X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

زنده بمان پارت سی و سی و یکم

سلاممممم 

خوبیدددد ؟ 

بدویید که دو تا پارت آوردم :))))))








 







پارت سی ام 
توی سالن انتظار فرودگاه نشسته بودند و هر دو مشغول کار کردن با گوشی هاشون. مردی سریع به سمت اون دو اومد و گفت :
- قربان ایشون از هواپیما پیاده شدن. 
کیوهیون نفس عمیقی کشید و سرش رو به نشونه ی فهمیدن تکون داد. یونهی گوشیش رو داخل کیف دستیش گذاشت و رو به کیوهیون گفت :
- فکر کنم باید جلوش خیلی صمیمی باشیم ! 
کیوهیون پوزخندی زد و از روی صندلی بلند شد و گفت :
- بیا مثل اینکه تشریف آوردن 
یونهی موهاش رو مرتب کرد و به دنبال کیوهیون راه افتاد. چند دقیقه ای منتظر بودن تا بالاخره مرد جوونی روبه روی اون دو قرار گرفت. یونهی با تعجب به کسی که جلوش بود خیره شده بود. مرد جوون لبخندی زد و عینک آفتابیش رو از چشمش برداشت. یونهی که تازه یاد چیزی افتاده باشه قدمی جلوتر رفت و دست کیوهیون رو گرفت. کیوهیون سعی کرد تا عکس العملی به این کاره یونهی نشون نده. هر دو ساکت بودن تا اینکه مرد جوون باز هم لبخندی زد و گفت :
- اوه چه سکوتی ! خیلی وقت بود ندیده بودمت برادر زاده ی عزیزم ! 
کیوهیون پوزخندی زد و گفت :
- به هر حال همیشه مزاحمی 
مرد جوون خنده ای کرد و گفت :
- زن گرفتی آدم نشدی کیو ! 
کیوهیون که به زحمت سعی میکرد تا اخم نکنه رو به یونهی برگشت و گفت :
- نمیخوای خودتو معرفی کنی ؟ 
یونهی که تازه به خودش اومده بود تعظیمی کرد و گفت :
- لی یونهی هستم ... اوه من اصلا فکر نمیکردم شما انقدر جوون باشید ! 
مرد جوون همچنان لبخندش رو حفظ کرده بود و رو به یونهی گفت :
- چوی شیوون !
شیوون مکثی کرد و ادامه داد :
- من هم فکر نمیکردم کیوهیون همچین همسر برازنده ای رو برای خودش انتخاب کرده باشه. در ضمن ! باید معذرت خواهی هم بکنم که برای عروسیتون نتونستم بیام 
یونهی لبخندی زد و سکوت کرد. کیوهیون آهی کشید و گفت :
- خب عموی عزیز افتخار میدین ؟ 
شیوون دوباره عینکش رو به چشم زد و گفت :
- بله حتما ... ! 
.......................
قرار بود یک هفته توی اتاق زندونی بشه. حتی حق دیدن کیوهیون رو هم نداشت. حتی عضوی از خانواده حساب نمیشد. حتی مینهو و یوری به اونجا اومده بودن تا کسی از چیزی شک نکنه. ولی اون باید تمام مدت توی اون اتاق میموند. الان نیم ساعتی میشد که کیوهیون و یونهی به استقبال شیوون رفته بودن. هنوز دو روز هم نشده بود که کیوهیون برگشته بود و باز هم باید دوریشو تحمل میکرد. هرچند سعی میکرد به اینکه قراره اونو یونهی توی یه اتاق بمونن فکر نکنه. با شنیدن صدای زنگ گوشیش به خودش اومد. 
با دیدن اسم ته مین کمی تعجب کرد. گوشی رو کنار گوشش گذاشت و گفت :
- سلام ...
- سلام مین مین 
سونگمین لبخندی زد و گفت :
- خوبی !؟ چند وقته خیلی بهم زنگ میزنی 
ته مین خنده ای کرد و گفت :
- میخوام ببینمت ! هووم ! نزدیک خونتونم ! خونه ی کیو 
سونگمین کمی مکثی کرد و گفت :
- چیزی شده ؟ 
- مگه چیزی باید بشه ؟ 
- نه ... بیا ....
.................
خدمتکاری در رو براش باز کرد. سرش رو پایین انداخته بود و مشغول کار کردن با گوشیش بود. چند قدمی داخل عمارت چو برداشت که محکم به کسی برخورد کرد. سرش رو بلند کرد و با دیدن مینهو خشکش زد. مینهو لبخندی زد و گفت :
- اوه ببین کی اینجاست 
زبون ته مین بند اومده بود. دیدن مینهو به اندازه ی کافی براش سخت بود چه برسه به اینکه انقدر ناگهانی اون رو ببینه. آخرین بار اون رو توی عروسی کیوهیون دیده بود. اون هم از دور! مینهو که از قیافه ی شوکه شده ی ته مین به خنده افتاده بود گفت :
- هی لی ته مین آب قند بیارن برات ؟ 
ته مین هنوز هم چیزی برای گفتن نداشت و فقط و فقط به فرد رو به روش خیره شده بود که با دیدن دختری که بهشون نزدیک میشد تمام تنش یخ زد. یوری نگاهی به ته مین انداخت و مینهو گفت :
- یوری این ته مینه ! رفیق شفیق کیو ! از وقتی هفت هشت سالش بود مدام میومد خونمون ! 
ته مین به سختی لبخندی زد. سخت تر از لبخندی که زد حرف زدن بود. مکث کوتاهی کرددو گفت :
- خیلی وقته ندیدمت ....
مینهو لبخندی زد و گفت :
- اوه آره دلم برات خیلی تنگ شده بود 
ته مین نمیدونست الان باید برای این حرف مینهو خوش حالی کنه ؟ حرفش انقدر بی حس زده شده بود که حس میکرد تا حالا حتی مینهو یک ثانیه هم بهش فکر نکرده. مینهو دست یوری رو گرفت و گفت :
- خب تا ته مین اینجاست بزار اول برای تو بگم ! تو که کل رازای زندگیمو میدونی 
ته مین به چشم های مینهو خیره شد. چرا احساس میکرد حرفی که میخواد بزنه قرار نیست خوشحالش کنه! مینهو خنده ای کرد و گفت :
- ته مین داری عمو میشی 
ته مین با شنیدن حرف مینهو وا رفت. مطمئن بود قلبش از کار افتاده. نگاهی به شکم یوری که کمی برامده بود انداخت. مینهو لبخند زنان ادامه داد :
- اوه باورت میشه پنج ماه دیگه بابا میشم ؟ 
ته مین نگاهی به یوری که از خجالت سرش رو پاین انداخته بود و بازوی مینهو رو گرفته بود انداخت. لبخند تلخی زد و خیلی سرد گفت :
- تبریک میگم 
ته مین قدمی به عقب برداشت. حس میکرد اگه ثانیه ای دیگه اونجا میموند اشک هاش رسواش میکردن. سریع برگشت و به سمت در خروجی قدم برداشت.
...................
شیوون کمی از قهوه اش رو نوشید ، که آقای چو گفت :
- هنوز هم نمیخوای فامیلیت رو برگردونی ؟ 
شیوون لبخندی زد و گفت :
- چویی بیشتر از چو به اسمم میاد 
کیوهیون کلافه به نقطه ی دیگه ای از سالن خیره شد. نگاه کردن به فضای تکراری خونه براش ار بحث های مزخرف اون دو تا جذاب تر بود. شیوون رو به ته مین برگشت و گفت :
- منتها نمیدونم چرا مینهو به چوی مینهو تغییر کرده ! 
آقای چو لبخندی زد و گفت :
- مینهو علاقه ای به داشتن وراثت نداشت ! میخواست به برادرش نشون بده که من سهمی از این ارث نمیخوام 
شیوون کمی فکر کرد و گفت :
- من یادم نمیاد کیوهیون علاقه ای داشته باشه ! 
کیوهیون پوزخندی زد و گفت :
- تو و مینهو پولو قدرت رو دوست نداشتید ؟ کی هست که قدرتو دوست نداشته باشه ؟ 
آقای چو هم که انگار از این بحث ها خسته شده بود از جاش بلند شد و عصاش رو روی زمین کوبید و گفت :
- سه روز دیگه دویستو پنجاهمین بزرگداشت خاندان امپراطوریه ! یادتون که نرفته !؟ حواستونو جمع کنین ! شیوون ممنونم که خودت رو رسوندی ! 
آقای چو با قدم های آهستش از اون جمع دور شد. شیوون نگاهی به برادر زاده هاش انداخت و گفت :
- از دقتی دیدمتون یک سال میگذره ! خب الان هر دوتون زود تر از من زن گرفتین ! 
کیوهیون که علاقه ای به شنیدن حرف های اون ها نداشت از مبل بلند شد و به سمت اتاقش رفت. واقعا از اون بحث ها متنفر بود. شیوون با نگاهش کیوهیون رو بدرقه کرد و بعد از چند ثانیه دوباره مشغول حرف زدن با مینهو شد. 
کیوهیون بین دو در اتاق خودشو سونگمین و یونهی متوقف شد. نگاهی به در اتاق دوست داشتنیش انداخت و نهایتا وارد اتاق یونهی شد. 
یونهی که مشغول کتاب خوندن بود به کیوهیون نگاه کرد و گفت :
- اوه مستر چو باعث افتخار منه که یک هفته از شما میزبانی کنم 
کیوهیون خودش رو روی تخت انداخت و بدون توجه به حرف یونهی گفت :
- اگه اینجا جهنم نیست پس جهنم چیه ....
یونهی اخمی کرد و کتابش رو بست و گفت :
- فکر نمیکنی شاید بهم بر بخوره ؟ 
کیوهیون دستش رو روی چشم هاش گذاشت و گفت :
- حرف نزن میخوام بخوابم 
یونهی توجهی به حرف کیوهیون نکرد و گفت :
- مگه قرار نبود مثل دوست باشیم ؟ تو با دوستات اینطوری رفتار میکنی ؟ 
کیوهیون دستش رو از روی چشمش برداشت و چیزی نگفت. یونهی که بغض کرده بود با صدای بلند تری گفت :
- دارم با تو حرف میزنم چو کیوهیون ! مگه همه چیز تقصیر من بود ؟ 
کیوهیون روی تخت نشست و با عصبانیت به یونهی نگاه کرد که با دیدن اشک های یونهی جا خورد. یونهی با پشت دستش اشک هاش رو پاک کرد و گفت : 
- من توی این زندگی دلم باید به چی خوش باشه ؟ فکر میکنی زندگی فقط برای تو جهنمه ؟ اینکه میبینم تو زندگیم بازیچه ی قرارداد های پدر و مادرم بودم فکر میکنی بهش میخندم ؟ 
کیوهیون باز هم حس میکرد دلش برای دختری که جلوش به گریه افتاده میسوزه. نفس عمیقی کشید و گفت :
- خیلی خب بسه ! گریه نکن.
....................
نگاهی به دور و اطرافش انداخت. تقه ای به در زد و وارد اتاق شد. سونگمین سرش رو بلند کرد و به مرد روبه روش نگاه کرد. سونگمین اخمی کرد و گفت : 
- کیو اینجا نیست ! 
مینهو در اتاق رو بست و جلوی در ایستاد. سونگمین نگاهی به میهو که هنوز سر جاش ایستاده بود انداخت و اخمش پررنگ تر شد. مینهو من منی کرد و گفت :
- مین اومدم ازت معذرت بخوام ! 
سونگمین از روی مبلی که روش نشسته بود بلند شد و به سمت مینهو رفت. دستش رو به سمت دستگیره ی در برد ولی مینهو سریع جلوش رو گرفت و گفت :
- چیکار میکنی شیوون اینجاست
سونگمین دستگیره ی در رو ول کرد و گفت : 
- میخوام تو رو بیرون کنم 
مینهو شونه های سونگمین رو گرفت و گفت :
- ببین مین ... من واقعا اومدم که ازت معذرت بخوام 
سونگمین تمام تنش از شدت عصبانیت میلرزید. با صدای بریده ای گفت :
- آقای چو من شاید بتونم درک کنم که عاشق اون دختر بودی ولی تو بدترین راه رو انتخاب کردی 
مینهو نفس عمیقی کشید تا اومد حرفی بزنه سونگمین ادامه داد :
- الانم ازت خواهش میکنم که از اینجا بری ! 
مینهو باز هم همونجا ایستاده بود که سونگمین دوباره گفت :
- خواهش میکنم ! وقتی میبینمت بیشتر از قبل ازت متنفر میشم 
مینهو آهی کشید و زمزمه وار ببخشیدی گفت و از اتاق خارج شد.
.....................
پارت سی و یکم 
دست هاش توی جیبش بود و سرش رو پایین انداخته بود و به سمت اتاقش قدم برمیداشت که با کسی برخورد کرد. با تعجب به خدمتکاری که روی زمین افتاده بود و وسیله هاش روی زمین افتاده بود نگاه کرد. خدمتکار سریع بلند شد و تعظیمی کرد و گفت :
- منو ببخشید قربان .... عذر میخوام 
شیوون لبخندی زد و گفت :
- اشکال نداره 
شیوون خم شد تا به خدمتکاری که روی زمین بود کمک کنه که نگاهی به جعبه ی دارویی که دستش بود انداخت. پر بود از سرنگ و آمپول. با تعجب یکیش رو برداشت و گفت :
- این همه انسلین برای کیه ؟ 
خدمتکار با ترس به شیوون نگاه کرد. نمیدونست باید چی بگه. شیوون روی همه ی آمپولا رو خوند گفت :
- همشون انسلینن ! کی اینجا دیابت داره ؟ تا جایی که میدونم ....
- من ... من دیابت دارم ...
شیوون با تعجب سرش رو بلند کرد و گفت :
- شما ؟ 
- اوه چند وقته که مجبورم انسلین بزنم 
شیوون از جاش بلند شد و به یونهی نگاه کرد و گفت :
- اوه فکر شما نبودم ! گفتم شاید برادرم یا برادرزاده هام این مشکل براشون پیش اومده ! حتما براتون خیلی سخت بوده ! 
یونهی لبخندی زد و گفت :
-اوه نه ! از بچگی عاشق دکتر بازی بودم ! 
شیوون لبخندی زد و تعظیم کوتاهی کرد و گفت :
- منو بابت فضولیم ببخشید 
یونهی هم سریع تعظیمی کرد و گفت :
- اوه نه اشکال نداره 
شیوون لبخندی زد و به سمت اتاقش رفت. یونهی با نگاهش شیوون رو بدرقه کرد و وقتی مطمئن شد که داخل اتاقه با صدای آرومی رو به خدمتکار گفت :
- معلومه حواست کجاست ؟ اگه سونگمین لو میرفت میخواستی چیکار کنی ؟ 
خدمتکار چند باری خم و راست شد و گفت :
- اوه خانوم نمیدونم اگه شما نمیومدید چی میشد. واقعا متاسفم ... دیگه تکرار نمیشه ! 
یونهی نفس عمیقی کشید و به سمت اتاقش قدم برداشت .
...................
از تراس اتاقش توی تاریکی شب به باغ بزرگ روبه روش خیره شده بود. سیگاری رو بین ل/ب هاش گذاشت و با فندکش روشنش کرد. نگاهی به تراسی که درست کنار اتاق اون بود انداخت. با دیدن چراغ روشن اونجا کمی تعجب کرد. تا جایی که میدونست اون اتاق خالی بود. از تراس بیرون رفت و در اتاقش رو باز کرد. با دیدن خدمت کاری که سینی غذایی رو به دست گرفته و پشت در اون اتاق ایستاده کمی تعجب کرد. 
خدمتکار تقه ای به در زد و گفت :
- قربان غذاتونو آوردم ! 
شیوون با تعجب به به خدمتکار نگاه کرد. کی توی اون اتاق بود!؟ وارد اتاقش شد و با خودش گفت :
- کیوهیون و یونهی از یه اتاق جدا استفاده میکنن ؟ 
کمی مکث کرد و بعد از دقیقه ای از اتاق بیرون رفت و خدمتکاری که به سمت راه پله ها میرفت رو صدا کرد. خدمتکار به سمت شیوون برگشت و تعظیمی کرد و گفت :
- چیزی میخواستید قربان ؟ 
شیوون با دستش به اتاق اشاره کرد و گفت :
- کسی از این اتاق استفاده میکنه ؟ 
خدمتکار با ترس به شیوون نگاه کرد و گفت :
- چطور مگه قربان ؟ 
خدمتکار مکثی کرد و گفت :
- قرار بود اتاق آقای چو و همسرشون باشه ! ولی اون اتاق رو انتخاب کردن ! اینجام خالیه ! 
شیوون لبخندی زد و گفت :
- مرسی
خدمتکار تعظیمی کرد و از اونجا دور شد. شیوون قدمی به سمت در اتاق برداشت و از زیر در اتاق نگاهی به چراغ روشنش انداخت. دستش رو به سمت در برد تا در بزنه که گوشیش شروع کرد به زنگ خوردن. 
نگاهی به گوشیش انداخت و بیخیال فهمیدن اینکه چه کسی توی اون اتاق بود شد و به سمت اتاقش برگشت.
....................... 
از ماشینش پیاده شد و به سمت در ورودی قدم برداشت که سره راهش متوقف شد. نگاهی به فرد روبه روش انداخت. مینهو قدمی جلوتر برداشت و گفت :
- اوه یه جای خلوت ! در کنار برادرم ! 
کیوهیون پوزخندی زد و گفت :
- تا جایی که یادم میاد برادر پشت برادرشو خالی نمیکنه ! با حرفای من انرژی گرفتی رفتی زندگیمو نابود کردی ! اوه خلاصه بگم ... دو دستی زندگیمو نابود کردم ! 
مینهو دست هاش رو داخل جیبش کرد و گفت :
- اوه آره اگه تو نبودی الان نه زنی داشتم که دوسش داشته باشن نه بچه ای ! میشدم یکی مثل خودتو یونهی ! ببخشید اما من تو این مورد کمی خودخواه بودم 
کیوهیون با تعجب گفت :
- بچه ؟ 
مینهو پوزخندی زد و گفت :
- اوه الان نباید برای برادرت خوشحالی کنی ؟ بله بچه ! 
کیوهیون خنده ای کرد و گفت :
- داری تو خوشبختی غرق میشی نه ؟ بهت حسودیم شد 
کیوهیون دوباره راهشو ادامه داد که مینهو دوباره گفت :
- دیروز ته مین اینجا بود ! فکر کنم میخواست تو رو ببینه 
کیوهیون با شنیدن اسم ته مین یاد همه ی حرف هاش افتاد. یعنی کسی که الان جلوش بود حتی خبر نداشت که ته مین داره از کاراش دیوونه میشه ؟ به سمت مینهو برگشت و مینهو ادامه داد :
- حالش خوب نبود انگار ! یک دفعه ای غیبیش زد 
کیوهیون دلشوره ی عجیبی بهش دست داد. اخمی کرد و گفت :
- چی بهش گفتی ؟ 
مینهو خنده ای کرد و گفت :
- چیه میخوای بگی حالش به خاطر حرفای من بد بود ؟ 
کیوهیون با عصبانیت تکرار کرد : 
- چی بهش گفتی 
مینهو نفس عمیقی کشید و گفت :
- خوبی ؟ دلم برات تنگ شده بود ! 
کیوهیون مکثی کرد و گفت :
- همین ؟ 
مینهو کمی فکر کرد و گفت :
- حالش بد بود. فکر کردم بهش بگم دارم پدر میشم حالش عوض میشه 
کیوهیون وا رفت. چشم هاش رو محکم بست و زمزمه وار گفت :
- زندگی چند نفر رو میخوای خراب کنی ؟ 
کیوهیون اجازه ی حرف زدن بیشتر به مینهو نداد و با عجله از اونجا دور شد.
....................
کراواتش رو جلوی آینه مرتب کرد و به سمت یونهی که لباس دکولته ی طلاییه کوتاهی به تن داشت انداخت. پوزخندی زد و گفت :
- خب لباس نمیپوشیدی بهتر بود ! 
یونهی اخمی کرد و گفت :
- بالاخره که باید یه جوری به چشم بیام ! 
کیوهیون آهی کشید و روی مبلی نشست و گفت :
- گونی هم بپوشی کنار من وایسی به چشم میای ! 
یونهی خنده ای کرد و گفت :
- اوه نه اونجوری فقط تو به چشم میای 
یونهی خم شد و کفش های پاشنه بلندش رو به پا کرد که کیوهیون گفت :
- پات خوبه شده که دوباره داری اینارو میپوشی ؟ 
یونهی موهاش رو کنار زد و گفت :
- شما نیاز نیست نگران من باشید مستر چو ! 
کیوهیون به سمت یونهی رفت و گفت :
- حداقل اگه حاضر شدی پاشو بریم پایین فقط منو توییم که موندیم اینجا 
یونهی بازوی کیوهیون رو گرفت و گفت :
- مگه دختری انقدر غر میزنی ؟ 
کیوهیون در اتاق رو باز کرد. با باز شدن در اتاق صدای موسیقی ای که طبقه ی پایین در حال پخش بود رو تازه شنیدن. از پله ها پایین رفتن. کیوهیون سرش رو پایین انداخته بود و سعی میکرد و به جمعیتی که با ورود اون دو به سمتشون برگشته بودن توجهی نکنه. بالاخره به پایین پله ها رسیدن. اخم کرده بود ، فقط خدا میدونست که چقدر از این جمع ها متنفره. که خوشبختانه هر سال این بساط پهن بود. 
نگاهی به جمع انداخت . ولی تنها کسی که اونجا آشنا بود یونهی بود. 
(فلش بک) 
نگاهی به جمع انداخت. هر چه قدر چشم میچرخوند آشنایی پیدا نمیکرد. چند قدمی بین جمع برداشت و با دیدن دوست هاش که دور هم جمع شده بودن لبخندی زد و به سمتشون رفت. سونگجه دستش رو دور شونه ی کیوهیون گذاشت و گفت :
- هر دفعه که تو کت و شلوار میبینمت نمیفهمم چرا قلبم میلرزه 
کیوهیون خنده ای کرد و دست سونگجه رو از روی شونش برداشت. نگاهی به افراد جمع انداخت و گفت :
- سونگمین کجاست 
یونهو با دستش گوشه ای رو نشونش داد و گفت :
- فکر کنم پرید ! باباش فرستادتش با دختره حرف بزنه 
کیوهیون نگاهی به گوشه ای که اونا اشاره میکردن انداخت. با دیدن سونگمین که مشغول حرف زدن با دختری بود دست هاش رو مشت کرد و از جمع دور شد و به سمت اون دو قدم برداشت ولی چند قدمی اونجا متوقف شد. میتونست صدای صحبت کردن اون دو رو بشنوه. 
...........
سونگمین به سختی لبخندی تحویل دختری که روبه روش بود داد. دختر که کمی خجالت می کشید گفت :
- شما چرا خودتون چیزی نمیگید 
سونگمین دستش رو به سمت پاپیونی که زده بود برد و کمی شلش کرد و گفت :
- من ... چیزی ندارم که بگم 
دختر که انگار ناراحت شده بود گفت :
- اوه خب .... ! 
سونگمین اخم کمرنگی کرد سرش رو پایین انداخت. به اون مهمونی نیومده بود تا این اتفاقات بیفته. فقط بعد از دو هفته دلش برای کیوهیون پرپر میزد. دختر تا اومد حرفی بزنه سونگمین سرش رو بلند کرد و گفت :
- ببخشید ! ولی من هنوز دانشگاهمم تموم نکردم ! پدرمم کمی عجله کرد. شما واقعا دختر زیبا و باهوشی هستید و اگه بهتون گفتن که شاید در آینده قراره با من ازدواج کنید لطفا این فکر رو از ذهنتون بیرون کنین ! چون من اصلا امادگی ندارم ! امیدوارم شما با کسه دیگه ای خوشبخت بشید 
سونگمین بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای از طرف دختر بمونه از اون دور شد. سرش رو پایین انداخته بود و با سرعت از اونجا دور میشد که محکم به کسی خورد. سرش رو بلند کرد تا معذرت خواهی ای کنه که با دیدن کیوهیون نفسش بند اومد. فاصلشون کمتر از ده سانتی متر بود. سونگمین سریع خودش رو عقب کشید. 
کیوهیون سریع مچ دست سونگمین رو گرفت و با خودش کشید و به سمت در خروجی حرکت کردن.
کیوهیون وسط باغ دست سونگمین رو ول کرد. سونگمین نفس نفس میزد و هوا کمی سرد بود. سرش رو بلند کرد و تو تاریکی هوا به برق چشم های کیوهیون خیره شد و با عصبانیت گفت :
- هیچ معلوم هست کجایی ؟ فقط یه پله ی خونتونو باید میومدی پایین ! چرا انقدر دیر کردی 
کیوهیون پوزخندی زد و گفت :
- الان اون کسی که باید عصبانی باشه منم نه تو لی سونگمین 
سونگمین خنده ی عصبی ای کرد و گفت :
- و اونوقت چرا ؟ 
کیوهیون اخمی کرد و گفت :
- کی بود داشتی باهاش حرف میزدی ؟ همه داشتن تو و اون دختررو نگاه میکردن ! 
سونگمین مات و مبهوت به کیوهیون نگاه کرد. بعد از چند ثانیه پوزخندی زد و گفت :
- پس توهم داشتی نگاه میکردی ! 
کیوهیون موهاش رو بهم ریخت و گفت :
- بله داشتم نگاه میکردم ! چیکار میکردم تو اون جمع کوفتی ؟ 
سونگمین با عصبانیت فریاد زد :
- هر کوفتی هم میشد میومدی دستمو میگرفتی میگفتی تو حق نداری فکر کنی که سونگمینم قراره شوهره تو بشه ! تو حق نداری باهاش صحبت کنی ! 
سونگمین از شدت عصبانیت نفس نفس میزد. ناخواسته قطره اشکی از گونش پایین افتاد و با صدایی که به شدت میلرزید فریاد زد :
- خسته شدم ! میفهمی ؟ خسته شدم چوکیوهیون ! حتی نمیتونم جلوی دوستام به تو نگاه کنم ! هر روز توی خونه ی کوفتیم بحثه دخترای جور واجوره ! همرو پیچوندم ... ولی خسته شدم ! اونا که نمیفهمن ! نمیتونم بهشون بگم که ! کسی که من عاشقشم یه پسره 
کیوهیون خنده ای کرد و گفت :
- چرا خسته شدی ! مجبورت کردم مگه ؟ دیگه لازم نیست اون دخترای بیچاررو بپیچونی ! بیخیال من شو... میتونی راحت دستشونو بگیری و راه بری و بگی این کسیه که من دوسش دارم ! 
سونگمین اشک هاش رو پاک کرد و گفت :
- همین ؟ به همین راحتی ؟ توهم خسته شدی آره ؟ 
کیوهیون که به زحمت جلوی اشک هاش رو گرفته بود گفت :
- آره خستم ! از با تو بودن خستم ... دیگم مجبور نیستی بگی عشقه من یه "پسره"
کیوهیون دست هاش رو داخل جیب کتش کرد و از سونگمین فاصله گرفت و به سمت مهمونی قدم برداشت.
(پایان فلش بک) 
...............
خبببببب زیاد بود حال کردید :) 
اول معذرت خواهی کنم برای اینکه سه شنبه آپ نکردم ! حالم وحشت ناک بد بود تبو لرز داشتم :( 
واس همین الان دو پارت عاوردم :)
فنکلابم توی دهه ی محرم فیک اپ نمیکنه  ! 
اگه نظرا خوب باشه دفعه ی بعد هم دو پارت میزارم :) 
نظرای پارت پیشم خیلی دوس داشتم :)))) 
مرسی از همتون توی این دهه هم خوب عزا داری کنین و برای منم دعا کنین 
دوستون دارم دوسم داشته باشید ♡  

تاریخ ارسال: شنبه 10 مهر 1395 ساعت 22:00 | نویسنده: mahsa_mini
نظرات (21)
چهارشنبه 12 آبان 1395 01:09
saha1982 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
کیو...چطور تونستی این حرفا رو به خرگوشت بزنی؟؟
پاسخ:
هعیییی
قاط کرده بود
سه‌شنبه 27 مهر 1395 00:09
سارا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
شیون مشکوکه ای خدااااااا مرسی
پاسخ:
نترسسس
فدای توووو
یکشنبه 25 مهر 1395 23:49
imagine [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
باورم نمیشه 2هفتس نیومدم وب:|
حال میده ولی
واااااااااای شیووووون اومد:|اینم باورم نمیشه:|
امیدوارم شیوون با مینی ارتباط برقرار کنه:|خیلی جذاب میشه
مرسیییییی 2پارت گذاشتی
با اومدن شیوون داستان جذاب تر شد
بازم رسی و خسته نباشی
پاسخ:
خخخخخخخخخخح
اری یهو کلی پارت جدید
خخخخخخخ خودمم باورم نمیشه :/
ایشالا
فدای تووکککککک
مرسییییی
فدا مدااا
شنبه 17 مهر 1395 19:19
شیمین [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مرسی گلمبا اومدن شیوون خیلی خوشحال شدم Anid79 خوب منو درک می کنه امیدوارم شیوون مثل اعضای خانواده چو که فقط بلدن به خودشون فکر کنن نباشه وزخمی به زخمای سونگمین اضافه نکنه
پاسخ:
فدای تو عزیزمممم
خخخخخ ببینیم خوشحالیش شاید کوتا باشه !
از چ لحاظ درک میکنه ؟
امیدوار باش خخخخ
فدایییی توووو
جمعه 16 مهر 1395 20:10
mina [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عالی بود ممنون
نخسته
پاسخ:
مرسی عزیزممممم
فداااات
چهارشنبه 14 مهر 1395 22:41
هیون [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مرسیییییییییییییییییییییییی عالیییییییییییییییییی
کیوهیون...................
سونگمین بیچاره
پاسخ:
فدای تووو خاهشششش
فداااا
خخخخخ
غصه نخور درس میشه :(
دوشنبه 12 مهر 1395 22:59
کیمیا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عخییییییی عزیز دلمممممم چه خوب بود وونی
عجییییییب احساس میکنم قراره به خرگوش خوشگلم کمک کنه...امیدوارم درس باشه حسم...
دلم واسه کیو میسوزه هااا ولی واقعا میتونه بیشتر از این تلاش کنه واسه مینی...
تومین چقدررررررررررر دورن از هم ، مینهو کلا تو یه عالم دیگس انگار
خیلی خیلی خیلی ممنون بابت آپ چینگویا
منتظر آدامس هستم
لاو یا
پاسخ:
جووووون فدای توووو
همین احساسو داشته باش ایشالا ک همین کارو میکنه :/
عره بچه بی عرضس :/
مینهو ی باغ دیگس :/ شوته کلا :/
مرسییییی عزیزممممم
فدای توووو
دوشنبه 12 مهر 1395 10:09
자흐라 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عالی بود دمت گرم
یعنی میشه شیوون مینی رو ببینه یه جوری این قضیه رو حل کنه اییییییش نکنه وونی مینو ببینه و عاشقش بشه
وایییی یعنی چی میشع اخر
مرسیییییی خسته نباشی
پاسخ:
مرسی عزیزمممممم
خخخخخخ نترس باو چیزی نمیشع
ایشالا ک درس شه :/
خودمم نمیدونم تهش چی میشه
فدای توووووووو
دوشنبه 12 مهر 1395 05:51
Mohadeseh [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اونموقع ازش عصبی بودم...اگه باز رو عصابم راه نره طرفشم وگرنه میرم طرف کیو
پاسخ:
خخخخخخخ

برو طرف کیو اون بیچاره فقد تو رو داش :/
یکشنبه 11 مهر 1395 21:14
sara [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وووای اخجون 2تا پارت باهم ایشالله زودی خوب شیبد خیلی ممنونم. الهی تعمینیونهی هم یک جورایی گناه داله به نظرم ولی مین بیشترررر .راستی یک حسی بهم میگه شیون خطر داره
پاسخ:
مرسی عزیزممممم
فدای توووووو
خودصددر دصد مین بیشترراز یونهی گونا داره
ببینیم شیوون خطر دارد یا ندارد
خخخخ
یکشنبه 11 مهر 1395 14:55
15blueelf [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
شیوون تو چندتا از فیک هایی که خوندم فرشته نجات بوده اینجا هم امیدوارم همین باشه تا شاید بعضیا به خودشون بیان.
روند داستان خوب عوض شد با اومدن وونی.. لایک.
ممنون و خسته نباشین.
پاسخ:
ایشاللااااااا
حالا ببینیم شیوون خان چ میکنه
جوووون مرسییییی
فدای توووووو
یکشنبه 11 مهر 1395 12:03
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هِن؟
چ شده؟
این دختره چرا اینجوری میکنه؟؟؟0_0
آی شیوون بفهمه راحت شیم ب خدا
یعنی میشه کیومین بیفتن رو غلتک راحت شیم؟!هعییییییی!!
داداش کیو ک کلا شوته شوته شوته:/
فک کنم موقعی ک خدا شعور و فهمو درک تقسیم میکرده کلاااااا دیر رسیده تموم شده بهش نرسیده:/
آدام باش خوب برادر من:/
نخسته خانوم گل:*
پاسخ:
خخخخخخ
چ جوری کردد؟
خخخخخ ایشالا بیفتن
عره داشت بند کفششو میبست بهش نرسید :/
خخخخخ
فدای توووو
یکشنبه 11 مهر 1395 08:46
Ghazal [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ینی واقعا ... پیچ شدمممم
الان چی شد؟ قبلا کیو مینو پس زده؟ ینی میشه شیوون هم عاشق یونهی بشه؟!! لطفاااااااا
پاسخ:
خخخخخ
کیو غلط کرد مینودپس بزنه :/
خهخخخ ببینیم چ میشود :|
خخخخخ
یکشنبه 11 مهر 1395 07:23
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی.
من یه حس خوب به شیون دارم....
میشه شیون متوجه قضیه مین بشه بعدش دستش رو بگیره و ببره تا یه کم کیو مزه تنهایی و وحشت از دست دادن رو بچشه.. الان مین رو کردن تو یه اتاق در رو قفل کردن که چی بشه. اسیر آوردن بی وجدان ها. یعنی کیو می مرد بره یه سر بهش بزنه.شیون که کشیک اون اتاق رو نمی ده.
اصلا از شخصیت ضعیف و ترسو و بی عرضه کیو خوشم نمیاد.جان من یه بلایی سرش بیار تا قدر مین رو بدونه آخه زیادی رو اعصابه بی عرضه.
پاسخ:
سلامممم فدای توووو
خخخخ عافرین حسه خوب داشده باش
خخخخخخ دیگ ن تا این حد
دعا کنین بهم برسن باو
بیچاره کیو دیگ چیکار کنه :|
هوووووف
خخخخخ
یکشنبه 11 مهر 1395 05:41
Mohadeseh [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وای اصن اینقد حس خوبی به وونی دارمااا، خیلیییی الان از اومزنش خوشحالم ...نمیدونم ولی دلم میگه فقط ینفرم باشه طرف مینی باشه همین وونیه ،جدای از کیومین بودن داستان دلم میخواد مینیو برداره ببره نذاره زیاد زجر بکشه..کیوهیون تاالان جوری رفتار کرده که عرضه و شایستگی داشتن همچین عاشقیو نداره ...
مینهو احمق...چه معذرت خواهی الان؟نوشدارو پس از مرگ سهراب؟
پاسخ:
خخخخخخخ
حس خوبی داشته باش
ببینیم چ میکنیم
تا دیروز ک نمیخاسی طرف مین باشی
والا
کیوی بی عرضه
هووووف
والا مینهو رو خودم خفه میکنم
یکشنبه 11 مهر 1395 03:32
Nazi [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم....الان بهتری اتفاقا حواسم بود گفتم چرا اپ نکردی..ایشالا که بهترو بهتر شی....ولی دوتا پارت باهم حال میده زیاده خخخخ...اخرش ینی خورد تو ذوق کیو چی گف به مین جفتشونم خسته شدن همشم تقصیر اون داداش لعنتیه کیوئه....زندگیه اینارو بهم ریخته خودش حال میکنه....عموی کیو شیوونه خعلی باحال بود عجب عموی پرفکتو جذابی داره خخخخ...حتما برات دعا میکنم عزیزم...خیلی خوب بود ممنون
پاسخ:
سلاممم
جووون اره بهترم
خخخخخ بچه های خوبی باشید بازم دوتا اپ میکنم
الان ب گذشتشون فک میکنن باید بکوبن تو سرشون ک چرا خسته شده بودن :/
یسسس عموی پرفکت
مرسی عزیزمممممم منم برای شما دعا میکنم
خیلی مرسییی
یکشنبه 11 مهر 1395 01:10
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اینهمه گفتمو گفتمو گففففتم...اینو نگفتم
معععععععلومه ک دعات میکنم عزیزم...نمیگفتی هم تو رو حتمن یادم بود
تو هم منو بدعا
هیشی دیه...گفتم...تموم شد
پاسخ:
خخخخخ
مرسی عزیزممممم واقعا مرسییی
چشم حتماااا
مرسی بازمممم
فدای توووو
یکشنبه 11 مهر 1395 01:04
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلاااام مهسا جونم...الان بهتری؟؟؟حالت خوب شد؟؟؟دیگه تب نداری؟؟؟ زیاد به خودت فشار نیاز بیبی...نشدم فدای سرت...سلامتیت مهم ترینه
ولی...خدااااااا وکیلی خییییییلی چسبید...دو پارت...باهم
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
شیوووووووووووووون...به عمرم از دیدن شیون این قد خوشحال نشده بودم
دیدییییی گفففتم...ولی راستش تقریبا مطمئن بودم پسرعموش شیونه ک با پدرش وارد فیک میشه
ولی عموش...یکم شوکه کننده ولی بسییییی دلچسب بود
فک نکنم کسی به اندازه منو شیمین از دیدن وونی خوشحال شده باشه
میدونی...اینقددد خوب به قلم کشیدیش ک جددددن و عمیییییقن از مینهو متنفرم...من بعد از کیومین 2مین
شیپ میکنم...بخاطر همینم خیییلی واسم سنگین بود
واااااای ک من هلااااک مینم...مخخخخخصوصا اون شخصیتی ک تو گذشته داشته...هر چی جلوتر میرم...مطمئن تر میشم ک کیو لیاقت خرگوشمو نداره
واقعن سخته ک عاشق کسی باشی...ولی نتونی به بقیه بگی...و فقط از دور نگاش کنی ک کسی نفهمه...قرار یواشکی بزاری ک مبادا کسی ببینه...کیو اگه یه جو غیرت داشت نمیذاشت سر مین هوو بیارن...نه اینکه تو گذشته هم از غیرت فقط و فقط مشت کردن دستاشو نشون بده
مین چ الان و ج تو گذشته خییییییلی زجر کشیده...ک متاسفانه عامل همش کیوئه...مین لیاقتش آرامشه...
فک کنم دور شدن مین از کیو برای مدت طولانی و همچنین حضور پررنگ شیون بتونه کیو رو آدم کنه...باهمه زندگی بدون مین چ جهنمیه...البته اگههههه دیگه چیزی رو کیوهیون اثر کنه
از شخصیت شیون تو این فیک خیییلی خوشم میاد...اگه بقول مامی تنها کسیکه بتونه از پس کیو بر بیاد تو فیک love again هیچوله...من مطمئنم اون شخص تو این فیک شیوونه...و مطمئنم ک موفق میشه
برای مقابله با این شیطانهای فرشته نما...باید مث خودشون عمل کرد
خیلی فک زدم...ساری
حرفای دلم بود
مهسا جونم...جدددددن خسته نباشی...عاااااالی مث همیشه
بازم میگم...زیاد به خودت فشار نیار
ما تا تههههه فیک باهاتیم...هرچی ک بشه...
خیلی میدوستمت...و موفق باشی
امیدوارم خسته ات نکرده باشم...ک قطعن کردم
پاسخ:
سلااام یو خوبی ؟
عاری عزیزم خوبم مرسیییی
خخخخخ اگ بچه های خوبی باشید بازم دو پارت میزارم
خخخخخ انقد شیوون شیوون کردید ک قرار بود عموش یکی دیگ باشه ب خاطر شماها شیوونش کردم
چ حالی داره عموت شیوون باشه
خخخخ تو فیک متنفر باش ولی خارج از فیک حق نداری :/
خودمم عاشق تومینم خیلی خوزن
بعله ک لیاقت نداره پسره ی بی بخار :/
اوهوم سخته
جدا از فیک واقعا سخته خیلی سخته
ایشالا ارامشم پیدا میشه
نترس
ببینیم ایا شیوون کمکی ب این دو مرغ عاشق میکند یا خیر :/
هعیییییی
خخخخ جملتو باس قاب کرد زد رو دیوار
مرسی عزیزمممممم بابت نظر قشنگت
مرسیییییی
فدای توووووو قربونت
بوس بوی
شنبه 10 مهر 1395 23:41
حنا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟
عموی کیو‌شیوونه؟؟؟؟مگه میشه عموش انقدر جوون باشهچرا احساس میکنم شیوونه قراره یه کمک باشه واسه سونگمین ؟؟؟؟حسم خوبه کلا نسبت به‌شیوون،و اینکه احساس کردم‌یونهی‌ از شیوون‌خوشش اومده
یا شیوون خیلی دقیقه یا این خدمتکارا دست و‌پاچلفتین دوتا سوتی دادن تا الان؟؟!!!!الان یعنی‌اینکاری‌که‌یونهی‌کرد‌کمک به سونگمین بود؟؟؟؟یعنی‌داره با سونگمین خوب میشه؟؟؟
واقعا مینهو‌چرا فکر کرده با یه‌معذرت خواهی سونگمین میبخشتش؟؟؟اینهمه بلا سره سونگمین اومده،همین الانشم محکوم به اینه که یه هفته تو اتاق زندانی بشه و‌عشقش‌تو اتاقه‌بغلیش‌پیشه یکی‌دیگه بخوابه،اونوقت باید مینهو رو ببخشه؟؟؟؟
خب الان که یوری حاملست،نمیشه‌بیخیاله کیو بشن؟؟؟خب وارثم دارن الان دیگه،بذارن مینهو دوباره برگرده به کیو هم کاری نداشته باشن
یعنی الان باز سونگمین میاد تو این مراسم‌کیو‌رو‌با یونهی میبینه؟؟؟کاش این یه هفته هم میرفت خونه مامانش اینا،اینطوری بهتر بود که
فلش بکش یه جوری بودسونگمین توش کلافه بود کیوهم عصبانی،چرا خسته شده بودن آخه؟؟؟
میترسم یه مدت که بگذره مینی باز خسته بشه،
مرسی عزیزم
توهم منو دعا کنفقط‌یه سوال تو دهه اول آپ نداره فنکلاب یا کلا تو‌محرم؟؟؟
پاسخ:
سلام خوبییی !؟
عری شیوونه :)
چرا نشه ؟ من دختر خالم از داییم بزرگ تره
اندکی صبر کن شایدم کمک نباشه
نمیدونم فک میکنی خوشش اومد ؟
هم شیوون خیلی دقیقه هم اون خدمتکارا رد دادن
یونهی بیچاره کاری نکرده ک بزا با مین خوب باشه اصن تهش اون دوتارو بهم میرسونم
والااا با چ رویی رفد بیش مین :/
زد زندگیشو نابود کرد :/
دیگ کیو ازدواجم کرد :/ مگ مشکل پدر مادر کیو بچه دار نشدن مینهو بود ؟
ببینیم پارت بعد چی میشه
اوهوم تو فلش بک خسته بودن الان چی ان
خدا نکنه دوباره خسته شن
چشم عزیزمممم حتما دعا میکنم
نه فقط تو ده روز اول چیزی آپ نمیشه بعد از اون آپ داریم
مرسییییی
شنبه 10 مهر 1395 22:32
Blue [ ]
امتیاز: 1 0
لینک نظر
ببین ینی عالی
ینی جون ما نهایت تلاشتو بکن که مارو زجر کش کنی
دمت گرم فوق العاده
پاسخ:
جوووون مرسی عشقمممم
خخخخخخ قصدم تا تهش همینه
مرسییییی
شنبه 10 مهر 1395 22:14
Blue [ ]
امتیاز: 1 0
لینک نظر
دمت گرم ایوووووول دو پارت
خسته نباشی
پاسخ:
جووووون
فدای تو خاهشششش
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد