X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

دارم یاد میگیرم عاشقت باشم 8



سلام علکم.

انشالا خدا بخواد از این هفته دیگه بی نظمیا تموم میشه

دیگه خودتون میدونی چه خبره

اجرای دیروز کیو هم پیشنهاد میکنم حتما ببینین.. گیفش و تو پست قبل گذاشتم.


بفرمایید ادامه ...



 





همسفر


پارت هشتم


صدای  آهنگ از اوج پایین آمد .حرکاتش را همراه صدای آهنگ ملایم تر کرد اما صدای پچ پچ های توی سالن کلافه اش میکرد.با حرص روی دکمه توقف کوبید و آهنگ را نگه داشت.با حالت عصبی سمت کارآموزهای دیگه چرخید:

-چه خبرتونه؟ازم وقت استراحت رو برای این خواستین؟؟

-ببخشید اوپا,میانه

دختری که تقریبا بین جمعیت نشسته بود این رو گفت.حوله ای روی دوشش انداخت و با حالت اخطار کم دستش را بالا و پایین تکان داد:

-خیلی خب,پاشین بیاین سرتمریناتون

پشتش را به جمعیت کرد .اولین قدمش را نصفه برادشته بود که با شنیدن اسم دنیایش,متوقف شد.سمت آن ها برگشت و این حرکتش باعث سکوت کارآموزها شد.اخمی کرد و همان دختر را خطاب قرار داد:

-درمورد لی دونگهه چی گفتی؟

-هیچی اوپا ببخشید

بقیه هم از قیافه عصبی و چشمان سردش ترسیده بودند,بسرعت از جایشان بلند شدند و پراکنده شدند.دخترک زیر نگاهش معذب بود و این پا و آن پا میکرد

-گفتم در مورد لی دونگهه چی گفتی؟

-اوپاا..چیزی نبود..فقط میگن اون پسره با همه هس..چند وقت پیش که استاد کیم و استاد چویی دعوا کردن اون کسی بود که استاد چویی رو برد تا درمانگاه و امروزم که میونسو مزاحمش شده بود ,کیم یسونگ کمکش کرده و گفته اون عشقشه و حق نداره  مزاحمش بشه,و با اون پسره ی تازه واردم خیلی صمیمیه

درمورد هائه ی قشنگش اینطور حرف میزدند؟در مورد پاکیش اینطور ندانسته نظر میدادند؟؟لعنت!نباید بیش از حد کش میداد,حتی اگر خواسته ی هائه بود باید به دنیا اعلام میکرد این موجود دوست داشتنی تنها برای اوست!کمک یسونگ بیش از حد عجیب بود اما در دلش کمی از او هم تشکر کرد.حوله را با حرص روی دوشش انداخت  و سمت اتاقک های دوش رفت.باید به هائه اش سر میزد.قلبش بیتاب بود.دستش روی درب اتاقک گذاشت و هلش داد.

-ایونهیوک؟

صدای مربیش بود.سرش را عقب چرخاند:

-بله

-تا کریسمس چند هفته بیشتر نمونده بهتره تمرینات رو تعطیل کنیم و بعد تعطیلات ادامه بدیم,دانشگاه همینطوری روی هواس,انقدر سخت نگیر

-هرطور نظر شماست مربی

-پس به بقیه میگم تا تعطیلات تمرینات تمومن

در اتاقک را بست و باعجله تاپ مشکی گشادش را از تنش بیرون کشید و زمین انداخت.شیر آب را باز کرد و با شامپو مشغول شست و شوی موهایش شد.حالا که تمرینات تعطیل شده بود,برنامه اش برای عروسی کمی تغییر میکرد.در فکرش میچرخید بلیط های هواپیما را کنسل کند تا با ماشین به شهرشان سفر کنند و لحظات زیادتری باهم باشند.مطمئنا ماهی کوچکش با این پیشنهاد خوشحال تر میشد.فکری هم برای بستن دهان بقیه داشت .شیر آب را بست و حوله ای دور کمرش پیچید.از اتاقک بخار گرفته خارج شد و تیشرت تمیزی تنش کرد و پلیورش را روی آن پوشید.شلوار کتانی هم پا کرد و بدون خشک کردن موهایش,وسایلش را در کمدش چپاند و درش را قفل کرد.گوشی اش را بیرون کشید و نگاهی به ساعت گوشی انداخت.کلاس دونگهه تا الان تمام میشد.لبخندی به عکس پس زمینه اش که خودش و هائه بودند زد و از سالن تمرین خارج شد.

سردی هوا او را کمی لرزاند اما اهمیتی نداد.طبق معمول در این ساعت دونگهه جلوی در ساختمان کلاسش میرسیدبا دیدنش,دستش را در هوا بلند کرد تا ماهیش را متوجه خودش کند.میدانست دونگهه نگران رفتارش بود اما هرکاری میکرد نمیتوانست عصبی باشد.قدم هایش را تندتر برداشت تا به هائه اش رسید.به رسم ادب تعظیمی به هیونگ دونگهه که همراهش بود کرد:

-خسته نباشین سونگجین شی,هائه میشه اون پاکتی صبح دادم همراهت باشه رو بهم بدی؟؟

دونگهه مطیعانه لبخندی زد و زیپ کوله ی بزرگش را باز کرد.نگاهش که به توت فرنگی و نمو خورد,لبخندش عمیق تر شد.به قول هائهه اینها نشان عشقشان بود.دونگهه پاکت را سمتش دراز کرد

-ممنونم هائه

پاکت را بازکرد و تعدادی کارت بیرون کشید و سمت سونگجین گرفت.نگاه فراری سونگجین روی کارت ها ایستاد و بعد متعجب پرسید:

-اینا چین؟

-اینا کارت عروسی ما هستن,راستش برنامم رو کمی تغییر دادم..میخوام کار دیگه ای انجام بدم,قراره فردا حرکت کنیم سمت شهر من,چون افراد زیادی توی سئول نداریم ترجیح میدم کسایی که قراره همراهمون بیان,با ما حرکت کنن تا راهو نشونشون  بدم..پس این کارت ها رو به کسایی که میخواین باشن بدین و تاکیید کنید فردا اتوبان شمالی سمت خارج شهر قبل طلوع افتاب منتظرشونیم

-اینا خیلی زیادن..4 تا واسه من کافیه

-هرطور راحتین..میشه من دونگهه رو با خودم برم؟؟

-مشکلی نیست..

 

تعظیمی کرد و بدون توجه به قدم های نامنظم سونگجین,بدون توجه به رنگ پریده اش و چشمان خسته اش,دستش را دور کمر دونگهه حلقه کرد و بوسه ی ملایمی به پیشانیش زد و محکم بغلش کرد.دونگهه خواست اعتراضی کند اما در گوشش زمزمه کرد:

-هیش!بذار دلم بازشه دونگهه,دیگه حق نداری حرفای مسخره دیگرانو تحمل کنی.هرکی بپرسه عشقت کیه با سرِبلند جوابشونو میدی

-هیوکی!اذیت میشی

-بسه دونگهه..فراموش کردی تو زندگی منی؟؟چطور زندگیمو پنهان کنم؟؟من تو رو زندگی میکنم


********



چندین بار  متن کارت عروسی را خوانده بود.هیچوقت فکر نمیکرد با دست خودش کارت عروسی هیوک را پخش کند.همیشه در رویاهایی که هیوک برایش ساخته بود,خودش همسر هیوک بود اما حالا همه چیز برعکس شده بود.آهی کشید و کارت ها را در دستش جابه جا کرد وسر بلند کرد.این قسمت برای ارشد ها دانشگاه بود,باید اینجا پیدایش میکرد.نگاهش چرخید و چرخید تا روی کیوهیون نشست.

خیلی زود تشخیصش میداد.همراه 4 نفر دیگه دور میزی نشسته بود و مشغول حرف زدن بود و گاهی صدای بلند خنده هایشان به گوشش میرسید.شاید بهتر بود نرفته برمیگشت اما اگر کیوهیون را با خودش نمیبرد,قلبش جان میداد توی سفر...

پلک هایش را روی هم فشرد و خودش را به میز آن ها رساند.قدم هایش مردد و نامنظم بود , طوری که با هرقدم جلو رفتن فکر برگشتن توی ذهنش پرنگ تر میشد.انگار متوجهش شده بودند که حرفشان قطع شد.اولین کسی که به گرمی از او استقبال کرد,ریووک بود:

-اینطوری معذب واینستا سونگجین شی,به جمع ما خوش اومدی!

با نگاهی تشکر آمیز سر تکان داد ولبخندی زد.نگاهش رو کیم هیچل خشک شد!کنجکاوی دوباره سراغش آمد!هرچقدر بیشتر به چهره اش خیره میشد چیزی بیاد نمیاورد.نگاهش خیلی طولانی شده بود که صدای کیوهیون مجبورش کرد از نگاهش دست بکشد:

-خیلی خوشگله؟؟

-البته...ایشون خیلی زیبان!

جواب ساده و صمیمی سونگمین باعث لبخند هچول و اخم کیوهیون شد.یسونگ درحالی که سرجایش جابه جا میشد پرسید:

-چیزی شده؟قرار نبود بری خونه؟

-خب..یه خواهشی داشتم که اینجا اومدم

کمی مکث کرد و کارتی که با لبه اش بازی بازی میکرد را در کف دستان عرق کرده اش جا به جا کرد:

-میخوام که همراهم باشین تا تنها نباشم

و کارت ها را روی میز گذاشت.چهارمین کارت برای خودش بود اما حالا تصمیم گرفته بود کس دیگری جایش این کارت را بگیرد.بخوبی سنگین شدن جو و سردی نگاه 3 نفر را روی خودش حس میکرد.3نفر به جز ریووک..

هیچل نگاهی تمسخرآمیز به کارت ها انداخت و دست به سینه نشست:فکرنمیکردم این کارتو از دست تو بگیرم,الان چه حسی داری؟؟

ناخواسته جبهه گرفت.این پسر بخوبی او را میشناخت و خودش از او چیزی نمیدانست.انگشتانش را درهم گره زد.

-احساسات من به خودم ربط دارن!!سوالتون درست نیست!

هیچول نگاه دقیقی به او انداخت اما حرفش را خورد.انگار از ادامه بحث منصرف شد و این بهتر بود.دوست نداشت  برایش جنگ روانی درست شود!لبش را گزید و رو به یسونگ چرخید:

-فردا اتوبان 7 منتظرم ,لطفا لباس گرم همراهتون بردارید!

اخم کیوهیون غلیظ ترشده بود:از کجا میدونی من میام یا بقیه؟؟

با بهت زدگی سرش طرف کیوهیون چرخید و درچشمانش خیره شد.در این چشمان یخ زده اثری از شوخی نبود!چرا فکر نکرده بود که کیوهیون ردش کند؟؟

-مگه نمیای؟؟من به بودن شما نیاز..

هیچول چنگی به کارت روی میز زد و جلو خم شد:من میام,بقیه هم مهمن؟؟من کافیم که تنها نباشی

لبخند نصفه ای زد.بقیه؟؟مهمترین شخص داشت ساز مخالف میزد و این ساز چقدر بد نوا بود.سرش را پایین انداخت و بلند شد.نمیخواست حرفی بزند.بدجوری ناراحت شده بود!تشکری کرد و سمت خروجی راه افتاد.صدای یسونگ بدرقه اش کرد:

-میدونی که تنهات نمیذارم!!منم میام

حوصله نداشت جوابش را بدهد.حوصله که هیچ ,انرژی نداشت.صدای قدم هایی که پشت سرش شنید,متوجه شد کیوهیون بود.سرعت قدم هایش را بیشتر کرد.نمیخواست الان چهره اش را ببیند.حس میکرد یه تلنگر کوچک برای بهم ریختن وضعیتش کافی بود.چنگ محکمی به دستش زده شد و بشدت عقب کشیده شد:

-صدامو نمیشنوی یا وانمود میکنی نمیشنوی؟

سرش را بالا نیاورد.بقدر کافی از بقیه دور شده بودند.

-نگام کن!حالا

سرش را بالا آورد.تنها بخاطر لحن محکم و دستوریش که تاحال ندیده بود

-ازم ناراحت شدی؟؟اینکه نمیام؟خورد تو پرت؟

-ناراحت شدم ,اینکه نمیای..خورد تو پرم

-چرا؟

-من بهت نیاز دارم..به چشمات به آغوشت به دنیات,به بودنت!

-میدونی اومدن اونجا چقدر برای من سخته؟؟داری ازم میخوای تو شادی کسی شرکت کنم که مسبب این حال منه!میخوای بیام؟

-واسه منم راحت نیست تو شادی کسی باشم که خوردم کرده,میترسم,نگرانم ولی میخوام اینکارو بکنم,من میخوام تو بیای

-ممکنه با اومدن من خیلی چیزا بهم بریزه ولی میام,بخاطر تو و آرامشت!

-ممنونم کیوهیون..خیلی ممنونم

-چطور ممنونی؟؟نشونم بده

نگاهی به چشمان پر از شیطنت کیوهیون انداخت.دست هایش را از جیب کاپشنش بیرون کشید و پشت کمرش گره زد.سرش را کمی بالا گرفت و خیلی سریع گونه ی برجسته و سفیدش را بوسید و عقب عقب قدم برداشت.دستش را بالا آورد و فریاد زد:

-فردا میبینمت کیوهیون!خوب بخوابی

کیوهیون لبخندی زد و رفتنش را تماشا کرد.این پسر قلبش را برای خودش کرده بود؟!!اما هنوزم ستاره ی قلبش عشق اولش بود.اینکه چرا قلبش بعد از اینهمه مدت بی چون و چرا او را در خودش جا داده بود تعجب میکرد.قلبی که خیلی اذیتش کرد.خیلی ها را ندید انقدر راحت تسلیم او شد.پسری که شاده بود و پر از غصه,داشت با همه چیزش بازی میکرد و کیوهیون متعجب بود و نمیدانست قدرت عشق چقدر میتواند باشد!

-مواظب باش!تو داری یه خاکستر قدیمی رو با آوردن من و هیچول بالا و پایین میکنی و باعث شعله کشیدنش میشی,این سفر رو فقط خاطر سرکشی دلم میام



********


دست کوچک دونگهه را بیشتر در دستش فشار دادو منتظر به فرد روبرویش خیره شد.

-استاد چویی!این خواست من نیست که بیاین اینو دونگهه ازتون میخواد و بخاطر همین من اینجام

استاد چویی دستی به موهای سیاه پرپشتش کشید و از پشت میزش بلند شد.کارت سفید را بین انگشتانش تاب داد و درحالی که سعی داشت چیزی را برای دونگهه توضیح دهد,کارت را نشانش داد:

-متاسفم اما جدا فکر نمیکنم اومدن من کار درستی باشه,وجود من مطمئنن عروسیتون رو ناآروم میکنه,خود هیوک...

بعد که انگار چیزی بیاد اورده باشد, لبش را گزید.حق نداشت او را اینطور صدا بزند:متاسفم اونهیوک, از بودن من راضی نیست و تنها بخاطر دل توئه که اینجاست

دونگهه با تعجب نگاهی بصورت بی حالت هیوک انداخت و دستش را از دست هیوک بیرون کشید و با انگشت هیوک را نشان داد:

-استاد من ازتون خواهش کردم,دوست دارم شماهم توی عروسی ما باشید,هیوکی هم بودنتونو میخواد,اینطور نگاش نکنید زبونش خلاف دلشه,چیزی رو که میخواد نمیگه,اون همیشه نگران شما و کارهاتونه..شما از دل هیوک خبرندارید استاد

هیوک با حس سنگینی نگاه استاد چویی,چشمانش را بست.این پسر چه ساده حرف میزد.هائه ی عزیزش چه ساده درمورد قلب وزبانش میدانست.بلند شد  و دونگهه را همراهش بلند کرد.تا الان کافی بود.حرف های دونگهه کار خودش را کرده بود.تعطیمی کرد و دونگهه را سمت در هدایت کرد:

-جای همیشگی منتظرتم!دوست ندارم دلش بشکنه پس بیا!

.

.

.

دونگهه دستی به موهای هیوک کشید و از خیسیش اخم کرد.کلاه نمویش را از داخل کیف بیرون کشید و بزور سر هیوک کرد:

-چرا باز رفتی حموم همینطوری اومدی بیرون؟؟هیوکی!من دوست ندارم مریض بشی

هیوک لبخندی به صورت اخم کرده ولحن جدی دونگهه زد و محکم بغلش کرد:

-جان هیوکی! من یه هائه دارم  مریض بشم ازم مراقبت میکنه,دوست دارم مریض بشم

دونگهه دماغش را چین داد و نگاه چپی به هیوک انداخت:دفعه ی بعدی میبنی ازت مراقب میکنه یا نه!

خنده ی آرومی به دهن کجی دونگهه کرد:بظرت اگه با دوتا ماشین بریم هیونگت قبول میکنه توی رانندگی کمکم کنه

دونگهه دستش را در هوا تکان داد تا حرفش را بهتر منتقل کند-اون خوبتر از چیزیه که فکرشو کنی

هیوک دست در هوا شناور دونگهه را بین دستانش گرفت و درهم قفلشان کرد-همینطوری از بقیه جلوی من تعریف نکن!خوشم نمیاد..حتی اگه برادرت باشه!

-تو زیادی حساسی,من همه رو دوست دارم اما فقط عاشق ینفرم,فقط عاشق خنده های ینفرم و عاشق بودن ینفرم

-بسه دونگهه,کاری نکن بدزدمت!

-چرا؟

-بدزدمت برمت یه جای دور فقط خودم و خودت باشیم و تو فقط منو دوست داشته باشی

-هیوک!

-میدونم دونگهه,فقط دارم باهات شوخی میکنم,تو کسی بودی که با دیدن تمام اشتباهات من کنارم موندی..حساسیتای من سرتو فقط بخاطر گذشتمه,ناراحت نشو..من هنوزم میترسم

-هیوکجه!من تو رو اینطوری دوست دارم ..باهمین خصوصیات و اخلاق,نیازی نیست عذرخواهی کنی,من ناراحت نمیشم چون دوست دارم چون میخوام ترستو از بین ببرم

با آرامش موهای پرپشت هیوکش را نوازش کرد.هرچه هم میشد همیشه عاشق هیوکش میماند,برخلاف کسانی که هیوکش را تنها گذاشته بودند.دونگهه جای همه ی آن ها به هیوک عشق میورزید,جای همه ی آن ها دوستش داشت,جای همه ی آن ها نگرانش میشد..هیوک مال او بود و او مال هیوک!



******



زیر گاز را کم کرد و نودل را در 2 کاسه ریخت.یکی را جلوی دونگهه گذاشت و یکی را هم جلوی خودش,صندلی را کمی جابه جا کرد تا راحت تر بنشیند.کاسه را کمی جلوتر کشید و مشغول خوردن شد.دونگهه هم به تبعیت از او شروع به خورددن کرد.گهگاهی وسط خوردن نگاهش به دونگهه مینداخت و بخاطر  عجله در خوردنش,لبخند میزد:

-آرومتر بخور هائه دل درد میگیری

-باشه هیونگ!

اما باشه فقط به معنای کلمه باشه بود.تغییری در خوردن دونگهه ایجاد نشد.

-دونگهه!

دونگهه سرش را بلند کرد به چشمان نگران هیونگش خیره شد.چقدر خوب بود کسی مانند او نگرانش بود.

-چیه بچه ماهی من؟؟داری با نگاهت منو میخوری!

-ممنونم که برادرمی,ممنونم که پیشمون موندی,خیلی ممنونم که دوستم داری, میتونستی بری ,اما پیش ما موندی,خیلی دوست دارم هیونگ

-یدفعه چت شد دونگهه؟

-خواستم بدونی چقدر برای من دوست داشتنی بودی و هستی,تو تنها عضوی از خانواده ی منی که وقتتو وقف من کردی,از بچگیم تا الان

-هائه من اینا رو میدونم,اگه تصمیم به موندن گرفتم تنها بخاطر تو بود,حال روحی من خیلی داغون تر از این حرفا بود..میدونی هیونگتو خیلی اذیت کردن,من از زندگیم متنفر شده بودم...من لبه ی پرتگاه بودم که تو با چشمای قشنگت اومدی و ازم خواستی هیونگت باشم,تو از بین زشتی های من زیبایی هامو دیدی!هنوز تو دلیل زندگی منی!

دونگهه طبق عادات بچگیش از جایش بلند شدو روی پاهای مین نشست.سرش را به شانه ی هیونگش تکیه داد.

-هیونگ,غصه نخوریا من همیشه پیشتم,نمیذام کسی اذیتت کنه

سونگمین دستی پر از مهر روی موهای دونگهه کشید:

-تو همیشه نگران منی هائه,من چیزیم  نمیشه حداقل بخاطر تو,پس انقدر نگرانم نباش...وسیله هاتو جمع کردی؟

-اوهوم..برای توهم یه چند دست لباس هدیه گرفتم!میخوام بپوشیشون

-دونگهه!اون پسر رو دوست داری؟

-هیوکی؟

نگاهی به چشمان براقش انداخت و دستی به موهایش کشید:اینطور صداش میزنی؟هیوکی؟

-آره اسمش هیوکجه اس,من هیوکی صداش میزنم,درسته اخلاقش با بقیه زیاد جالب نیست اما اگه نزدیکش بشی میبنی چقدر خوبه و چقدر میتونه عاشق باشه..

-چجوری همو دیدین؟

-یادته چندسال پیش بخاطر سوزی رفته بودم آسایشگاه تا مراقبش باشم؟؟اوه واقعا وحشتناک بود!یه مدت که اونجا بودم متوجهش شدم,روزای خاصی میومد اونجا,و خب ..خاصم بود!میدونی خیلی حرفای عجیبی میزد و چشماش پر از اشک میشد اما به خودش اجازه گریه کردن نمیداد..هیوک خیلی زجر کشیده..اون

با صدای ترکیدن لامپ هردو جیغ خفیفی کشیدند و همدیگر را محکمتر در آغوش گرفتند.خانه در تاریکی غرق شده بود.دونگهه محکمتر لباس هیونگش را در چنگ گرفت

-چیکار کنیم؟؟من چیزی نمیبینم!

-فعلا مجبوریم کورمال کورمال بریم بخوابیم تا فردا ,کاری نمیشه کرد ..میدونی که از برق سر در نمیارم

بلند شد و دست دونگهه را هم همراهش کشید و بلند کرد .دست دیگرش را جلویش گرفته بود تا به چیزی برخورد نکند.توی تاریکی واقعا چیزی نمیدید.با صدای آخ دونگهه سمتش چرخید:

-چی شد دونگهه؟؟

-پام خورد گوشه دیوار

با احتیاط تر حرکت کرد تا دونگهه دوباره خودش را زخمی نکند.به زحمت اتاق خواب را پیدا کرد و دونگهه را به تخت رساند و خودش هم دراز کشید.دونگهه سرش را جایی روی بازوی هیونگش گذاشت و چشمانش را بست.شب بخیری گفت و سعی کرد بخوابد.


*********



هر 4 نفرشان  کنار ماشین ایستاده بودند ومنتظر رسیدن همسفرانشان بودند.سونگمین نگاهی به دونگهه خوابالود انداخت که نصف وزنش را به هیوک تکیه داده بود و چشمانش نمیه باز بود.نگاهش را گرفت و به بریدگی اتوبان داد.

آفتاب در حال بالا آمدن بود و از گرگ و میشی در آمده بود.سوز سردی هم مهمان صورت و دست هایشان بود.آهی کشید و سرش را پایین انداخت .کمی با سنگریزه های زیر پایش بازی بازی کرد.عقب,جلو,عقب,جلو

-سلام!

سرش را بالا آورد.استاد چویی!برای لحظه ای با بودن کیم هیچول تنش به لرز افتاد.رفتار استاد چویی برخلاف رفتارش در درمانگاه گرمتر بنظر میرسید.یا حداقل دستانش  گرمتر بود.بخاطر لبخندش چال گونه هایش بیشتر خودنمایی  میکرد و این چال گونه او را یاد یکی از عزیزترین افراد زندگیش انداخت و لحظه ای بعد صدای قدم های کسی رشته افکارش را پاره کرد

-گفتم میام..نفر اولم نه؟؟

نگاهش را به هیچول داد.هرچقدر ساده هم میپوشید باز جور خاصی میدرخشید.موهای بلندش را روی شانه هایش رها کرده بود و پالتوی مشکی بلندی به تن داشت که تا زیر زانوانش میرسید

-شما نفر دوم شدید!

خودش را کنار کشید تا هیچول متوجه استاد چویی شود و طبق انتظارش اخم های هیچول لبخندش را محو کرد .هیوک سرفه ای کرد و درحالی که سعی کرد جو را بشکند دونگهه را تکانی داد.دونگهه سرش را از شانه ی هیوک بلند کرد و بدون در نظر گرفتن کسی که کنارش است هیونگش نیست,سرش را روی شانه او گذاشت و چشمانش را بست

هیچول بی هیچ مخالفتی اجازه داد تا این پسر روی شانه هایش استراحت کند

نگاهش ناخواسته روی کفش های استاد چویی نشست که با پا رو آسفالت سفت خیابان ضرب گرفته بود.عصبی بود؟استاد چویی حالا ساکت تر و غمگین تر بنظر میرسید.دلش گرفت.شاید نباید اینطور با او رفتار میکردند.هرچه بود بازهم ابهتش را حفظ کرده بود و مثل همیشه موقر ایستاده بود و یک دستش داخل جیب شلوارش بود.

خیلی زود دونفر دیگر در امتداد پیاده رو دیده شدند و پشت سرشان پسری با موهای قهوه ای خوابالود حرکت میکرد,هرچقدر بیشتر نزدیک میشدند راحت تر متوجه پف صورتش میشد.لبخندش عمیق تر شد.

به قولش عمل کرده بود.کیویش امده بود.قدری از دیدنش شاد شده بود که به طرز فکرش اهمیت ندهد.این که او را مال خودش دانسته بود,چیز کمی نبود.ریووک زودتر خودش را رساند و با لبخند همیشگیش به همه سلام کرد اما پوزخند مسخره ی روی صورت یسونگ عادی نبود.

خودش را با چند قدم کنار کیوهیون رساند که بین خواب و بیداری بود و تکیه گاه بدنش شد و تازه متوجه نگاه ناباورانه هیوکجه به کیوهیون میشد.انگار توقعی نداشت اوهم باشد.سکوت بینشان خیلی طولانی شده بود.

سرکیوهیون که روی شانه اش افتاد,چنگی به لبه ی کتش زد.اولین نفری که سمت ماشین حرکت کرد ریووک بود و بدنبالش یسونگ هم وارد ماشین جلویی شد.

هیوکجه هم دونگهه را از بغل هیچول بیرون کشید و ظرفیت ماشین جلو تکمیل شد.ناخواسته خودش ماند و استاد چویی و چهره ی عصبی کیم هیچول!

-خب..بهتره ماهم حرکت کنیم

کیوهیون را کنار خودش روی صندلی شاگرد راننده نشاند و کمربندش را بست.کاپشنش را از تنش بیرون کشید و رویش انداخت.ماشین را دور زد و پشت فرمان نشست.با بشته شدن درهای عقب و نشستن استاد چویی و استاد کیم,سوییچ را چرخاند.ماشین استارتی خورد و روشن شد.بعد از نگاه کوتاهی به ایینه بغل فرمان را چرخاند و پایش را روی گاز فشار داد.

ماشین از جا کنده شد و راه افتاد.سکوت عجیبی توی ماشین برقرار شده بود.شاید بهتر بود یسونگ جایش را با استاد کیم یا استاد چویی عوض میکرد.گلویش را صاف کرد و در حالی که در آیینه نگاهی به پشت مینداخت پرسید:

-استاد چویی..حالتون بهتره؟؟اون روز توی درمانگاه اجازه ندادید کمکتون کنم

سر استاد چوی سمتش چرخید.لبخند ملیحی روی لبانش جا خوش کرده بود:

-اگه برخوردم ناراحتتون کرد متاسفم اما نیازی نداشت یه زخم کوچیک بود..زخمای بزرگتری خوردم که دووم اوردم

دوباره سکوت..تلاشش برای شکستن سکوت ناموفق بود.نگاهش را از ایینه گرفت و به کیوهیون داد.چرا بیدار نمیشد؟

-هیچول شی میتونم بپرسم منو از کجا میشناختید؟؟من خیلی فکر کردم اما بیادتون نیاوردم

برخلاف استاد چویی,استاد کیم همچنان به بیرون زل زده بود.سرش را نچرخاند اما جوابش را داد:

-برای اینکه منو ندیدی,تو تمام افرادی که همسفرتنو میشناسی فقط باید بیاد بیاری..گذشته ی ادما رهاشون نمیکنه..و اینکه یسونگ برادرمه..این دلیل کافیه واست شناختنت؟؟

پس کیوهیون را هم میشناخت؟؟تمام افراد این سفر در گذشته اش بودند؟؟پس چرا تنها یسونگ و هیوک را میشناخت؟؟نگاهش روی جاده متمرکز شده بود اما ذهنش تنها جمله ی هیچول را برایش تکرار میکرد.باید پیدایشان میکرد.این افراد در گذشته اش گم شده بودند.




 

******

فصل جدید و اتفاقات جدید و شوکه کننده ای توراهه منتظرش باشین.


 

تاریخ ارسال: شنبه 29 آبان 1395 ساعت 16:30 | نویسنده: MaMi_Angle 137
نظرات (8)
جمعه 5 آذر 1395 05:50
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
برممممممن پارت بععععععععععععععد
اورین مینی...بگرد و کیو رو تو گذشته ات پیدا کن
پنج‌شنبه 4 آذر 1395 23:14
sara [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ارامش قبل طوفان چیبید دیگه یاخدای شیون
پنج‌شنبه 4 آذر 1395 17:17
سها [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
قضیه چیه؟مشتاق شدم...
سه‌شنبه 2 آذر 1395 19:24
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یسسسس
آرامش قبل از طوفان
خدا رحم کنه معلوم نی میرن عروسی یا جنگ!!!
نخسته خانوم گل
یکشنبه 30 آبان 1395 15:56
Qchul [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خسته نباشی
یکشنبه 30 آبان 1395 01:32
ziki [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آییگووووو کی میشه کیو بفهمه این همون مینشه اونوقت راحت میتونست بجنگه هم هیوک میفهمید اشتبهاشو
هیییییی اخ کیم هیچوول همیشه میزنه تو پر شیوونی بیچاره دلم سوخت براش

دمت گرم مرسی قسمت جالبی بود منتظر ادامه ش میمونم
شنبه 29 آبان 1395 22:47
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی.
چه شوددد.. تقریبا همه با هم مشکل دارن.. چه سفر هیجان انگیز ی..
شنبه 29 آبان 1395 17:59
کیمیا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ای جونم چقد از دونگه خوشم میاد خیلی ملوسه
امیدوارم این عشقش نصبت به مینی بعد فهمیدن حقیقت هم باقی بمونه
اوف که چقد دوس دارم زود به زود بفهمم چی میشه
مرسی واسه آپ خسته نباشین
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد