X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

دارم یاد میگیرم عاشقت باشم 9



سلام.. شطو مطورین؟؟

برف  بازی خوش میگذره؟؟

اره دیگه شماها کیفشو کنین.. سوز و سرماش واسه ماست... هیی خددااااااااااااااااا

عب نداره...

برید .. برید فیک بخونین .. ; خیلی جالبه این پارت برف بازی داره درست مثل الان که همه مشغولن


حال میکنید چه با حال و هواتون فیک اپ میکنم

منم که کلا چشمام سفید شد بس که زل زدم به اسمون دریغ از یه چیکه برف






 

 




همسفر

پارت نهم


ماشین را دنبال ماشین جلویش از جاده بیرون کشید و بین گرد خاک ها جایی,روی جاده خاکی نگه داشت.از صبح تا الان بی وقفه رانده بود و تقریبا نصف مسیر طی شده بود.هوا شدیدا سرد بود و برف زمین راسفید   کرده بود.استاد کیم دست به سینه خوابش برده بود و سرش را به شیشه تکیه داده بود.نگاهش در چشمان استاد چوی قفل شد که بییدار بود و نگاهش میکرد.میخواست حرفی درباره ی ناراحتی که در چشمان استادش موج میزد,بپرسد که,استاد چویی زودتر دست بکار شد و از ماشین خارج شد.بخاطر صدای بلند بسته شدن در,چشمهای استادکیم هم ناخواسته باز شد.کمی اطرافش را نگاه کرد:

-شب شد؟؟چقدر زود!کجاییم الان؟

-برای شام نگه داشتیم,همه بیرون توی غذا خورین

-حسابی گشنم شده,پاشو بریم

-شما برید من کیوهیون رو بیدار میکنم و میایم

-خیلی خب پس من اول میرم

استاد کیم هم از ماشین پیاده شد و دست به جیب سمت سالن غذاخوری حرکت کرد.سونگمین کمربندش را بازکرد و کمی برف در دستش گلوله کرد و سمت درب راننده رفت.این پسرخوابالود را باید تنبیه میکرد.حداقل باید همراهش بیدار میبود نه اینکه اینطور خواب باشد.در ماشین را باز کرد و کمی با عذاب وجدان به صورت سفید و زیبایش خیره شد.عذرخواهی زیرلب کرد و گلوله برف را محکم داخل یقه ی پیرهن کیوهیون,روی گردن سفیدش کوبید.کیوهیون حرکتی نکرد.متفکر سمتش خم شد و از نزدیک نگاهش کرد

-کیو؟؟؟کیوهیونن؟؟؟بیدار نشدی؟کیوهیونی!

پایش را داخل ماشین گذاشت و از فاصله ی نزدیک مشغول تماشای صورتش شد.انگشتش را روی لپش فشرد:

-کیوهیون!بیدار شو..من گشنمه

دستان کیوهیون بی هیچ هشداری دور کمرش حلقه شد و او را به خودش فشرد.کیوهیون فاصله ی بین خودشان را بست و نگاهی به چشمان ترسیده و متعجب سونگمین انداخت و نیشخندی زد:

-هی تو!گشنته به من چه ربطی داره؟؟نکنه از حرفت منظوری داشتی؟

چشمای مین گشادتر از قبل شد و به سرعت تکذیب کرد:نه!نه!چی؟؟نــه!

-جدا؟پس چرا انقدر هول کردی؟صبرکن ببینم تو کاملا روی من دراز کشیدی و با لپام ور میرفتی,اگه بیدار نشده بودم چیکار میکردی؟

گونه های مین رنگ گرفت و نگاهش را از او گرفت:

-اینطور نیست,ببین من فقط داشتم سعی میکردم بیدارت کنم!قصد بدی نداشتم..من اینطور آدمی نیستم که از...

کیوهیون لبخندی به توضیحات پشت سرهمش زد و او را پایین تر کشید

-جدی گرفتی؟من میدونم تو چطور آدمی هستی,داشتم سر به سرت میذاشتم و اگه تو گشنته منم گشنه ام,البته من چیز دیگه ای میخوام وهمونم واسم کافیه

و بعد بی معطلی لب های نرم و صورتی رنگ مین را بین لبانش گرفت و بدون بستن چشمانش به مردمک سیاه رنگ مین دوخت.قلبش با حس عجیبی میزد,ضربان تند قلب مین را درست روی سینه اش حس میکرد.خوب میدانست با دست خودش داشت پایه های حس گم کرده ای بنام عشق را در قلبش محکم میکرد اما این پسر بیش از حد برایش شادی آور بود,یا آرامش دهنده بود,هرچه بود برای قلبش کافی بود.

این را بخوبی از تپش های سرکشانه ی قلبش متوجه میشد.با حس خیسی روی گردنش از مین فاصله گرفت و تازه نگاهش به برف آب شده ی روی لباسش افتاد.نگاه شیطانیش را به صورت مین داد و دست برد تا کمربند ماشین را باز کند

هنوز گیج طعم لبای کیوهیون بود که یکهو کیوهیون بلندش کرد و از ماشین پایین پرید و روی تپه ای از برف های تمیز پرتش کرد.قیافه ی گیج مین قدری خواستنی بود که ناخواسته خنده ی بلندی کرد.

سونگمین لبانش را لونچ کرد و گلوله ی نسبتا بزرگی درست کرد و محکم سمت کیوهیون پرتاب کرد که محکم به دهانش خورد و به سرفه افتاد.کیوهیون دستش را به عنوان تهدید بالا آورد و سمتش گرفت.سرفه کردنش که تمام شد,خم شد و گلوله ای درست کرد.سونگمین که زودتر هدفش را فهمیده بود ,بلند شد وجیغ کشان سمتی فرار کرد

-کیوهیوننننن,اذیتم نکن..یااااااااا

-هی همین الان وایستا و بازبون خوش باختت رو قبول کن..هی..وایستا


*****



با صدای قهقه ی بلندی,دونگهه سرش را بالا آورد و از پنجره به بیرون خیره شد.کیوهیون و هیونگش مشغول برف بازی بودند.سریعتر رشته ی داخل کاسه اش را سر کشید و از جایش بلند شد و بیرون دوید.

بقیه که بخاطر حرکت دونگهه متوجه بیرون شده بودند با ابروهای بالا داده به کیوهیون خندان خیره شدند.یسونگ کاسه اش را جلوتر کشید و درحالی که رشته را دور چوبش میپیچید,نظر داد:

-اولین باره اینطور میخنده قبلا فقط پوزخند بلد بود

و بعد رشته اش را با هورت کشیدن قورت داد.هیچول درحالی که لیوان سوجویش را در دستش تکان میداد,چشمانش را بیشتر به هم فشار داد و چند جرعه ای نوشید:

-این یه چشمه اس,اون قراره طوفان به پا کنه داداش کوچولوی من!

ریووک خودش را روی میز جلوتر کشید:کیوهیون رو میگی هیچول شی؟

-نه طوفان اصلی اون پسره اس,هرچند میتونه کیوهیون رو منفجر کنه و کیوهیون هم آتیش زیر خاکستره!این همه سال بدون گفتن دلیلش سکوت کرده و کلا از این رو به اون رو شده,شاید تو متوجه حرفم نشی اما بقیه میدونن    من دقیقا چی میگم

ریووک گیج تر از قبل عقب کشید و نگاهی بصورت گرفته یسونگ انداخت.حتی استاد چویی و اونهیوک قیافه شان درهم بود.صندلی را عقب کشید و بلند شد:

-منم میرم برف بازی


 

"-هیوکی!هی هیوکجه...کدوم گوری هستی؟؟

انتظار همچین فریادی را نداشت.سریعتر کاپشنش را تنش کرد و شال گردنی هم دور گردنش پیچید.دست کش های ابی رنگش را با عجله در جیب کاپشنش نصفه و نیمه فرو کرد و از اتاقش بیرون دوید.پله ها را دوان دوان پایین امد.صدای بلند سورا شنیده میشد:

-مراقب هستین؟؟از جاهای کم شیب میرین,تو صورت هم برف نمیزنین..روی یخا نمیرین..سرسره بازی هم نمیکنین

باشه ی بلندی گفت و  چکمه ها مشکیش را پا کرد.پشت سرش را در را با شدت بست و فریاد زد:سلام کیوهیونییی!

کیوهیون درگیر سورتمه ی چوبی کوچکش بود,بین کاپشن سیاه و شالگردن کلفت همرهنگش,تنها چشم هایش دیده میشد و صورتش که حالا بخاطر سرما کمی صورتی شده بود. با پرشی,روی کولش پرید و دستانش را دور گردنش حلقه کرد.کیوهیون که انتظار همچین حرکتی را نداشت,تعادلش را از دست داد و با صورت در برف ها فرو رفت.هیوکجه درحالی که سعی نمیکرد از روی کمر کیوهیون بلند شود,سعی کرد با کشیدن کلاهش صورتش را ببیند:خوبی تو؟؟

-هی میمون وحشی,از پشتم بیا پایین!مثل ادم نمیتونی بیای؟؟

هیوکجه ریزریز خندید و جوابش را داد:مگه میمونا میتونن مثل ادما باشن؟؟

کیوهیون چند فحشی زیر لب داد و با تمام توانش سعی کرد بلند شود.هیوکجه از پشتش روی برف ها افتاد و این بهترین فرصت برای تلافی بود.کیوهیون با چشمان شیطانیش به صورت هیوکجه نگاهی کرد و شروع به  قلقلک دادنش کرد.

درهوای سرد زمستان که کمتر کسی دلش میخواست از کنار شومینه یا بخاری گرمش تکان بخورد,صدای خنده این دونفر که به دل سرمازده بودند خیابانشان را پرکرده بود"


*****



کیوهیون درست پشت سر سونگمین درحال دویدن بود و هرلحظه فاصله اش با او کمتر میشد.درست لحظه ای که دست دراز کرد تا او را بگیرد صدای فریادی باعث توقف سونگمین شد.لبش را گزید و سعی کرد از برخوردش با او جلوگیری کند اما نتوانست و به شدت به بدنش کوبیده شد.قبل از اینکه اجازه دهد مین بخاطر ضربه ای که به بدنش خورد,روی برف ها بیفتد او را محکم از پشت در آغوشش گرفت.

بخاطر وزن مین تعادلش را از دست داد و از پشت روی برف ها افتاد.همراه خودش او را هم کشید و مین رویش افتاد

-هیونگ!منم بازی بدین!برف بازی ..

کیوهیون نگاهی به پسرک هیجان زده روبرویش انداخت که کلاه پشمی بزرگی سرش بود و بلندی کاپشنش تا زیرزانویش میرسید. و بین تمام این ها چشم های درشت و براقش توجهش را جلب میکرد,.متوجه شد سونگجین قصد بلند شدن از روی پاهایش را داشت.با پوزخندی او را محکمتر بین بازوانش گیر انداخت و سرش را به گوش او نزدیک کرد:

-کجا میخوای در بری؟من بالاخره گرفتمت خرگوش تپل..حالا مال منی

سونگمین از شنیدن این لقب تنش یخ کرد.برای بار دوم کسی همچین لقبی به او داده بود اما نه بخاطر علاقه اش به رنگ صورتی!مطمئنا دلیل کیوهیون برای خرگوش صدا زدنش این نبود.کیوهیون میدانست از این رنگ متنفر است.  -مال منی- دلش لرزید.شاید اگر صدای دونگهه نبود هیچ وقت از آغوش کیوهیون خارج نمیشد.به زحمت بلند شد و قلاب دستان او را از دور کمرش باز کرد.

-این همون ماهی منه که بهت گفتم,همونی که اون روز بهم زنگ زده بود

کیوهیون لبخندی زد و سری تکان داد:

-من چو کیوهیونم

-میدونم کیوهیونی حالا میشه منم وارد بازی بشم؟

مین با تشری به دونگهه تذکر داد:نباید اینطور صداش بزنی دونگهه,اون ازت بزرگتره

-اما هیوکی همیشه اینطور صداش میزنه,نمیشه منم اینطور صداش بزنم؟

دستش را کمی درهواچرخاند.میخواست با حرکات دستش به اون نشان دهد که این درست نیست اما کیوهیون جلویش را گرفت:اشکالی نداره,میتونه هرطور دلش میخواد صدام بزنه

-خب پس برف بازی کنیم؟

کیوهیون نیشخندی زد:ما بازی نمیکردیم من فقط داشتم تلافی گلوله ای که اون بهم زده بود رو در میاودم

قیافه گیج دونگهه خیلی نمکین بود.اگر میتوانست لپش را میکشید اما تنها به خنده ای اکتفا کرد.دونگهه خیلی سریع خم شد و گلوله ای درست کرد و سمت کیوهیون پرتاب کرد.گلوله از چند میلی متریش رد شد

-حالا واسه منم تلافی میکنی؟

*****


با نگاهش کیوهیون و دونگهه را دنبال کرد که سخت مشغول پرتاب گلوله به هم بودند.برای لحظه ای دلش برای کیوهیون تنگ شد.کیوهیون تا 14 سالگیش همیشه همراهش بود حتی با وجود سونگمین,لحظه ای کیوهیون را فراموش نمیکرد.اما بعد از اتفاقی شومی که افتاد هردو را همزمان از دست داد.به خوبی میفهمید کیوهیون تغییر کرده بود.خودش را از او دریغ میکرد و رفت و امدش را قطع کرد و طوری رفتار میکرد که انگار دشمن درجه یکش است.با تمام این ها دلش برای این پسر تنگ بود.شاید اگر دلیل رفتارش را میدانست انقدر اذیت نمیشد.

به هرحال از سونگجین ممنون بود که دلیل بودن کیوهیون در عروسیش شده بود.صدای قهقه ی سونگجین که بلند شد ناخواسته به صورتش خیره شد.خب یک حس عجیبی به این پسر داشت ,خودش هم نمیدانست اما کشش خاصی نسبت به او داشت.بخودش قبولانده بود تنها بخاطر شباهتش با دونگهه است اما اینطور نبود.شباهتی با دونگهه نداشت پس چرا جذبش میشد؟

صدای استاد چویی او را از خیال مشوشش بیرون کشید:بهتره را بیفتیم تا به تاریکی نخوریم,رانندگی سختر میشه

ریووک که کنار استادش ایستاده بود اشاره ای به هوا کرد:ببخشید استاد اما الانم هوا تاریک هست

-الان هوا صافه نور ماه جاده رو روشن میکنه,هرچی نزدیک شهر میون مال میشیم,هوا ابری تر میشه و دید بدتر

هیوک سوییچ را سمت یسونگ گرفت:تو رانندگی کن,بعدا جا به جا میشیم

پلاستیک را در دستش کمی جا به جا کرد و سمت کیوهیون و سونگجین راه افتاد.از گوشه چشمش دید که بقیه سمت ماشین حرکت کردند.درحالی که سرش را میدزدید تا گلوله ی دونگهه به سرش نخورد,صدایش زد:

-هائه باید حرکت کنیم,و لطفا کاری نکن که سرما بخوری

پلاستیک را سمت سونگجین دراز کرد:شما هنوز گرسنه هستین,استاد چویی پشت فرمون میشینه,شما بهتره استراحت کنین و غذا بخورین,یکم کیمچی کلم و پاستاس..نمیدونم چی دوست داشتین!و طبق سلیقه یکی گرفتم..امیدوارم شماهم بخورین سونگجین شی

نگاهی به صورت عصبی کیوهیون انداخت و لبخند زد.معلوم بود که سلیقه ی او را هنوز بخوبی بیاد داشت و طبق سلیقه او سفارش داده بود.پلاستیک را که دست سونگجین داد دست هائه را محکم بین دستانش گرفت.مهم نبود این پسر چقدر برایش حس عجیب و تازه داشت هائه را رها نمیکرد.هائه همه ی دنیایش بود .همه ی زندگیش بود.چشمان قشنگش دلیل تپش ماهیچه ی توی سینه اش بود و هیچ چیزی باعث نمیشد از دلیل تپش هایش دست بکشد.

درحالی که دست در دست هائه سمت ماشین خودشان قدم میزد,شالگردن قرمز  و مشکی چهارخانه اش را از دور گردنش باز کرد و صورت هائه را پوشاند.دستکش پشمی اش را هم که بخاطر برف بازی خیس شده بود,از دستش بیرون کشید و دستکش چرم خودش را دست هائه کرد

-هیوکی سردت میشه

-پس دستای تو چین؟؟برای گرم کردن من کافیه

-هیوک من سردم نیست

-انقدر غر نزن هائه هائه!تو بدنت خیلی قوی نیست..زود مریض میشی

با ایستادن دونگهه نگاهش کرد:چیزی شده هائه؟؟؟چرا وایستادی؟

دونگهه جلوتر آمد و دستانش را دور گردن هیوک گره زد.لبخندی بصورت نگرانش زد:

-من خیلی خوبم هیوک..خیلی خوب,اینکه انقدر واست مهم خیلی خوبه,دوست دارم هیوک..خیلی خیلی دوست دارم,ممنون که کنارمی,ممنون که نگرانمی و ممنون که دوسم داری

هیوک فشار دستش را روی کمر هائه بیشتر کرد و او را به خودش چشباند.بوسه ای به کلاهش زد:

-تو خیلی واسه من زیادی هائه,اینو حس میکنم اما خیلی خودخواه تر از اونیم که بذارم از پیشم بری,تا آینده بهتری داشته باشی,تو مال منی,رهات نمیکنم تا بهت کمک کنم..من یه اشتباهو دوبار تکرار نمیکنم

-هیوک حق نداری واسه گذشته ات غصه بخوری,تو هیچ تقصیری نداشتی..میدونی که,اینکه چه بلایی سر اون پسر اومد مهم نیست,تو تلاشتو کردی,هیوک نمیخوام دوباره مثل اونموقع هاشی..موقع هایی که اصلا خوب نبودی و منم خوب نبودم,تو که برات مهم اگه میخوای خوب باشم پس خوب باش

هیوک محکمتر هائه اش را بخودش فشرد نفس عمیقی کشید و سر در گردن دونگهه فرو کرد.نمیخواست اشک بریزد.چندباری نفس عمیق کشید تا حالش بهتر شود.بوسه ای لطیف روی گردن گندمیش زد.بودن هائه باعث بودنش میشد.پلک هایش را فشرد و سعی کرد تا خاطرات خاکستریش را با خاطرات رنگی این لحظه هایش جا به جا کند.


*****



نگاهی به ظرف پر از پاستا انداخت و نگاهش را به کیوهیون که با بی پروایی سر روی زانوهایش گذاشته بود و مشغول بازی با گوشیش بود داد.استاد کیم و استاد چویی هردو جلو نشسته بودند و هدو محو افکارشان به جلو خیره شده بودند.نگاهش را پایین داد:

-کیوهیون جدا نمیخوری؟خوشمزس,تو کیمچی هم نخوردی گشنت میشه ها

-من ازاون غذاها نمیخورم

-چرا؟

-چون از کسی که خریدتش متنفرم

کیوهیون از هیوک متنفر بود؟چرا؟جالب و عجیب بود.قاشق پراز غذا را سمت دهان کیوهیون برد و وقتی میخواست حرف بزند در هانش خالی کرد.

-از اون متنفری نه از من,اینو من بهت دادم پس نمیتونی متنفر باشی

کیوهیون سرش را روی پای سونگجین جا به جا کرد و بدون جواب دادن ,لقمه داخل دهانش را جوید و قورت داد.اینطور که کیوهیون خوابیده بود به هیچ وجه نمیتوانست چیزی دردهانش بریزد.شاید در گلویش میپرید.

لبانش را طبق عادت لونچ کرد و خودش مشغول جویدن شد.خیلی گرسنه بود و البته این غذا خیلی خوشمزه بود.آخرین قاشق غذا را هم داخل دهانش فرو برد و ظرف را داخل پلاستیک انداخت.

با دیدن سرکج شده ی استاد کیم,دلش سوخت.شالگردنش را تا کرد و زیر سرش گذاشت.با کشیده شدن استینش سرش را پایین انداخت

-چی شده کیوهیون؟

-به چه حقی بهش محبت میکنی؟

-چی؟خب سرش درد میگرفت..

-حق نداری غیر از من به کسی توجه کنی

از حرف پر اعتماد بنفس کیوهیون خنده اش گرفت.دستش را نوازش گرانه لای موهایش کشید و مرتبشان کرد

-بخواب کیو,چشمات خستس..به این توجه نمیگن..خوب؟

گوشی کیوهیون را از دستش گرفت.خاموشش کرد و بدون نگاه کردن به چشمان معترض کیوهیون کاپشنش را رویش کشید.



******



با صدای فریاد و کوبیده شدن در سربلند کرد .زیر سرش کاپشن خودش بود.ماشین خالی بود.ترس عجیبی به تنش چنگ  زد,سعی کرد از شیشه بخار کرده بیرون را ببیند اما نتوانست.در را باز کرد و از سوز سرد هوا به خودش لرزید.ماشین ها با سرعت از کنار جاده رد میشدند و صدایشان سکوت جاده را میشکست.خیلی طول کشید تا متوجه ماشین جلوییش شد.انگار ریووک و استاد کیم مشغول بررسی چیزی بودند.صدای فریاد بلندی جهت نگاهش را تغییر داد و به سمت دیگری کشاند.در حالی که خطابش به استاد کیم بود چند قدمی جلوتر رفت:

-شما صدای داد و فریادو نمیشنوید؟

استاد کیم سرش بالا اورد و پوزخندی زد:چرا میشنویم

باور نمیکرد,صدایش از تعجب پر بود-پس چرا هیچ کاری نمیکنین؟؟؟

بجای خیره شدن در چشمان استادش که با حالت عجیبی نگاهش میکرد,نگاهش را به ریووک داد.استاد کیم دستانش را داخل جیب شلوارش فرو کرد و صحبتش را ادامه داد:

-اینا بخوای نخوای اتفاق میفتن,تو دقیقا مثل یه کبریتی که کنار بشکه باروت افتادی اول باروتای روی زمینو آتیش میکشی و از جرقه های اونا باروتهای بیشتری آتیش میگیرن و بعد...بومــــــــــب! یه انفجار بزرگ رخ میده..این جرقه هاشه..

صدای فریاد سوم   اجازه نداد به معنی حرف های هیچول فکر کند,سمت سروصدا دوید.از این فاصله بخوبی میتوانست سایه ی دونفری را که باهم دست به یقه شده بودند را ببیند

-توی لعنتی!حرف بزن..بهم بگو گناهم چیه که اینطوری باهام رفتار میکنی..نمیدونم و مجازاتم میکنی

صدای فریاد  هیوک را بخوبی تشخیص داد.فریاد هیوک در فریاد دیگری گم شد,درست مثل سوت قطار در صدای باد..

-ندونسته؟؟تو میدونی عوضی..تو حق نداری فراموشش کنی.چرا انقدر ارومی؟انقدر راحتی؟؟

کیوهیون بود که اینطور وحشیانه و عصبی فریادمیزد.خشم عجیبی در صدایش بود.استاد چویی و یسونگ تنها نگاهشان میکردند و هیچکدام حرکتی برای جدا کردنشان انجام نمیدادند.هیوک چنگش را روی کت کیوهیون محکمتر کردو او را جلوتر کشید

-مثل آدم حرفتو بزن کیوهیون,منظورتو بگو,رک و واضح!من نمیفهم..حرفای تو رو نمیفهمم

روی دستان هیوک چنگ زد و سعی کرد از لبه ی کتش بکند

- تو هیچ وقت منو نفهمیدی و نمی فهمی,ازم نخواه خودمو واسه کسی که برای شناختم تلاشی نکرده برای فهمیدنم کاری نکرده,توضیح بدم

چنگ هیوک سفتر شد-من لعنتی پسر خالتم .صمیمی ترین  دوستت ,چرا نمیتونی اینکارو واسم بکنی؟به حساب رفاقت؟

-رفاقت ما چندسال پیش به گند کشیده شد هیوکجه و مسببش تو و اون چویی لعنتی هستنین,شما دونفر دنیای منو نابود کردین و دلیل سکوت منین

نگاهش روی استاد چویی ایستاد اما پشتش ,چیز دیگری توجهش را جلب کرد.دونگهه سعی داشت شالگردنش را که به شاخه درختی گیر کرده بود آزاد کند و متوجه زمینی که درچند قدمیش تبدیل به پرتگاه میشد نبود.ترس در انی از لحظه بدنش را پر کرد.دونگهه ی عزیزش در خطر بود,در یک قدمی خطر و متوجه نبود.

تمام توانش را در پاهایش جمع کرد  و سمت دونگهه دوید.از بین هیوک و کیوهیون رد شد و بخاطر سرعتش و نخوردنش به آن ها,خودشان را عقب کشیدند.چندباری بخاطر لیز بودن کفشش,تلوتلو خورد  اما تعادلش را حفظ کرد.درست لحظه ای که هائه با قدرت شالش را کشید,زیر پایش بخاطر عقب رفتنش خالی شد.دست هائه را به انگشتانش گرفت و سمت خودش کشید و محکم بین بازوانش اسیر کرد.سخت بخاطر دویدن نفس نفس میز و گلویش میسوخت.پلک هایش را از ترس روی هم میفشرد.

قلبش به شدت میکوبید.اگر لحظه ای دیر کرده بود,ماهی عزیزش را از دست میداد.او را محکم تر به خود فشرد.بخاطر کاپشنش,دونگهه نمیتوانست تپش قلبش را حس کند.

-چیزی شده هیونگ؟؟

دونگهه را محکمتر بغل کرد و دستی به موهای نرم و ابریشیمنش کشید.

-چیزی نیست .چیزی نیست..هیچی نیست

دونگهه را که با تعجب در آغوشش تکان میخورد را چند قدم عقب تر هل داد تا از امن بودن جایش مطمئن شد اما حساب کتابش اشتباه بود.پایش لیز خورد,بخوبی کشیده شدنش سمت پایین را حس میکرد.بجای چنگ زدن به دونگهه او را به عقب هل داد و دستش برای چنگ زدن به چیزی در هوا چرخید,اما جز هوا چیزی دستش  را پر نکرد و لحظه ای بعد ,تنها برای حفظ جانش,دستانش را محافظ سرش کرد.

بدنش بشدت روی زمین و هوا غلط میخورد و گاهی با صخره های برخورد میکرد.صدای فریاد دونگهه اخرین چیزی بود که در گوشش پیچید.


*****



اگر میتوانست همین الان هیوک را از روی زمین محو میکرد.از او دلیل میخواست؟؟؟چطور بعد از اینهمه مدت؟؟پسره ی عوضی!حتی یادش نبود چه گندی به زندگی او زده بود.دلیل نفس هایش را دودستی تقدیم مرگ کرده بود و حالا با چه رویی انقدر گستاخانه رفتار میکرد؟

با فریاد او بلندتر فریاد زد.شاید صدای فریادش ناشی از درد زخم قدیمی قلبش بود.این که اینطور دردش را فریاد زد.باید جلوی زبانش را میگرفت اما ایندفعه کم اورد,نتوانست سکوت کند.

با دویدن سونگجین با سرعتی بالا ,وحشت کرده,خودش را عقب کشید تا باعث صدمه دیدنش نشود.نگاهش دنبال سونگجین چرخید.با دیدن چند متر جلوتر و خطری که دونگهه را تهدید میکرد نگران شد.سونگجین به موقع دونگهه را در آغوش کشید.با دیدن دویدن بقیه سمت دونگهه اوهم شروع به دویدن کرد.تنها چند لحظه طول کشید تا متوجه اتفاق وحشتناکی که افتاد شد.سونگجین نبود؟؟او که تا چند لحظه پیش دونگهه را در آغوشش داشت

صدای عاجزانه ی فریاد دونگهه که برادرش را صدا میزد,در گوشش زنگ میزد.

قلبش نتپید یا اینکه با درد تپید را متوجه نشد.تنها صحنه ای جلوی چشمانش جان گرفت که سال ها پیش همینقدر به قلبش درد داده بود


"در حالی که سعی میکرد اشک های مزاحمش جلوی دیدش را نگیرد,بی وقفه می دوید.آستینش را بین انگشتان کوچکش گرفت و محکم روی چشمانش  کشید تا بهتر ببیند.

پایش به سنگی گیر کرد و محکم روی زانوانش به زمین افتاد.درد وحشتناکی که در پایش پیچید باعث شد اخ بلندی بگوید.نگاهی به زانوی خونی و شلوار پاره شده اش انداخت و بعد بلند شد و درحالی که شدیدا لنگ میزد به دویدنش ادامه داد.

میدوید و اسم خرگوش کوچکش را صدا میزد

-طاقت بیار مین...من الان میرسم...الان میام

پاهای کوچکش از دویدن خسته شده بود ولی اهمیتی نمیداد.شاید اگر شعله های سرکش و وحشی آتش را که سرسختانه به سمت اسمان سیاه شب زبانه میکشید را ندیده بود بازهم میدوید اما دیدن ان کافی بود تا تمام امیدش قطره ی اشکی شود و روی گونه اش سر بخورد و بعد هق هق دردناکش بلند شود و صدایش سکوت شب را کنار بزند.

-مین!!میــــن!

چشمانش روی شعله های آتش میچرخید و دنبال چیزی میگشت.چیزی مثل صدای فریاد یا کمک اما پیدا نمیکرد.با هرثانیه که با تماشای زبانه کشیدن میگذشت دردی وحشتناک به قلبش تزریق میشد.لبش را گزید تا فریاد نزند.چنگی به قلبش زد و محکمتر فشرد.انگار این درد پایانی نداشت.هرلحظه بیشتر و بیشتر باعث درماندگی اش میشد.بغضی پررنگ در گلویش بوجود میآمد و جلوی نفسش را میگرفت.برای اخرین بار با صدایی که بزور از گلویش خارج شد,نالید:مین!"


اینبار نه!نباید دوباره درد میکشید.بی توجه به بقیه جمعیت جلویش را کنار زد و درحالی که پای راستش را تکیه گاه خودش میکرد به سمت پایین دره حرکت کرد.بقیه اسمش را صدا میزدند این را بخوبی میشنید اما بیشتر صدای سونگجین در گوشش اکو میکرد.

"میتونی تا هروقت اروم شی تو چشمای من نگاه کنی"

بیشتر پایین رفت,نور ماه کمی جلویش را روشن میکرد.صدای قل خوردن و له شنیدن سنگریزه ها بیشتر و بیشتر میشد.

"دلم برای اینهمه غم و ناراحتی توی صداش گرفت،این صدا حقش اینهمه ناراحتی نیس"

بیشتر پایین رفت.چرا نبود؟؟

-سونگجین..جینیییییی

نگاهی به بالا سرش انداخت.از لبه ی دره زیاد فاصله گفته بود.نفسی کشیدو با دیدن توده ی سنگ بزرگی که پایش جسم مچاله شده ای افتاده بود,جان تازه ای گرفت و بی توجه به شیب دره شروع به دویدن کرد

-سونگجین,صدامو میشنوی؟

بدن نیمه هوشیارش را  محکم بین بازوانش گرفت و درحالی که صورتش را تکان میداد صدایش میزد.صورت سفیدش بی رنگتر شده بود و لبان سرخش حالا به کبودی میزد.دستی به پلک هایش کشید و محکمتر به خودش فش

رد تا از سرمای بدنش کم کند.دست زیر زانو و کمرش انداخت و در آغوشش بلندش کرد.محکمتر او را به خود فشرد و اولین قدم را برای بالا رفتن از دره برداشت.



*****




بعله مین ناک اوت شد.. این اولین جرقه های اتیشی بود که هیچول میگفت.. منتظر باقیش باشین.. قرار نیست همه چی انقدر اروم پیش بره.

تا قسمت بعد بدرود





تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 4 آذر 1395 ساعت 15:21 | نویسنده: MaMi_Angle 137
نظرات (10)
دوشنبه 8 آذر 1395 00:42
sami [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من نمیدونم چرا اینقدر دوستت دارم؟؟
آخه فیکت فوووووووووووق العادس
ازون فیکایی هست که هرچقدرم طول بکشه آدم خسته نمیشه و حوصلش سر نمیره چون هر قسمت عالی ترو هیجان انگیز تراز پارت قبلی میشه
توش عشق هست
نفرت
زیبایی
زشتی
بچه بازی!بازیگوشی
همه چی
خیلی نازه خییییییییلییییییی
خیلی قشنگه من عاااااااشقشم خیلی دوسش دااااااااااااااارممممممممممممممممممممممممممممممممممم
فیکت مجرده؟؟؟
خیلی دوستت دارمممممممممممممممممممممممم
عاشقتمممممم
خسته نباشی تو عالی هستی عالی عالی عالییییییییییی
دستت درد نکنه که طولانی آپ میکنی
دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت داااااااااااااارمممممممم
شنبه 6 آذر 1395 21:31
Saeed [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر








شنبه 6 آذر 1395 00:08
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
واااااااااا
پ نظر من کوووووو؟؟؟
یه طومار نوشته بودم ب چ گنننننننندگی
نظر من...تاج سر من...تو کجایی؟
بیا بغل مامان...بیا پسرم
ایییی دااااااد...اییییی هواااااار
بچم گم شدههههه...نظرم گم شدهههههه
من میخوام شکایت کنم...نظرم ربوده شده
جمعه 5 آذر 1395 12:58
Qchul [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام مامی خسته نباشی
دست جوجه ات هم واس نوشتنش درد نکنه.
اومم خوب بود
این احساساتی شدن کیونا چقد قشنگه
مین...مین...
شخصیت ها رو میشه گف نزدیک به واقعیت بکار برده شده خیلی هم عالی
والا ماهم از سرما یخ زدیم/:
اینجا هم خبری از برف نیس)':
پنج‌شنبه 4 آذر 1395 23:16
sara [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اوخی برف بازی. الهی. دعوااااااااااااا یاخدا. ووووای مین چیشددددد خدایااااااا
پنج‌شنبه 4 آذر 1395 22:41
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی.
واقعااا حالا جای جرو بحث بوددد.. اگه دوباره بلایی سر مین بیاد چی؟؟.
پنج‌شنبه 4 آذر 1395 20:46
کیمیا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اووووووففففففف چه پارته نفس گیری
یعنی هیوک از سونگجین خوشش میاد؟؟؟ یعنی چی ک پیش خودش میگه هائه رو ول نمیکنه؟؟؟ یعنی امکانش هست؟؟!! حالا خوبه بعد که همه چی معلوم شد هیوک بیاد سراغ مین کیو هم بره سراغ هائه!!
وای که من چقدررررر این حسه تملکه کیو رو دوست دارمممممم
وااااای اونجا ک هائه رو نجات داد ولی افتاد پایین یاده اون سکانسه amazing spider man افتادم که دختره از روی برج افتاد پایین ولی مرد عنکبوتی نتونست نجاتش بده !!!
خیلی از روند داستان خوشم میاد که همه چیز به مرور روشن میشه فقط یه چیزی ... تو این تیکه ی دعوای کیو و هیوک یعنی همینجوری یهو ماشینو زدن کنار و رفتن یقه همو گرفتن؟؟!!
مرسی واسه آپ
خسته نباشین
لاو یا
پنج‌شنبه 4 آذر 1395 18:44
Ghazal [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
Wow kh jalebbbb bud! Asan kh sar dar gom shodm!
Yni kyu az bachegi mino dus dashte o minm b y dalayeli k nmidunm chera mimire
Chera min az hyuki badesh miad?
Key kyu mifahme in hmun minieee? Tro khodaaa zudtr bezarrr merC
پنج‌شنبه 4 آذر 1395 17:29
سها [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
این آرومه؟این آرومهههههههههه؟؟؟
خرگوشم داشت از بین میرفتتتتتتتتتتتتتتتتت
پنج‌شنبه 4 آذر 1395 17:26
ziki [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وااااو عالی بود این قسمت
امیدوارم کیو یه چیزایی بفهمه راجب مینی اون هیوووک خنگم که کلا نمیفهمه یکم بیشتر فکر نمیکنه هاعه ماهیمون اینجا چقد زیاد فیشیه
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد