X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

I'll Win Your Heart !!!-p12

سلامممممممم

بالاخره موتور منم روشن شد خخخخ

خب همونطور که تو جدول مشخص شده این فیک

از این به بعد دو روز در هفته یعنی شنبه و چهارشنبه آپ میشه

راستی دیگه قسمتا رو برای دانلود نمیزارم قسمتای قبلی ام همه رو گذاشتم ادامه مطلب و رمزاشو برداشتم

خواستید سر بزنید بهش.دیگه هرکار کردیم شما راحت باشید پس حمایت و کامنت فراموش نشه لطفا

دوستون دارم، بفرمایید ادامه

 

 

دلتو میبرم!!!!-قسمت دوازدهم

" ازدست دادن پشت از دست دادن-1"

درحال قدم زدن با سونگمین بود که شماره ی بیمارستان روی اسکرین گوشیش افتاد. میدونست حتما اتفاق بدی افتاده.

کیوهیون:" بله دکتر پارک"

دکتر پارک:" کیوهیون باید بیای بیمارستان، حال یسونگ بدتر شده ،مجبور شدیم بستریش کنیم."

کیوهیون با عجله جواب داد:" دارم میام"

سونگمین که یه جورایی حدس میزد قضیه چیه،پرسید:" چی شده؟"

کیوهیون:" هیونگ بستری شده باید برم اونجا."

سونگمین که عجله و تلاشش برای اشک ریختن رو دید گفت:" منم باهات میام." و هر دو بسرعت بسمت بیمارستان حرکت کردن. کیوهیون میترسید وقتی میرسه اونجا دیر شده باشه، میترسید مثل قضیه تصادف ریووک حتی فرصت گفتن یه خداحافظی ساده هم نداشته باشه.

 

 

از خوش شانسیشون بلافاصله بعد از رسیدن به بیمارستان دکتر پارک رو دیدن و اون بهشون توضیح داد که یسونگ وسط انجام چکاپش شروع کرده به خون بالا آوردن و بعدم بیهوش شده و بعد از به هوش اومدنشم با بستری شدنش توی بیمارستان موافقت کرده. دکتر سونگمین و کیو رو بسمت اتاق یسونگ راهنمایی کرد اما کیو دقیقا جلوی در خشکش زد.

سونگمین با نگرانی پرسید:" چی شده کیو؟"

کیوهیون پرسید:" تو فرستادیش این اتاق؟ هیچ اعتراضی نکرد؟"

دکتر پارک با سردرگمی پرسید:" نه،چرا باید اعتراض میکرد؟"

کیوهیون:" این اتاقیه که ریووک توش مُرد. اون همیشه از این قسمت از بیمارستان دوری میکرد.اون حتی مدت ها برای این که نمیتونست به ساختمونی که ریووک جلوش تصادف کرده بود و دقیقا کنار مدرسه بود،نگاه کنه توی هیچ کدوم از کلاساش شرکت نکرد. اون از هرچیزی که اون رو یاد ریووک و اون روز مینداخت دوری میکنه"

دکتر پارک با صدای عذرخواهانه ای گفت:" من نمیدونستم. میتونیم انتقالش بدیم به اتاقای دیگه.کلی تخت خالی وجود داره."

کیوهیون:" نه.... لازم نیست. وقتی خودش اعتراضی نداره پس مشکلی نیست"

سونگمین به آرومی گفت:" شاید میخواد توی اتاقی که ریووک رو از دست داده بمیره."

کیوهیون با صدای ناراحتی زمزمه کرد:" احتمالا"

 

 

وقتی بالاخره وارد اتاق شدن کیوهیون با دیدن رنگ صورت یسونگ که از ملافه های تخت هم سفید تر بود نزدیک بود مقاومتش رو از دست بده و بزنه زیر گریه. اگه حرکت ضعیف قفسه ی سینه اش رو نمیدید مطمئنا فکر میکرد مُرده. بسمت یسونگ رفت و کنار تختش نشست.فکر میکرد خوابه اما وقتی دستش رو گرفت یسونگ به آرومی چشماش رو باز کرد. دکتر پارک از اتاق رفت بیرون اما سونگمین موند و با یکم فاصله اجازه داد کیوهیون با دوستش خلوت کنه. از اون لحظه به بعد کیوهیون یک ثانیه هم یسونگ رو تنها نذاشت چون میترسید هر ثانیه آخرین زمانی باشه که یسونگ کنارشه.

سونگمین هم برای مراقبت از کیوهیون باهاشون میموند.براش غذا میاورد و مجبورش میکرد تا آخرش بخوره.اوایل کیو خیلی مقاومت میکرد و میگفت سیرِ اما وقتی نگاه یسونگ رو، روی خودش میدید تسلیم میشد و میخورد.

نزدیک دو روز بود که از بستری شدن یسونگ میگذشت و تو کل این مدت کیوهیون یه لحظه هم نخوابیده بود. تقریبا یک ساعتی طول کشید که سونگمین و یسونگ راضیش کردن یه چند ساعتی بخوابه و حتی سونگمین قَسم خورد اگه حتی کوچیکترین تغییری توی حالت یسونگ بوجود اومد بیدارش کنه. وقتی بالاخره راضی شد روی تختی که توی اتاق یسونگ براش گذاشتن، بخوابه سونگمین نفس راحتی کشید.

بعد از مطمئن شدن از راحت بودن کیوهیون بسمت یسونگی که روی تخت نشسته بود و داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد، برگشت. بنظر میرسید حسابی تو فکرِ، اولش صورتش خونسرد بود اما بعد غمگین شد و سونگمین حتی تونست تک قطره اشکی که از چشاش پایین افتاد رو هم ببینه.

با خودش فکر کرد شاید ریووک رو بیاد آورده.آه غمگینی کشید، با اینکه مدت زیادی نیود یسونگ رو میشناخت اما اینکه میدونست بزودی میمیره ناراحتش میکرد. یه حس نزدیکی خاصی بهش داشت و مطمئن بود اگه زودتر باهم ملاقات میکردن حتما دوستای خوبی میشدن.

روش رو به سمت سونگمین برگردوند و هر دو برای مدتی بهم خیره شدن، قبل از اینکه بتونه جلوی خودش رو بگیره یه قطره اشک از حصار چشماش فرار کرد،یسونگ دستش رو بسمتش دراز کرد و با اینکار ازش خواست که بسمتش بره.سری تکون داد و کنار یسونگ روی تخت نشست.یسونگ باآرامش اشکاش رو براش پاک کرد.

باز هم مدتی رو فقط خیره به همدیگه گذروندن اما یکم بعد یسونگ دور و برش رو برای پیدا کردن چیزی گشت،سونگمین که میدونست به چی احتیاج داره خودکار و دفترچه اش داد دستش.

"لطفا مراقب کیوهیون باش.میدونم باهات بدرفتاری میکنه اما لطفا قوی بمون"

دستخطش خیلی درهم برهم بود و سونگیمن میتونست ببینه که حتی نگه داشتن خودکارام براش کار سختیه اما با این حال متوجه منظور و چیزی که نوشته بود،شد.

با صدای دلگرم کننده ای جواب داد:" حتما این کار رو خواهم کرد، نمیدونم تا کی میتونم قوی بمونم و مقاومت کنم اما حتما مطمئن میشم که اون حالش خوب باشه"

"ممنونم"

سونگمین:" لازم نیست بابتش ازم تشکر کنی، من اینکارو میکنم چون بهش اهمیت میدم، من.....من..." یکم تردید داشت برای گفتنش اما قبل از تموم کردن حرفش یسونگ دلیل اصلی رو براش نوشته بود

"عاشقشی درسته؟"

سونگمین آه غمگینی کشید و جواب داد:" آره....اما اون هیج حسی نسبت به من نداره"

"ممکنه داشته باشه، اما خیلی ترسو و احمقه و نمیخواد قبولش کنه"

سونگمین با خوندن چیزی که یسونگ براش نوشته بود نتونست جلوی لبخندش رو بگیره  گفت:" امیدوارم همینطور باشه"

یه دقیقه در سکوت گذشت تا اینکه سونگمین تصمیم گرفت چیزی که فکرش رو مشغول کرده رو بپرسه:" هیونگ، میشه یه چیزی ازت بپرسم؟"

یسونگ با تکون سر بهش اجازه داد.

سونگمین:"همین چند لحظه پیش که داشتی از پنجره بیرون رو نگاه میکردی، فکرت مشغول ریووک بود؟"

یسونگ باز هم سری تکون داد و نوشت:"دلم براش تنگ شده اما از طرفی هم خوشحالم که الان اینجا نیست.اون قوی بود اما اگه اینحا بود زجر میکشید و این تنها چیزیه که دوست ندارم هرگز قبل از مرگم شاهدش باشم"

سونگمین، یسونگ رو توی آغوش خودش کشید و با اینکه یسونگ انتظار همچین چیزی رو نداشت، اونم متقابلا سونگمین رو بغل کرد.

سونگمین:" من مطمئنم اونو خواهی دید.شما دوتا شانس دوباره ای خواهید داشت که یه جای دیگه با شادی وقت بگذرونید"

اشکای یسونگ رو که روی شونه هاش میریخت به خوبی حس میکرد، آغوشش رو کمی سفت تر کرد اما مطمئن شد که بهش صدمه ای نزنه.با اینکه بنظر میرسید هر کدوم قطب متفاوتی از یه آهنربا باشن اما چیز مشترکی بینشون وجود داشت که با کلمات قابل گفتن نبود بلکه شامل حسی میشد که تو قلباشون وجود داشت.

مدت طولانی ای همدیگه رو بغل کردن و بهم آرامش دادن.هیچکدوم برای تسلی دادن دیگری نیاز به گفتن حرفی نداشت با درد مشترکی که اسمش عشق بود میتونستن همدیگه رو آروم کنن. با شنیدن خمیازه ای که یسونگ کشید بهش کمک کرد روی تخت دراز بکشه.حتی بعد از خوابیدن یسونگ هم همچنان دستش رو گرفته بود و موهاشو نوازش میکرد.

 

کیوهیون از خواب بیدار شد و دید که صبح شده، درواقع اون کل شب گذشته رو خواب بوده.سرشو بسمت یسونگ برگردوند و دید که سونگمین کنار تختش نشسته و داره بهش نگاه میکنه. سونگمین ام حسابی خسته بنظرمیرسید، اونم این اواخر خواب درست و حسابی نداشت چون مجبور بود از کیوهیون مراقبت کنه.

خودش رو به تخت یسونگ رسوند و روبه سونگمین گفت:" باید بری خونه و استراحت کنی"

سونگمین:" آره باید اینکارو بکنم" اما همچنان به یسونگ نگاه میکرد.

کیوهیون با دیدن لبخندش گیج شد و پرسید:" چرا داری لبخند میزنی؟"

بالاخره نگاهش رو بسمت کیوهیون برگردوند و گفت:" احتمالا داره رویای قشنگی میبینه. خیلی راحت و در آرامش خوابیده و....خوشحال بنظر میرسه.شاید بخاطر کمبود خواب توهم زده باشم اما فکر کنم لبخند زدنش رو دیدم."

کیوهیون زیر لب زمزمه کرد:" احتمالا دیوونه شدی" اما هنوزم میتونست با نگاه کردن به صورت پر از آرامش یسونگ حرفای سونگمین رو تایید کنه، بعد از مرگ ریووک هیچوقت یسونگ رو اینقدر آروم ندیده بود.

سونگمین:"  دیگه میرم و یکم شما دوتا رو باهم تنها میزارم. برگشتنی میخوام برات غذا بیارم، چیز خاصی نمیخوای؟"

کیوهیون که دیگه قبول کرده بود حتی اگه اشتهایی ام نداشته باشه برای سرپا موندن باید یه چیزی بخوره جواب داد:" نه، هر غذایی باشه خوبه"

سونگمین:" باشه" و یهو کیوهیون رو بغل کرد که باعث شد کیو حسابی شوکه بشه.

وقتی بالاخره از بغلش اومد بیرون پرسید:" این دیگه باسه چی بود؟"

سونگمین یه بوسه ی سریع رو لباش گذاشت و باعث شد گیج تر بشه و جواب داد:" هیچی فقط حسش بود بغلت کنم" و از اتاق خارج شد.

 

دوساعت بعد برگشت و کیوهیون رو دید که بیرون اتاق نشسته. نمیتونست باور کنه کیوهیون، یسونگ رو از دست داده، اگه فقط.....

سونگمین:" کیو....لطفا نگو که....." اما با بلند شدن سر کیو و دیدن چشمای اشک آلودش جوابش رو گرفت و بدون هیچ تردیدی بسمتش رفت و بغلش کرد.

کیوهیون:" اون..ب...بیدار شد...من... بهم نگاه کرد...و لبخند زد...اون...خیلی.. خیلی خوشحال بنظر میرسید...و بعدش دیگه کنارم نبود" تمام اینارو بین هق هقاش گفت و کاملا در هم شکست.سونگمین دستاش رو دورش محکم تر کرد تا یوقت روی زمین نیوفته.

سعی کرد کیوهیون رو آروم کنه اما گریه هاش حتی از قبل هم بدتر شده بود پس مجبور شد دکتر رو صدا کنه تا بهش داروی خواب آور بزنن و یکم بعد کیوهیون کاملا بخواب رفته بود.

 

بعد از اون بود که زندگی بی سرو صدا و آروم سونگمین کاملا تغییر کرد.خودش تنها کسی بود که مقدمات مراسم خاکسپاری رو حاضر کرد چون کیوهیون واقعا تو موقعیتی نبود که بتونه همچین کارایی رو انجام بده.حتی بعد از اون سونگمین توی اتاق خالی ای که کیوهیون تو خونه اش بهش داده بود زندگی میکرد اما کیوهیون هیچوقت بهش اجازه نمیداد که بهش کمک کنه یا دردش رو تسکین بده و این رد شدن ها و کنار زدن ها واقعا برای سونگمین دردناک و غم انگیز بود.

اما اون همچنان پیشش مونده بود که حداقل مطمئن بشه کیوهیون غذاش رو میخوره و کار احمقانه ای نمیکنه.اون کیوهیون رو درک میکرد با اینکه هیچوقت باهاش حرف نمیزد اما میدونست که علاوه بر اینکه بخاطر رفتن یسونگ ناراحته از نبودن ریووک هم زجر میکشه.

خیلی موقع ها شده بود که کیو اسم ریووک رو داد میزد و میدونست که اون زمان بخاطر یسونگ سعی کرده قوی بمونه و حالا با پیش اومدن این اوضاع دیگه جلوی خودش رو نمیگیره و درد و رنجش رو بروز میده.

 

یه شب در کمال تعجب کیوهیون اومد تو اتاقش.

کیوهیون زمزمه کرد:" سردمه....بشدت احساس سرما و.....تنهایی میکنم"

سونگمین به جای کنار خودش اشاره کرد و گفت:" بیا اینجا من بهت کمک میکنم گرم بشی"

کیوهیون اولش تردید داشت اما یکم بعد سرشون تکون داد و زیر پتو کنار سونگمین قرار گرفت. بلافاصله بغلش کرد و وقتی کیوهیونم متقابلا دستاش رو دورش پیچوند شوکه شد. فقط یه ثانیه طول کشید که کیوهیون خوابش ببره.

سونگمین:" احتمالا نیمه خواب نیمه بیدار بوده" اینا رو میگفت که خودش رو قانع کنه که کیوهیون فقط بخاطر همین دلیل اومده پیشش.اگه واقعا حالش سر جاش بود هرگز همچین کاری رو انجام نمیداد.اما بعد از اون کیوهیون شروع کرد به اومدن پیشش و یکم به سونگمین امیدواری داد که شاید اون واقعا بهش نیاز داره اما تمام امیدهاش وقتی صبح میشد و کیوهیون از خواب بیدار میشد از بین میرفت.

رفتارش کاملا در مقابل سونگمین عوض میشد.دوباره اون روی عوضیش رو نشون میداد و بنظر میرسید درجه ی عوضی بودنش تغییر کرده چون هر حرف و حرکتش دقیقا مثل خنجری میموند که مستقیما توی قلبش فرو میرفت.

سعی میکرد براش همه کاری بکنه.غذا درست میکرد، لباسارو میشست، خونه رو مرتب میکرد اما تنها چیزایی که در مقابل دریافت میکرد فحش بود. کیوهیون همش ازش میخواست از خونش بره بیرون و بهش میگفت که اون فقط یه بار اضافی و مزاحمشِ اما سونگمین در مقابل وانمود میکرد هیچ اهمیتی به حرفاش نمیده و با لبخند سعی میکرد درکش کنه و امیدوار باشه که کیوهیون تغییر میکنه اما حتی بعد از گذشت یک ماه که بنظر میرسید اون تمام مشکلاتش رو پشت سر گذاشته و برگشته مدرسه اما هیچ کدوم از رفتاراش در مقابل سونگمین تغییری نکرد.

امیدوار بود کیوهیون حتی شده یکم درِ قلبش رو به روش باز کنه اما اون همش پسش میزد. سونگمین نمیدونست تا کِی میتونه تحمل کنه چون برخلاف لبخندی که  روی لباش بود اصلا حالش خوب نبود. هر حرکت و حرف نیش دار کیوهیون بهش صدمه ی بدی میزد و تحمل این رفتارا اونم از طرف کسی که عاشقشه واقعا براش زجرآور بود.

اما دوباره شب کیوهیون میومد اتاقش و سونگمین نمیدونست واقعا باید چه فکری بکنه.

همونجور که داشت موهای کیو رو نوازش میکرد زمزمه وار گفت:" کیو، یه نشونه بهم بده که بفهمم یکم بهم حس داری اون موقع است که میتونم تمام حرفایی که بهم میزنی رو تحمل کنم و بدونم که تو هنوزم بهم نیاز داری و فقط وقتی تنهایی یادم نمیوفتی.فقط بهم نشون بده که یکم بهم اهمیت میدی. وگرنه نمیدونم چقدر میتونم این اوضاع رو تحمل کنم"

تاریخ ارسال: شنبه 1 آبان 1395 ساعت 21:30 | نویسنده: panizdne
نظرات (10)
پنج‌شنبه 13 آبان 1395 00:57
sara [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ووووووووواااااییی یسونگ نهههههههههههه
پنج‌شنبه 6 آبان 1395 15:53
بهارنارنج [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
عالی بود خسته نباشی
دوشنبه 3 آبان 1395 13:06
eli [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلاااام
من تازه به جمع خواننده هاتون اضافه شدم.
البته چندماهه وبو پیدا کردم و تا الان داشتم فیکای تموم شده رو میخوندم و تازه تمومشون کردم..خیلیم عالی بودن همشون.
و همینطورم این فیکو خیلی دوست دارم.چون کاملا مینی اوپارو درک میکنم.
موفق باشی
یکشنبه 2 آبان 1395 20:38
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی.
طفلی یسونگگگ..
خوبه کیو مین رو کنارش داره.
یکشنبه 2 آبان 1395 18:47
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چ عجبببب
سلااااام خانوم:)
الان کیو تو وضعیت بدی ب سر میبره زمان میخواد تا از این خلسه و دوگانگی بیاد بیرون؛)
نخسته خانوم گل:*
یکشنبه 2 آبان 1395 15:51
شیمین [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
کیوهیون خیلی ناراحت از دست دادن یسونگه ودیگه هیچی واسش مهم نیس واز بودن مینی واسه اروم شدن خودش استفاده می کنه ولییه درصد فکر نمی کنه که سونگمینم نیاز داره اروم بشه وقوت قلب باشه مرسی گلم
یکشنبه 2 آبان 1395 04:32
Nazi [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم....خوب بود مث همیشه...
بیچاره یسووووونگگگ
مینی خیلی صبورو مهربونه که تحمل میکنه اون بداخلاقیای کیورو البته به خاطر علاقه زیادشه...کیوهم یه جورایی گنا داره ولی دیگه داره زیاده روی میکنه بد رفتاریش با مینیو میگم منکه میدونم یه روز پشیمون میشه...
مرسییی
یکشنبه 2 آبان 1395 01:23
مهدیس [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام خسته نباشی یه مدت نبودی دلم برات تنگولیده بود
البته منم نبودم
من باید حساب این کیو رو برسم
یا درستش کن یا میام رسما خفش میکنم
ممنونم
همیشه فیک های خوب خوب بنویسی
بوس بوس
شنبه 1 آبان 1395 23:58
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یااااادم رف واس یسونگ عر بزنمممم
عررررررررررررررررررررررررر
بسکه این کیو اعصابمو خط خطید...
من کلا یه یه رو خیییییلی دوس دارم...یسونگ صداشم محشره...کلا باحاله و من دوسش دارم...خیییلی خییییلی خییییییلی
خب دیه...جددددددن خدافز...میدونم سرتو درد آوردم...تو ب بزرگی خودت ببخش
شنبه 1 آبان 1395 23:51
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلااااااااااام پانیذی...خوبی؟؟
دلم برات تنگولیده بود خواهری
اون فیکت ک محشررررر بود
و اما این...
من فدااااااااااای خرگوشم بشم ک با قلب مهربونش...اون دستای تپل و کوچیکش...و اون قلب بزرگش...داره بار همه چی رو ب دوش میکشه...
کیو دیگه داره شووورشو در میاره...بسه دیگه...این چ وضشه کیو خان؟؟؟.
دور برت داشته...فک کردی خبریه؟؟:
فک نکن میتونی راحت از مین سو استفاده کنی...کلفتت ک نیس...عاشقته
تو هم آدم باش خو...صبر هرکسی یه حدی داره...وقتی ولت کرد رف...اونوخته ک آدم میشی...بیشعور
آخه خرگوشو چ ب اشپزی...شستن لباس...تمیزکاری و خونه داری...اون دستای کوچولوش خسته میشه خو
تو ک قدر نمیدونی...تازه طلبم داری...بار اضافیه؟؟؟
غلططططط کردی...خوووودم ب شخصه اااااادمت میکنم...اااااااادم
هی هیچچچچی نمیگم...هییییی هیچی نمیگم بدتر میکنه...
وقتی زدم نفله ات کردم...میفهمی...اشغال
واسه خودش عشق و حالشو میکنه...ب مینی گیرم میده...
حالا ببین..گهی زین ب پشت و گهی پشت ب زین
مررررررسی پانیذی...دستت طلا جیگگگگر طلا
خسته هم نباشی ...ولی موفق باااشی
شبت خوش و کیومینی...
منتظر پارت بعدم...امیدوارم نویسنده زحمت تربیت کردن دویلو کشیده باشه...تا خودم دس بکار نشدم
امیدوارم بعد از این فیک...دوباره ترجمه اتو بخونم
فیکای توپی انتخاب میکنی...حالا نمیدونم انتخابش با خودته یا نه؟
ولی بهرحال مررررسی
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد