X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

دارم یاد میگیرم عاشقت باشم 4

سلام

شبتون بخیر جوجه ها

یکم دیر اومدم میدونم .. سو ساری 

تولد ماهیمونونم تموم شد .. دلم براش تنگ شده .. نامه اشو دیدین؟ دلم ضعف کرد براش..

به قول پیشی یکی بیاد این دوسال نبودن اینارو قیچی کنه  نبینیم این روزارو

بر نمیگردن هیچ یکی دیگه هم بهشون اضافه شده.. اثن بیاین راجب اون ته تقاری اخری که دست نامرد روزگار کچلش کرده، حرف نزنیم غصم میشه

هیییی بریم سراغ فیک

این پارت دوتا شخصیت جدید داریم حالشو ببرید یکیش همون کچله جدیده است

و یه نکته مهم اینه که مجبور شدم نظرات پارت قبلو به صورت خیلی خلاصه و مختصر اخر این پارت جواب بدم.. واقعا ممنون از اینکه اینهمه پیگیر فیک هستین. و متاسفم که نظراتون بی جواب میمونه عفو کنید

 خیلی پر حرفی کردم نصفه شبی برید ادامه

شبتون صورتی خالخالی



 


 




بازگشت

پارت چهارم


هر دو روی چمن های گلخانه دراز کشیده بودند و به نور خورشید که از لابه لای برگ درختان میدرخشید خیره بودند.

-تو ناراحت شدی که من رقصیدم برای اون اهنگ؟

-یجورایی اره..یجورایی نه,همه عاشق کیk ان..ولی من ازش متنفرم,اینکه میخواد با داستان گذشته اش همه بشناسنش داره سوءاستفاده میکنه

-کیوهیون شاید دردش به جایی رسیده که تنها اینطوری خالی میشه..اینطور قضاوت نکن

-چرا؟؟درهرحال به جایی نمیرسه با اینکارا

-خالی که میشه..شاید اروم تر میشه با اینکارا

کیوهیون سمتش چرخید و دستش را تکیه گاه سرش کرد و مشغول بررسی اجزای صورتش شد.ابروهای خوش حالتش را از زیر نظر رد کرد و نگاهش را پایین تر داد.مردمک های مشکی که برق میزدند و متقابلا نگاهش میکردند.

-یسونگ رو از کجا میشناسی؟؟

-خب..یجورایی دوستمه.. باهم بزرگ شدیم

-خیلی صمیمی بنظر نمیرسید؟؟

-تو اینطور فکر میکینی؟

-آره خب..تو صداشو خیلی راحت تشخیص دادی..میدونی خیلی ها نمیدونن اون کیه

-جدا؟؟خب..من ینفر دیگه هم رو تشخیص دادم

کیوهیون ابرویی بالا انداخت و بیشتر سمت صورت سونگجین خم شد:

-جالب شد,انگار خیلی باهوشی!خب کیو تشخیص دادی؟

-کسی که عاشق رنگ صورتیه و صداش فوق العاده گرمه و شنیدنیه..مطمئنم شناختمش

-چقدر مطمئنی؟

سونگمین دستش را بالا کشید و جلوی بینی و دهان  کیوهیون را با دستش پوشاند و به چشمان قهوه ای روبرویش خیره شد:

-من مطمئنم این چشما امروز من رو با تحسین نگاه میکردن..اینا چشما بود که پشت ماسک مخفی شده بود.

کیوهیون چشمانش را بست و بدون حرکتی برای جدا کردن دستان مین از صورتش چشمانش را بست و ادامه داد:

-میتونم الان انکار کنم و بگم اشتباه میکنی..اما برام جالبه که تو خیلی زود تشخیص دادی که کیk همون کیوهیونه..چطور فهمیدی؟؟یه دنیا بین کیk و کیوهیون فاصله است

-نگاهت گنگ و نامفهومه و صدات..یجوری گرمه..


-میخوای ازم چیزی بپرسی؟

-اگه بخوای میگی نه؟؟

-بپرس تا بگم..

-چرا انقدر از کیk متنفری؟

-چون خیلی احمقه,اون نتونست برای نگه داشتن عشقش کاری کنه,ایستاد و از دست دادنش رو تماشا کرد و حالا تنها داره برای چیزی که از دست داده بیتابی میکنه,برای همه میگه تا کسی دردشو بفهمه اما هیچکس متوجه نمیشه

-و کیوهیون چی؟

-خب..کیوهیون..نمیدونم..کسی که همه ازش متنفرن یا میترسن..یه دیوار بین خودش و تموم موجودات کشیده تا کسی رو نبینه,تا فوران نکنه و از درداش منفجر نشه,اون هر روز با دیدن افرادی که عشقشو ازش گرفتن میشکنه

-ولی من دیواری نمیبینم

-پس وارد دنیای کیوهیون شدی

-دنیاش قشنگه و اروم..بی ناراحتی..بی کابوس..بی وحشت

-میخوای کشفش کنی؟

-برای چی میخوای بدونی؟

-میخوام بدونم میخوای با دنیاش چیکار کنی؟یه دنیای خراب و ویرون که قشنگ میبینش

-شاید پناهنده دنیاش بشم

کیوهیون به هیچ حرفی  دوباره روی چمن ها دراز کشید و مشغول تماشای نور های ریز بین برگ درختان شد و تنها برای چند لحظه مین توانست لبخند محوش را ببیند.

 

کیفش را روی صندلی گذاشت و دفتری بیرون کشید و روی میز,جلویش گذاشت.هنوز مداد صورتی رنگ کیوهیون دستش بود.لبخندی به مداد زد و نگاهش را به تخته داد.بطرز عجیبی وقت کنار کیوهیون بود ذهنش از هر چیزی خالی میشد.دونگهه سر صندلیش نشسته بود و هراز گاهی برمیگشت و لبخندی تحویلش میداد.چون دیر سر کلاس رسیده بود برای ساعتی از پرحرفی های ماهیش راحت شده بود.

استاد همراه نقش اصلی کابوس هایش وارد کلاس شد.قلبش نامرتب میزد و نفس کشیدن برای هزارمین بار سختش میشد.بدنش کم کم سرد میشد و یخ میزد.این واکنش ها خیلی وقت بود برایش تکرار نشده بود.مداد را در دستش بیشتر فشار داد و زیر لب برای خودش زمزمه میکرد:

-نگران نباش..چیزی نیست..تموم میشه..اون تو رو نمیشناسه..اروم باش...

هیوکجه روی صندلیش درست کنار دونگهه نشست .نگاهش چرخید و روی دستان قفل شده هائه و هیوک زیر میز افتاد.چقدر امکان داشت هائه درمورد همچین کسی باهاش حرف زده بود؟؟ و چقدر احتمال داشت هیوکجه میمون دوست داشتنی دونگهه باشد؟؟آب دهانش را قورت داد و نفسی کشید.هیچ دوست نداشت همچین فکری درصدی واقعیت داشته باشد.سرش را حتی الامکان پایین انداخت و به مداد صورتی رنگ خیره شد.

"هیوکی ..ما نباید دست به گاز بزنیم.. خطر ناکه

-نترس مینی من میدونم چطور تخم مرغ درست کنم

-فکر نکنم اون دکمه درست باشه ها باید اینو فشار بدی؟

-نه بابا اون علامتش یچیز دیگس..همین درسته..

و لحظه ای بعد صدای انفجار خفیفی در آشپرخانه پیچید.با ترس سمت هیوک که حالا روی زمین افتاده بود دوید و کنارش نشست.موهای هیوک بطرز نامرتبی درهم ریخته بود و صورتش پر از دوده بود. با دستانش بدن هیوک را کمی تکان داد:

-هیوکی؟هیوکـــــــــــی؟ بیدار شو..هی

هیوک تکان نمیخورد .بغض کرد و شدیدتر او را تکان داد

-هیوکییی...من دارم میترسم..بگو که سالمی..

ناخواسته اشک روی گونه اش مینشست و هق هق میکرد.این نشان دهنده ترسش بود.دستی دور کمرش حلقه شد و او را پایین کشید.جایی در میان اغوش هیوک به فین فین کردنش ادامه میداد

-هی مینی...من داشتم..فقط شوخی مکیردم...

-خیلی بدی..من باهات حرف نمیزنم...

-ایگو خرگوش عصبی رو نگاه کن..ولی فکر کنم داری باهام حرف میزنی

-نخیرم...باهام حرف نزن..دوست ندارم

-ولی من دوست دارم و باهات حرف میزنم.."

چند باری پلک زد تا تاری دیدش رفع شود.صدای زنگ کلاس که زده شد .لبش را گزید.الان نه..نمیخواست...نه..از فشار و ناراحتی که رویش بود سرش به دوران افتاده بود.با دستی که روی میزش قرار گرفت ,چشمانش را محکم بست.صدای اشنای یسونگ  کنار گوشش کافی بود  تا درماندگیش را به اغوش او ببرد.دید که دونگهه و هیوکجه جلوتر نیامدند و همانجا ایستادند

-ممنونم جونگی..ممنونم

-توی احمق عادت داری خودتو اذیت کنی؟چرا برگشتی؟

-بخاطر ماهی عزیزم...اون بهم نیاز داشت..پدرش اینجا نیست و من باید توی مراسمش میبودم

-خیلی بهش وابسته شدی..متوجهی؟؟

-اون تنها نقطه ی روشن زندگی منه..بخاطر اون تونستم سرپا بمونم

-دیدیش نه؟؟بخاطر همین داری میلرزی؟

-انقدر نزدیکم بود و نمیدونستم!!

-نمیخوای کاری کنی؟

-چیکار میتونم کنم؟؟هائه جوری ازش حرف میزنه که جونش بهش وابسته شده..جونشو بگیرم؟

-ارومتر مین...صدات داره میلرزه

-من میترسم..میترسم...اون بخاطر ترساش..بخاطر حرفای بقیه منو توی اون جهنم لعنتی ول کرد و رفت

-ارومتر...زمان خودش همه چیزو حل میکنه

-چقدر خوبه هنوزم کسی منو به اسم خودم صدا میزنه..فراموش کرده بود تلفظ اسممم چطوریه

-لی سونگمین..مین..

-چقدر خوبه اینجایی یسونگ...قلبم خیلی درد میکرد...الان دردش کمتر شده

مداد را بین انگشتانش حرکت میداد .چندباری به کاغذ ضربه زد.با کلافگی دستش را لای موهایش فرو کرد و چندباری حرکت داد.امروز واقعا هیچ کار مفیدی نکرده بود.صندلی چوبیش را عقب داد و از پشت میزش بلند شد.دستانش را سمت چپ بدنش دراز کرد تا استراحتی به بدن خسته اش بدهد که صدای درب بلند شد:ارباب!وقت شامه,لطفا بیاین پایین!

کامل سمت در چرخید:صبر کن!بیا تو!

در باز شد و پسری قد بلند وارد اتاق شد,تعظیمی کرد:بله ارباب؟؟

با اخم,فاصله اش را از پسر کمتر کرد:مگه نمیدونی بدم میاد منو ارباب صدا بزنی؟

پسرهم متقابلا اخمی کرد:اما شما ارباب من هستین

با انگشتانش موهای لخت و مشکی روی پیشانی پسر را کمی بالا داد.با دیدن زخم قرمز رنگ لبش را گزید:کار بابا بوده؟؟آره؟؟بخاطر چی؟

پسر سرش را عقب کشید و جدی جواب داد:خیر ارباب..موقع کار

عصبی حرفش را قطع کرد:چی؟چی میخوای بگی؟زمین خوردی؟خودت به خودت آسیب زدی؟؟بازم دروغ تحویلم میدی؟

-ارباب شام دیر میشه و پدرتون این رو نمیخوان!

-پدرم؟؟نخواد..مهم نیست!بذار با بازی ها خودش سرگرم باشه,شرط میبندم جیون و اون دختر هم الان پایینن نه؟درست میگم؟

دستان بزرگ پسر را بین دستانش گرفت و با دقت بیشتری در چشمانش خیره شد:میدونی تا الان توی این عمارت فقط تو رو داشتم؟؟و واسم مهمی؟؟نمیخوام اینطور اذیت بشی بخاطر سرکشی های من ..پدرم تو رو مقصر میدونه

پسر لبخندی زد و دستانش را از بین دستان ظریف اربابش بیرون کشید:اینطور نیست ارباب,من برام مهمه شما به خواسته اتون برسین,زندگی یکبار بیشتر نیست!باید بتونین لذتاشو تجربه کنین,این عمارت و این قانونا نباید شما رو از پا دربیارن!

بعد دستی پشت کمر اربابش گذاشت و او را کمی سمت در هل داد.ریووک با پاهایش به زمین فشار اورد تا جلوتر نرود:خب برای همین چیزا الان نباید برم دیگه

پسرک خنده ای کرد و فشار انگشتانش را بیشتر کرد:الان وقت مناسبی نیست ارباب!باید صبر داشته باشین تا موقعش برسه,کاری که الان باید بکنین اینه که برین و باهاشون شام بخورین

تسلیم فشار دستش شد و همراه او از اتاق خارج شد.اگر کسی بود که راهنمایی هایش درست بود ,این پسر بود.تنها کسی که در این عمارت نفرین شده خوبیش را میخواست این پسر بود.از پله های سفید مرمری پایین آمد و قبل از اینکه وارد سالن غذا خوری شود,سریع بوسه ای روی گونه پسر کاشت:ممنونم هان!خیلی دوست دارم

و سمت سالن غذا خوری راه افتاد.از راهرویی که نشان خانوادگی کیم و عکس های مختلفی را در خودش داشت,عبور کرد و به سالن بزرگ غذاخوری رسید.قبل از اینکه وارد جو خفقان سالن شود ,نفسی عمیق کشید و دستی به موهایش کشید تا مرتب شوند.قدم هایش را برخلاف همیشه بلند و محکم برداشت و سمت میز غذا خوری حرکت کرد.خدمتکاران که یکدست لباس های سیاهرنگی تن داشتند,در حال جا به جایی و رفت و امد بودند تا دستور ارباب بزرگ عمارت بدون کم و کاستی انجام شود.روی صندلی خودش,درست روبروی پدرش نشست

-دیر اومدی سر میز غذا!

-متاسفم دیر کردم,متوجه گذر زمان نبودم,پدر

-از خانم ها عذرخواهی کن که بخاطرت تا الان صبر کردن

اخمی کرد و چنگال را بین انگشتان دست چپش گرفت:پدر فکر میکنم این که غذا باید با حضور همه افراد عمارت صرف شه یه قانون باشه و من یاد گرفتم برای انجام قانونا از کسی عذرنخوام,اگه منتظر موندن بخاطر قانونه این عمارته,مگه اینکه جیوون تا الان هنوزم این قانونا رو ندونه که توقع داشته باشه!

جیوون از اینکه برای اولین بار مورد توجه ارباب جوان عمارت قرار گرفته بود ,لبخندی زد و درحالی که سعی میکرد کمی صدایش را نازک تر کند جواب داد:اوه همینطوره ریووک شی..من این قانونا رو میشناسم!

ریووک نگاه تیزی به زن جوانی که برای ارث و عمارتش نقشه ریخته بود انداخت.انزجارش را میشد از  چشمانش فهمید.غذا خوردن با این افراد که جز دورویی و حرص چیزی نداشتند,ازارش میداد.

-جیانگ رو میشناسی که؟خواهرزاده جیوونه

-بله میشناسم!

-میخوام بیشتر باهم اشنا شین,این عمارت یه عروس با لیاقت هم میخواد

-پدر مطمئنین جیانگ لیاقت منو داره؟؟چرا نمیذارین خودم انتخاب کنم؟

-چون ارباب اینجا منم و هرچی من میگم میشه,متوجه شدی؟؟

-اما پدر,این فقط بحث عمارت نیست,زندگی منه,چطور باید یه عمر با کسی که هیچ علاقه ای بهش ندارم زندگی کنم؟

-همونطوری که من زندگی کردم!

باز دست روی نقطه ضعفش گذاشته شد.پدرش با چه حقی جلوی این زن ,از مادرش اینطور یاد میکرد؟این تحقیر بود.از جایش بلند شد و دست هایش را لبه میز فشرد:متاسفم..الان حس میکنم هیچ اشتهایی ندارم!

پدرش بلدتر دستور داد:بشین سرجات کیم ریووک..

نه!اینبار نه..اطاعت نمیکرد..قلبش الان بخاطر مادرش ناراحت بود.از میز فاصله گرفت:علاقه ای ندارم با کسی غذا بخورم که اینطور از مادرم یاد میکنه,اون از بین تمامی دختران اشرافی برای شما انتخاب شد نه از هرزه های خیابونی که حالا یکیشون کنارتون نشسته و داره برای اموالتون نقشه میکشه.

پدرش عصبی تر شده بود.چین های صورتش,بیشتر معلوم بود:برگرد اینجا و عذر بخواه..بخاطر رفتار گستاخانه و توهینات

پوزخندی زد:نه پدر..من شاهزاده این عمارتم هرگز از کسایی به این پستی عذر نمیخوام..

و بازهم جنگ سردی دیگر برای ریووک در  عمارت کیم شروع شده بود.جنگی خسته کننده و تکراری..مثل تمام سال های زندگیش.



پایان بخش اول: بازگشت



#

پاسخ کلی به نظرات پارت قبل

اول بگم قیافه مین خیلی تغییر نکرده به خاطر جراحی  اینکه کیو نشناختش واسه اینه وقتی خیلی بچه بودن همون میشناختن. بیشتر از این توضیح نمیدم. فیک لو میره.. فقط میگم صبوری کنید تا کم کم پرده ها کنار بره هدف نویسنده درگیر کردن ذهن خواننده بوده و لا غیر .. پس باهاش پیش برین اگه میخواین بدونین چی به چیه..شیمین یه جورایی رایت میگه تا گذشته رو نشه الان و اینده رو کم میشه میفهمید ولی همه چی به وقتش زیادم گنگ نیست فقط صبوری کنید.( شیمین تو مینو با چهره واقعی الانش تصور کن که بتونی باهاش ارتباط برقرار کنی، درواقعا قیافع قبل از عملش سونگجین واقعی بوده یه جورایی اخه اون موقع بچه بوده یه کاریش بکن دیگه منم گیج کردی)

درضن اون سه تا خواننده رو صحنه ماسک داشتن .

و اخرین نکته برای نظر گذاشتن از ایموجی های گوشیتون استفاده نکنین نصفه میشه نظراتون.



و خیلی شرمنده که اینجوری جواب نظرارو دادم.. عفو کنید واقعا وقت نمیکنم.

ولی نظراتون واقعا عالی ان  کلی انرژی میده بهمون. پس باشید. مرسی







تاریخ ارسال: یکشنبه 25 مهر 1395 ساعت 19:16 | نویسنده: MaMi_Angle 137
نظرات (11)
پنج‌شنبه 4 آذر 1395 16:18
سها [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دستت طلا...
دوشنبه 3 آبان 1395 13:13
eli [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
جیییییغ
سلام مامی جون.منو یادته؟
همون ترپیل اسه که تازه جویر شدم
خخخ معرفیم تو حلق منکران کیومین
بالاخره فیکای تموم شده رو تموم کزدم همه رو خوندم و اومدم به جمعتون

این فیکم مثل بقیه عالیه.ولی خیلی کم بووود
خسته نباشی عزیزم و موفق باشی
پنج‌شنبه 29 مهر 1395 18:52
aramis [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آقا خیلی پیچیدس... من هنوز یه جاهاییشو نمیفهمم... گنگم هنوز... فکرکنم بازم باید بصبرم...
مرسی دوست جون
پاسخ:
ممنون میخونی و امیدوارم جلوتر از گنگی دربیای
چهارشنبه 28 مهر 1395 21:32
بهارنارنج [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام مامی جون
خسته نباشی
راستش من تا بیام بفهمم کی ب کیه رشته فیک از دستم خارجه خخخ
مثلا داشتم میخوندم بخیال اینکه مینه تا نگو ریووکه
یکم گیج کنندس یا شایدم من خنگم خخخ
پاسخ:
دارم به این نتیجه میرسم شاید واقعا گنگه!!!!
یکم جلوتر فک کنم درس بشه
چهارشنبه 28 مهر 1395 02:10
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عااااااااااااااااهااااان...
الان دارم روشن میشم...البته تقریبا
بشینیمو منتظر بمونیم...باشد ک رستگار شویم
نه مامی جونم...همینکه نظرامو میخونی خودش کلیه...مرررررررسی
البت این نظر منه
خیلی میدوستمت...ب نویسنده هم بگو ب هدفت رسیدی
ذهن ما کاملن درگیر است.
شبت خوش مامانی
خوب بخوابی عزیز دل جوجه ات
پاسخ:
خیلی خوبه،روشن تر بشو...
منتظر باش باشد که رستگار شوی..
ککک...اهداف من زیادن،این یکیشه..
عااا..اینا رو مام بیاد بجوابه! ممنون که میخونی و نظر میذاری،من خیلی خوشحالم میشم
سه‌شنبه 27 مهر 1395 06:08
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلاااام
الان روشن گردیدم و دو هزاریم افتاد سرجاش
ولی مشتاقانه منتظر اینم ک جریان کیومین در گذشته معلوم شه
ولی خدایی قلم نویسنده عالیه خیلی خوب میشه تو فیک غرق شد و راحت قابل تصوره
نخسته خانوم گل
پاسخ:
عا...توهم روشن بمون تا تهش..
معلوم میشه،معلوم میشه،مشتاق بمون
اوه،ممنون از تعریف،همینطوری غرق بمون
سه‌شنبه 27 مهر 1395 00:06
سارا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اخیس الان یکم فهمیدم چی به چیه خیلی ممنونم خیلی ولی پیچیده اس مرسی
پاسخ:
یکم بره جلوتر واضح میشه،زیاد نگران نباش...
دوشنبه 26 مهر 1395 21:14
Blue [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من هیچوقت نظردهنده ی خوبی نیستم شرمنده!
همیشه یا میتونم بگم ایول
یا خسته نباشی
به جان تو گشاد نیستم فقط نمیدونم چی بنویسم
ایول خسته نباشی
پاسخ:
عزیزمی همینم کافیه،ممنون که هسدی و نظر میذاری
دوشنبه 26 مهر 1395 21:14
Ghazal [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دنیای عجیبیس واقعا دنیای کیومین
تو یه فیک از کیو باید بدت بیاد از بس غد و بداخلاقه
تو یه فیک مین محل نمیذاره به کیو و کیو هی غصه میخوره
اینجا هم که اصن آدم چیز پیچ میشه کی به کیه چی تو چیه
البته فهمیدماااا
ولی مثلا یهو ریووک چی بود؟
اون موقع ها مینی کیو رو دوس نداشته؟!!
مین اون وقتا هم کیو رو میشناخته؟!
الان کیو از بودن در کنار هیوک رنج میبره؟
ترو به بند شلوار همیشه باز هائه تو اکثر فیکا تند تند بذاررر
خسته نباشی
پاسخ:
عا...واقعا عجیبه،من خودم بشخصه دچار درگیری شدم با خودم..
جدن ؟ متوجه نمیشی؟! امم..نمیدونم چرا،بنظرم زیاد پیچیده نیسد،فقط یکم مرموزه..
مثلا ریووک سختیاشو گفتم که بعدن متوجه علت بعضی تصمیماتش بشین
الان بگم؟ اونموقع ها مین عاشق هیوک بوده و کیو رو خیلی کم دیده! اره میشناخته
اوهوم..خیلی اذیت میشه
خخخخ...اونو به مام بگین نه من..فیک مال اونه
دوشنبه 26 مهر 1395 14:52
کیمیا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خوووووب من دیگ روشن شدم خدا بخواد
خیلی حال سونگمین وقتی ناراحته خوب نوشته شده ادم میتونه درکش کنه
این مالکیت کیو روی مینی (سونگجین)خیلی دوست داشتنیه
باید بازم منتظر بمونیم ببینیم کیو مین چطوری اشنا شدن !؟
یا مینی چه جوری و چقد عاشق هیوک بوده و چطوری بهم زدن!؟
خسته نباشی دوستم
لاو یا
پاسخ:
خدا رو شکر...امیدوارم تا تهش همینطوری روشن بمونی...
خوشحالم احساساتشو راحت درک میکنی،نه هنوز باید منتظر بمونی،اروم اروم میفهمی چجوری باهم اشنا بودن
فکر کن جواب مین و هیوک رو زودتر از کیومین بگیری
سلامت باشی عزیزم،ممنونم که میخونی و نظر میذاری،واقعا خوشحال میشم،
دوشنبه 26 مهر 1395 06:34
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی.
چه پدر مزخرفی. .. طفلی ریووک .
خوب مشخصه هیوک عاشق مین نبوده وگرنه ولش نمی کرد..
پاسخ:
هعیی...میدونی ریووک خیلی سختی کشیده،فک کن ،تو یه خونواده خشک،بدون مادرش همیشه با پدرش سر جنگ داشته،چون خواسته هاش اصلا درصدی به ریووک و احساساتش ربطی نداره...
زود قضاوت نکن،هرچیزی یه دلیلی داره!! شاید مینم مقصر بوده
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد