X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

love again 8

 


خوب خوب من اومدم

ببخشید دیگه.. همتون میدونی چه هفته شلوغ پلوغی بود اون از نامه ها

اینم از البوم کیو و رای گیری و استریم و سرچ و ......

راچب ام وی هاشم  که نگو و نپرسسسسسسسس.

گور دسته جمعی  با سینما خانواده، سفارش دادم همینجوری که همه  دراز کش رو به افقیم میتونیم  فول اچ دی ام وی ببنین و به دیار باقی بشتابید.


بگذریم

قبل از اینکه برید ادامه فیک بخونین،

"یادتون باشه رای گیری شروه شده توی چنلا و سایتا توضیحات کاملش هست پیداش کنید

و با هر تعداد اکانت که میتونید به کیوهیون رای بدین"

حقششش خیلی بیشتر از ایناست

نمیخوام داغ دلتونو تازه کنم ولی این اخرین فرصته و برای دو سال از خو شو صداش محروم میشید.

پس تمام سعیتونو بکیند  تا مرد پاییزی رو دست خالی نفرستیم بره

فایتییییینگ دوستای من

خوب دیگه برید ادامه






  




قسمت هشتم

چند روزی گذشته بود . کیوهیون روز به روز گیج تر از گذشته میشد . همه چیز عوض شده بود . بعد از اتفاقات اون روز گیج شده بود.  از رفتارهای خودش تعجب میکرد.  بعد از اون روز انگار نمی تونست بی خبر از سونگمین بمونه. در طول روز چندین بار بهش پیام می داد.  بعد کارش به خونه بر می گشت و با سونگمین می گذروند.  هیچول از دستش عصبی بود و ازش می خواست تصمیم نهایش رو بگیره و سونگمین رو رها کنه. از طرف هیچول تحت فشار بود.

نمی دونست چیکار کنه چه تصمیمی بگیره . هیچول بارها ازش خواسته بود با سونگمین بهم بزنه . گرچه دربرابر هیچول سکوت کرده بود  ولی بعد از اون جریان مطمئن بود که نمی تونه . بحث هاش با هیچول تکراری شده بود.  سعی می کرد تا حد ممکن ازش فاصله بگیره.   خواسته هیچول براش سخت بود.

نمی تونست بی خیال سونگمین شه . این بهش ثابت شده بود.

با صدای مبایلش به خودش اومد . دوتا پیام داشت . بی خیال پیام هیچول شد این روزها سعی میکرد ازش فاصله بگیره . رفتارهای هیچول براش قابل تحمل نبود . ولی با دیدن اسم سونگمین لبخند زد و پیام رو باز کرد : دلم واست تنگ شده  .

لبخند لطیفی روی لبش اومد . این کار سونگمین شده بود . پیام های عاشقانه هر روزش . اگرچه اولش براش عجیب بود ولی الان حس خوبی به شون داشت

  .

قبل از اینکه فکر کنه روی شماره کلیک کرد و به سونگمین زنگ زد .

 

با ارزش گوشیش نگاهش رو نقشه جلوش گرفت . با دیدن اسم کیوهیون که بهش زنگ می زد کمی مکث کرد و بعد با خوشحالی جواب داد : کیوهیون

- وقتی دلت تنگ میشه باید زنگ بزنی نه اینکه پیام بدی .

جوابش خودش رو هم شگفت زده کرد . سونگمین لبخندش محو شد و اروم پرسید : نمی خواستم مزاحم بشم

لبخند کیوهیون هم محو شد : تو هیچ وقت ... هیچوقت مزاحم نیستی

دوباره لبخند به لبهای سونگمین برگشت .

- خوب پس ... دلم برات تنگ شده کیوهیون .

کیوهیون نفس اسوده ای کشید همیشه از ابراز علاقه سونگمین قلبش گرم میشد : منم همینطور .

در اتاقش باز شد و هیچول با چهره برافروخته وارد اتاق شد . کیوهیون  فهمید نمی تونه ازش فرار کنه .

- سونگمین اوم متاسفم باید برم... یکم تو شرکت کار دارم .

- باشه.  مواظب خودت باش .

- تو هم همینطور .

- خوب پس خدا...

- صبر کن ...

- چیه ؟

- دوستت دارم کیوهیون .

و تلفن قطع شد . نمی تونست لبخند روی لبش رو کنترل کنه . اون دوستت دارم لطیف سونگمین حس عجیبی رو توی بدنش ایجاد کرده بود .  یه حس پروانه ای.

- پس معلوم شد چرا بهم محل نمی دی یکی دیگه پیدا کردی نه ؟

با صدای هیچول لبخندش محو شد . صاف نشست : سرم شلوغ بود .

- اره دارم می بینم .... درباره چیزی که گفتم فکر کردی؟

کیوهیون اهی کشید : بهت گفتم نمیشه هیچول

- ببین نمی تونی منو بیچونی . چقدر گفتن اینکه اون لعنتی رو نمی خوای سخته ؟

کیوهیون از جاش بلند شد : صدات رو بلند نکن اینجا محل کاره . بعدا حرف می زنیم .

هیچول اخم کرد : وقتی داری منو می پیچونی دقیقا کی حرف بزنیم .

- من فرار نمی...

با صدای تلفنش نگاهش رو از هیچول گرفت . با دیدن اسم سونگمین تعجب کرد . اخمش باز شد . تعجب کرد . سابقه نداشت سونگمین اینقدر سریع بهش زنگ بزنه .

- سونگمین چیزی شده ؟

هیچول از غضب دستهاش رو مشت کرد .

- اوم ببخشید دوباره زنگ زدم می خواستم ببینم برای ناهار میشه هم رو ببینیم ؟

- برای ناهار ... اتفاقی افتاد ؟

- ام نه فقط ...

- خیلی خوب ...

با حرکت هیچول لحظه ای متوقف شد. هیچول لب زد : باید باهم حرف بزنیم .

- متاسفم سونگمین یکم سرم شلوغه عوضش شام رو می ریم بیرون باشه ؟

- باشه پس تا شب ... و لطفا اینبار یادت نره .

لبش رو گزید و تلفن رو قطع کرد و به هیچول نگاه کرد . پوزخند روی لب هیچول عصبیش می کرد : خیلی خوب برای ناهار می ریم یه جا حرف می زنیم .

- بعد کار بریم خونه من .

نه نمی خواست بره  . بعد از اون روز توی خونه هیچول حس ارامش نداشت . فقط وقتی اونجا می رفت که مجبور بشه . هربار وارد اون خونه می شد چهره غمگین سونگمین جلوش بود . چیزی رو قلبش سنگینی می کرد .

- نه باید برگردم دفتر میریم یه جای نزدیک حرف می زنیم .

 

بعد از تماسش با کیوهیون دوباره سر نقشه اش برگشت که با تماس لیتوک کاملا سوپرایز شد

- هیونگ .

- هی سونگمین رفتی که دوباره پیدات نشه ؟ سورا همش ازم می خواد دعوتت کنم .

لبخند زد : ببخشید هیونگ چند روزه کار داشتم .

- بی خیال امروز ناهار بیکاری چند نفر از بچه ها دور هم جمع شدیم وقتی اسم تو اومد همه خواستم بگم بیای.

- بچه ها ؟

- اره تمین ، اونیو ، یونگ سنگ .

با اوردن اسم دوستهای قدیمش لبخند زد و هیجان زده شد .

- خیلی دلم میخواد ولی صبر کن با کیوهیون حرف میزنیم بعد بهت خبر میدم .

- هی از تو دیگه مثل من زن ذلیل نباش .

سونگمین خندید و با کیوهیون تماس گرفت. کیوهیون گفت کار داره و نمی تونه بیاد و عوضش شب بیرون می رن.

توی این چند وقت کیوهیون کمی عوض شده بود و این برای سونگمین قوت قلب بود . همین که بیشتر روزهای هفته کیوهیون زود به خونه برمی گشت و توی خونه یا بیرون از خونه باهم  وقت می گذروندن برای سونگمین مثل پیروزی بود .

دوباره شماره لیتوک رو گرفت : هیونگ کجا بیام ؟

تا کارش رو تمام کنه و به رستوران بره کمی طول کشید .

وقتی رسید همه دوستهای قدیمش کنار هم بودند . با دیدنشون تقریبا قلبش تند زد . دیدن دوست های قدیمش خاطرات قدیمیش جلوی چشمهاش اومد .

یه لبخند روی لبش اومد.  به سمتشون رفت.  اولین نفر لیتوک بهش اشاره کرد. 

_ سونگمین

دوستاش با اعلام حضور سونگمین به سمتش برگشتند و با دیدنش همه از جا بلند شدند اولین نفر تمین سمت رفت: هیونگ

و سونگمین رو محکم بغل کرد.

_ ایگو پسرمون بزرگ شده. 

اونیو چشم غره ای بهش رفت: خیلی نامردی سونگمین.

لبخند زد و اونیو رو توی بغل گرفت  . با تک تک شون صحبت کرد و همشون رو بغل کرد.  بزرگ شده بودند ولی هنوز همون پسر بچه هایی بودند که هم رو می شناختند. همون هایی که سالهای سال کنار هم بزرگ شدند . 

آخرین نفر یونگ سنگ رو دید.  لبخند زد و سمتش رفت. 

_ چطوری پرنس؟ 

یونگ سنگ بی هیچ حرفی سونگمین رو توی بغلش فشرد: دلم واست تنگ شده بود. 

دور هم نشسته بودند و از گذشته و خاطرات حرف می زدند درباره وضع الانشون. لحظات ناب مرور خاطرات بود. لحظات شادی که داشتن . 

_ وقتی غیبت زد کلی دنبالت گشتیم خبری ازت نبود هیونگ. 

تمین ناراحت گفت. 

قبل از سونگمین لیتوک جواب داد: آقا عاشق شد بی خیال ما. 

همه با تعجب بهش نگاه کردند. 

سونگمین گونه های سرخ شد.

_ خوب اره. 

تمین با ذوق پرسید: یعنی الان ازدواج کردی هیونگ؟ 

نگاه همه به حلقه دست سونگمین خیره شد. 

_ اون زن خوش بخت کیه؟ 

حلقه اش رو لمس کرد و با یادآوری روزی که حلقه رو دریافت کرد لبخند زد: اون زن نیست.  من عاشق یه پسر شدم. 

سکوت سنگینی روی میز برپا شد.  بالاخره یونگ سنگ سکوت رو شکست. 

_ بهت تبریک می گم سونگمین.  

تمین با ذوق به سونگمین نگاه کرد: پس باید آدم فوق العاده ای باشه که تو انتخابش کردی.

لیتوک خندید: اونروز درباره اش با ما حرف زد باید می دیدنش چشم هاش برق می زد. 

با صدای هوووو دوستاش جو سنگین از بین رفت. 

 

سونگمین با حس سنگینی نگاهی،  نگاهش رو از دوست هاش گرفت و به اطراف نگاه کرد با دیدن کیوهیون تعجب کرد. به کسی که همراه کیوهیون بود نگاه کرد و با دیدن هیچول لبخند تلخی زد و نگاهش رو گرفت و به دوست هاش خیره شد.

 

همراه هیچول به رستوران اومدند و بعد از سفارش هیچول شروع به حرف زدن کرد: خیلی خوب بگو چرا از من فرار می کنی. 

_ من فرار نمی کنم. 

کیوهیون با جدیت گفت و هیچول هم با عصبانیت جواب داد: چرا دقیقا از وقتی بهت گفتم باید از سونگمین جدا شی این رفتار رو شروع کردی. تو....

 

با صدای هوووو حواس کیوهیون پرت شد اطراف رو نگاه کرد و میزی که سر و صدا رو ایجاد کرده بود پیدا  کرد و با دیدن سونگمین سر جاش خشک شد.  دیگه حرف های هیچول رو نمی شنید. 

لحظه ای بعد سونگمین سرش رو چرخوند و نگاهش به کیوهیون افتاد بعد نیم نگاهی به هیچول کرد و سرش رو برگردوند. 

هل کرد.  الان باید چیکار می کرد. به سونگمین نگاه کرد دیگه بهش نگاه نمی کرد. نکنه فکر بدی کنه؟ باید بهش توضیح می داد.  دلهره بدی به جونش افتاده بود نمی خواست سونگمین اون رو با هیچول ببینه . نه حالا که همه چیز رو می خواست تمام کنه .   

_ هیچ به حرفم گوش می دی؟

با صدای هیچول نگاهش رو از سونگمین گرفت و به هیچول داد. 

_ چی؟ 

هیچول اخم کرد: بعد بگو هیچ مرگت نیست الان حواس...

_ یه لحظه صبر کن. 

نمی تونست به حرفهای هیچول توجه کنه تمام فکرش پیش میز کنار بود.  از جا بلند شد و سمت اون میز رفت. 

با حضور غریبه ای کنار میز صحبتشون قطع شد. 

_ شما کی .... 

قبل از اینکه لیتوک شانس تمام کردن جمله اش رو داشته باشه کیوهیون گفت: سونگمین. 

لبخندش رو حفظ کرد و از جا بلند شد: کیوهیون. 

کیوهیون به لبخند سونگمین نگاه کرد. نگاهش رو از چشم سونگمین دزدید شرم داشت بهش نگاه کنه.

_ راستش من...  یعنی هیچول... 

فهمید کیوهیون برای توضیح پیشش اومده.

لبخند زد و بوسه کوتاهی روی گونه کیوهیون زد. 

_ می دونم عزیزم این یه قرار کاریه برای همین جلو نیومدم. 

قلب کیوهیون به تپش افتاد جوری که یه لحظه ترسید. 

دوست های سونگمین بلند دست زدند و هیچول با اخم بهشون خیره شد. از دست کیوهیون عصبی بود. 

سونگمین به سمت دوست هاش چرخید: بچه ها این مردیه که من عاشقش شدم چو کیوهیون. 

لحن حرف زدنش قدری محکم و با افتخار بود که کیوهیون لحظه ای حس غرور کرد . یاد نداشت هیچ وقت سونگمین اون رو اینطور معرفی کنه . 

_ اینم دوست هایی من تمین اونیو لیتوک یونگ سنگ

تمین خندید: پس تو کسی هست قلب هیونگ ما رو دزدید. 

کیوهیون لبخند زد. اره خودش بود. اون کسی بود که فاتح قلب سونگمین بود . 

اونیو با خنده گفت: یه لحظه فکر کردم داری به هیونگمون خیانت میکنی با اونی که باهاش اومدی. 

لبخند کیوهیون محو شد. 

سونگمین بلند خندید و گفت: هی اینطوری نگو من به کیوهیون اعتماد کامل دارم. 

نگاهش به سونگمین خیره موند. دوباره ضربان قلبش بالا رفت و محو دیدن سونگمین شد. سونگمین بهش اعتماد داشت. چرا این جمله مثل شکنجه بود . یه لحظه خجالت کشید اون با عشق پاک سونگمین چیکار کرده بود؟ 

 

_ باید هم اطمینان داشته باشی جوری که کیوهیون بهت خیره شده جوریه که انگار جز تو کسی رو نمی بینه. 

با این حرف گونه ها هر دوشون سرخ شد. سونگمین اعتراض کرد: هیونگ. 

اونیو رو به لیتوک کرد: البته حق هم داره. زیبایی سونگمین همه رو خیره می کنه. یادته توی مدرسه چندتا دختر عاشقش بودن. 

تمین با حرارت داستان رو ادامه داد: تمام هفته کمدش از نامه های عاشقانه و هدیه های دختر ها پر بود. 

یونگ سنگ که تا اون موقع ساکت بود لبخند ضعیفی زد و گفت: تو خیلی خوش شانسی کیوهیون شی. خیلی ها بودند که سونگمین رو می خواستند چه دختر و چه پسر... 

نگاهش رو از کیوهیون گرفت و به مین داد: یکیش خود من. 

بچه ها تعجب نکردند همه از احساس یونگ سنگ به سونگمین خبر داشتند حتی سونگمین هم لبخند خجلی زد. حس یونگ سنگ به سونگمین قابل انکار نبود . از چشم های یونگی پیدا بود . چیزی که کیوهیون دید حس دیگه ای پیدا کرد . حسی که خیلی وقت بود تجربه نکرده بود... حسادت. 

سونگمین در گذشته خواهان زیادی داشت؟  مطلقا بله یادش بود هربار بیرون می رفتند غیر ممکن بود دختری برای نزدیک شدن به سونگمین پیش قدم نشه حتی همین الان نگاه یونگ سنگ روی سونگمین براش غیر قابل تحمل بود. 

یونگ سنگ با دیدن اخم کیوهیون خودش رو جمع کرد: برای همین می گم اطمینان سونگمین به کیوهیون کاملا بجاست اخه تا وقتی جیگری مثل سونگ مین باهاشه کی رو نگاه کنه ؟

داشت شوخی میکرد ولی کیوهیون از این شوخی خوشش نیومد . 

لیتوک چشمک زد و گفت: راست می گه مین اینقدر جذاب هست که حتی منم می خوام بخورمش  

اخمی توی پیشونیش ظاهر شد چرا درباره سونگمین حرف میزدند ؟

سونگمین بلند خندید: هیونگ اینو جلوی سورا بگو. 

چشم های کیوهیون به لبخند های سونگمین خیره شد بعد حس کرد خیلی وقته دلتنگه لبخند های سونگ مینه.  انگار خیلی وقت بود خواب بود و سونگمین رو نمی دید. 

_ کیوهیون

با صدا هیچول از خودش بیرون اومد و به هیچول خیره شد.  هیچول از عصبانیت قرمز شده بود. 

سونگمین هم دیدش نمی خواست هیچول رو عصبی کنه تا مجبور بشه چیزی بگه پس سریع رو به کیوهیون کرد. 

_ متأسفم عزیزم.  باید به قرارت برسی شب هم رو می بینیم. 

دوباره بوسه ای به گونه کیوهیون زد و اون رو به سمت هیچول فرستاد. کار سختی بود ولی گاهی برای داشتن باید گذشت .   

کیوهیون نمی خواست میز رو ترک کنه ولی مجبور بود.  به سمت هیچول رفت. 

هیچول با عصبانیت به کیوهیون خیره شد: برای همین ازم فرار می کنی مگه نه ؟

کیوهیون نگاهش رو از مین گرفت و به هیچول داد و اخم کرد: منظورت چیه؟

_ منظورم کاملا مشخصه.  تو هنوز عاشق اون اشغالی.

کیوهیون با خشم غرید: درباره اون  درست حرف بزن. 

چشم های هیچول گرد شد و با ناراحتی و خشم به کیوهیون خیره شد. 

_ چیه بهت برخورد؟ وقتی اومدی سراغ من یعنی اینکه اون برات کهنه شده مثل یه اشغال تو خودت اون رو دور انداختی. 

حرفهای هیچول روی قلب کیوهیون رژه می رفت. 

_ تو حق نداری درباره سونگمین این حرف رو بزنی هیچول. 

_ تو منو مجبورم میکنی اینطوری حرف بزنم.  من نمی خوام دیگه اون تو زندگیت باشه.  باید اون رو کنار بزاری

کیوهیون روی میز خم شد و اروم غرید: اشتباهت همین جاست من نمی تونم سونگمین رو از زندگیم حذف کنم.

_ نگو نمی تونی کیوهیون که خنده ام می گیره

کیوهیون پوزخندی زد: نه نمی گم.  می تونم.  اگه بخوام می تونم. 

نگاهی به چهره امیدوار هیچول کرد و بعد نگاهی به نیم رخ سونگمین.  جای اون اینجا روی این میز نبود.  باید تمامش می کرد. باید کنار سونگمین می موند . باید به خودش و همه ثابت میکرد تنها چیزی که توی زندگی نمی تونست از دست بده سونگمینه . برای همین با وجود هیچول و خواسته های زیادش نتونست بی خیال مین بشه .

_ نمی خوام تمامش کنم من سونگمین رو دوست دارم. 

هیچول وا رفت.  به چهره مصمم کیوهیون خیره شد: پس من چی؟ می خوای تا ابد مخفی کاری کنی؟ 

با سر رد کرد: نه من...  من تصمیمم رو گرفتم هیچول.  نمی خوام باهات ادامه بدم.  بیا تمومش کنیم. 

هیچول با حیرت بهش خیره شد: به همین سادگی؟ 

کیوهیون با ناراحتی به هیچول خیره شد: من متاسفم هیچول ولی نمی تونم باهات ادامه بدم.  رابطه ما اشتباه بود. 

تمام وجود هیچول از خشم پر شد: تو نمی تونی منو کنار بزاری.  فکر کردی به این سادگی کوتاه می یام؟ 

_ چیزها رو سخت تر نکن هیچول بیا خیلی ساده از هم جدا شیم. 

هیچول عصبانیتش رو پشت یه پوزخند مخفی کرد. 

 

_من سونگمین نیستم کیوهیون . نمی تونی اینقدر ساده بی خیال من شی.  اون احمق بود من نیستم .

کیوهیون از توهین به سونگمین خشمگین شد . هیچ کس حق نداشت درباره سونگمین بد بگه . با خشم از جاش بلند شد: حق با توست تو سونگمین نیستی.

تعظیم کوتاهی کرد و به سمت میز سونگمین رفت. 

هیچول با خشم به کیوهیون که کنار سونگمین نشست خیره شد: همین جا تمام نمیشه کیوهیون. 

عینکش رو برداشت و با خشم از رستوران بیرون رفت. 

وقتی کیوهیون پیشش اومد و گفت جلسه اش تمام شده و بعد هیچول با اون عصبانیت از رستوران بیرون رفت حس خوبی ته دلش رو گرفت.  لبخند واقعی تری روی لبهاش نشست دست کیوهیون رو از زیر میز گرفت و لبخند زد. حس خوبی بهش می گفت اون موفق شده.  کیوهیون بهش نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد عاشقتم. 

و بعد اتفاق افتاد . معجزه عشق . کیوهیون دوباره عاشقش شده بود . قلب سونگمین اروم شد. آره انگار برنده بود .

 

 

*****

رای و بازدید از کیو یادتون نره



برچسب‌ها: love again 8
تاریخ ارسال: جمعه 21 آبان 1395 ساعت 15:52 | نویسنده: MaMi_Angle 137
نظرات (13)
پنج‌شنبه 11 آذر 1395 15:43
imagine [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
نکنه فکر بدی کنه؟... اوه خدای من
من خیلی از, دست کیوی این فیک عصبانی ام... از عشق پاک سونگمین خجالت کشی... ترسید... عصبی شد... حسادت... اما اینارو فقط ب صورت گذرا تجربه کرد
واقعا خجالت کشید؟ واقعا عصبی شد؟ واقعا فهمید ک چی کار کرده؟
ب نظر من سونگمین نباید ب همین راحتی از گناه کیو بگذره... شاید آقا باز فیلش یاد هندوستان کرد
خسته نباشی
جمعه 5 آذر 1395 02:23
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلااااااااااام...باورم نمیشههههههه...بعد از دو سه هفته اومدم وب
اومدم نظرمو بنویسم...دیدم شیمینی نظرش با من کاملا یکیه
پس چیزی ندارم بگم...جز اینکه...چ دنیای مفتی شده...عینهو آب خوردن دل بشکونیو تههههشم هیچی ب هیچی...تاااااازه حالا معلوم نی پشیمون بشن یا نه
ولی این بازم کیوئه...عزیز تر از نفسام
مرررررسی مامی جونم....دلم برات اندازه سوراخ جوراب مورچه شده بوووود....میبوسمتتتتتتتتت
و خیلی خیلی خیللللی میدوستمت
باور میکنی بگم تا وب بالا اومد زدم زیر گریه....رای گیری کیو تموم شده؟؟؟
پنج‌شنبه 4 آذر 1395 23:08
sara [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ایول کیوهیوووون دست وجیغ هورا مرسسییییی
دوشنبه 24 آبان 1395 10:14
Aramis [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وای خدا.. بالاخره کیو یه حرکتی نشون داد از خودش... کیف کردم...
و از طرف دیگه دلم واسه مین سوخت... درسته داره همه تلاشش رو واسه برگردوندن کیو میکنه ولی از درون داره نابود میشه... طفلکم...
مرسی دوست جون... پارت لذت بخشی بود
یکشنبه 23 آبان 1395 14:56
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلااااممممم.
الان دارم رو ابرا سیر میکنم از خوشحالی؛آما میدانم این خوشحالی موقتی بیش نیست و قرار است با مخ بخورم زمین؛میدانی هر چه نباشد الان کارمون افتاده ب دویل اعظم شوخی نیس ک؛والا!
نخسته خانوم گل:*
شنبه 22 آبان 1395 23:56
حنا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟؟
چقدر‌خوب بودش این پارت
کیو قشنگ فهمید کسی که واقعا دوست داره مینه نه هیچول
من عاشقه حسادت کردنشم خباصن لازم بود یادش بیادخیلیا دنباله مینی ان،باید میفهمید که باید بچسبه به مینی
و لازم بود هیچول بفهمه که از اول اشتباه انتخاب کرده بود،و بفهمه که کیو همیشه باهاش نمیمونه
من فدای مینی بشم که انقدر با افتخار کیو رو معرفی کرد
ولی من از هیچول میترسم،خطرناکه آخه میترسم یه کاری بکنه با مینی
مرسی عزیزم
شنبه 22 آبان 1395 19:10
شیمین [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
کیوهیون به خاطر خیانتی که درحق سونگمین کرد فقط خجالت کشید همین پنج دقیقه خجالت کشیدن تاوان شکستن یه دل عاشقه؟ چه مجازات سبکی واسه بزرگترین جرم عالم یعنی شکستن دل
شنبه 22 آبان 1395 01:23
Nazi [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام بیبی
بالاخره هیچولو رد کرد اخییییششش ولی از یه سمتم میترسم نکنه بیاد زندگیشونو خراب کنه....عررررر بزار باهم باشن دیگه
مرسی نخسته
جمعه 21 آبان 1395 20:14
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی.
چه عحب کیو یه کم خجالت کشید و بالاخره هیچول رو گذاشت کنار..
البته باید عواقب کارش رو هم ببینه .
جمعه 21 آبان 1395 19:10
mina [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هووووووووووووووووووووووووووف
راحت شدم
دلم خنک شد
هیچول خوب ضایع شد
دمت مرسیییییییییییییی
نخسته
جمعه 21 آبان 1395 18:51
ziki [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آخخخخییییییشششش بلاخره باهاش تموم کرد
البته میدونم که زهرشو میریزه مشخص بود اونم کی چولای کبیر
اووووف خدا بدادشون برسه
مین همیشه باگذشته دمش گرم
مرسییییی خسته نباشی
جمعه 21 آبان 1395 18:17
کیمیا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اووووووووو
عجباااااا بالاخره مستر چو از خواب غفلت بیدار شد !!!
تلاش مین واقعا قابل ستایشه بعد این همه اتفاق یازم کیو رو با کلی افتخار به دوستاش معرفی کرد
خیلی این قسمت رو دوست داشتم واقعا انگار یه عشق مرده دوباره زنده شده بود و هر دوتاشون داشتن دوباره عاشقی میکردن
حس وحال کیو هیجان زده و نو شده بود ولی مین سر زنده تر و امیدوار تر
خیلی از جواب کیو به هیچول خوشم اومد ها ها ها
ببینیم چه میکنه کیو ...امیدوارم قدر مینی رو بدونه
جمعه 21 آبان 1395 18:12
lady devil [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خخخخخخ اقا خیلی خوب بود کیف کردم هوووررررا کیوهیون ادم میشود
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد