X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

زنده بمان پارت سی و نهم

سلاممممم 

خوبید ؟ 

خوشید ؟ 

سلامتید ؟ 

بفرمایددد بخونید 






 




پارت سی و نهم 

( فلش بک) 

سونگمین با بهت به حلقه ای که کیوهیون به سمتش گرفته بود نگاه کرد. نمیدونست چی باید بگه. انقدر ناگهانی بود که مغزش از کار افتاده بود. نفس عمیقی کشید و قدمی عقب رفت. گفتن این حرف براش سخت بود! به چشم های منتظر کیوهیون نگاه کرد و گفت : 

- عقلتو از دست دادی ؟ 

لبخند کیوهیون به یکباره خشک شد. اون هم انتظار شنیدن این حرف رو نداشت. حتما داشت باهاش شوخی میکرد. جعبه ی حلقه رو پایین آورد و گفت :

- باز داری شوخی میکنی ؟ 

سونگمین آب دهانش رو به سختی قورت داد و گفت :

- این مسئله ایه که من بخوام باهاش شوخی کنم ؟ 

کیوهیون چشم هاش رو محکم روی هم بست و از روی زمین بلند شد و گفت:

- خب پس چی میخوای ؟ مگه نمیخواستی دستمو بگیری بگی من ماله کیوهیونم ؟ 

سونگمین آهی کشید و گفت :

- آره ! از خدامه ! ولی اگه پدر و مادری نداشتیم ! واقعا فکر کردی اونام مارو قبول میکنن ؟ 

کیوهیون اخمی کرد و گفت :

- خیلی خب ! فهمیدم ! برم گورمو گم کنم دیگه ! مین دنبال بهونه نگرد

سونگمین چشم هاش رو محکم روی هم بست و گفت :

- الان من بگم بله مگه میتونیم باهم عروسی کنیم ؟ 

کیوهیون خنده ای کرد و گفت :

- اوه نه ! ما که از اولشم نیمه ی گمشده ی هم نبودیم 

سونگمین دستش رو مشت کرد و گفت :

- مسئله هارو بهم ربط نده ! 

کیوهیون خنده ای کرد و گفت :

- اوکی ربط نمیدم ! 

کیوهیون پشتش رو رو به سونگمین کرد و به سمت در قدم برداشت و سریع از اتاق سونگمین بیرون رفت.

(پایان فلش بک) 

.....................

کت و شلوار رسمی مشکی ای رو که به تن داشت رو مرتب کرد و به آینه ی رو به روش خیره شد. رنگ و روش به شدت پریده بود و چشم هاش تو رفته بود. انقدر بی حال بود که سرپا ایستادنش هم جای تعجب داشت. مردی به سمتش اومد و قاب عکسی رو به سمتش گرفت و گفت :

- قربان باید بریم ... 

سونگمین به قاب عکسی که دست مرد بود نگاه کرد. عکس پدرش با ربان سیاهی که گوشه ی اون بود. دست کش های سفیدی رو به دستش کرد و با دستای لرزونش قاب عکس پدرش رو به دست گرفت و از اتاق بیرون رفت. نگاهی به پشتش که چند نفر از دوست های پدرش از جمله آقای چو تابوتی رو حمل میکردند انداخت. سرش رو پایین انداخت و جلوی اون ها در امتداد راه رو قدم برداشت. 

نگاهی به مادرش که کمی جلو تر ایستاده بود انداخت. دو نفر دیگه زیر بازوی مادرش رو نگه داشته بودند تا از حال نره. قاب عکس رو توی دست هاش فشرد و از راه رو خارج شد. جمعیت عظیمی دور ماشین حمل جسد جمع شده بودن. اما همین که سرش رو بلند کرد با دو تیله ی مشکی دوست داشتنیش مواجه شد. نگاهی به یونهی که درست کنار اون ایستاده بود انداخت. چشم هاش رو روی هم بست و سعی کرد به چیزی فکر نکنه. 

به نزدیکی ماشین که رسید کنار رفت تا تابوت رو داخل ماشین بزارن. چشم هاش رو بسته نگه داشته بود تا این صحنه هارو به خاطر نسپاره. وقتی تابوت رو داخل ماشین گذاشتند قاب عکسی رو که دستش بود رو جلوی تابوت گذاشت و قدمی عقب رفت نگاهی به عکس پدرش انداخت و تعظیم کرد. نفس عمیقی کشید و گوشه ای ایستاد. با حس کردن دست هایی که شونه هاش رو گرفتن نفسش بند اومد. انقدر بهش نزدیک بود که نفس میکشید بوی عطرش وارد ریه هاش میشد. 

سرش رو پایین انداخت و دستش رو مشت کرد. فقط همین اتفاق رو توی زندگیش کم داشت. اشک هاش انگار که خشک شده بودن و تنها بغضش بود که داشت گلوش رو پاره میکرد. الان حتی پدری نداشت تا بدونه کسی هم هست که تا جایی که بتوته هواش رو داره. حس میکرد تنها ترین آدم روی کره ی زمین بود. هنوز به این حس که پدرش کنارشه نیاز داشت....

.................

نمیدونست چقدر گذشته ولی خورشید غروب کرده بود. هوا تاریک و سرد تر شده بود و اون هم تنها با یک پیراهن نازک رسمی به تنهایی باغ عمارت چو پناه آورده بود. روی تابی که میون درخت های سر به فلک کشیده نشسته بود و زانو هاش رو بقل کرده بود. 

قلبش توی سینش سنگینی میکرد. این همه بدبختی رو یک جا چه طور باید تحمل میکرد. از این زندگی که باعث شده بود پدرش به خاطر اون قلبش از کار بیفته متنفر بود. سرش رو روی زانو هاش گذاشت. خیلی خسته بود. دلش میخواست همونجا به خواب بره تا جسد یخ زدش رو پیدا کنن. با حس کردن چیزی که روی دوشش افتاد سرش رو بلند کرد توی تاریکی هوا به کیوهیون خیره شد. باز هم بوی سیگار میداد. کتی رو که کیوهیون دورش انداخته بود رو از روی خودش برداشت ولی کیوهیون جلوش رو گرفت و گفت :

- یخ زدی ...

سونگمین بیخیال بحث کردن با کیوهیون شد. خود کیوهیون هم تنها یک پیراهن تنش بود و حتما خودش هم سردش بود. الان باید دلش برای این کار کیوهیون میلرزید؟ ولی حس خاصی نداشت. کلا حسی نداشت. حتی سرما رو هم احساس نمیکرد. بدنش سِر شده بود. کیوهیون کنارش روی تاب نشست و زمزمه وار گفت :

- کلی دنبالت گشتم...

سونگمین سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. کیوهیون نفس عمیقی کشید و گفت :

- متاسفم ...

سونگمین باز هم چیزی نگفت. چیزی هم نداشت تا به زبون بیاره. کیوهیون نگاهی به سونگمین که به نقطه ی نا معلومی خیره شده بود انداخت و گفت :

- بیا بریم بالا ! 

سونگمین سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد. کیوهیون نفس عمیقی کشید و گفت :

- یخ میزنی ...

سونگمین نفسش رو توی سینش حبس کرد و گفت :

- مهم نیست..

کیوهیون اخمی کرد و به سونگمین نزدیک تر شد و دستش رو دور کمر سونگمین حلقه کرد و گفت :

- هوا خیلی سرده مینی ... 

سونگمین چشم هاش رو بست و سرش رو روی شونه ی کیوهیون گذاشت و زمزمه وار گفت :

- فقط چند دیقه ...

کیوهیون نگاهی به سونگمین انداخت. محکم تر سونگمین رو در آغوش گرفت و سرش رو روی سر سونگمین گذاشت.

...................

پرده های اتاق رو کشید و به گوشه ای از اتاق پناه برد. چند وقتی بود از روشنایی بیزار بود. با این که پرده هارو کشیده بود باز هم اتاق روشن بود و هنوز مونده بود تا هوا تاریک بشه. زانو هاش رو بغل کرد و سرش رو روی زانو هاش گذاشت. گلوش کمی میسوخت و بدنش داغ بود. حتما سرما خورده بود! هر کس دیگه ایم بود و چند ساعت توی این هوا بیرون میموند حتما سرما میخورد. 

با شنیدن صدای تقه ی در سرش رو بلند کرد. خدمتکاری وارد اتاق شد و تعظیمی کرد و گفت :

- آقای چو توی کتابخونه منتظرتونن قربان ! 

به یکباره تمام بدنش شروع به لرزیدن کرد. ترسی همه ی وجودش رو گرفت. حتما میخواست الان که پدری بالای سرش نبود اون رو از اون خونه بیرون بندازه ! سرش رو به نشونه ی فهمیدن تکون داد. با رفتن خدمتکار نفسش رو با صدا بیرون داد. پیشونیش از عرق های سرد خیس شده بود و موهاش به پیشونیش چسبیده بودن و از درون داشت آتیش میگرفت. 

میترسید که بره و حرف هاش رو بشنوه. چشم هاش رو محکم روی هم بست. نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد و با قدم های لرزونش به سمت در قدم برداشت.

به پشت در کتابخونه که رسید نفس هاش هم کند تر شد. تقه ای به در زد و وارد اتاق شد. آقای چو کتابی رو به دست داشت که با دیدن سونگمین اون رو داخل قفسه ای گذاشت و به سمت سونگمین رفت. آقای چو روی مبلی نشست و با دستش مبلی رو نزدیکی خودش نشون داد اما سونگمین همونطور ایستاد. آقای چو که دید سونگمین قصد نشستن نداره سرفه ای کرد و گفت :

- من واقعا متاسفم ... ! زود تر از این ها باید میگفتم ... اما گفتم بهتره چند وقتی رو با خودت تنها باشی !

سونگمین دست هاش رو بهم قلاب کرد تا کمتر لرزششون پیدا بشه. آقای چو نگاهی به رنگ پریده ی سونگمین انداخت و گفت :

- حالت خوبه ؟ رنگت خیلی پریده ! میخوای برات دکتر خبر کنم ؟ 

سونگمین سکوت کرد و باز هم چیزی نگفت. آقای چو آهی کشید و گفت :

- نمیخوام داغت رو تازه کنم ! ولی تو شاید یک سوم من عمر کردی ! و سه برابر من سختی کشیدی ... 

سونگمین به سختی نفس میکشید. حس میکرد توی اون فضا نفس کم آورده. حتی نمیتونست حدس بزنه که توی ذهن این پیرمرد چی میگذره. آقای چو نفس عمیقی کشید و گفت :

- از بچگی دیابت داشتی ! منو پدرت برات موانع سختی رو گذاشتیم ! برای نجات جون پسر من تصادف سختی داشتی ... و من .... اوه حتما این چند ماه برات سخت بود ! و الان که تو پدرت رو از دست دادی و من هم بهترین دوستم رو! 

آقای چو اهی کشید و ادامه داد :

- آخرین ملاقات منو پدرت خوب پیش نرفت... من نمیدونم چه جوری باید جبرانش کنم ! تنها متاسفم ! اگه به عقب برگردم همه این هارو جبران میکنم اما زمان از دستم رفته! لی سونگمین یونهی اینجا میمونه ... نمیتونم جلوی بیست ملیون جمعیت بعد از دو ماه اون رو از این خونه بندازم بیرون ... 

آقای چو مکثی کرد و به سونگمین خیره شد. نفس سونگمین توی سینش حبس شده بود. الان باید از این پیرمرد تشکر میکرد ؟ برای ابراز همدردیش ؟ بیشتر از همه از ادامه ی حرفی که میخواست بزنه میترسید. صدای قلبش رو به وضوح میشنید. اگه آقای چو یک قدمی اون می ایستاد به راحتی میتونست صدای تپش قلبش رو بشنوه. آقای چو نگاهش رو از سونگمین گرفت و گفت :

- من میتونم برای تو و کیوهیون یک خونه ی جدا بگیرم ! 

دنیا رو سر سونگمین خراب شد. همون چیزی که انتظارش رو میکشید. میخواستن از اون خونه بیرونش کنن.... ! 

.....................

خببب :| 

بدبختی بعدی 

و بعدی :| 

خیلی سخته اپ کردن :( 

ببخشید اگه بعضی جاها لنگ میزنم

قول میدم دیگه بد قولی نکنم 

بلاه بلاه :||

دوستون دارم دوستم داشته باشید

 

برچسب‌ها: زنده بمان، فیک بلند
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 25 آبان 1395 ساعت 20:54 | نویسنده: mahsa_mini
نظرات (21)
پنج‌شنبه 11 آذر 1395 15:53
imagine [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مینی دیگ واقعا تنهاس... دیگ بابای هم نداره ک همه جوره هواشو داشته باشه... مریض هم هس... بهترین موقعیت برا مرخص کردنش
مینی بهتره تا بیشتر ازاین تحقیر نشده خودش بره
خسته نباشی
ب خودت اصلا سخت نگیر... الان موقع درس و امتحاناس و همه ی ما درک میکنیم... تو بهترین فرصت و با خیال راحت آپ کن
جمعه 5 آذر 1395 03:59
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
میدونی مهسا...کاملا خنثی ام
خالی خالی...تهی
ولی...بغضم هنوز سرجاشه
فردا نذری داریم...میخوام تا اونجا ک میتونم واسه کیومین دعا کنم
تا حالا نشده چیزی از خدا بخام و بهم نده...مطمئنم کمکم میکنه...شک ندارم
من اگه جای مین بودم...میرفتم و با مامانیم زندگی میکردم...میرفتم و محکم میبودم...نشون نمی دادم شکستم...نمیزاشتم ببینن مردم
ولی منکه مینی نیستم...نیستم
چی فک میکردم چیشد
خسته نباشی عزیزدلم
خودتو اذیت نکن...هروقت تونستی ب آپ...ب خودت سخت نگیر آجی
هرچی بشه پشتتیم...دوست دارم...نصفه شبت خوش
امیدوارم خوب خوابیده باشی
جمعه 5 آذر 1395 03:46
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عاغا یه چی بگم
الان پارت قبلو خوندم...بعد داشتم دققققق میکردم از فضولی...همش میگفتم کی پارت بعد آپ میشه و این حرفا...
به یهو دیدم...ایییییی دل غااااافل
آپ شدههههه...من دیدماااا...قشنگ یه ده دوازده باریم خوندم عنوانو
ولی همممچنان مخ معیوب من فیشی واژ عمل نمود
باتچکر...برم ک مردم از فضولی و نگرونی
پنج‌شنبه 4 آذر 1395 23:10
sara [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اخهههههه چرااااااااااااااااا هی وای مین الهی . مرسی
چهارشنبه 3 آذر 1395 09:55
وال ای [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چرا نزدش؟؟؟؟بگیر محکم یه گازش یگیره که انقدر رو اعصاب نباشه دل خودشم خنک شه...
من وال ای هستم و یه الف جدید . یه پیشنهاد داشتم که وقتی به مامی گفتم گفت مستقیم با نویسنده ها حرف بزنم. پیشنهادم اینه : میدونم که بخاطر وقت کمی که دارین و سرعت بالا توی تایپ معمولا هم غلط املایی پیدا میشه هم کلمات جا به جا و ... من حاضرم تو ویرایش متن فیک هاتون کمک کنم و از این بابت بسیار خوشحال میشم.
منتظر جوابت هستم . ( میلمو که داری )
فیکت با حال بود یه جورایی با آخرش یاد بچه های بد شانس افتادم.
سه‌شنبه 2 آذر 1395 22:52
مهدیس [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
فک کنم یه نفر اینجا آرزوی مرگ داره
میکشمت آقای چووووووووووو
سه‌شنبه 2 آذر 1395 19:19
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خدایاااااااااااا!
اصن بدبختی پاشو گذاشته بیخ گلوی زندگی اینا برم نمیداره هااااااااااااا
کیو نمیخواد حرکتی بزنه؟
دیگه از درک رفتار کیو دارم عاجز میشم؛کم کم درک کردنش داره برام سخت میشه
نخسته خانوم گل
یکشنبه 30 آبان 1395 21:51
شیمین [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ببخشید میشه تا اینجایی که نوشتید واسه دان بزارید
شنبه 29 آبان 1395 20:50
شیمین [ ]
امتیاز: 1 0
لینک نظر
من می دونستم سونگمین رو بیرون می کنن واسه همین گفتم این عشق ارزششو نداره که سونگمین خودشو کوچیک کنه بهتره بره خونه خودشون وقتی زن واسه پسرشون گرفتن همون موقع با زبون بی زبونی گفتن سونگمین نمی خوایم اینجا باشی با پسرمون ولی سونگمین اینو می دونست و نرفت و پای عشقش موند ایناهم دیدن که سونگمین نمیره علنا گفتن گمشو بیرون مرسی گلم
شنبه 29 آبان 1395 15:41
saeed [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر







:\
جمعه 28 آبان 1395 11:43
هیون [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چووووووووو بیشعووورررررررررررر کثافتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
الاغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ روانیییییییییییییییییییییییییییی

تقصیر خود مینی که مونده برو بابا کیو اگه دوست داشت یه کاری میکرد
کیو بیشعور یکی عین باباش
مرسیییی عالییییییی
بوووججج بووججججج
پنج‌شنبه 27 آبان 1395 23:55
Lollipop [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
واااای کاملا دلم میخواد کیو رو خفه کنم
اگه نمیتونه این دختر رو دور کنه حدافل باید بیشتر هوای مین و داشته باشه خوووو
احساس میکنم مین و برون میکنن و کیو هیچ کاری نمیکنه و حال مین بدتر میشه
پنج‌شنبه 27 آبان 1395 23:45
[ ]
امتیاز: 1 0
لینک نظر
یاااااا یکم زود تر تر اپ کن
پنج‌شنبه 27 آبان 1395 01:13
حنا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟؟
یعنی بدم میاد بعضی از حدسام درست از اب درمیادچون من همیشه بدترین حالته ممکنه رو‌حدس میزنماگه تا الان بابای کیو هرکاری با مینی میکرد باز من به شخصه خودم پشتم به بابای مینی گرم‌بودولی الان قطعا بابای کیو‌ وقیح تر میشه
نمیشه یه اتفاقه خوب بیوفته واسه مینی؟؟چرا همش خبرای بدبچم داغون شد هیچی ازش نموند اصن دیگه دلم نمیخواد عاشق باشهبه خاطره عشق ازش هیچی باقی نموندهحتی تومراسمه باباشم مجبور بود کیو‌رو‌کناره یونهی تحمل کنه
چقدر توصیفه مراسم باباش شبیهه مراسم بابای لیتوک بود و چقدر منو داغون کرد
اگه کیو‌نمیود سراغش واقعا انقدر تو سرما میموند تا یخ بزنه
پارتای اول کیو‌خیییسیلیییی عاشق‌بود ،ولی الان من فکر میکنم اصن دیگه عاشق‌نیست،چون اون کیو‌نیست‌دیگه
به نظرم الان وقتشه که مینی بره خونه خودش،وقتی انقدر راحت بابای کیو‌داره میندازتش بیرون بهتره یه خرده غرورشو‌حفظ کنه و‌بذاره بره
من حالم از بابای کیو بهم میخورهیه درصد پیشه خودش فکر نمیکنه اگه مینی نبود الان کیو‌سالم نبود و‌تو اون تصادفه کوفتی یه اتفاقی براش میوفتاد،و اگه مینی‌سالم‌بود انقدر غرورشو جلو این پیرمرده خرفت زیره پا نمیذاشتکاش به جای بابای مینی این میمرد
حالا منتظرم ببینم واکنشه کیو‌به این حرفه باباش چیه ،و‌ببینم که کیو همون کیوعه عاشق هست یانه
مرسی عزیزم
چهارشنبه 26 آبان 1395 21:49
sami [ ]
امتیاز: 1 0
لینک نظر
واو
انداختنش بیرون؟
یا تو یه خونه با کیو میمونه؟
عالی خسته نباشی
چهارشنبه 26 آبان 1395 10:59
ziki [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من زبونم بند اومده دستامم نمیتونن دیگه بنویسن اینقده که این قسمت سنگییین بود

مرسییی عزیزم خسته نباشی
چهارشنبه 26 آبان 1395 08:50
سها [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ولی بابای کیو قصد بدی نداره.میخواد مینی کمتر درد بکشه...
چهارشنبه 26 آبان 1395 06:42
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی.
هیچچچچ صحبتی ندارمممم...
میخوام ببینم تا کجا میتونن مین رو آزار بدن. همه تلاششون رو بکنن..
سه‌شنبه 25 آبان 1395 22:30
mika [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تنها شد...
تنها بود...
سه‌شنبه 25 آبان 1395 21:42
کیمیا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
T_T
-_-!
و دیگر هیچ...
سه‌شنبه 25 آبان 1395 21:20
mina [ ]
امتیاز: 1 0
لینک نظر
عاقا دیگه سونگمین بسش نیس؟بچمو کشتی خووووووو
چقد بدبختی...دهنش سرویس شد خووووو
بابای کیو که حیف فحش حیف...
ممنون دوسم
نخسته
عالی بووود
خیلی خیلی منتظر فسمت بعدیم منتظرم نذااااااار
بااااای
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد