X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

love again 7



, و اما این قسمت

نمیدونم توی  این قسمت به  اون چیزی که دنبالش بودین و تو نظرات مرتب بهش اشاره میکردین میرسین یا نه

ولی بدونین اینجا نقطه عطف داستانه و اینجا مشخص میشه که کیو واقعا چه راهی رو در پیش گرفته

پس با دقت بخونینش و منتظر نظراتتون هستم.

مثل همیشه






 

 




قسمت هفتم

بوسه رو تمام کرد ولی صورتش در نزدیکی صورت سونگمین بود .چشمهاش بسته بود و تند تند نفس میکشد و عطر سونگمین رو وارد ریه اش میکرد . همون عطری رو داشت که همیشه توی ذهنش بود .

یه خاطره یه قرار بین خودشون ، یه عطر مشترک . چیزی که کیوهیون عوضش کرده بود مثل خیلی چیزهای دیگه توی زندگیش ولی ...ولی اون لحظه حس کرد برای اولین باره سونگمین رو می بوسه . نمیتونست عقب بکشه . نفسهای سونگمین رو دوست داشت .

 عقب کشید و به چشم های سونگمین خیره شد . یه چیزی عجیب بود . با حس سرخ شدن گونه هاش عقب کشید .

سونگمین به کیوهیون خیره بود . چقدر این بوسه یاداور اولین بوسه اش بود . وقتی کیوهیون برای اولین بار بوسیدش همینطوری سرخ شد .

- هوا داره سرد میشه بهتره برگردیم .

 

به خونه برگشته بودند . رامون درست کردن و خوردن بعد از یه دوش ساده توی تخت نشسته بودند . تمام مدت با سکوت همراه بود . جو سنگینی بینشون بود . سونگمین اولین نفر به حرف اومد و اون سکوت رو از بین برد . باعث شد کیوهیون لبخند بزنه  .

- شروع دوستی ما عجیب بود کیوهیون .

کیوهیون با یاداوری روزی که اولین پیام رو از سونگمین دریافت کرده بود لبخند واقعی تری زد .

- می دونستی من واقعا قصد نداشتم جواب اون غریبه رو بدم ولی بعد یه حس عجیب باعث شد شروع کنم به تایپ کردن .

سونگمین واقعا می خواست بدونه کیوهیون از تایپ کردن اون جواب پشیمون هست یا نه ولی پرسیدنش الان درست نبود پس به موضوع دیگه ای فکر کرد .

- اولین باری که هم رو دیدم در مورد من چی فکر کردی کیو ؟

کیوهیون با فکر به اون روزها لبخند زد و گفت : خوب اصلا فکر نمی کردم کسی که این همه مدت باهاش حرف می زدم تو باشی .

سونگمین با تعجب بهش نگاه کرد : چطوری باشم؟

کیوهیون بلند خندید. 

_ وقتی با هم حرف می زدیم تصویری که ازت داشتم چیز دیگه بود.  به نظرم یه پسر خیلی مثبت با یه فرق وسط و یه عینکی .که خیلی اروم و ساده ای. 

_ پس وقتی منو  دیدی حسابی ناامید شدی؟ 

سونگمین پرسید و با کنجکاوی بهش نگاه کرد.  کیوهیون ساده جواب داد: نه اتفاقا بیشتر جلبت شدم...  وقتی وارد رستوران شدی یه تیپ سیاه و سفید مثل امشب داشتی.  صورتت می درخشید و وقتی حرف زدی دلم می خواست همش صدات رو بشنوم. 

سونگمین لبخند عمیقی زد و خودش رو توی بغل کیوهیون فرو برد.  به لبه تخت تکه زده بودند و اروم حرف می زدند. 

_ تو درباره من چی فکر کردی؟ 

کیوهیون واقعا از اینکه بعد از اون اتفاق اینقدر اروم کنار هم بودند خوشحال  بود.  می خواست با حرف زدن کمی خودش رو اروم کنه هنوز ناراحتی اتفاقی که افتاده بود روی قلب خودش حس می کرد. 

سونگمین لحظات اولی که کیوهیون رو دید به یاد آورد: برای من تو یه پسر شیطون و پر شور بودی که توسط خانواده ات محدود شده بودی.  همیشه وقتی درباره خانواده ات حرف می زدی حرص می خوردم.

کیوهیون زیر خنده زد و سونگمین رو به خودش فشرد: اگه حرف زدن با تو نبود هیچ وقت نمی تونستم ادامه بدم. 

دوباره بینشون سکوت شد.  سونگمین سرش رو سینه کیوهیون درست کرد و می تونست ضربان قلب کیوهیون رو حس کنه. 

اروم زمزمه کرد:

 

come up close and put your sweet hand in mine,

بیا کنارم و دستای مهربونت رو بذار توی دستام

 

I'm gonna hold you all night long,

میخوام تمام شب تو رو توی آغوشم بگیرم

 

And if you wake up I will be here,

و وقتی بیدار شی می بینی کنارتم

 

To tell you that I love you;

تا بهت بگم که عاشقانه دوستت دارم

 

'Cos it's a different world when I look into your eyes,

چون یه دنیای متفاوتی رو توی چشمات می بینم

 

You're the nearest thing that I have seen to Paradise,

تو نزدیک ترین نعمت به بهشتی

 

And I know with you I will be in love forever,

و می دونم که با وجود تو همیشه عاشق خواهم بود

 

...forever

برای همیشه

 

 

کیوهیون توی سکوت به آهنگ عاشقانه ای که سونگمین می خوند گوش می داد.  صدای شیرینی سونگمین مثل لالایی بود.  یادش نبود آخرین بار کی سونگمین برای چیزی خونده بود ولی داشت لذت می برد.  زمانی تمام دغدغه هاش رو پشت در جا می ذاشت و کنار سونگمین به آرامش می رسید حتی الان.  همین الان هم سونگمین آرامشی بود که هیچ جا پیداش نمی کرد. 

نگاهی به سونگمین انداخت که بخاطر خستگی خوابش برده بود. به آهنگی که لحظه پیش خوند فکر کرد می دونم با وجود تو همیشه عاشق خواهم موند.  برای همیشه. 

لرزی به وجودش افتاد. نگاهی به  چهره ی معصوم سونگ مین انداخت و سریع نگاهش رو دزدید.  چیزی مثل شرم مانعش شد.  نمی تونست به چهره معصوم سونگمین نگاه کنه.  ازش خجالت می کشید. چطوری شروع شد؟  از کی تونست به سونگمین خیانت کنه. 

ارزشش رو داشت؟  حتی نمی دونست چطور این اتفاق شروع شد.  چطوری به اینجا رسید جایی که نتونه توی چشمهای سونگمین نگاه کنه .

سونگ مین رو روی تخت گذاشت و از اتاق بیرون رفت.  یه لحظه حس کرد بودنش اونجا درست نبود.

سونگمین پاک ترین عشقی بود که می شناخت.  از اتاق بیرون اومد و توی آشپزخونه رفت . پاکت شیر رو برداشت و توی ظرف ریخت روی گاز گذاشتش تا گرم بشه. 

روی میز نشست و فکر کرد. به امروز حتی فکر کردن بهش باعث میشه از تلخی پر شه.  واقعا شرمنده بود. لحظه ای که سونگمین رو توی خیابون پیاده کرد توی ذهنش اومد .چطوری دلش راضی شد سونگمین رو تنها بزاره ؟

یاد حرف هیچول افتاد : ازش جدا شو .

نگاهی به در بسته اتاق کرد :ازش جدا شه ؟

قلبش درد اومد . شاید مثل اول عاشق سونگمین نبود ولی ... ولی یه چیزهایی عوض نمیشه . سونگمین عشق اولش بود . چیزی که الان بود رو مدیون سونگمین بود . اگه سونگمین نبود هرگز جرات نمی کرد دنبال خواسته های خودش بره . سونگمین شجاع بودن رو بهش یاد داد . اما واقعا اونقدر شجاع بود که بی خیال سونگمین بشه ؟

با صدای گاز از فکر بیرون اومد .زیر شیر که سر رفته بود رو خاموش کرد و بدون خوردنش توی ظرف شویی گذاشتش و به اتاقش برگشت .

روی تخت دراز کشید . ساعت از دو گذشته بود ولی نمی تونست بخوابه . فکرش مشغول تر از گذشته بود . داشت فکر میکرد به سونگمین به هیچول به خودش .

واقعا چی میخواست چیکار میکرد ؟

 

 

 

توی دفترش نشسته بود ولی تمام فکرش پیش سونگمین بود. نیم نگاهی به گوشیش کرد. امروز پیامی از سونگمین دریافت نکرده بود. 

گوشیش رو برداشت و پیامی تایپ کرد: کجایی؟

چند دقیقه ای منتظر موند ولی جوابی نیومد.  آهی کشید . شاید سر سونگمین شلوغ بود. 

نگاهش رو به نقشه اش داد ولی نتونست تمرکز کنه. 

در اتاقش زده شد و منشی داخل شد: قربان رئیس شیم می خوان شما رو ببینن.

از جا بلند شد و به سمت دفتر چانگمین رفت. 

_ چانگمین کاری با من داشتی؟ 

 کیوهیون رو به نشستن دعوت کرد: کیوهیون تو هم خونه ای اقای لی هستی مگه نه؟ طراح آزادمون؟

کیوهیون با سر تایید کرد: چیزی شده ؟

_ فقط قرار بود طرح ها رو تا امروز تحویل بده ولی هنوز خبری ازش نیست. 

حس بدی به دل کیوهیون افتاد.  گوشیش رو درآورد هیچ پیامی از سونگمین نبود. سریع شماره گرفت و صدای بوق توی گوشش پیچید. 

_عدم دریافت پاسخ

اخمی ظریفی بین ابرو هاش نشست و دوباره تماس گرفت.  دفعه سوم هم بی جواب.

_ جواب نمی ده؟ منشی از صبح نتونسته باهاش تماس بگیره. 

اخمی کرد و شماره تلفن خونه رو گرفت. دوباره بی جواب. تقریبا دلشوره گرفته بود از جاش بلند شد: فکر کنم مشکلی هست من می رم و بررسی کنم. 

 

چانگین با سر تایید کرد.  کیوهیون به سرعت از دفتر بیرون زد حتی به دفتر خودش بر نگشت تا کتش رو برداره.  این اولین باری بود سونگمین 

جواب تلفنش رو نمی داد.  ترس تمام وجودش رو گرفته بود. 

رسید به خونه در رو باز کرد با دیدن لامپهای خاموش خونه شوکه شد.  چشم هاش گرد شد. 

حتی کفش هاش رو در نیاورد وارد خونه شد. 

_ سونگمین؟

صدایی نیومد لامپ رو روشن کرد. کسی توی سالن نبود.

سمت اشپزخونه رفت با دیدن اوضاع آشپزخونه ترسش بیشتر شد.  تعداد زیادی ظرف شکسته روی زمین ریخته بود. 

چشم هاش گشاد شد و به سمت اتاق خواب دوید حس مزخرفی توی وجودش پیچید. در اتاق رو باز کرد و لامپ رو روشن کرد اول از همه چشمش به کمد لباسی سونگمین افتاد.  تمام لباس هاش از کمد بیرون ریخته بود.  آب دهنش رو قورت داد حس مزخرفی توی دلش پیچید. ترسیده به اطراف نگاه کرد. 

سونگمین کجا بود؟

یکباره یاد چیزی افتاد ساک کوچیکی روی کمد بود که کیوهیون ازش برای مسافرت استفاده می کرد. سریع سمتش رفت و با ندیدنش تقریبا سطل آب یخی روی سرش خالی شد.  حس تلخی تمام وجودش رو گرفت: سونگمین کجا بود؟

از اتاق خواب بیرون رفت و به اتاق کار رفت.  شاید مین اینقدر سرگرم کارش بود که یادش رفته بود بیرون بیاد.  اره حتما از خستگی روی میز خوابش برده بود. 

تقریبا تا اون اتاق دوید و در رو با شدت باز کرد.  اتاق کار تمیز بود و هیچ چیزی روش نبود.  میز کار سونگمین خالی و بدون هیچ چیزی بود. 

برگشت و توی سالن ایستاده بود. با ناباوری به اطراف نگاه میکرد.  گوشیش رو بالا آورد و شماره سونگمین رو دوباره گرفت.

_ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.

بدنش یخ بست و موبایل از دستش افتاد. خودش روی مبل رو نشست و یخ بسته به اطراف خیره شد. 

سونگمین کجا بود؟  هیچ وقت سابقه نداشت سونگمین جایی بدون اطلاع کیوهیون بره. 

یعنی پیش کی می تونه باشه؟ سونگمین با کسی رفت و آمد نداشت.  خانواده و دوست هاش رو بخاطر کیوهیون کنار گذاشته بود.  تنها کسی که می شناخت خواهرش بود.

بلند شد و شماره تلفن سانی رو گرفت ولی با جوابی رو به رو نشد.  یادش اومد سونگمین بهش گفته بود سانی بعد از طلاقش برای مدتی رفته چین. 

لبش رو گزید و روی صندلی نشست.  سونگمین کجا بود آخر دلشوره ای به دلش راه افتاد: نکنه فهمیده بود. 

چشم هاش گرد شد و سیخ نشست.   اتفاقات این چند روز رو کنار هم گذاشت.  نکنه بعد از جریان رستوران چیزی فهمیده بود؟  اون روز حسابی سونگمین رو ناراحت کرده بود یعنی ممکن بود چیزی فهمیده باشه. 

با صدای تلفن به خودش اومد. با دیدن شماره چانگمین اخم کرد.  حالش اینقدر خوب نبود بخواد جواب شرکت رو بده ولی مجبور بود.

تماس رو جواب داد: اوه کیوهیون

_ چی شده چانگمین

_ هیچی فقط خواستم بگم نقشه ها به دستم رسید. 

ناخواسته از جا بلند شد: سونگمین آوردش؟

_ اره اومد ولی خیلی سریع رفت.

اخمی بین پیشونیش نشست: چیزی نگفت؟

_ نه فقط حالش بد بود معلوم بود خیلی گریه کرده. 

قلب کیوهیون از تپیدن ایستاد.  آب دهانش رو قورت داد فقط تماس رو قطع کرد و دوباره شماره سونگمین رو گرفت.  خاموش بود.  قلبش گواهی بدی می داد.  سونگمین گریون بود. با ناباوری سری تکون داد: نه سونگمین نرفته نرفته. 

شدت تکون دادن سرش رو بیشتر کرد: نه نه امکان نداره چیزی فهمیده باشه. 

با سر تایید کرد: اره اره رفته بیرون با دوستاش. 

صدایی تو سرش پیچید: دوستی نداره.

لبش رو گزید: رفته سراغ خانواده اش. 

_ خانواده اش خیلی وقته رهاش کردند. 

بغضی توی گلوش پیچید اون ساک و این گریه سونگمین بدترسی به دلش انداخته بود. نکنه واقعا سونگمین رفته بود. 

نمی خواست باور کنه سونگمین رفته.  یعنی همه چیز رو فهمید و رفته؟

حس دلشوره حس ترس حس تنهایی یه باره بهش هجوم آورد.

صورت رنجیده اون روز سونگمین جلوی چشمش بود.  بدجوری دلش رو شکونده بود.  لبش رو اینقدر گزیده بود که حس می کرد خون افتاده. 

_ نه سونگمین هیچ وقت بی خبر ولم نمی کنه بره.

خودش می دونست احمقانه است بعد از کاری که با سونگمین کرده بود و خیانتش می تونست کامل تصور کنه سونگمین چه حالی پیدا میکنه؟

اصلا چطور شروع شد. چرا به سونگمین خیانت کرد؟  نمی دونست. چطور تونست به زندگیش خیانت کنه؟

عکس کنار مبل رو بلند کرد و بهش نگاه کرد. صورت خندون دوتاشون بود. به چهره سونگمین خیره شد. 

سعی کرد آخرین لبخند سونگمین رو به یاد بیاره؟

یادش نبود. چرا یادش نمی اومد سونگمین کی آخرین بار با صدای بلند خندیده؟

دلش لرزید.  چکار کرده بود؟  نکنه سونگمین رفته بود نکنه تنهاش گذاشته بود؟

 

به ساعت خیره شد چشم های گرد شد چندین ساعتی بود روی مبل نشسته بود و به گذشته اش فکر میکرد .

لبش رو گزید ساعت از دوازده گذشته بود ولی سونگمین هنوز نیومده بود.  یکباره یاد خودش می افتاد که دیر به خونه می اومد. 

به اطراف نگاه کرد. سونگمین چطور این خونه رو تنها تحمل میکرد؟

حس عذاب وجدان روی قلبش سنگینی کرد.  یه قولی از گذشته یادش اومد: همیشه پیشت هستم

زیر قولش زده بود. حس بدی تمام وجودش رو گرفت. نگاهی به گوشیش کرد بیشتر از ده تماس بی پاسخ از هیچول داشت ولی براش مهم نبود. تنها چیزی که اون لحظه می خواست یه پیام کوچک از سونگمین بود.

سونگمین که کسی رو نداشت.  پس کجا بود. 

قلبش تیر می کشید. تقصیر خودش بود.  خودش همه چیز رو خراب کرد چطور از سونگمین گذشت.  چطور این همه وقت بدون سونگ مین دووم آورده بود. 

" همش تقصیر منه چرا این کار رو کردم.  خدایا اگه رفته باشه چی "

قلبش یه لحظه نزد.  رفته باشه؟  اگه برای همیشه رفته باشه چی؟ یعنی شب ها کنارش نیست؟ صبح ها نمی بینش؟ دیگه واسه لبخند کی ذوق کنه؟  کی رو خرگوش صدا کنه؟

مثل ادمی که یکباره فهمیده همه چیزش رو از دست داده از جا پرید با بهت به خونه نگاه کرد.  این خونه بی سونگمین...  چقدر هواش سنگین بود. 

 

یه لحظه حس خفگی کرد تمام اکسیژن اتاق براش کم بود.  به سمت اتاق دوید و بالکن رو باز کرد و وارد شد. 

بلند و تند تند نفس کشید.  شروع به ماساژ قفسه سینه اش کرد. 

دستش رو به میله تکیه داد و سعی کرد نفس بکشه. داشت کبود می شد انگار نفس کشیدن  یادش رفته بود. انگار...  انگار بی سونگمینش بلد نبود نفس بکشه.

_ کیوهیون

با صدای آشنای مین سریع برگشت و به سونگمین که با نگرانی بهش خیره بود زل زد. 

سونگمین تازه وارد خونه شده بود که صدایی شنید سریع به اتاق خواب اومد و کیوهیون رو توی بالکن دید با لبخند جلو رفت ولی متوجه مشکلی شد.  کیوهیون به سختی نفس می کشید.  اروم صداش زد و با دیدن رنگ کبود صورتش ترسید. 

چشم هاش گرد شد و سمت کیوهیون دوید.  دستش رو روی کمرش گذاشت و چند ضربه به کمرش زد: کیووووو خوبی؟

با ناباوری به مین زل زد.  خودش بود؟  نرفته بود؟ 

یکباره حس کرد می تونه نفس بکشه با ضربه مین به کمرش یکباره نفس عمیقی کشید و به سرفه افتاد. 

سونگمین تقریبا از ترس به گریه افتاد بود.  امروز اینقدر ترسیده بود که این دیگه براش زیادی بود. 

 

توی خونه نشسته بود که بهش زنگ زدن و گفتند سانی تو راه برگشت از فرودگاه تصادف کرده و حالش خوب نیست.  اینقدر ترسیده بود که نمی فهمید چکار میکنه و بعد از یه روز پر تنش توی بیمارستان با این کیوهیون رو به رو شده بود. 

_ خدای من کیو یه حرفی بزن.

به صورت مین خیره شد.  خودش بود. 

_ کجا بودی؟

صداش از ته گلوش می اومد با یه بغض.  سونگمین حسش کرد با بهت به کیو خیره شد. 

_برات پیغام گذاشته بودم که.

چشم هاش گرد شد پیغامی دریافت نکرده بود.

داد زد: من هیچ پیغام لعنتی دریافت نکردم میگم کجا بودی؟

ترسیده از داد کیوهیون یه قدم عقب رفت. کیوهیون دور شدنش رو که دید ترسید سریع دست سونگ مین رو جلو کشید و توی بغلش حبسش کرد.  اگه ولش میکرد از دستش می داد.  با صدایی که بغض داشت نالید: لعنتی ترسیدم رفته باشی.  جواب تلفنم رو نمی دادی.  خاموش بودی هیچ جا نبودی.  ترسیدم سونگمین.  لعنتی هیچ وقت از این خونه نرو.  اینجا بی تو هوا نداره.  لعنتی کجا بودی؟

 

بهت زده ایستاده بود و جایی بین آغوش کیوهیون له می شد.  ضربان قلبش شروع به زدن کرد.  چقدر این کیوهیون شبیه مردی بود که عاشقش شده بود. این نگرانی این حرفها از جنس حرفهای عاشقانه ای بود که مدتها بود نشنیده بود. کاملا مشخص بود کیوهیون فکر کرده سونگمین رفته.  دل سونگمین لرزید. امیدی که تمام این مدت داشت بیهوده نبود.  کیوهیون دوستش داشت وگرنه چرا برای رفتنش باید اینطور بی قراری کنه. 

" بی نفس شده بود "

دلش لرزید دست های رو بالا آورد و محکم دور کیوهیون حلقه کرد حتی بیشتر از قبل توی بغلش فرو رفت. 

سرش رو روی شانه کیوهیون گذاشت و اروم زمزمه کرد: شششششش چرا اینطوری کردی کیوهیون.  یادت نیست من بهت قول دادم مهم نیست چی میشه و چه اتفاقی بیافته من همیشه عاشقت می مونم.  نمی دونم چرا فکر کردی من رفتم ولی اینو یادت باشه،  هیچ وقت یادت نره هرجا و هر زمانی باشه من همیشه هستم. 

 

شیرینی کلام مین قلبش رو آتیش زد نفس هاش رو با عطر تن مین پر کرد چشم هاش از آرامش بسته شد نفس راحتی کشید.  انگار بار بزرگی از روی قلبش برداشته شد.  قطره اشکی از چشمش جاری شد اروم زمزمه کرد: همیشه باش سونگمین. 

 

دل سونگمین لرزید. لبخند رو لبش نقش بست قلبش اروم شد.  همونطوری توی بغل هم موندن. 

کیوهیون دیگه باورش شد نمی تونه به خواسته هیچول عمل کنه.  نمی تونست سونگمین رو ترک کنه.  

و سونگمین داشت باور می کرد این کیوهیون خودشه. 

نمی دونستند چقدر تو بغل هم بودند ولی با باد سردی که وزید بالاخره از هم جدا شدند. کیوهیون ازش جدا شد ولی اینقدر مین رو نزدیک نگه داشت که بودنش رو حس کنه: سرده خرگوشم بریم تو. 

لبخند واقعی روی لب مین نقش بست بود.   انگشت هاش رو بین دست کیوهیون جا داد و اروم وارد شدند. نگاهش به سونگمین بود و وارد اتاق شدند روی تخت نشست و سونگمین رو روی پاش نشوند: حالا بگو کجا بودی. 

سرش رو روی سینه کیوهیون گذاشت. به صدا قلب کیوهیون گوش داد. 

_ داشتم میز رو جمع می کردم  که از تلفن سانی بهم زنگ زدن.  گفتن تصادف کرده. 

بدن مین لرزید.  چشم های کیوهیون بسته شد اون ظرفهای توی اشپزخونه. 

نفس عمیق کشید: به تلفنت زنگ زدم ولی توی جلسه بودی.  برات یه پیغام روی تلفن خونه فرستادم. 

لعنتی چطور پیغام گیر رو چک نکرده بود؟

زمزمه کرد: سانی چطوره؟

آهی کشید: بهتر شده. خواستم بمونم پیشش ولی مینهو اومد. 

تعجب کرد: مینهو؟

با سر تایید کرد: وقتی خبر به گوشش رسید نتونست تحمل کنه خودش رو رساند تمام مدت گریه می کرد که پشیمونه. 

پیشمونی؟ کلمه ای که توی ذهن کیوهیون نقش بست. 

_ چرا فکر کردی رفتم؟

بعد سکوت بینشون سونگمین اروم پرسید. 

وقتی جواب ندادی اومدم خونت وقتی آشپزخانه و اتاق رو دیدم ترسیدم و وقتی دیدم ساک مسافرتی نیست فکر کردم رفتی.

_ ساک؟ 

با تعجب پرسید. 

_ منظورت اونه؟

با دست به ساک زرد رنگی که گوشه اتاق افتاده بود اشاره کرد.  کیوهیون چشم هاش گرد شد.  اون ساک تمام مدت کنار اتاق بود؟ لعنتی چطور ندیدش.

اهمیتی نداد دستش رو دور تن سونگمین پیچوند: دنبال تو بودم ندیدمش

 

اگه میشد دوباره عاشق یکی شد احتمالا سونگمین اون لحظه دوباره عاشق کیوهیون می شد. 

لبخندی زد و از رو پای کیوهیون بلند شد.  روی تخت کمال دراز کشید. و.دست کیوهیون رو گرفت و اون رو سمت خودش کشید.  کیوهیون با تعجب حرکات مین رو دنبال کرد و بالاخره روی سونگمین رفت. سرش روی قفسه سینه مین قرار گرفت.  

سر کیوهیون رو روی سینه اش گذاشت و اروم زمزمه کرد : می شنوی کیوهیون این قلبیه که شیش ساله برای تو می زنه و قراره بقیه عمرش هم فقط برای تو بزنه.  من هیچ وقت نمی رم پس دیگه نترس باشه؟ هیچ وقت اینطوری بی نفس نشو.  بی نفس شی نفس های منم می گیره.

 

لبخندی روی لبش اومد استرس امروزش بین ضربه های قلب سونگمین کم کم محو میشد چشم هاش سنگین میشد و اروم خواب رو تجربه میکرد. بالاخره اروم شده بود.  سونگمین آرامشش بود.

 

سونگمین زمزمه کرد: من تا همیشه...  نه تا وقتی تو بخوای پیشت می مونم کیوهیون. مطمئن باش تا نگی نمی رم. اما اگه یه روزی نبودم هم عاشقتم. 

 

بین خواب و بیداری بود دست مین رو گرفت و روی لب هاش گذاشت و بوسه ای بهش زد: مین هیچ وقت نمی خوام بری سونگمین. همیشه بمون. 

 

و بالاخره خوابش برد.  دست رو بلند کرد و جای که کیوهیون بوسیده بود رو روی لبش گذاشت.  عجیب قلبش مثل روزها قبل درد نمی کرد. نفس راحت و عمیقی کشید و زمزمه کرد: این جنگ ارزشش رو داره. من تا ابد عاشقت می مونم چو کیوهیون




***

خوب به نظرتون ارزششو داشت؟؟

شب بخیر جوجه ها






برچسب‌ها: love again
تاریخ ارسال: چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت 21:47 | نویسنده: MaMi_Angle 137
نظرات (18)
سه‌شنبه 18 آبان 1395 23:23
imagine [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اوهه بالاخره کیو فهمید...
فک کنم قسمتای بعدی پر سوپرایز باشه... خیلی دوست دارم بدونم مین چجوری میخواد بجنگه... کیو میتونه ازهیچول بگذره؟.... ععکسالعمل هیچول چجوره و اون هم میخواد بجنگه اصلن؟..و...
خسته نباااشین
دوشنبه 17 آبان 1395 15:23
reyhane [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وااااااااااااای مامی مردم من ک
واقعنی گفتم رفته مین
وویییییی چقد خوب ک هنوز هس ی لحظه تعجب کردم اون مینی ک واسه pas (pنداره کیبورده)گرفتن عشقش شرو کرد ب جنگیدن چطور خسته شد
کیووووووووو چ ترسید بلاخره ارزش واقعی مینو تو زندگیش درک کرد فهمید کجای زندگیشه هییییییییییییی ازاین به بعد برمیگرده بیش عشقش نمیتونه ولش کنه ووییی کیومینم
چقد بغلشون خوب بود چقد دوس داشتم
مرسییییییییی مامی جونم ی دنیا نخسته
یکشنبه 16 آبان 1395 14:20
مهدیس [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغ
قلبم وایساد
فک کردم سونگمین رفته
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغ
من داشتم سکته رو میزدم
دیگه اینشوری نکنیااا باشه
دوس دالم
یکشنبه 16 آبان 1395 10:36
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
همه باهم دست و جیغ و هواااااااااار.
آخ جونززززززززز
حله مینی بابا حله کیو کیو مال خودته تمام و کمااااااااال
نخسته خانوم گل
جمعه 14 آبان 1395 12:24
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
و باید بگم...برعکس بقیه
حتی یه لحظه هم شک نکردم ب اینکه مین رفته باشه...حتی یه لحظه
سونگمینی ک من تا اینجا شناختم...ب این راحتی جا نمیزنه...نه ب این زودیا
و اما...
فدای ذوقت Helen عزیزم
ادامه بده گلم
و یه چیز دیگه....
میخوام یه تشکر وییییییییییییژه داشته باشم از نویسنده های این فیک و فیک دارم یاد میگیرم عاشقت باشم...پارتای طولانی و ذوق مرگ کننده
و مامی عزیزممممم
انجلای مهربونم ک زحمت اپشو میکشه
جمعه 14 آبان 1395 12:15
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
نمیدونم...هنوزم نمیدونم ارزششو داشت یا نه؟
ولی میدونم...این تلنگر لازم بود
باااااااید این اتفاق می افتاد...بااااید
خوشحالم ک بالاخره کیو فهمید...پیدا کرد...جایگاه مینو تو زندگیش پیدا کرد...بی نفس...کیوهیونه بدون مینه
حالا باید دید...با وجود همه اینا...پشیمونیش...بی نفسیش...وابستگیش ب مین...فهمیدن اینکه بدون مین کسی نیس ک بهش بگه خرگوش...میمونه یا میره؟
بر میگرده یا میره ؟
باید انتخاب کنه...اینجا
عشق....یا خیانت
یا ب نوعی....سونگمین یا هیچول؟
ولی...هنوزم میدونم کسیکه بار اول راحت خیانت کرد...دفعه های بعد...براش راحت و راحت تره
کیوهیون...امیدوارم این برات کافی بوده باشه
اگه نمیخوای رفتن واقعی مینو ببینی
کیوهیون این فیک...غیرقابل پیش بینیه
نمی تونیم بگیم حرکت بعدیش چیه؟
فقط...میتونیم منتظر بمونیم...فقط
من...ب تصمیم مینی احترام میزارم...چون...تا اینجا ثابت کرده قابل احترامه و عاشق...بیشتر از هرکس دیگه ای
ولی...چرا یه حسی بهم میگه این آرامش قبل از طوفانه؟
چرا فک میکنم کیوهیون...بازم...خیانت میکنه؟
چرا؟
تا پارت بعد...فقط...امیدوارم جلوی هیچول خلع سلاح نشه...دوباره نع
مامی انجلا...مرسی ک آپ میکنی
هم تو و هم نویسنده عزیز...خسته نباشین عزیزای جوجه
شیمینی...بازم تو گفتن احساست موندی؟ ؟
میدونم...سخته...خیلی سخت
بدرود
جمعه 14 آبان 1395 01:47
شیمین [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مرسی گلم
پنج‌شنبه 13 آبان 1395 22:16
helen [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
واااااااااااااای عالی بود شیشومین باره دارم میخونم
پنج‌شنبه 13 آبان 1395 14:41
حنا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟
من در فراقه این فیک نزدیک بود جون بدم
تلنگری که کیو‌لازم داشت بهش وارد شد و باعث شد تازه بفهمه سونگمین چه نقشی تو زندگیش داره و‌اگه نباشه چی میشه
ولی با اینکه بدجنسیه من ترجیح میدادم سونگمین واقعی چند روز‌ولش کنه بره
من وقتی دیدم مینی نیست فکر کردم چون کیو‌کاری نمیکنه هیچول خودش دست به کار شده و‌زنگ زده به مینی چیزی گفته و مینی گذاشته رفته نگو‌اصن قضیعه سانی بوده
جالب اینجاست انگار‌سرنوشته مینی و سانی گره خورده بهم چون مینهو هم دقیقا وقتی حس‌کرده سانی رو‌از دست داده پشیمون شده برگشته پیشش و دقیقا همون روز همون اتفاق در رابطه با کیومینم افتاد
من هنوز نفهمیدم دلیله این کارایی که کیو‌کرده چی‌بودهآخه هیچی‌تو دنیا ارزشه خیانت کردن به مینی رو نداره
ولی اونجا که نفسه کیو‌گرفت واقعا نگران شدم
آخراش واقعا عاشقانه بود انگار کیو‌از اول‌ دوباره عاشقه مینی شده و میخواد دوباره عاشقی کنهوقتی مینی گفت تا وقتی که تو بخوای پیشت میمونم دلم کباب شد واسش
مرسی عزیزم
پنج‌شنبه 13 آبان 1395 12:07
ziki [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وایییی عالییی بود این پارت
خیلی خیلی رمااااانتتیییک بود دمت گرم روحمونو شاد کردی

هیییییی کییوووو بلا نگرفته بلاخره فهمید بدون خرگوشش نمیتونه نفس بکشه
پس دیگه ولش نکن

عالیه مرسیییییی خسته نباشییی
پنج‌شنبه 13 آبان 1395 01:33
Nazi [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عاااالی بود کیو فهمید مینیو دوس داره بدون اون نمیتونه زندگی کنه بانبراین از جداشدنم خبری نیس بهتره هیچول جمع کنه بره
مرسی عزیزم
پنج‌شنبه 13 آبان 1395 01:11
sara [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عالی بود این قسمت کیو فهمید ک بدون مین نمیتونه اوخیش. یک لحظه فکرکردم مین رفته واقعا هوف مرسی
چهارشنبه 12 آبان 1395 23:12
Ghazal [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آخیش جیگرم حال اومد....
یه کم دستش اومد زندگی بدون مینی بانی دست کیه....
ببین ترو خدا همین فرمون با پشیمونی کیو برو
باز نره پیش هیچول که من دق میکنم رسما
دم مینی گرم ولی...
من بودم تا حالا ١٠٠ بار رفته بودمممم
چهارشنبه 12 آبان 1395 23:11
mina [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خخخ حالم جا اومد کیو یه همچین شوکی لازم داشت
ممنون دوسم
نخسته باااای
چهارشنبه 12 آبان 1395 23:10
mika [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
واووووووو...
عالییییییی بود..
مستر چو شریکه زندگیت تا ابد همین خرگوشه ن هیچکس دیگه...
عشقتون قشنگه...
حسودیم شد...
چهارشنبه 12 آبان 1395 23:05
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی. نه دیگه .. تازه داشت دلم خنک میشد یهو مین اومد..
خدایی کاش مین می رفت یه چند روزی کیو دق کنه و یه ملت شاد شن..
چهارشنبه 12 آبان 1395 22:56
کیمیا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عجبااااااااااا یادش اومد مینی نباشه چقد همه چی سرد و بی روحه
البته باید ببینیم این حسو یادش میمونه یا اینکه دوباره تا هیچولو دید باهاش میپره رو تخت و یادش میره مینی هم هست
توصیفه حسه کیو رو خیلی دوس داشتم تازه تو این پارت فهمید چقد جای مینی تو زندگیش حیاتیه ... البته مینی بهش گف تا وقتی تو بخوای هستم الان دارم فک میکنم واقعا امکان داره ی روز ب مینی بگه که بره؟؟؟
مرسی چینگویا واسه آپ منتظره ادامش هستم
لاو یا
چهارشنبه 12 آبان 1395 22:33
Nazanin [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
جیففففففففففففففففففففففففففففغ چقدهههههه خوب بود
ای جاااان بالاخره اقا فهمید زن زندگیش یچیز دیگست
چقد زیاد بود حال کردم
مچکلمممممممم
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد