد.

هیوک بخوبی از حالات دونگهه متوجه احساساتش شد.با لبخندی که همچنان روی لبش حفظ کرده بود و عمیق تر میشد,بازویش را جلوی دونگهه گرفت و کمی خم شد:

-به من افتخار میدین تا جایگاه همراهیم کنین لی دونگهه؟

-هیوکی!

هائه لبش را گزید و دست ظریفش را دور بازوی هیوک قفل کرد و فاصله شان را کمتر کرد.بدنبال هیوک با قدم های کوتاه سمت جایگاه حرکت کرد.

صدای قدم های منظم دوپسر که همپای هم,دست در دست هم حرکت میکردند در سالن می پیچید.پسر کوتاهتر تی شرتی سفید به تن داشت که رویش بافت ضخیمی تن کرده بود و پسر بزرگ تر پالتوی بلند آبی رنگی تنش بود.صدای قدم هایشان با رسیدن به جایگاه رفته رفته کمتر میشد,و در آخر با توقف دو جفت کفش مقابل هم,قطع شد

هیوک چشمهایش را به چشم های قهوه ای رنگ نفس گیر مقابلش دوخت.موهای چتری دونگهه را از روی پیشانیش کنار زد و مرتبش کرد.

-جناب لی دونگهه,ایا حاضرید با پسری که مدت ها بخاطر اتهام ها و حرف های اطرافیانش,دچار بیماری روحی بوده,با پسری که قبلا توی امتحان عشق شکست خورده,و نتونسته از عشقش مراقبت کنه,با پسری که به اشتباه با گوش نکردن به حرف های عشقش اون رو به کام مرگ فرستاد,باپسری که اینهمه خطا و اشتباه توی عاشقی کرده ,ازدواج کنی؟

دل کوچک دونگهه با شنیدن دوباره گذشته ی هیوکش,برای هزارمین بار درد گرفت و ناخواسته اشک در چشم های معصومش نشست.دستانش را دور گردن هیوک حلقه کرد و خودش را جلوتر کشید تا فاصله شان کمتر شود

-من میخوام با پسری ازدواج کنم که همیشه نگران نگرانی منه!همیشه چشمش دنبال منه,پسری که خنده هاش باعث شادی منه,پسری که من شناختم روحش قدری بزرگ هست که از اطرافیانش کینه به دل نگیره,و هنوزم ته ته دلش دوسشون داشته باشه,من با پسری ازدواج کردم که بهم ثابت کرده بخاطرم کارای سختو انجام میده,اینکه بخاطر من با بیماریش جنگید تا کنارم باشه,خیلی با ارزشه,من میخوام با لی هیوکجه ازدواج کنم!

هیوک پیشانیش را به پیشانی دونگهه چسباند و انگشتانش را بین انگشتان دونگهه قفل کرد.

-هیوکی قول میده تا همیشه با هائه بمونه!

-هائه هم قول میده تا وقتی نفس میکشه کنار هیوکی باشه.

-هیوکی عاشق هائه اس.

-هائه میدونه,قلب هائه هم مال هیوکیه!

با لحن بامزه ی هائه خنده ی ریزی کرد.

-هیوک نمیخواد لبای هائه اش رو ببوسه؟

-چرا!هیوک تشنه ی لبای هائه اس.

هیوکجه گردنش را بیشتر خم کرد و لبان صورتی نرم و باریک مقابلش را بوسید.این پسر جدا شیرین بود.مزه لبانش به شیرینی میزد.دونگهه را بشتر به خود فشرد و از طرفی زبانش را روی لب پایین هائه کشید.حس میکرد سرعت دونگهه از او کمتر است و هرازچندگاهی میتوانست جوابش را بدهد.

با چندبوسه ی کوتاه و عمیق از او فاصله گرفت و صورتش را قاب گرفت.

ابتدا پیشانیش را بوسید و پایین تر آمد و بوسه ای طولانی روی پلک هایش زد و محکتر بغلش کرد.دونگهه هم متقابلا سر بر شانه ی هیوک میفشرد و دستانش جائی بدور کمر هیوک حلقه شده بود.حلقه ای محکم که حاضر نبود شل تر بگیرد.

چشمانش را بست و نفس هایش ارام تر شد.شنیدن صدای  تپش قلب هیوک,ارامش میکرد..محکم و قوی ,بی وقفه میکوبید.نگاهش را به سینه ی چپ هیوک داد:

-قلب هیوک,ممنونم که فرصت دادی کنارش باشم ,قول میدم ازش مراقبت کنم,از خودش,قلبش و خنده هاش.



****



از وقتی باهم حرف زده بودند,نصفه روزی میگذشت.کیوهیون سرداخل گوشیش کرده بود و سخت مشغول بازی با گوشی مشکی رنگش بود.

اهی کشید و سرش را به بالش پشت سرش تکیه داد.شاید درصد کمی حق با کیوهیون بود,اگر اینطور نبود پس چرا جواب سوال هایش را درست نمیداد؟او چقدر قشنگ از عشقش میگفت,شاید اگر میخواست ادامه دهد ساعت ها از عشقش تعریف میکرد.

از ناراحتی دستانش را درهم گره زد و مشغول بازی با انگشتانش شد.چرا او هم میتوانست تا جایی که میشد از هیوک صحبت کند اما نه الان که شوق و علاقه اش تبدیل به نفرت شده بود.اوهم میتوانست روز عاشق شدنش را بیاد بیاورد اگر در گذشته قدم میگذاشت ولی نمیخواست.

شاید اگر برای جواب این سوال که واقعا عاشق بود یا نه,تلاش میکرد تاوان گزافی میپرداخت.نمیخواست دوباره دلش هوای عاشقی کند که درآن ممکن بود ماهیش صدمه بخورد.ترجیح میداد هیچ وقت نفهمد.

به قول کیوهیون زبان قلب,زبان ساده ای نبود,شاید چیز نامعقولی ازش میخواست.او از هیوک میگذشت تا ماهیش صدمه نخورد.این سوال را بی جواب رها میکرد اما میدانست که عاشق واقعیست.

و غیر از هائه,کیوهیون هم برایش مهم بود.قلبش میخواست دوباره عاشق شدن را از او یادبگیرد.آرامش گمشده ی همه عمرش را در آغوشش,صدایش,و در چشمان قهوه ایش پیدا کرده بود.اگر دنبال جواب سوال میگشت این تاوان را هم پس میداد که ارامشش را از دست بدهد.کیوهیون خودش متوجه ضررهایی که میکرد نمیشد.خیلی وقت بود قبول کرده بود او و هیوک برای هم نبودند,پس حالا هم نباید به گذشته برمیگشت.نمی ارزید که بفهمد واقعا هیوک را دوست دارد یا نه,هنوز همان جایگاه را دارد یانه,باید در همان حالت ندانستن میماند.این که بفهمد نفرتش از هیوک نفرت نبود برایش سنگین بود.حالا بیشتر متوجه میشد نفرتش بیشتر شبیه دلخوری بود,شبیه انتظاری که هیچ وقت به پایان نرسیده بود.نفرتش شبیه ناراحتی بود,نفرتش شبی هرچیزی بود غیر از نفرت!نفرتش که نفرت نبود.

قطره ی اشک کوچکی روی گونه اش حس کرد,اما دستش قدری قدرت نداشت که بالا بیاید و پاکش کند.بدنش لرز خفیفی گرفته بود و حس بدی در بدنش می پیچد.لعنتی!نباید فکر مکیرد!نباید میفهمید.چرا اینطوری فهمید؟دوست نداشت بداند بخاطر خودش,بخاطر هائه و بیشترهم بخاطر کیوهیون!کیوهیونی که سعی داشت روی شیرین زندگی را نشانش دهد.

 

با حرص بیشتری دکمه های گوشی را فشار میداد.انگار بازی هم با او لج کرده بود.هیچ جوره نمیتوانست این مرحله رارد کند.ذهنش بشدت آشفته بود و همه این ها باهم عصبیش میکرد.

میدانست با حرف هایش سونگجین را ناراحت کرده بود اما دست خودش نبود.سونگجین حرف هایش را با ارامش گوش کرده بود اما او با شنیدن صحبت هایش عصبی شده بود.تازه فهمیده بود تحمل صحبت او درباره ی گذشته را ندارد.که او جلویش برای از عشقش حرف بزند!نه!داشت تندروی میکرد و اهمیتی نمیداد.

سونگجین برایش خاص بود و حس مالکیت عجیبی برایش پیدا کرده بود.هرجوره که او از عشقش دفاع میکرد,بدتر جوابش را میداد.این پسرک سفید و تپل مال او بود,فکرهایش,حرف هایش,تپش های قلبش,همه مال کیوهیون بود نه کس دیگری!

این که همیشه نفر سوم بود,ناراحتش میکرد,این که نمیتوانست تنها حاکم قلب معشوقش باشد.همیشه باید در رقابت میبود چه با رقیب خیالی چه با رقیب فرضی!

هق هق ضعیفی که شنید مجبورش کرد سربچرخاند و سمت سونگجین نگاهی بیندازد.سونگجین بود که بی مهابا اشک میریخت؟صورتش خیس خیس بود وزیر نور چراغ برق میزد و بیشتر نوک قرمز بینیش در چشم بود.

گوشی را روی میز پرت کرد و از جایش بلند شد.درحالی که سمتش میرفت,اسمش را آرام صدا زد:

-سونگجین!

عکس العملی به صدا زدن اسمش نداد.پشتش روی تخت نشست و دستانش را دور سینه اش که به سختی بالا و پایین میرفت حلقه کرد و به خودش تکیه داد.سرش را خم کرد و کنار گوشش زمزمه کرد

-سونگجین گریه نکن!اشک هات اصلا قشنگ نیستن!

دست های سرد و یخ زده ی تپلش را روی دست هایش حس کرد که سعی داشت او را بیشتر به خودش نزدیک کند.پاهایش را دو طرف بدنش گذاشت و او را کامل به خود تکیه داد.سرش  را روی شانه سمت راستش گذاشت و زمزمه کرد:

-خرگوش سفید من!معرت میخوام,نباید با حرفام اذیتت میکردم,اروم باش...اشک نریز..ناراحتی واقعا ازار دهنده اس مخصوصا الان که مسببش منم,کیوهیون ازت معذرت میخواد,از تو و دل کوچیکت,ببخش منو بد حرف زدم.

 

گرمای آغوش کیوهیون را بخوبی حس میکرد.چنگی به انگشتان کشیده اش زد و دستش را بیشتر به خودش فشرد.زمزمه هایش را کم و بیش میشنید.

-کیـــو!

-جانم..گوش میدم

-نباید میپرسیدی!نباید میفهمیدم,کیوهیون من میترسم,نمیخوام دوباره به گذشته برگردم,نمیخوام الان سست بشم,نمیخوام به بقیه آسیب بزنم

-من پیشتم,میتونی بهم تکیه کنی,کنارت میمونم

-خیلی نزدیکم بمون,نذار قلبم دوباره هوایی بشه,تو خودت بهم فهموندی حس من تنفر نبود,هرچی بوده تنفر نبوده,باید مسئولیتشو قبول کنی.

-قلبت باید مال من بشه,بهش میفهمونم مال منه,نگران نباش ,انقدر براش میگم که دوسش دارم و عاشقشم که توش حک بشه,که بفهمه

و چه راحت با حرف هایش قلبش آرامتر میشد و شدت اشک هایش کمتر

-من ازت نپرسیدم که قلبت هوایی بشه,پرسیدم تا نشونت بدم چقدر میتونم عاشقت باشم,چقدر میتونم برات زندگی کنم

 

دست کیوهیون از دور کمرش باز شد و به زحمت روی تخت جا به جا شد تا روبروی سونگجین قرار بگیرد.انگشت اشاره اش را بالاتراورد و چند باری روی سینه ی چپ سونگجین کوبید

-هی تو!مال منی,تعداد ضرباناتم مال منه,پس فقط حق داری برای من تند بزنی,نگران شی و دوستم داشته باشی

-کیوهیون!

کیوهیون سرش را بال آورد و درچشمان مشکی روبرویش خیره شد.ناخوداگاه دستش را پایین انداخت و لبخندی به قیافه ی زیبایش زد.سونگجین خودش را جلوتر و سمت او کشید.تعجب کرد:

-بله؟

سونگمین جلوتر رفت و در کمترین فاصله با کیوهیون نشست.خودش را سمت او خم کرد و دستانش را پشت گردنش حلقه کرد:

-کیوهیون من میخوام یادبگیریم عاشقت باشم,پس برای یاد دادن به من صبوری کن,هرجا اشتباه رفتم خطامو بگیر و هرجا درست رفتم تشویقم کن.

سرش را جلوتر برد و لب هایش را مماس لب های کیوهیون نگه داشت.نگاهش را به چشمان  راضیش دوخت و لبخند عمیق تری زد.برای اولین بار,به ارامی,بدون دخالت کیوهیون این او بود که برای خودش میتاخت.لب پایینش را بیشتر داخل دهانش کشید و مشغول مک زدنش شد.

گره ی دستانش را شل و شلتر کرد و سرش را کمی کج کرد و لب بالایی اش را بوسید.دست گرم کیوهیون را پشت کتفش حس میکرد که با حرکات ارامی مشغول نوازشش بود.یکی از دستانش را بین موهای قهوه ای لختش چنگ کرد و مشغول بازی با موهایش شد.از موهای زبر و پرپشتش که به راحتی لای انگشتانش پیچ و تاب میخورد,خوشش می امد.این که کیوهیون لب هایش را در اختیار او گذاشته بود,برایش اهمیت داشت.به او اجازه داده بود تا مطمئن شود قلبش میتواند دستورات کیوهیون را اجرا کند.بدون هیچ اعتراضی,تپشی,یا دردی...

کیوهیون آرام سمت سونگجین حرکت کرد و او را عقبتر خم کرد,هرچقدر او جلوتر میرفت,سونگجین بیشتر خم میشد.تا جایی جلو رفت که سر سونگجین آرام روی بالش قرار گرفت اما هنوز حاضر به قطع بوسه و باز کردن گره دستانش نبود.

دستی را کنار سونگجین تکیه گاه خودش کرد و با دست دیگرش به آرامی گونه های سرخش را نوازش کرد.چشم های مشکیش از لای پلک های بسته اش سرک کشید و رویش خیره ماند و لب هایش را رها کرد.

برای چند لحظه حس هوای سرد اتاق روی لبان خیسش آزارش داد و دلش دوباره هوای لبان ام شکل و صورتی رنگش را کرد.

کنارش دراز کشید و سر سونگجین را روی بازویش گذاشت.دست دیگرش را پشت کمرش برد و محکم در اغوشش کشید.

صورتش جایی در بین لباس کیوهیون مخفی شد.لبه ی لباسش را در چنگش گرفت و چشمانش را بست.چقدر خسته بود و چشمانش میسوخت.دلش خیلی حرف داشت تا برای کیوهیون بگوید اما زودتر از تصورش در خواب غرق شد



******



پشت سرش وارد اتاق شد و به جسم ظریفش که حالا کنار چمدان زانو زده بود و دنبال چیزی میگشت خیره شد.تکیه اش را به دیوار داد و دستانش را از جیب شوارش بیرون کشید و روی سینه اش گره زد

-حق نداری بهش دستور بدی یا وادارش کنی بخاطر دلت کاری رو که میخوای انجام بده

-من همچین کاری نکردم,بیخودی شلوغش نکن یسونگ

ابروهایش را بالا انداخت و سمت تخت رفت.تنه ی محکمی به او که کنار تخت ایستاده بود و لباسی را در دستش گرفته بود,زد و باعث شد روی تخت بیفتد

-جدا؟پس این چه معنی رو میده؟نگو از قصد به ریووک نخوردی که محاله باورت کنم

-چه غلطی میکنی حروم زاده؟به تو ربطی نداره

-به من ربط داره,به اون کاری ندارم,تو به من ربط داری,نگران توام,برای دلخوشی من یکم فکر کن یا وانمود کن من برادر کوچیکتم چولی

-حق های من به خودم ربط دارن,و اینکه من به برادری تو نیاز ندارم,اینو خوب میدونی

-توی لعنتی خودخواه همش حرف از خودت میزنی,پس من چی؟من نیاز دارم..من به برادرم نیاز دارم

-اخلاقم اینه میدونی یا نه؟پس چرت نگو و برو بیرون...میخوام استراحت کنم

نگاهی بصورت سرد و بی حس هیچول که حالا رو تخت نشسته بود انداخت و پوزخندی زد:

-اخلاقت این نبود,تا جایی که یادم میاد,الان بیشتر داری شبیه اون کیم لعنتی میشی

-چه انتظاری داری؟ما پسراشیم,اخلاق یکیمون باید بهش بره,این قانون پدر و فرزندیه

-شاید اشتباه فکرکدم که نیاز به حرف زدن داری,یا شایدم امروز برق اشتباهی تو چشمات دیدم,اینطور که جلوی من گارد گرفتی نمیتونم برات کاری کنم.هروقت گاردتو کنار بذاری,من هستم که برات برادری کنم هرچند تو به هیچ کس نیازی نداری

 

حرفش این نبود.برای این به اتاقش نیامده بود.میخواست بیشتر با او حرف بزند اما به این جا کشید و اینطور شد.هیچ وقت به اوضاع جالبی نمیرسیدند و اوضاع بدتر میشد.

برادر لعنتیش تنها وانمود به سخت بودن میکرد,از همه بیشتر شکننده بود.نمیدانست چرا انقدر خودش را زجر میداد وقتی هنوزم انقدر عاشق شیوون بود.وقتی شب ها در خواب اسمش را صدا میزد و انقدر با دلتنگی نگاهش میکرد.

هیچوقت حاضر نشده بود بگوید چرا اینطور رفتار میکرد.نفسی کشید و سری تکان داد.هیچول خیلی مرموز و تودار شده بود,هرکسی نمیتوانست بفهمدش!

به سالن که رسید در تاریکی شب متوجه قامت بلند و ورزیده ای کنار پنجره,فنجان به دست ایستاده بود و غرق تماشای ستاره های اسمان شب بود,شد.

شیوون چقدر صبور و عاشق بود که هنوز دربرابر رفتارها و حرف های هیچول می ایستاد و هنوزم احساسش را از دست نداده بود.متنفر نشده بود.سرش را پایین انداخت و خواست برگردد که صدای شیوون در گوشش پیچید:

-نمیخوای آسمون شبو ببینی؟واقعا قشنگه یا نمیخوای با من هم صحبت شی؟خیلی وقته باهم گپ نزدیم یه یه!

سمتش چرخید و سرش را بالاگرفت

-در مورد چی گپ میزدیم؟من همیشه سر هیونگم باهات گپ میزدم اما وقتی اون نبود حرفی هم نبود

-یادمه همیشه موهامو میکشیدی و نمیذاشتی با هیونگت حرف بزنم و آخر همه ی حرفات به نزدیک نشدن من به هیونگت ختم میشد,حالا طبق خواسته ی تو شده,حالا چه حسی داری؟

لبخند تلخی زد و کنار شیوون پشت پنجره ایستاد و نگاهش را به جایی از آسمان دوخت:آسمون شب واقعا قشنگه.


****



فکر کنم با حرفای کیومین و ایونهه چیزایی دستگیرتون شد نه؟؟!!

اگه نفهمیدین دوباره برین با دقت بخونینش .چون اصل قصه تو این حرفاس.

از اینجا به بعد آبقند جهت شوک قلبی، دسمال حهت عر زدن، اب یخ جهت جهت کاهش داغ کردن و سایر تجهیزات لازم و بذارین کنار دستتون :||||

دیگه وارد فازهیجانی دق دادنی عر زدنی ماجرا شدیم.

کشته ها قراره بدیماا.. حواستون باشه.

روز خوش




تاریخ ارسال: جمعه 19 آذر 1395 ساعت 13:22 | نویسنده: MaMi_Angle 137
نظرات (11)
دوشنبه 22 آذر 1395 00:03
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
گفتم شاید یادش نیاد چون در خاطراتشو بسته گذاشته ی ور دیگه ولی با کیو خیلی خوب بود خو قبلا.
گفتم شاید در خاطراتش وا شه یادش بیاد
یکشنبه 21 آذر 1395 21:17
sami [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عجب 137 مووووووووووووووج میزدااااااا
خیییییلییییی خسته نباشی
آخ جون هیجانیییییییییییییییی
دوسِت دارمممممممم
پاسخ:
بله پس چی؟ 137 یه عدد خاصه
بله..البته فک کنم بعدا منو بکشی..همچینم هیجانی خوب نیستا
منم همینطور
یکشنبه 21 آذر 1395 13:08
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
این ی تیکه نظرم جا ماند
میگم من فک میکنم مین اگه برگرده ب خاطرات گذشتش،میفهمه حسی ک ب هیوک داشته عشق نبوده در عوض تمام این مدت عاشق کیو بوده ندیدتش هوم؟؟؟؟
حس درست میگوید عایا؟حتی؟اما و اگر؟؟؟؟؟؟
پاسخ:

بنظرتمین که کیو رو یادش نمیاد و فراموشش کرده,چطور میتونه عاشقش بوده باشه؟مینن حتی کیو رو یادش نیست چه برسه به عشق
حدست اشتباه میگوید
یکشنبه 21 آذر 1395 13:05
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یعنی من مرگ این شیچول و کیومینم؛ایونهه هم ک کلا وضعیتشون معلومه
آره دلبندم ابسیلونی دستگیرمون شد ی چیزانی ولی هنو تو حالت منگینگ و علامت سوالی ب سر میبریم
نخسته خانوم گل
پاسخ:
مرگ تر میشن
اپسیلونی دستگیرت شد؟ جمله ها رو دقیق بخونی میفهمی چه بلایی قراره سرشون بیارم
شنبه 20 آذر 1395 19:35
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اوهوم...نشد
مجبور شدم با گوشی بابا اومدم وب
شانس ک نداریم...
دستت مرسی مامی انجلا...مممنوووووون ک اپیدی
پاسخ:
پشت کار بالایی داریا..
ممنون که واست مهمه و میخونی...
شنبه 20 آذر 1395 13:43
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی.

نگوووو.. آخه چرااا؟؟..حالا که همشون به یه آرامش نسبی رسیدن حیفه بزنی خرابشون کنی..
پاسخ:
چون بنده یک دویلم...قانع شدی یا جور دیگه ای قانعت کنم؟
شنبه 20 آذر 1395 04:40
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام مامی خوشکله
خوبی???
بروبچ واسه من جمله بندی ها درست نیس...اصن دیوونه شدم...نمیتونم بخونمشون
چی کنم حالا???????
واس شما درست بود???
چقد منتظر این پارتش بودم
پاسخ:
سلام.. چرا درست نیست؟؟ مطمئنی؟؟
شنبه 20 آذر 1395 01:05
سها [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چیز جدیدی نداش که...
پاسخ:
از چه لحاظ؟؟؟
جمعه 19 آذر 1395 22:05
saeed [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
روز سیزدهم از ماه هفتم
هیوکییییی



:\
پاسخ:

هنوز زوده برا گریه کردن
جمعه 19 آذر 1395 21:25
ziki [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وااااااووو چه قسمته جالبیییییی دمت گرم مرسییی
هیییی چی بگم مشخصه که یه داستان رو از چند جهت متفاوت ببینی فرق داره هرکس یه جور تعبیرش کرده انگار بخاطر همین یجور سوءتفاهم شده بنظرم
چی میشه زودتر حقیقت واقعی معلوم شه

مرسییی خسته نباشی عزیزم
پاسخ:
اره دیگه تو این ماجرا هر کی به خودش و ضربه ای که خورد نگاه کرد..
و خوب ... بهتره خودت بخونیش
جمعه 19 آذر 1395 19:27
کیمیا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وای خدایا هائه آخر با این کاراش به کشتن میده هیوک رو (میگه هیوکی قشنگ شدم؟؟(*^﹏^*))
عاقااااااااا خب چرا یه جوری مینی با کیو حرف زد که انگار داره دوباره به گذشته بر میگرده و احساساته قدیمیش شاید برگردن؟؟
خیلی خوشم میاد که اینقد واضح به کیو میگه که بهش نیاز داره و کیو هم راحت حسه مینی رو قبول میکنه
من از دیالوگ هایی که ایونهه و کیومین به هم میگن این برداشتو میکنم که که شاید اگه توی اینده همه چیز روشن بشه و هر کسی حسه واقعیش رو بفهمه شاید مینی و هیوک بازم بخوان تلاش کنن که با هم باشن و هائه و کیو هم به خاطر اون دوتا شاید کنار بکشن و به اون دوتا یه فرصته دیگه بدن-_-||
باید دید در آینده چی میشه
مرسی واسه آپ
این فیک واسم خیلی خاصه و دوسش دارم
منتظر ادامش هستم
لاو یا(^3^)
پاسخ:
خو سوال داره بچه چی کارش داری؟؟؟
چالش بود برا سونگمین دیگه.. باس بفهمه جس واقعیش چیه؟
واقعا همیچین برداشتی کردی؟؟ خوب برداشت جالبی بود. ولی اگه اینجوری باش که دیگه فیک کیومین یا ایونهه نیست.. خخخخ
ولی خوب احتمال هرچیزی هست.. هنوز زوده
مرسی از نظرت عششششششششششقم
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد