X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

Love Agian 9- End



این فیک تمام شد.....




,وقتی کیونا زیر بارون با بغض و خنده براتون میخونه :)))))

لب براش نموند... جون دادم سر این اجرا.. Still میخوند.. هنوز منتظره.. با بغض .. زیر بارون.. پر از خاطره...






  



قسمت نهم. پایان


بعد از ناهار دوستانه با دوستان سونگمین به شرکتش برگشت تا کارهاش رو تمام کنه . تمام مدت لبخندی روی لبش بود . نگاهش به تصویر خودش و سونگمین روی میزش افتاد و لبخند زد . اون عکس مربوط به اولین سفری بود که باهم داشتن بود .

نگاهش به صورت زیبای سونگمین افتاد و حرفهای امروز سونگمین رو به یاد اورد : بهش اعتماد دارم .

اون حرف مثل یه تلنگر بود . مثل یه آب یخ . کیوهیون رو بیدار کرد و همون لحظه فهمید چیکار کرده .

قلب خودش از کاری که کرده بود درد میکرد . چه برسه به سونگمین . باید جنون می داشت .چطور  به سونگمین خیانت کرده بود . توی زندگیش با سونگمین چی کم داشت که سراغ بقیه رفت ؟

سونگمین براش کافی نبود ؟ چرا بود . به خاطر تنوع ؟ ارزشش رو داشت ؟ کنار هیچکس نمی تونست حسی رو کنار سونگمین داره تجربه کنه . حق با سونگمین بود بعضی چیزها بدون تغییر خوب هستن . با هیچول هیجان داشت هر روز یه چیز جدید ولی مین اون ارامش بود . کیوهیون زندگی سختی داشت جز ارامش چی میخواست ؟ برای الان و ده سال اینده فقط ارامش می خواست . سونگمین رو میخواست . مثل این بود که یه روز صبح بیدار شه و کور بشه و فقط نبینه سونگمین هست و دنبال چیزهای دیگه بگرده ولی تا کی بی خیال سونگمین میشد ؟ تنها حقیقت زندگی کیوهیون سونگمین بود .

به چشم های شاد سونگمین توی عکس خیره شد : متاسفم .

چشمهاش رو محکم بست . نمیتونست به سونگمین نگاه کنه .

کار درست رو کرده بود . نمی تونست بی خیال سونگمین بشه . این جدایی فقط به ضرر خودش بود . مگه سونگمین چی رو از دست می داد . فقط یه ادم خیانت کار رو . ولی اون بود که عشق پاک سونگمین رو از دست می داد . نه نمی تونست نمی خواست . باید جبران میکرد .

 

با دیدن ساعت پنج سرش رو از کارش بیرون اورد .

مبایلش رو برداشت تا به سونگمین زنگ بزنه ولی پشیمون شد .

تلفن دفترش رو برداشت و به سونگمین زنگ زد . با لبخند روی لب به خرگوش کوچکی که به تازگی به گوشیش وصل شده بود خیره شد .

از ظهر حسابی خوشحال بود . با دیدن شماره دفتر کیوهیون لبخند زد . پس کیوهیون واقعا دفتر بود .

- کیوهیون .

- سونگمین اماده ای ؟

- نه من باید برم خونه لباسم رو عوض کنم

با تعجب پرسید : خونه نیستی ؟

سونگمین لبخند زد : نه داشتم رو یه چیزی کار میکردم .

- چی ؟

-سوپرایزه .

- خیلی خوب پس می یام دم خونه دنبالت .

تماس رو قطع کرد و وسایلش رو جمع کرد . توی کمدش گشت و چیزی که میخواست رو پیدا کرد . عطر قدیمیش . لبخند زد و عطر رو روی خودش خال کرد . با بوی قدیمی خوشحال شد .

سوار ماشین شد . حس کسی رو داشت که تازه عاشق شده . شاید هم واقعا دوباره عاشق شده بود .

داشبرد ماشینش رو باز کرد تا عطرش رو اونجا بزاره . با دیدن عطر هیچول اخم کرد . درش اورد و بدون توجه اون رو از پنجره بیرون انداخت . دوباره لبخند روی لبش ظاهر شد و راه افتاد .

خودش رو به خونه رسوند . فرصت زیادی نداشت .

نگاهی به خودش توی اینه کرد و با دیدن موهای زردش لبخند زد . بعد از ناهار یکباره تصمیم گرفت موهاش رو رنگ کنه .

شلوارش رو در اورد و دنبال شلوار سفیدش توی کمد گشت . همزمان دکمه های لباسش رو باز کرد . پیدا کردن شلوارش همزمان شد با ورود کیوهیون به خونه .

شلوار از دستش افتاد برگشت و با کیوهیون که گلی توی دستش بود رو به رو شد .

با دیدن سونگمین موند . قلبش دیگه نزد . سونگمین عوض شده بود . نمیتونست نگاهش رو از موهای بلوند و چهره درخشان سونگمین بگیره . یه کلمه می تونست سونگمین رو توصیف کنه : خورشید .

نگاهش به بدن سونگمین افتاد . انگار داشت اولین بار میدیدش . با دیدن بدن سونگمین لرزید . گرمی توی بدنش پخش شد و گل از دستش افتاد .

نگاه حیرت زده کیوهیون لذت بخش بود گونه هاش سرخ شد : خوب شدم ؟

دستی توی موهای تازه رنگ شده اش کشید .

کیوهیون مسخ شده جلو اومد و صورت سونگمین رو توی دستش گرفت : قرار کنسل شد .

و قبل از اینکه مین اظهار ناراحتی کنه لبهاش رو روی لبهای سونگمین گذاشت و دستهاش کنجکاوانه بدن سونگمین رو لمس کردند . چشمهای سونگمین بسته شد و خودش رو به کیوهیون سپرد .

 

صبح از خواب بیدار شد و با دیدن کیوهیون کنارش خواب از سرش پرید . دیشب رو یادش اومد . هیجان کیوهیون رفتارش حرفهای دوست داشتنیش اون گل نشون می داد اتفاقهای خوبی افتاده . لبخند زد .

موی روی پیشونی کیوهیون رو کنار زد .

- من تا اخرش عاشقتم کیوهیون .

 

اینو گفت و بوسه ای روی پیشونی کیوهیون زد از اتاق بیرون اومد .

کیوهیون چشم رو باز کرد و به سونگمین نگاه کرد : من لیاقت عشق پاکت رو ندارم سونگمین . منو ببخش .

 

از جاش بلند شد و به سمت حمام رفت . دوش کوتاهی گرفت وقتی سونگ مین وارد اتاق شد تا بیدارش کنه لبخند زد : صبح بخیر مینگ .

نمیتونست نگاهش  رو از صورت سونگمین بگیره . انگار واقعا دیگه چیزی توی دنیا وجود نداشت .

مینگ ؟ کیوهیون خیلی وقت بود اینطوری صداش نکرده بود .

- صبح بخیر .

کیوهیون جلو رفت و سونگمین رو توی بغلش کشید و بوسه روی موهای سونگمین زد : دلم واست تنگ شده بود .

سونگمین عملا نمی دونست چیکار کنه . این کیوهیون خیلی شبیه کیوهیونی بود که می شناخت یعنی ممکن بود ... نه نباید امید واهی داشته باشه .

- بیا صبحونه بخور دیرت میشه .

کیوهیون دوباره سونگمین رو توی بغلش کشید و بوسه ای به پیشونی سونگمین زد : بیا بریم مسافرت .

خیلی یکدفعه ای گفت . سونگمین شوکه شد : چی ؟

کیوهیون دستش رو دور صورت سونگمین حلقه کرد : حس میکنم خیلی وقته ازت دور بودم بیا بریم مسافرت یه جا که فقط من و تو باشیم . فقط ما دوتا و عشقمون .

- عشقمون ؟

سونگمین حس میکرد خوابه . یعنی واقعا کیوهیون تصمیمش رو گرفته بود ؟

کیوهیون با سر تایید کرد : اره عشقمون . من دوستت دارم سونگمین .

 

 

چشمهای سونگمین به اشک نشست . نتونست خودش رو کنترل کنه و روی زمین افتاد .

کیوهیون ترسیده سمتش رفت : تو خوبی مین ؟

- یه بار دیگه بگو

کیوهیون سر سونگمین رو که به شدت گریه می کرد توی اغوشش کشید : عاشقتم .

به لباس کیوهیون چنگ زد . صبرش جواب داد بود . کیوهیونش برگشته بود .

- چرا گریه میکنی سونگمین ؟

 

سریع خودش رو جدا کرد و لبخند زد : فقط خیلی خوشحال شدم .

کبوهیون لبخند زد و دستهاش رو دور صورت سونگمین حلقه کرد : این مدت خیلی کم پیشت بودم . متاسفم .

جوابی نداد . خیلی سختی کشیده بود ولی این سختی جواب داده بود .

- کجا می ریم .

- هر جا تو بخوای .

- جیجو همون جایی که اولین بار رفتیم

 

سونگمین برنده شده بود صبرش جواب داده بود کیوهیون مال خودش شد . وسایلشون رو جمع کردند و به جیجو رفتند و اونجا سونگمین مطمئن شد کیوهیون همون کیوهیون قبلی شده شاید حتی عاشق تر . انگار زندگی روی خوشش رو بهشون نشون داده بود .

سه روز اقامت توی جیجو مثل بهشت بود . سونگمین کنار کیوهیون اروم اروم زخم های قلبش رو خوب می کرد و کیوهیون سعی میکرد جبران کنه . گرچه هرچه می گذشت بیشتر پی می برد چقدر احمق بوده که بی خیال عشق سونگمین شده بود . تمام مدت کنار سونگمین بود و هرلحظه بهش می گفت چقدر دوستش داره . اینبار نوبت اون بود که فکر کنه اگه حرف نزنه مین رو از دست میده .

بعد از سه روز بالاخره با تماس شرکت مجبور به برگشت شدند .

سونگمین با دیدن خونشون لبخند زد : دلم برای اینجا تنگ شد .

کیوهیون از پشت بغلش کرد : من دلم برای اتاق خواب تنگ شده .

- خیلی خوب پس ساکها رو ببر اتاق خواب و حسابی اونجا رو ببین تا دلتنگیت رفع شه

بوسه ای به گونه مین زد : اون رو شب با تو رفع میکنم .

و با لبخند وسایل رو برداشت و به اتاق رفت .

 با صدای در متعجب شد . کی بود .

به سمت در خونه رفت و به محض باز کردنش با دیدن هیچول سر جاش یخ کرد .

- سلام سونگمین اومدم یه چیزهای رو روشن کنم .

قبل از اینکه سونگمین چیزی بگه وارد خونه شد . با دلهره دنبالش رفت.

کیوهیون با سر و صدا از اتاق بیرون اومد و با دیدن هیچول رنگش برید .

- هیچول تو اینجا چه غلطی میکنی ؟

ترسیده به مین خیره شد . نه نباید همه چیز خراب میشد .

هیچول پوزخند زد : گفتم که بی خیال نمیشم . فکر کنم باید یه چیزهایی رو برای سونگمین توضیح بدم . اون حق داره بدونه عشقش پشت سرش چه کارهایی میکرد .

 رنگ کیوهیون پرید و با ترس به سونگمین خیره شد . حاضر بود بمیره ولی این اتفاق نیافته .

سونگمین اما اروم ایستاده بود . این پریشونی هیچول نشون از باختش داشت . شاید باید می ترسید ولی نه اون از اینجا بودن هیچول نمی ترسید . الان وقتش بود باید همه چیز رو میگفت . کیوهیون اون رو انتخاب کرده بود . نباید می ذاشت هیچول برنده شه . الان نوبت اون بود .

 

- من می دونم .

کیوهیون و هیچول هر دو متعجب به سونگمین خیره شدند. سونگمین به سمت کیوهیون رفت .

هیچول متعجب پرسید : چی رو ؟

کیوهیون گیج شده به مین که خیلی اروم بود نگاه کرد .

لبخندی زد و توی چشم های کیوهیون خیره شد . بعد به هیچول خیره شد : رابطه شما دوتا رو .

نفس کیوهیون برید و رنگش مثل گچ سفید شد . حال هیچول بهتر از اون نبود .

- چی ؟

سونگمین شونه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت : کیوهیون همه چیز رو برام گفت و من بخشیدمش .

هیچول باناباوری خندید : داری دروغ میگی ؟

- بستگی داره خودت چطور نگاه کنی ولی من راستش رو میگم .

با حیرت بهش نگاه کرد : بخشیدیش ؟ اون بهت خیانت کرد .

- و بعد پشیمون شد . چیزی که  مهمه اینه که در اخر اون دوباره عاشق من شد .

هیچول سرجاش ایستاد و به چهره مصمم سونگمین خیره شد . درسته اون باخته بود .

سونگمین قدمی جلو گذاشت : کیوهیون مال منه ازت میخوام از زندگی ما بری بیرون . امیدوارم کسی رو پیدا کنی که واقعا عاشقت باشه .

هیچول نگاهش رو از سونگمین دزدید و به کیوهیون داد : تو لیاقت عشق اون رو نداری .

 و از خونه بیرون رفت . با رفتن هیچول سونگمین روی زانوهاش افتاد و به هق هق افتاد  .بالاخره همه چیز تمام شد .

کیوهیون حال بهتری نداشت ولی روی زمین نشست و سونگمین رو توی بغلش گرفت : از کی ؟

تنها چیزی بود که پرسید .  بغض داشت خفه اش میکرد . 

 

 

سونگمین تعریف کرد هر چیزی که روی دلش سنگینی می کرد رو برای کیوهیون خودش گفت . از دردهاش ناامیدی هاش تلاش هاش عشقش صبرش جنگیدنش همه و همه .

کیوهیون بی هیچ حرفی فقط گوش داد و خردن شدن قلبش رو حس کرده بود . اون چیکار کرده بود ؟ با قلب عاشق مین چه کرده بود ؟ چطور اسم خودش رو عاشق می ذاشت ؟ حق با هیچول بود اون لیاقت نداشت

وقتی حرفش تمام شد توی صورت رنگ پریده کیوهیون خیره شد : حالا همه چیز تمام شد .مگه نه ؟ بهم بگو تمام شد و تو عاشقم هستی ؟ بهم بگو اون همه درد نتیجه داده بگو دوباره دارمت .

 

نگاهش رو از چشم سونگمین گرفت : نمی تونم .

قلب سونگمین از تپیدن ایستاد : چی ؟

کیوهیون مسرانه نگاهش رو می دزدید . اون لیاقت نداشت

- من چطور میتونم بهت بگم دوستت دارم سونگمین من لیاقت عشق پاک تو رو ندارم . چطور می تونی منو ببخشی من با قلبت با احساست بازی کردم ... لعنتی من بهت خیانت کردم .

با جمله اخر اشکهاش جاری شد. اینبار نوبت سونگمین بود صورت کیوهیون رو قاب کنه .

- بهم نگاه کن کیوهیون

- نمی تونم سونگمین من از خودم متنفرم که اینکار رو کردم . شرم دارم توی چشمهای پاک تو نگاه کنم و از عشق بگم . عشقی که خودم خرابش کردم . حق با اونه من لیاقت تو رو ندارم . من باید برم .من حق ندارم پیش...

با سیلی توی صورت کیوهیون مجبورش کرد ساکت باشه و بهش نگاه کنه .

- من این همه کار رو کردم تا یه بار دیگه عاشقم شی . برای عشقمون جنگیدم چون عشقمون رو دوست داشتم تو رو دوست داشتم .

- ولی من بهت خیانت کردم .

شرم داشت ولی گفت .

سونگمین قاطعانه جواب داد : و بعد پشیمون شدی . من موندم چون عاشقتم بودم الان نوبت موندن توست . اگه تو هم منو دوست داری باید براش بجنگی . باید با خودت بجنگی  . عشقمون ارزش جنگیدن داره ، نداره ؟

دستش رو جایی که لحظه ای پیش سیلی زده بود گذاشت : اینو زدم که بدونی حق نداری تلاشهای منو از بین ببری . حق نداری دوباره عشقمون رو از بین ببری .

به چشم های عاشق سونگمین خیره شد : حتی نمی تونم بگم متاسفم سونگ مین تاسف من چیزی از دردهایی که تو کشیدی رو کم نمیکنه . من از خودم بخاطر دردهایی که بهت دادم متنفرم .

نه نمی تونست بزاره این عشق با تنفر کیوهیون از بین بره اون تمام تلاشش رو کرده بود و این اخریش بود .

 

- من اون همه سختی نکشیدم که الان از دستت بدم کیوهیون . میخوام بدونی حتی وقتهایی که با اون بودی ازت متنفر نشدم . تو نباید از خودت متنفر باشی . شرمنده باش ناراحت باش ولی متنفر نباش . تو اونی هستی که من دیوونه وار عاشقشم پس حق نداری از خودت متنفر باشی .

- اما ...

-  این تنها چیزیه که من ازت میخوام عشقمون رو برگردون . دوباره عاشقم شو ....

سرش رو زیر انداخت و ادامه داد : عشق اجباری نیست این اخرین تلاش منه

قطره اشکی از چشم سونگمین و کیوهیون همزمان پایین اومد .

کیوهیون دستش رو زیر چونه سونگمین گذاشت و سرش رو بالا اورد و به چشمهای سونگمین خیره شد : اگرچه لیاقتش رو ندارم ولی عاشقتم . تا ابد متاسفم سونگمین . هرکاری بگی میکنم فقط منو ببخش

لبش رو گزید . بالاخره تمام شد . حس ازادی میکرد کیوهیون دوباره عاشقش شده بود .

- من بخشیدمت کیوهیون فقط قول بده عاشقم بمونی همونطور که منم عاشقتم . این تنها چیزیه که ازت میخوام .

- نمی تونم گذشته رو جبران کنم سونگمین ولی تا ابد عاشقت می مونم .

خودش رو توی اغوش کیوهیون انداخت : این چیزیه که من میخوام .

وجودشون رو از عطر هم پر کردند . دیگه قرار نبود بوی غریبه ای بینشون حس بشه . سونگمین خودش رو بالا کشید و لبهاش رو روی لبهای کیوهیون گذاشت یه بوسه با طعم اشک .

- برام بخون کیوهیون .

به محض شکستن بوسه سونگمین درخواست کرد .

کیوهیون نگاهی به چشم های زیبای سونگمین کرد . دیگه از دستش نمی داد . کور بود و الان چشمهاش دیدن رو یاد گرفته بود .

بوسه ای روی پیشونی سونگمین زد و همزمان با پاک کردن اشکهای سونگمین اون رو تو اغوش گرفت و شروع به خوندن کرد :

 

 

Know I’ve done wrong,

 

میدونی که اشتباه کردم

 

I left your heart torn

 

قلبتو شکسته رها کردم

 

Is that what devils do?

 

آیا این همون کاریه که شیطان انجام میده

 

Took you so low,

 

تو رو خیلی پایین بردم

 

Where only fools go

 

جایی که فقط جای احمقاس

 

I shook the angel in you

 

فرشته درونت رو آشفته کردم

 

Now I’m rising from the ground

 

الآن دارم از زمین بالا میرم

 

Rising up to you

 

بالا تابرسم به تو

 

Filled with all the strength I found

 

با تمام نیرویی که پیدا کردم پر شدم

 

There’s nothing I can’t do!

 

کاری وجود نداره که نتونم انجام بدم

 

I need to know now, know now

 

نیاز دارم که آلان بفهمم

 

Can you love me again?

 

دوباره می تونی عاشقم باشی

 

I need to know now, know now

 

Can you love me again?

 

I need to know now, know now

 

Can you love me again?

 

I need to know now, know now

 

Can you love me again?

 

Can you love me again?

 

It’s unforgivable,

 

این غیر قابل بخششه

 

I stole and burnt your soul

 

من روحتو دزدیم و سوزوندمش

 

Is that what demons do?

 

این کاریه که شیطان میکنه

 

They rule the worst of me

 

بدترین قانونه منه

 

Destroy everything,

 

از بین بردن همه چیز

 

They bring down angels like you

 

اونا فرشته هایی مثل تو رو پایین میارن

 

Now I’m rising from the ground

 

Rising up to you

 

Filled with all the strength I found

 

There’s nothing I can’t do!

 

I need to know now, know now

 

Can you love me again?

 

I need to know now, know now

 

Can you love me again?

 

Can you love me again?

 

I told you once again,

 

یبار بهت گفتم

 

Do this again, do this again oh lord

 

دوباره اینکار و بکن

 

I told you once again,

 

Do this again, do this again oh no

 

I need to know now, know now

 

Can you love me again?

 

I need to know now, know now

 

Can you love me again?

 

I need to know now, know now

 

Can you love me again?

 

Oh no no

 

Can you love me again

 

 

به هم لبخند زدن . سونگمین اشک چشم کیوهیون رو پاک کرد. کیوهیون سونگمین رو توی بغلش گرفت و شروع به زمزمه یه شعر عاشقانه کرد .سونگمین با عشق تونست زندگیش رو نجات بده . گاهی برای داشتن عشق باید سختی کشید درد کشید و زخمی شد . صبر کرد و صبر کرد تا نتیجه گرفت .

فصل جدید توی زندگیشون شروع شده بود . دوباره عاشقی شروع شده بود . و اینبار هردو قدر این عشق رو میدونستند به خصوص کیوهیون . برای عشق باید جنگید .

 

 

پایان

نمو ناناز

 





******


تموم شد... به نظرتون ارزششو داشت؟؟؟

میخوام یه تشکر ویژه از نویسنده بکنم.. چون خیلی سر این فیک زحمت کشید و میتونم بگم جزو فیکای به شدت چالش برانگیز بود

من خیلی دوسش داشتم.

امیدوارم شمام دوسش داشته بوده باشین.

به زودی با تیزر فیک جدید و جنایی نگار برمیگردم..

فعلا بدرود.




برچسب‌ها: love again
تاریخ ارسال: شنبه 29 آبان 1395 ساعت 15:47 | نویسنده: MaMi_Angle 137
نظرات (14)
پنج‌شنبه 11 آذر 1395 16:14
imagine [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تموم شد... دوست نداشتم تموم شه:(...یکی از فیکایی بود ک هر قسمتش هیجان داشت برام و منو حسابی درگیرش کرد
همه چی فیک عالییییی بود
هیچول بهترین جمله ی فیک و گفت... کیو واقعا لیاقت نداشت وی حق نداشت زحمتا و سختی های مینو خراب میکرد اینجوری بی لیاقتیشو تکمیل میکرد... باید میموند و جبران میکرد... کیو واقعا خوش, شانسه
همش منتظر بودم مینی موهاشو بلوند, کنه آخر بلنود کرد
فیک عاااالی بود.. ی دنیا ممنون و خسته نباشین
جمعه 5 آذر 1395 02:47
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اینم از پارت آخر...
قبل از همه چیز باید بگم من با این فیک زندگی کردم...به معنای واقعی
خندیدم...گریه کردم...شکستم...غصه خوردم...قهقهه زدم...حررررص خوردم
چه میشه کرد کیوئه دیگه...نفس منه...ولی خب من بازم یه ویتامینم...وجود من مینه...کیومینه
عااااااشششششششق این فیک بودم...خیلی جذذذذاب همه چی رو ب صحنه کشید...وحححشتناک خوشکل بود....عشششق بود اصن...تمام

و امممااااا....
جوابی ک مینی ب چولا داد و طوری ک وانمود کرد کیو خودش بهش گفته...مینی وااااااقعن یه فرشته اس....واقعا واااقعن واااقعن
حرف چولا ب کیو خیییییییییییییلی خواب بود...اصن تهش بود
کل فیک ب کنار اون حرفم یه طرف
و باااازم...
سیلی مین ب کیو...اخخخخخخخخخخ ک دلم خنک شددددد...اخخخخخ ک حاااال کردم...اخخخخخ ک سبک شدممممم
ولی خو...بعدش زود پشیمون شدم...قلبم با فکر سیلی خوردم کیو هم نابود میشه...چ برسه ب...
دوست دارم مامی...هم تو هم نموی عزیزمون
پنج‌شنبه 4 آذر 1395 23:13
sara [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی قشنگ بد ممنون وخسته نباشید منتظر بقیه داستان ها هستیم اوخی بالاخره تلاش های مین نتیجه داد مرسییییی
دوشنبه 1 آذر 1395 03:15
Nazi [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی خوب بود دوسش داشتم اخرشم خوب تموم واقعا از حضور هیچول شوکه شدم و برام خیلی جالب بود واکنش مینی...چقد پاک و معصوم وااای عالی بود...تونس کیورو متوجه اشتباهش کنه....مرسی عزیزم خسته نباشی
یکشنبه 30 آبان 1395 21:48
شیمین [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اگه میشه این فیک رو واسه دان بزارید
یکشنبه 30 آبان 1395 13:48
حنا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟
چقدر خوب که کیو فهمید چه چیزیو از دست داده تا به خودش بیاد
واقعا به نظرم صبره سونگمین جواب داد،اینهمه سختی کشید قلبش شکست گریه کرد ولی آخرسر کیو رو دوباره عاشقه خودش کرد
ولی هنوزم معتقدم اگه اول میذاشت میرفت باز به نتیجه میرسید
سونگمین عاشقتر از این حرفا بود که بذاره کیورو بره حتی طاقته چند روز دوریشم‌نداشت
پس چون قرار بود سونگمین اینطوری کیو رو سوپرایز کنه موهاشو اونموقعه که داشت تغییر میداد خودشو رنگ نکرد
چقدرم خوب رنگه‌موهاش تاثیر داشت رو‌کیوحتی باعث شد قراره بیرونشون کنسل بشه
به نظرم مینی خیلی باهوشه چون با جوابی که به هیچول داد قشنگ‌دهنشو بست و یه جوری داستانوجلوه داد که کیو همه چیزو بهش گفته
منم جای کیو بودم فکر میکردم لیاقته مینی رو ندارم ولی مهم اینه که سونگمین واقعا عاشقه و نمیتونه بدونه کیو زندگی کنه
مرسی عزیزم
بیصبرانه منتظره فیک بعدیم
یکشنبه 30 آبان 1395 12:30
ریحانه [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
واو عالیییییی بود مام عالیییییی
خیلی خوبه مین این فیک
خیلی دوسش داشتم فیکو. فیکی بود ک تمام احساسات ادمو درگیرمیکنه.
واقعا تلاش مین تحسین برانگیزه و بلاخره تلاشش نتیجه داد چیزی ک مالش بود باز برگشت بهش. عشقش،همراه زندگیش.
اون جا که کیو چولا رو پس زد خوشم اومد ازش بلاخره تونست نه بگه به چولا و اون حرف مین در اون لحظه واقعا تاثیر گذاربود.
چولا اومدنش حرفاش و عکس العمل مین خیلی خوب بود. خوشم میاد باارامش تمام جواب داد.
و ازهمه مهم ترسیلی ک ب کیو زد. واقعا جا داشت بزنه له و لوردش کنه یعنی چی اخه عهههاین همه تلاش کرد ک اخرش کیو بگه لیاقت ندارم و برم؟!عجببببببب
عشقشونوخیلی دوس دارم این قسمت و قسمت قبل اشکم دراومد مام
اووووم چقده حرفیدم منتظر بقیه کارای نویسنده این فیک هستم و ی خسته نباشید گنده به خودت و نویسنده گلمون

خسته نباشین واقعا
یکشنبه 30 آبان 1395 07:09
Raha [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
این فیک بینظیر بود...تلاش های مینی واسه حفظ زندگیشو خیلی دوس داشتم چه زود تموم شد تازه باهاش خو گرفته بودما منتظر شاهکارهای بعدیت هستم^^
یکشنبه 30 آبان 1395 01:13
ziki [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وااااو عالیییی بود خیلیییی
اینو میگن عشق واقعی
اخیییی مینی خرگوشی مهربونترین و معصومترین بود اینجا
کیووو افرین که جنگیدی فایییتییینگ

مرسییی گلی خیلی قشنگ بود خسته نباشی
شنبه 29 آبان 1395 20:15
شیمین [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
واقعا زیبا بود همه شخصیتا عالی بودن -از جمله اخر هیچول که به کیوهیون گفت خیلی خوشم اومد همینطور از سیلی که سونگمین به کیوهیون زد واقعا بجا وحساب شده زدش اخه این همه کیو مارو حرص داد باید یه گوش مالی یکی بهش میداد تا دل ما خنک شه تشکر ویژه از نویسنده این فیک و واقعا منتظر بقیه کاراش هستم
شنبه 29 آبان 1395 18:54
mohadeseh [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وای تموم شد, دلم گرفت,نمیخواستم تموم شه,میدونی تلاش های مین واسه من خیلی شیرین بود!! خیلی ها و اینکه تلاشش نتیجه داد و به نتیجه ای که میخواست رسید..
اینکه ادم برای عشقش بجنگه و جواب بده خیلی شیرینه,این داستان واقعا شیرین بود!خسته نباشی خانوم نویسنده!! نوشته هات خیلی قشنگه من دوسشون دارم
مام توام خسته نباشی زحمت زیادی میکشی
شنبه 29 آبان 1395 18:26
کیمیا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عخیییییییییییی چه خوب بود ....
هر چند خیلی اشکمو در اورد ولی بازم خوب تموم شد
واقعا به نظرم داستانی خوبه ک وقتی تموم میشه پشیمون نشی که پاش وقت گذاشتی و خوندیش واقعا این یکی از اون داستانایی بود ک خوشحالم که خوندمش و با تمام اخساساتم درگیرش شدم
مرسی واسه آپ این داستان
خسته نباشین
لاو یا
شنبه 29 آبان 1395 17:55
سها [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی قشنگ بود...
من واقعا احمق بودم بغض کیو رو به حساب دلتنگی واسه برادرش گذاشتم...
همه چی واضحه!اونا باید با هم باشن!مینی هم عاشقشه.شاید مثل برادر...اما عاشقشه.از نگاهاش به کیو معلومه...
شنبه 29 آبان 1395 17:10
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی.
واقعا کیو لیاقت مین رو نداره ولی چه میشه کرد.. مین عاشقه..
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد