X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

زنده بمان پارت سی وهفتم

سلامممممم ! 

خوبید ؟ 

خوشید ؟

سلامتید ؟ 

با البوم کیو در چه حالیییید ؟ TT 

هعی واعیییییی

امروز سالگرد کی ار وای 

فردا سالگرد سوجو :D 

الانمپارت سی و هفتم زنده بمان XD 

برید حال کنید 

بوس بوس :* 







 




پارت سی و هفتم 
از اتاق خارج شد و به سمت راه پله قدم برداشت که با شنیدن صدای کیوهیون سره جاش متوقف شد. اونقدر اون خونه بزرگ بود که به راحتی صدا داخل خونه می پیچید: 
- اوه فکر کنم صبح قشنگ روشنت نکردم ! 
سونگمین اخمی کرد و چیزی از حرفش متوجه نشده بود که دوباره صدای کیوهیون رو شنید : 
- باید جور دیگه ای برات توضیح بدم ؟ 
سونگمین مکثی کرد و زمزمه وار گفت :
- چی شده ...
- باز هم از این تنبیها میخوای ؟ 
سونگمین اخمی کرد که این ایندفعه صدای شیوون رو شنید : 
- اوه پس باید بیشتر به یونهی نزدیک شم تا زود تر یه بچه ی دیگه به این خانواده اضافه شه !
- اره همین کارو بکن 
تن سونگمین یخ بسته بود. در مورد چی حرف میزدن ؟ تنبیه چی ؟ بحث سره چی بود؟ دلشوره ی عجیبی گرفته بود. ولی با شنیدن صدای کیوهیون که بهش نزدیک تر میشد گوش هاش رو باز تیز کرد تا بالاخره بفهمه که موضوع چی بود. 
- چند بار دیگه باید برات توضیح بدم با چوی شیوون حرف نزن ؟ 
یونهی اخمی کرد و گفت :
- وقتی ..
یونهی یک دفعه سر جاش متوقف شد و زبونش بند اومد. کیوهیون با تعجب به یونهی که سره جاش متوقف شده بود نگاه کرد. اخمی کرد و به سمت جایی که یونهی بهش خیره شده بود برگشت که یک دفعه تمام بدنش یخ بست. سونگمین به دست کیوهیون که مچ دست یونهی رو گرفته بود و دنبال خودش میکشید نگاه کرد. حس میکرد قلبش تا لحظه ی دیگه از کار می افته. سرش رو بلند کرد و به یونهی خیره شد ولی با دیدن رد کبودی های روی گردن یونهی نفسش بالا نیومد. 
پس تنبیه ای که ازش حرف میزدن این بود. نمیدونست اون لحظه باید چه واکنشی نشون بده. باید میخندید و وانمود میکرد چیزی ندیده و نشنیده یا از حال خرابش روی سرامیکای زمین از حال میرفت. توی اون لحظه تنها دلش میخواست دنیا به آخرش برسه. 
کیوهیون سریع مچ دست یونهی رو ول کرد و قدمی به سمت سونگمین برداشت. سونگمین با دیدن نزدیک شدن کیوهیون قدمی عقب رفت. برای اولین بار بغض نکرده بود. اشک نریخته بود. توی شوک فرو رفته بود. اون لحطه حس میکرد که نفس کشیدن رو هم از یاد برده.
پس دیشب اون رو فرستاده بود تا به کارای خودش برسه. این فکر ها نزدیک بود نابودش کنن. دوباره قدمی عقب برداشت. سرش گیج میرفت و تمام بدنش یخ زده بود اما داشت از درون میسوخت. این لحظه ها از چیزی که فکرشو میکرد سخت تر بود. 
کیوهیون موهاش رو بهم ریخت و لعنتی توی دلش به خودش و همه ی دنیا فرستاد و چند قدم باقی مونده ی فاصله ی خودش و سونگمین رو طی کرد و شونه های سونگمین رو گرفت و تا اومد حرفی بزنه سونگمین دست های کیوهیون رو از خودش جدا کرد و دوباره قدمی به عقب برداشت. نگاهی به یونهی انداخت. معنی نگاهش رو نمیفهمید ! ترس ؟ نگرانی ؟ یا شاید هم دلش به حالش سوخته بود. خودش هم دلش برای خودش میسوخت. دیگه چه بدبختی ای توی اون دنیا وجود داشت که سر سونگمین نیومده بود. 
کیوهیون دوباره به سمت سونگمین قدم برداشت و سونگمین دستش رو بالا آورد و زمزمه وار گفت :
- بهم دست نزن ...
سونگمین چشم هاش رو محکم بست و پشتش رو به کیوهیون کرد و به سمت اتاق قدم برداشت. در اتاق رو پشت سرش قفل کرد و همونجا جلوی در روی زمین نشست. زانو هاش برای این که بیشتر اون رو سرپا نگه دارن بیش از حد سست شده بودن. انقدر صدای ضربان قلبش بالا بود که حس میکرد قلبش میخواد از قفسه ی سینش بیرون بزنه. 
دستگیره ی در چرخید ولی در قفل بود :
- مین در رو باز کن
حتما باز اومده بود تا بهونه های الکی ای برای ردهای روی گردن یونهی براش بیاره. چشم هاش رو روی هم گذاشت. انگار تمام حس های بدنش رو از دست داده باشه دیگه چیزی از اطرافش احساس نمیکرد. توی اون لحظه تنها چیزی که از خدا میخواست این بود که همون جا دنیارو متوقف کنه ....

.........................
با شنیدن صدای تقه ی در از جاش پرید. نگاهی به اطرافش انداخت. هوا روشن شده بود و انگار از دیشب همونطور پشت اون در نشسته بود. از جاش بلند شد. سرش گیج میرفت و چشم هاش کمی سیاهی میرفت. نزدیک یک روز بود که چیزی نخورده بود! دوباره تقه ای به در زده شد. نفس عمیقی کشید و در اتاق رو باز کرد ولی با دیدن یونهی کمی شوکه شد. 
یونهی نگاهی به چشم های پف کرده و صورت رنگ پریده و موهای بهم ریخته ی سونگمین انداخت. مطمئن بود که تا خود صبح گریه کرده بود. آهی کشید و گفت :
- میشه بیام تو ... ؟ 
سونگمین چند ثانیه ی دیگه هم همونطور به یونهی خیره موند. این دختر قصد جونش رو کرده بود ؟ یعنی تا این حد هم نمیفهمید که دیدنش عذابش میده ؟ سونگمین میخواست در رو ببنده که یونهی سریع گفت :
- فقط چند کلمه حرف دارم ...
سونگمین نفس عمیقی کشید و دستگیره ی در رو ول کرد و از جلوی در کنار رفت. یونهی لبخند مسخره ای زد و با قدم های آهسته ای وارد اتاق شد. نگاهی به اطراف اون اتاق انداخت. میتونست اعتراف کنه یکی از قشنگ ترین مکان هایی بود که توی زندگیش دیده بود و هیچ وقت از دیدنش سیر نمیشد. حسودیش میشد به این که اون دوتا انقدر همو دوست دارن. به سمت سونگمین برگشت و سرفه ای کرد و به سمت مبلی که گوشه ی اتاق بود رفت و روش نشست. 
سونگمین نگاهی به یونهی انداخت. حتما ازش میخواست که کنارش بشینه. اما پاهای اون انقدر توان نداشتن که اون مسافت چند متری رو طی کنن. یونهی به مبل کنار خودش اشاره کرد و گفت :
- میشه بشینی ...
سونگمین نفس بریده ای کشید و قدمی جلو برداشت. به اندازه ی کافی خودش رو جلوی اون دختر ضعیف نشون داده بود. بالاخره روی مبلی نشست و زمزمه وار گفت :
- میشنوم ...
یونهی لبخندی زد و گفت :
- ایممم راستش ... نمیدونم باید بگم یا نه ... اون شبی ک تو نبودی ...
سونگمین چشم هاش رو محکم بست. هر لحظه بدنش بی حس تر میشد. از این که هنوز نفس میکشید تعجب میکرد. از ادامه ی حرف های یونهی میترسید. یونهی مکثی کرد و گفت :
- اون شب کیو مس/ت بود ... منم در مورد تو بهش بد گفتم ... کیو یک دفعه عصبانی شد ...
سونگمین چشم هاش رو باز کرد و به یونهی نگاه کرد. منظورش چی بود؟ یونهی من منی کرد و ادامه داد :
- اونم با دستش که حلقه تون دستش بود گلوم رو گرفت... 
یونهی دستی روی گردنش کشید و گفت :
- این هم جای اونه ... ! میخوام فکرای بیخودی نکنی ... اون حرفاییم که به شیوون زد ففط برای این بود که نمیدونه اون چه نقشه ای تو سرشه ... ! نمیخواد که اون توی زندگی خصوصیش سرک بکشه ! 
باید باور میکرد ؟ انقدر این حرفا از دهان این دختر عجیب بود که نمیدونست باید باور کنه یا نه. یونهی مکثی کرد و گفت :
- دروغ نمیگم ! به نفعم بود که این حرفارو نزنم ! 
یونهی از روی مبل بلند شد و گفت :
- به هر حال اینو میدونم که تو کیو رو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داری ! پس نمیخواد به خاطر من از دستش بدی 
یونهی نفس عمیقی کشید و از اتاق بیرون رفت. سونگمین از شوک حرف های یونهی نمیدونست باید چیکار کنه. واقعا اون همچین حرفایی زده بود ؟ خیلی عجیب بود. نفس عمیقق کشید و روی مبل دراز کشید و زانو هاش رو جمع کرد و به نقطه ی نا معلومی خیره شد. 
اونقدر فکرش درگیر بود که حتی بعضی اوقات یادش میرفت که نفس بکشه. سرش به شدت درد میکرد و هنوز هم سرگیجه داشت. پلک هاش رو روی هم گذاشت و سعی کرد برای چند دقیقه هم که شده به چیزی فکر نکنه.
.....................
در اتاق رو باز کرد و وارد اتاق شد. بوی دود سیگار توجهش رو جلب کرد و به گوشه ی اتاق نگاه کرد. کیوهیون پشت به اون در حالی که از پنجره به روبه روش خیره شده بود مشغول سیگار کشیدن بود. اخمی کرد و گفت :
- سیگار میخوای بکشی برو بیرون ! 
کیوهیون با شنیدن صدای یونهی به سمتش برگشت و گفت :
- کجا بودی؟ 
یونهی نفس عمیقی کشید و گفت :
- برو پیش سونگمین ... ! 
کیوهیون با تعجب به یونهی نگاه کرد و گفت :
- پیش مین بودی ؟ 
یونهی موهاش رو مرتب کرد و گفت :
- آره ! فکر کنم داشت میمرد ! اوه یه جورایی داغون بود 
کیوهیون با عصبانیت به سمت یونهی اومد و گفت :
- چیزی که بهش نگفتی ؟ 
یونهی پوزخندی زد و گفت :
- اوه خودتون به اندازه کافی گند زده بودی که من نخوام گنده ترش کنم ! 
کیوهیون چند ثانیه ای سکوت کرد. چیزی نداشت که در جواب یونهی بده. آهی کشید و به سمت تخت رفت و روش دراز کشید و گفت :
- برو بیرون میخوام بخوابم ! 
یونهی خنده ای کرد و گفت :
- بهت میگم حالش خیلی بد بود ... 
کیوهیون دستش رو روی چشم هاش گذاشت و گفت :
- دیشب نتونستم بخوابم ! حالا میری بیرون با بیرونت کنم ؟ 
یونهی پوزخندی زد و گفت :
- تو دیگه چه جور آدمی هستی ؟ من ببینم یکی داره اینجوری به خاطرم جون میده آروم و قرار ندارم ! حتی اگه عاشقش نباشم ! ... اونقوت تو ... 
کیوهیون با عصبانیت روی تخت نشست و گفت :
- رو مخم راه نرو گمشو بیرون 
یونهی پوزخندی زد و پشتش رو به کیوهیون کرد و از اتاق بیرون رفت.
........................
نمیدونست چقدر گذشته. ولی از زمانی که یونهی رفته بود همونطور روی میل دراز کشیده بود و چشم هاش رو بسته بود. خوابش نبرده بود. تک تک ثانیه هایی که میگذشت رو حس میکرد. انگار هوا هم تاریک شده بود. میدونست اگه چشم هاش رو باز کنه دوباره سرگیجه ی وحشتناکش بر میگرده. با شنیدن صدای باز و بسته شدن در اتاق نفسش بند اومد. بعد از این همه سال میتونست فرق صدای پای کیوهیون و بقیه رو تشخیص بده. ولی با حس کردن اینکه کیوهیون اون رو روی دست هاش از روی مبل بلند کرده قلبش دوباره شروع کرد به تند زدن. چشم هاش بسته بود. البته جرات نداشت تا اونارو باز کنه. فقط میخواست در کنار همه ی دلخوری هاش از اون آغوش چند ثانیه ای لذت ببره. 
کیوهیون سونگمین رو روی تخت گذاشت و پتو رو روی سونگمین کشید. ولی چیزی که سونگمین رو به شدت متعجب کرده بود بوی سیگار بود. کیوهیون سیگار کشیده بود ؟ حتی نمیتونست عطر دوست داشتنی کیوهیون رو حس کنه. انگار کیوهیون خودش رو با دود سیگار خفه کرده بود. 
کیوهیون به سمت دیگه ی تخت رفت و کنار سونگمین دراز کشید. دلش میگفت که محکم کیوهیون رو بغل کنه و تلافی همه ی این دوری هارو دراره ولی عقلش اون رو به تخت میخکوب کرده بود. پتو رو توی دست هاش فشرد و بالاخره بعد از یک روز تمام پلک هاش نم دار شدن. ل/بش رو گاز گرفت. میترسید صدای هق هقش رسواش کنن. میخواست حرف های یونهی رو با کنه ولی باز هم ته قلبش قلقلکش میداد. میترسید که کیوهیون بهش خیره شده باشه و توی این تاریکی اتاق هم لرزشای خفیف بدنش رو دیده باشه. 
با حس کردن دست کیوهیون که اشک هاش رو پاک میکرد به خودش لرزید. چونش از شدت بغضش مدام میلرزید. واقعا آخر این همه عاشقی این بود که شب ها حتی کنار اون هم واسه از دست دادنش هم به گریه بیافته ؟ کیوهیون دستش رو زیر سر سونگمین برد و با دست دیگش سونگمین رو در آغوشش گرفت. حتما کیوهیون قصد جونش رو کرده بود. از هر طرف قلبش داشت از هم میپاشید. اونقدری غرور براش باقی مونده بود که اون هم کیوهیون رو بغل نکنه. 
کیوهیون سرش رو کنار گوش سونگمین برد و زمزمه وار گفت :
- ازت نمیخوام که منو ببخشی ... 
..................................
خبببببب :| 
چطو بود ؟ 
برداشتتون از حرف ته کیو چیه ؟:| 
خخخخ
یونهی چشه ؟:/ 
استغفرالله :| 
خخخخخخخ
قربانتوووون
خیلی دوستون دارم دوستم داشته باشید ♡ 

برچسب‌ها: زنده بمان، فیک بلند
تاریخ ارسال: شنبه 15 آبان 1395 ساعت 22:25 | نویسنده: mahsa_mini
نظرات (18)
پنج‌شنبه 4 آذر 1395 23:05
sara [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خدای شیون رحم کرد هوووف ببخشید دیر دیر نظر میدم
سه‌شنبه 18 آبان 1395 23:46
imagine [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خب واقعا خوشحالم ک مینی بود:|...چون واقعا حقش بود ک ببینه و بدونه
کیو خیلی گیجه.. تکلیفش با خودش معلوم نیس... نمیدونه چ کاری درسته و چ کاری غلط... نمیدونه چی کار باید بکنه... البته همه‌ ی اینا ی احتماله....
یونهی چرا خوب شده؟ :| البته از اولشم خیلی بد نبودا ولی جدی دلش سوخته؟ ..اصن نمیشه اعتماد کرد
خسته نباشیییی
پاسخ:
خخخخخخ
اره باس میدونس
گیج هم نه ! نمیتونه کاری بکنه -____-
همم حقو میدن ب مین :|
حالا ببینیم یونهی چشه
اره اعتمادم خوب نی
فدای توووووووو
سه‌شنبه 18 آبان 1395 00:06
هیون [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وقتی رفتم کیو رو تیکه تیکه کردم انداختم تو قرمه سبزی دادم سونگمین خورد اونوقت میفهمه با سونگمین نباید از این کارا کنه
خو اگه سونگمینو نمی خواد چرا انقدر اذیتش میکنه ولش کنه
مرسیییییی عالییییی
بوججج بوجججج
پاسخ:
خخخخخخخخخخ
نمیشه قیمه بشه ؟ من از قورمه بدم میاد :/
غلط گرد سونگمینو نخاد :/
والا
خخخخ فدای توووووو
مرسیییی بوج بوووووج
دوشنبه 17 آبان 1395 11:17
lady devil [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ای بابا باز صد رحمت به یونهی من نمیدونم چرا عالمو آدم میفهمن باید چی کار کنن جزء کیوهیون اییییش خب ی تکونی بده به خودت دیگه
عالی اونی فایتینگ
پاسخ:
اره والا :/
بدبختو الکی فوش دادیم :|
هعییییی
کیو عادم شوووو
فدای توووووو
دوشنبه 17 آبان 1395 10:45
ziki [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هیییی مینییییییگریه:

هیییی یعنییی چی کیووو دارع ولش میکنه به حال خودشششش چررررا

چطور میتونه همچین حرفی بزنه ایییییش

مینی بهتره از اینجا بره حتی اون عجوزه هم براش دل سوزوند اینننن نامردیه

مرسییی خسته نباشیییی
پاسخ:
گریه نکننننننن
کیو غلط کرد ولش کنه :|
کیو ولش نمیکنه
هعیییی
والاالال
هعیییی
فدای توووووووووو قربانتتتت
یکشنبه 16 آبان 1395 21:22
شیمین [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
فکر کنم هم کیو هم مینی نیاز به یه جرقه دارن این جرقه می تونه رفتن مینی یا پیدا شدن یه رقیب عشقی واسه کیو باشه یا میتونه تصادف کیو باشه یا خوب شدن ناگهانی مینی یا ممکنه مریض شدن سونگمین باشه امیدوارم هرچه زودتر کیو از این فاز بالا تکلیفی دربیاد قبل از اینکه خیلی دیر بشه ویکیشون تلف بشه وبمیره وانوقت که افسوس اینکه چرا یه تصمیم درست نتونستن بگیرن هیچ فایده ای نداره بی صبرانه منتظر یه انفجار توی داستانت هستم انفجاری که کمپلت خانواده چو رو نابودکنه
پاسخ:
سلاممم
اره اورین
جرقه میخان
ولی امیدوارم این جرقه زود تر ب ذهن خودم بیاد وگرنه تکلیفشون همینه :|
هعییییی
منتظر بااااش
فدای توووو عزیزممممم
یکشنبه 16 آبان 1395 19:37
کیمیا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
Mr Cho please shot the hell up
وای خدایا شاید روحش تسخیر شده این ؟!؟!
چرا یهو اینقد مثه عوضیا شده؟ یونهی خوب بهش گف اگه یکی مثه مینی دوسش داشت آروم و قرار نداشت
من نمیفهمم اخه اگه کیو خستس یا راهشو گم کرده و نمیدونه چکار کنه چه ربطی به این داره که ک همش داره مینی رو میشکنه ؟ این بچه که بعد از تصادف دیگه یه آدم معمولی نیس که بشه با این روشا قوی ترش کرد یا مجبورش کرد خودش بره
اون الان به این کودنه تک سلولی به چشم هوا واسه نفس کشیدن نگاه میکنه و بهش وابسته شده....
کاش لا اقل یکی بود یه کم همدمه مینی باشه حتی اگه اون قراره یونهی باشه
مرسی چینگویا
خسته نباشی
مثه همیشه عالی
لاو یا
پاسخ:
خخخخخخخ
اره یهو فیلم ترسناک میشه از کلیسا ی جن گیر میارم بلکه گیو قبلی برگرده :/
هعیییییییی خداااا
اوهوممممم هیشکی نمیفهمه مین تو چ شرایطیه
هعیییییی
غصه نخور
همه چی رو حل میکنم
فدای توووووووو
مرسیییی لاب یووووو
یکشنبه 16 آبان 1395 14:29
مهدیس [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام
واخعنی فردا سالگرد سوجوعه
من بال بال میزنم هوووووووورا
پاسخ:
سلامممممم
عرهههههههه
جووووون عرههه
فداشووووون
یکشنبه 16 آبان 1395 10:31
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلاااامممم
من چیزی نگم دیگه سنگین ترم
دیگه نمیکشم بوخودا
نخسته خانوم گل
پاسخ:
سلاممممممممم
هعیییی سکوت نکن خالی کن خودتو
فدای تووووو
مرسی عشقممممممممم
یکشنبه 16 آبان 1395 09:20
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی.
واقعا که.. نباید بخوای که تو رو ببخشه.. مگه جای بخشش هم گذاشتی.. حتما حالا میگه به خاطر مین بوده.. شیطونه میگه..
کیو دیگه پرو شده..باید یه گوش مالی حسابی بشه..از من گفتن بود..
پاسخ:
سلاممممم فدای تووو
هعیییییی زندگی
اره ب حسابش میرسم :/
ببینیم چ میشود :||||||
یکشنبه 16 آبان 1395 00:24
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من میخوام این دهنت بسته نگه دارم و خودمو بگیرم ک نزنم اون بی ارزشو از وسط نصصصصصف کنم
دو قسمت کاااااملن مساوی
یکی ببینه حرف حساب کیو چیه.؟؟؟
این فازش چیه تو این فیک؟؟؟
تااااا ایییین حد اشکالی مین واسش تکراری و عادی شده
بابا ایییییولا
خیییلی مردی کیو خان...خییییلی
یونهی...در مورد اون جددددن چیزی ندارم بگم
فقط وسنگین باید بره...اگه میخواد زنده بمونه بره...
اگه نمیخواد ذررره ذررره نابود شه...آب شه...له شه بره
تموووم امیدم ب شیوون بود
کیو اگه حرفی داره مستقیم ب خود مین بگه...چرا طفره میره...بچمو کشت خو...عبببببببضی
ولی...خوشم اومد...از حفظ غرور مین...ازینکه گریه نکرد جلو اونا
ب نظر من...اون اشکا...جدددددن حیفه واسه چو هدر شه...لیاقت میخواد
آخه مینی...عزیز دلم...عشقم...نفسم...زندگیم...واسه کسی بمیر ک لااااااقل واست تب کنه
نمیدونم چی باید بگم...موندم...هنگم...شوکه ام...خیلی زیاد
خسته نباشی مهسایی
دستت طلا ک مث همیشه سر وقت اپیدی...میدونم واست سخته
درکت میکنم...فقط امیدوارم کامنتا روحیه اتو بالاببره و کمی از خستگیت کم کنه
توهم تاااا میتونی ما ویتامینها رو بچزون...دور دوره توئه...لذذذت ببر
پاسخ:
کنترل یور سلف بیبی
اذیت نکن خودتو باو :|
حرص بیخود نخور
غلط بکنه تکراری شده باشه
یونهی رو خودمم نمیفعمم چشه
شاید اگ بره بمیره :|
نزار برههه گنا داره
هعیییی
اره والا تبم براش نمیکنه :/
مرسی عزیزممممممم
فدای توووووووووو
قربانتتتت
چشممممم بیشتر میچزونمتون
فدای توووووو
بوج بووووووووج
یکشنبه 16 آبان 1395 00:03
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلووووووم
چطوری؟؟؟
آغا من یه چی بگم بعد برم سراغ این پارت
وب رو ک باز کردم...یهو گرخیدم...قالب ک عوض شده فک کردم اشتباه اومدم
ب این برکت
(خجااااالت)
ولی خوشمان آمد...تنوع ایز لازم
فعلا
پاسخ:
سلامممم
خخخخخ
اره خودمم اومدم فک کردم از این سایتای تبلیغاتیه !
خخخخخخخ
فدا خجالتت
خخخخخخ
فدای توو
شنبه 15 آبان 1395 23:17
mika [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چرا این مین نمیره...
یکی ساکشو ببنده...
من دارم بجاش خفه میشم...
پاسخ:
چ میدونم :/
یا بیش از حد عاشقه
هعییییییی
فدای توووو کنترل یکر سلففف
شنبه 15 آبان 1395 23:11
احمدرضا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
با سلام اگه دوست دارید میتونید با وبلاگ تبادل لینک کنید بعد اینکه وبلاگم را در وبلاگتان لینک کردید به وبلاگ بیاید و نظر بگذارید تا واسه شما هم لینک کنم
ادرس وبلاگ
http://rapoofile.blogsky.com
رپو فایل
پاسخ:
:|
شنبه 15 آبان 1395 23:09
حنا [ ]
امتیاز: 1 0
لینک نظر
سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟
باز به پارتایی که من با خوندنه هرجملش گریه میکنم رسیدیم
پس حدسم درست بود مینی دیدتشونبالاخره مینی یه کاره درست کرد،اینکه غرورشوحفظ کرد برای اولین بار،کیو عادت کرده انگار به این زندگی اینکه مینی رو اذیت کنه دیگه براش سخت نیستحتی عادیم شدهدیگه حتی از گریه های مینیم ناراحت نمیشهنمیدونم چی تو سرش میگذره
از اولم فکرشو میکردم که یونهی قرار نیست همچین شخصیته بدیم داشته باشه،حداقل ایندفعه که کمک بود
یعنی توقع داشتم کیو وقتی فهمید مینی انقدر حالش بده خودشو بهش برسونه نه اینکه بگه میخوام بخوابم
کیوی فیک داره یه کاری میکنه ازش بدم بیادآخه این چه کاریه؟؟اون کیو که عاشقه مین بود کجاست پس؟؟
مین هر پارت داغون تر از پارته بعدیهالان چند روزه که چیزی نخورده مطمئنم انسولینشم نزدهپس‌چرا کیو‌نمیاد انسولینشم بزنه جاشو‌بوس‌کنه؟؟
حرفه آخره کیو رو میخوام اینجوری برداشت کنم که فکر میکنه لیاقته بخششم نداره
مرسی عزیزم
امیدوارم تا سه شنبه دووم بیارم
پاسخ:
سلامممم فدا مدا تو خوبی ؟
ای جانمممم فدا گریتتتتتت
اوهوم بیچاره مینی
خو ولی از این دیدم نگا کنیم نمیدونس ک مین اونجاس :/ از عمد اذیتش نکرد
اره بیچاره یونهی هی بش فوش دادیم :|
دختره ی بیچاره !
اره مینی هم بیچاره تر از همشون :|
هعیییییی
فدای تووووو
عزیزمممممم
اپ شد بپر بخوننننن
شنبه 15 آبان 1395 22:52
saeed [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یونهی بیچاره:\ چقد فوشش دادم
الان فمیدم چ دختر فمیده ایه:\
کیو:\ چقد عوض شده...اصن عوضی شده:\
مینییییییی
پاسخ:
خخخخخخ اره والا :|
اره خیلی :/ الکی فوش ندیم
عوضیم براش کمه :/
خخخخ فدا مدااا
شنبه 15 آبان 1395 22:44
saha1982 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
از کیو متنفرم!!!!
این پارت کوتاه بود!
واقعا فردا سالگرد سوجوئه؟؟؟
آخ جون!
ولی چه فایده وقتی فقط 4 نفر تو خوابگاهن؟
پاسخ:
متنفر نباش :|
گناهیه
اوهوم گذشت ولی
خخخخ
خابگاهیم دیگ نی :| همه خونه خودشونن
شنبه 15 آبان 1395 22:42
mina [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر

مینی گناه داره خوب
کیو عبضی
ممنون دوسم عالی بود نخسته
پاسخ:
هعییییی چ میشه کرد
هعییییی
فدای تو عزیزمممممممم
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد