X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

زنده بمان پارت سی و هشتم

سلامممم
خوبید ؟ 
خوشید ؟ 
سلامتید ؟ 
چه خبرا ؟ 
کمتر از ۲۴ ساعت تا اومدن ام ویای کیو مونده ♡___♡ 
من که قر تو کمرم فراوونه :| 
خخخخخخ
بفرمایید بخونید ♡ 




 





پارت سی و هشتم 
(فلش بک ) 
کیوهیون صفحه ی روزنامه رو عوض کرد. با خوندن مطلبی لبخندی زد و به سمت سونگمین که مشغول خوندن امتحان فرداش بود برگشت. چند ثانیه ای همونطور به سونگمین خیره موند. لبخندی زد و گفت :
- یعنی انقدر اون متن ها جذبت کردن که نفهمیدی دارم بهت نگاه میکنم ؟ 
سونگمین سرش رو به سمت کیوهیون برگردوند و خنده ای کرد و گفت :
- از کجا میدونی نفهمیدم ؟ 
کیوهیون اخمی کرد و گفت :
- یعنی برات مهمم نبود دارم بهت نگاه میکنم ؟ 
سونگمین دوباره به سمت کتابش برگشت و گفت :
- این استاده خیلی بد امتحان میگیره اگه این ترم پاسش نکنم ترم دیگه عمرا بتونم دوباره واحدشو بردارم ! 
کیوهیون به سونگمین نزدیک تر شد و گفت :
- هی جواب سوال منو ندادی ! 
سونگمین سرفه ای کرد و گفت :
- خب طبیعیه ! آدم به چیزای زیبااااا خیره میشه 
کیوهیون پوزخندی زد و گفت :
- اوه اره برای همین بهت نگاه میکردم ! 
سونگمین که اصلا انتظار شنیدن همچین حرفی رو از کیوهیون نداشت با تعجب به سمتش برگشت و گفت :
- اوه انتظار داشتم الان گند بزنی به هیکلم 
کیوهیون خنده ای کرد و گفت :
- همیشه اتفاقایی میفته که انتظارشو نداریم ! 
سونگمین خنده ای کرد و گفت :
- نه همیشه این اتفاق نمیفته ! 
کیوهوین روزنامرو به گوشه ای پرت کرد و گفت :
- اوه تو این روزنامه نوشته بود که فقط دو درصد از آدما نیمه ی گمشدشون رو پیدا میکنن ! 
سونگمین ابرویی بالا انداخت و گفت :
- پس منم جز اون دو دسته نیستم ! 
کیوهیون پوزخندی زد و گفت :
- هی لی سونگمین به این نمک پرونیات ادامه بدی میرما ! 
سونگمین شونه ای بالا انداخت و گفت :
- خب برو ! منم به درسام میرسم 
کیوهیون پوزخندی زد و از روی مبل بلند شد و به سمت در اتاق سونگمین قدم برداشت که سونگمین سریع گفت :
- هی وایسا 
کیوهیون سر جاش متوقف شد و گفت :
- درسات عقب نیفته ! 
سونگمین خنده ای کرد و از روی مبل بلند شد و به سمت کیوهیون رفت و از پشت بقلش کرد و گفت :
- لوس تر از توهم وجود داره ؟ 
کیوهیون پوزخندی زد و دست سونگمین رو از دور کمرش جدا کرد و گفت :
- برو درسات عقب میفته ! 
سونگمین شونه ی کیوهیون رو گرفت و رو به روی کیوهیون ایستاد و گفت :
- شوخی سرت نمیشه ؟ حالا حتما مگه باید نیمه ی گمشده ی هم باشیم ؟ 
کیوهیون پوزخندی زد و گفت :
- اوه نه ! حتمنی وجود نداره ! فقط منم که به این اعتقاد دارم انگار ! 
سونگمین اخمی کرد و گفت :
- خیلی خب شوخی کردم ! 
کیوهیون قدمی عقب رفت و گفت :
- اوکی ! 
سونگمین قدمی رو که کیوهیون ازش دور شده بود رو به سمتش برداشت و گفت :
- چرا عقب میری خب ! من غلط کردم 
کیوهیون نیشخندی زد و گفت :
- یعنی نیمه گمشدمی ؟ 
سونگمین خنده ای کرد و گفت :
- اره احمق ! اصلا کل وجودمی 
کیوهیون به سختی جلوی خودش رو گرفت تا به حرف سونگمین واکنشی نشون نده. قیافه ی جدی ای رو به خودش گرفت و دستش رو داخل جیب کتش برد و یک دفعه روی زمین زانو زد و جعبه ای رو که از جیبش بیرون کشیده بود رو باز کرد و به سمت سونگمین گرفت و گفت :
- حالا این نیمه ی گمشده افتخار میدن با چوکیوهیون ازدواج کنن ؟ 
سونگمین خشکش زد. مات و مبهوت به کیوهیون خیره مونده بود. چند باری دهانش باز و بسته شد تا حرفی بزنه اما صدایی از دهانش بیرون نمیومد. کیوهیون که عکس العمل سونگمین رو دید خنده ای کرد و گفت :
- همیشه اتفاقایی میفته که انتظارش رو نداریم ! 
.........
(پایان فلش بک) 
چشم هاش رو باز کرد. پلک هاش خیس بودن. همه ی اتفاقات خواب بود. خواب یا مرور خاطرات ولی ای کاش هیچوقت از اون شیرینی ها جدا نمیشد. با تمام وجودش میخواست دوباره به قبل برگرده. نگاهی به حلقه ای که دستش بود انداخت. انقدر زود همه ی اون اتفاقات گذشته بود ؟ اگه میدونست انقدر سریع تموم میشن ثانیه به ثانیشون رو ستایش میکرد.
دستش رو روی چشم هاش کشید و روی تخت نشست. نگاهی به ساعت انداخت که متوجه سینی صبحانه ای که روی میز بود شد. این دو روز همش خواب بود. خواب هم که نه انگار بیهوش میشد و چیزی حس نمیکرد. شبیه کسایی که میمیرن و دوباره زنده میشن. 
کمی که دقت کرد متوجه سرنگ خالی انسلینش شد. حتما کیوهیون هم فهمیده بود که این دو روز نه چیزی خورده و نه انسلین هاش رو زده. نفس عمیقی کشید و دوباره روی تخت دراز کشید. حس میکرد اگه یک لقمه هم از اون غدارو بخوره همش رو بالا میاره. با باز شدن در حمام به سمتش چرخید. کیوهیون خونه بود ؟ حتما جمعه بود! حتی روزها هم از دستش رفته بودن. کیوهیون نگاهی به سونگمین و نگاهی به سینی دست نخورده انداخت. اخمی کرد و گفت :
- میخوای رسما خودتو بکشی ؟ 
سونگمین پتو رو تا زیر گردنش بالا کشید و چیزی نگفت. کیوهیون حوله اش رو که روی سرش انداخته بود رو از روی سرش برداشت و به سمت سونگمین رفت و کنار تختش نشست. پتو رو از روی سونگمین کشید و بدون اینکه اجازه بده تا سونگمین عکس العملی نشون بده زیر بازوهای سونگمین رو گرفت و وادارش کرد تا روی تخت بشینه. 
سونگمین هم که میدونست تا کیوهیون به زحمت هم که شده بهش غذا نده بیخیالش نمیشه عکس العملی نشون نداد. کیوهیون نگاهی به محتویات سینی انداخت. حقم داشت که به اون غذا ها ل/ب هم نزنه. آدمی که مجبور باشه تمام عمرش غذاهای بی مزه بخوره بهتر از این هم نمیشد. نفس عمیقی کشید و قاشقی رو برداشت و کمی سوپی رو که داخل ضرفی بود رو به سمت سونگمین گرفت. سونگمین سرش رو به سمت کیوهیون برد. مکثی کرد و دستش رو به سمت دست کیوهیون برد تا قاشق رو از دست کیوهیون بگیره. کیوهیون دستش رو عقب برد و گفت :
- نمیخواد خودم بهت میدم
سونگمین دوباره دستش رو جلو برد و گفت :
- هنوز اونقدر بدبخت نشدم که خودم نتونم غذا بخورم 
کیوهیون با شنید این حرف سونگمین بهش خیره شد. نفس عمیقی کشید و قاشق رو داخل ضرف گذاشت. موهاش رو بهم ریخت و گفت :
- بهتره اینجوری بگی ! هنوز انقدر بدبخت نشدی که تنهایی غذا بخوری 
سونگمین لبخند تلخی زد و گفت :
- خب اینجوری از گشنگی میمیرم ...
کیوهیون چشم هاش رو محکم بست و چند باری نفس عمیق کشید. حس میکرد توی اون اتاق به اون بزرگی نفس کم آورده. از روی صندلی کنار تخت بلند شد و روی تخت نشست و گفت :
- خیلی خب بسه ! تا تهشو رفتم ! من غلط کردم ... بی جا کردم ! تو هر جور دوست داری غذاتو بخور! ولی تا تهشو همینجا میشینم نگات میکنم ! 
سونگمین نفس عمیقی کشید قاشقی از سوپ رو خورد. ولی حس میکرد که معدش نمیتونه غذا رو تحمل کنه. چند باری آب دهانش رو قورت داد. کیوهیون نگاهی به صورت سونگمین که به یکباره قرمز شده بود انداخت. اشک تو چشم هاش جمع شده بود قاشق رو توی دستش فشرد و سرش رو پایین انداخت و ل/ش رو گزید. کیوهیون دستش رو به سمت دست سونگمین برد و تا اومد حرفی بزنه سونگمین دست کیوهیون رو پس زد و گفت :
- بهم دست نزن
کیوهیون دستش رو عقب برد و گفت :
- خیلی خب ... 
سونگمین قاشق رو کنار ضرف گذاشت و گفت :
- ولم کن ... نمیتونم بخورم 
کیوهیون اخمی کرد و کاسه ی سوپ و قاشقی رو بلند کرد و به سمت سونگمین برد و گفت :
- تا این نخوری ...
سونگمین که دیگه طاقتش طاق شده بود کاسه ی سوپ رو از کیوهیون گرفت و روی زمین پرت کرد و با عصبانیت فریاد زد :
- میگم ولم کن ... ولم کن 
کیوهیون مات و مبهوت این رفتار سونگمین بهش خیره شده بود. همه ی بدن سونگمین میلرزید. کیوهیون هم بغض کرده بود. برای سونگمین مثال دیگه ای جز داغون بودن نمیتونست نام ببره. شونه ی سونگمین رو محکم گرفت. سونگمین کمی عقب رفت ولی کیوهیون محکم تر سونگمین رو نگه داشت و گفت :
- خیلی خب بسه ! فهمیدم چی میخوای 
سونگمین اون لحظه واقعا میخواست که کیوهیون رو با همه ی وجودش بغل کنه ولی میدونست که الان کیوهیون اون رو تنها میزاره. کیوهیون نفس عمیقی کشید و دست هاش رو دور کمر سونگمین حلقه کرد و سونگمین رو محکم به خودش فشرد. سونگمین با این حرکت کیوهیون نفسش توی سینش حبس شد. به شدت میلرزید. هنوز هم رفتاراش غیر قابل پیش بینی بود. کیوهیون سونگمین رو بیشتر به خودش فشرد و زمزمه وار گفت :
- غلط کردم مینی 
با این حرف کیوهیون همه ی بغض سونگمین به اشک تبدیل شد و اشک هاش شروع به خیس کردن گونه هاش کردن. عقلش هم اجازه نمیداد دلش دیگه طاقت نداشت. دست هاش رو محکم دور گردن کیوهیون حلقه کرد. همه ی بدنش میلرزید و هق هقاش هر لحظه بلند تر میشدن. همه ی دلخوری های اون چند روزش رو با گریه هاش تلافی میکرد.
..........................
شیوون خنده ای کرد و مُهره ای رو تکون داد و گفت :
- اوه هیونگ این سومین باریه که کیش شدی ! 
آقای چو عینکش رو روی چشم هاش جابه جا کرد و مهرش رو تکون داد و گفت :
- اوه مثل اینکه توهم کیش شدی ! 
شیوون اخمی کرد و مهرش رو تکون داد. آقای چو خنده ای کرد و یکی از مهره هاش رو جا به جا کرد و به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت :
- کیش و مات ... ! هنوز مونده تا منو شکست بدی چو جوان ! 
شیوون پوزخندی زد و تا اومد حرفی بزنه مردی به سمت آقای چو رفت و چیزی رو در گوش آقای چو گفت. آقای چو با شنیدن حرفی که اون مرد زد به یکباره تمام تنش یخ زد و عصاش از دستش افتاد. از روی مبل بلند شد. انگار به سختی نفس میکشید. برای حفظ تعادلش میز روبه روش رو گرفت و از مردی که کنارش بود پرسید :
- سونگمین کجاست ... ؟ 
.................

یا خدا ینی تهش چی شد ؟:/ 
خخخخخخخ
فدایی شماها 
دوزتون دارممممم
دوزم داچته باشید ♡♡♡♡  
برچسب‌ها: زنده بمان، فیک بلند
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 18 آبان 1395 ساعت 22:30 | نویسنده: mahsa_mini
نظرات (18)
پنج‌شنبه 11 آذر 1395 14:32
imagine [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مطمانا مامان و بابای مین مردن.. اینجوری تنهایی مینی هم تکمیل میشه
مینی واقعا داغون و خستس... هعییی
خسته نباشی
جمعه 5 آذر 1395 03:41
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یااااااااااا ابرفرررررررز
چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییسییییشددد؟؟؟
اع...چیزه...سلام....خووووبی؟؟؟
خوشی؟؟؟
منو یادته اصن؟؟؟:
دلم برات تننننگ شده بود مهساااایی
خییییییلی خیییلی زیاد
هم تو هم فیک خوشکل و صدددددد البته حرص درار و غیرقابل پیشبینی
میدونی...این قد تو فلش بک غرق شده بودم ک واقعیت و یادم رفته بود...بعضی وقتا خیلی خوب میشه اگه تو گذشته بمونیم...خیلی
میدونی...بغض الانم قد دردهای مین نباشه کمتر نی
بعد تقریبا سه هفته برگشتم وب...تو این سه هفته داااااغون شدم...ب معنای تمام...تا جایی ک شد حفظ ظاهر کردم
ولی...سخت بود...خیلی سخت
باور نمیکنم کیو حداقل حتی یکی از چیزایی ک مین بخوادو از نگاش صداش حرفشان کاراش بفهمه
این میدونه مینی اش داره چی میکشه
نمیدونم چرا حس میکنم مستر چو اعظم بوسیله مستر لی بزرگ تهدید شده...شاید بالاخره مستر لی بتونه کاری واسه نفسمون مینیمون زندگیمون انجام بده
خدا کنه
کیو...دیگه بعید میدونم برگرده...هه
پنج‌شنبه 4 آذر 1395 23:07
sara [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خدامرگم بده چ شد
شنبه 22 آبان 1395 01:28
Nazi [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دقم دادییییییی اخه زود تمومش کن ببینم چی میشههههههه
الان تو خماریم نمیدونم چه شدددد
مرسی بیبی
پاسخ:
خخخخخخ
چشمممممم
خخخخخ صبر کن ببینیم چ میشود
فدای توووو
پنج‌شنبه 20 آبان 1395 15:04
شیمین [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من می گم بابا و مامان مینی هر دو مردن اخه دیگه بدبختی دیگه ای نبود سرش بیاد جز اینکه یتیم بشه خیلی دوست دارم بدونم خبر چی بوده که اینجوری اقای چو واکنش نشون داد مرسی گلم
پاسخ:
خدا نکنه :/
والا فقط یتیم شدن مونده
بیچارس چقد
صبر کن میفهمییی
فداااات
چهارشنبه 19 آبان 1395 14:11
mika [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چی شده...؟؟؟
به سونگمین چیکار داره ؟؟
منکه میگم جم کنه بره اخرش تو این خونه ی کوفتی با ادمای لعنتیش یه بلایی سرش میاد...
پاسخ:
چیزی نشده نترس
میفهمی
اره والا من ک بودم جاش پونصد تا سکته زده بودم
چهارشنبه 19 آبان 1395 13:23
هیون [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چرا مینی انقدر بدبخت؟؟؟؟
کی شیوون میاد سونگمینو ببره؟؟؟
مممرسیییی عالییییییییی
بووججج بوججججج
پاسخ:
خیلی بدبخته :/
بدبخت تر از ستایش
خخخخخ میاد میبره غصه نخور
فدای تووووووو
بووووج بووووج
چهارشنبه 19 آبان 1395 13:20
lady devil [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وای فکر کنم یکی مرد یا دوباره یکی اومده سونگمین باید مخفی شه گگگ
طفلکی مینی
باو زودتر تموم کن من کنترل فشار ندارم بزن خلاصمون کن
عالی اونی فایتینگ
پاسخ:
یا ابرفرض خدا نکنه
خخخخخ
هعییییی
باشهههه
میتموممش
فدای توووووو
چهارشنبه 19 آبان 1395 12:26
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی.
چی شد؟؟؟..واقعا مین نباید یه روز خوش داشته باشه تو اون خونه؟؟..
پاسخ:
سلامممم
نترس باو
هعییییی
روزای خوبم میرسه
فدایی تو
چهارشنبه 19 آبان 1395 12:03
ziki [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وایییییی میییننی چقد داغونه که وایییی کلا همه چییی تقصیر کیوعه اگه از اون اول داداششو مجبور نمیکرد الان اینجوری نمیشد وایی اصلا نمیدونم چی دارم مینویسم
من فک کنم اونجوری که باباعه رنگ و روش پرید یه خبر بده فک کنم یکی از والدین مینی مردن البته این حدس منه ولی اگه اینطور باشه مینی میمیره که اییییی وااااااااییییی
نه نه بهتره از الان نتیجه گیری نکنم منتظر ادامه میمونم
مرسیییییی خسته نباشی
پاسخ:
اوهوووووووم
خدا صبر عنایت کنه
الهییی
کنترل یور سلف بیبی
ایشالا ک دستم ب کارای بد نرفته
نترس بیبی
فدای تووووو
فدای تووووو
چهارشنبه 19 آبان 1395 01:09
حنا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟
فلش بکا بیشتر منو اتیش میزنهدلم کباب میشه واسه سونگمین
چرا کیو انقدر تعلل کرد تا بغلش کنه؟؟،باید همین اول بغلش میکرد تا ساکت بشه،تا ارومش کنه
نمیشه همه چی خوب بشه دوباره ؟؟؟
حدس میزنم که یا بابای مینی مردهیا اینکه کسی خبر دار شده از رابطشون
هرچی که شده مطمئنم چیزه خوبی نیست
مرسی عزیزم
پاسخ:
سلاممممم فدای تووووو
ای جااان فدای دلتتت
باز جای شکر داره بقلش کررد ولش نکرد بره
ایشالا ک چیری نشده
فدای تووووووو
چهارشنبه 19 آبان 1395 00:53
mina [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر

تمامش یه ور چهار خط آخرم همون ور
ممنون دوسم
نخسته
بااای
پاسخ:
خخخخحححح
تو خماری موندین
فدای تووووو
سه‌شنبه 18 آبان 1395 23:39
کیمیا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چرا حس میکنم به زور بود که ازش معذرت خواست؟ انگار که از روی ترحمه!؟
نمیدونم والا دیگ کلا سر در گمم
منتظر ادامش هستم چینگویا
خسته نباشی
لاو یا
پاسخ:
غلط کرد :/
ن جانا ب زور نبود
هعیییییی
فدای توووووو
مرسی عزیزممممم
لاو یاااا
سه‌شنبه 18 آبان 1395 23:39
Dokhtare aseman [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یا حسن
ینی چی شدههههه
خو چرا مارو تو وضعیت بلاتکلیفی قرار میدی
پاسخ:
باز گفدی یا حسن :/
خخخخخ
برو بیمیر
سه‌شنبه 18 آبان 1395 23:32
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هِن؟
چِ شد؟
چرا اینجا تموم شد؟
موندم تو خماری خووووووو!
نوموخواممممم!
نخسته خانوم گل
پاسخ:
نترسسسس
چیزی نشدههه
از خماری درمیای
فدای تووووووو
بوج بوووج
سه‌شنبه 18 آبان 1395 23:28
مهدیس [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یهنی تو موخوای ما رو دق بدی؟
من رفتم تا قسمت بعد بمیرم.
من دق کردم
پاسخ:
خخخخخخ اره
خدا نکنه
ای جان فداااات
سه‌شنبه 18 آبان 1395 23:27
sami [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دیدم آپ کردی خیلی خوشحال شدم
سریع اومدم خوندم
بالاخره کیو یه عکس العملی نشون داد
چه آغوش قشنگی
دمت گرم خسته نباشی
پاسخ:
ای جااااان
خخخخخ
اره والا ی حرکتی زد
اوهوووم
فدای تووووو بیببییی
سه‌شنبه 18 آبان 1395 22:51
saha1982 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
فکر کنم بابای مینی اومده....
کیو چرا اذیتش میکنی؟؟
این به زن گرفتن مینی و آپ کردن اینستاش با زنش در...
پاسخ:
باباش میاد سکته داره مگ
کیو اذیت نکرد ک :(
خخخخخخحح
اره والا
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد