X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

رسوایی32(پایان)

 سهلام >.<

خب...این پارت آخره و بالاخره رسوایی تموم شد

خهیلی ممونم از همه اونایی که فصل یک و دو کنارم بودن و بانظراشون بهم دلگرمی

میدادن

واسه نبشتن این فصل همه تون اذیت کردم T.T

خهیلی معذرت میخواد شادی...لطفا ببخشینش

و از مامی هم خهیلی زیاد ممنونم T.T  خب من مقداری خنگم و آپ کردن این فیک

با کلی دردسر همراه بود همیجه O.o  مامی درستش میکرد آره T.T لاب لاب لاب

امیدوارم خوشتون بیاد از پایانش...سعی کردم جوری تمومش کنم که مورد پسند اکثریته

منم که مدرسه م شرو میجه و یه خدافزی طولانی میکنم از همه T.T

از بخیه نبیسنده ها و مخصوصا ادمین شهرزادم منونم T.T

دوستون دارم...خدافز


 

در اتاق ها رو یکی یکی باز میکرد و دنبال پسرش میگشت اون قبل از اینکه از خونه بره


هیچولو دید که روی تختش خواب بود و اما حالا که برای بردنش برگشته بود اثری از اون دیده نمیشد


هیچ کدوم از خدمتکارا جواب درست وحسابی بهش نمیدادن...یه حس عجیب و بدی بهش


میگفت که اونها میدونن چه اتفاقی افتاده اما همه چیو ازش مخفی میکنن...و بدتر از همه اینکه


حدس میزد چه کسی بهشون دستور داده که التماس هاشو نادیده بگیرن...فقط یک اسم مدام توی


ذهنش تکرار میشد...کیوهیون


اونهیوک یقه ی پیرمردی که توی همین خونه باغبانی میکرد رو گرفت تا ازش حرف بکشه:


اون دهنتو باز کن و بگو کیوهیون چه بلایی سر هیچول آوردههه؟ فشار دستشو روی گردن


پیرمرد بیشتر کرد به طوری که نفس کشیدن برای مرد بیچاره خیلی سخت شده بود...سونگمین


به موقع خودشو به اونهیوک رسوند و مرد باغبان رو از دستش نجات داد و بهش کمک کرد که


روی زمین بشینه با صدای تقریبا بلندی گفت: میخوای بکشیش؟ نمیخوام اینطوری کمکم کنی


لطفا برو بشین تو ماشین...باید بریم شرکتش


اونهیوک نفس عمیقی کشید و خم شد و از پیرمرد که حالا وضعیتش بهتر شده بود معذرت


خواست...سونگمین ل//بخند بی جونی به پیرمرد زد و پشتشو به اون کرد تا بره اما با صدای مرد


باغبون ایستاد : اگه فکر میکنی کیوهیون پسرتو میبره شرکتش اشتباه میکنی...سونگمین به


سمتش برگشت و ترسیده پرسید: تو چیزی میدونی؟ شونه های پیرمرد رو گرفت و تکون داد: لطفا


بهم کمک کن بچمو پس بگیرم...پیرمرد به چشمای خیس مین نگاه کرد و دلش شکست ...باید


دل سنگی داشته باشی که به این چشمهای ملتمس نگاه کنی و التماسشو نادیده بگیری


سرشو به نشانه ی تاسف تکون داد : اونا از اینجا رفتن پسر جون...تو دیر رسیدی...قبل از اینکه


بیای اون افرادشو فرستاد تا هیچولو با خودشون به فرودگاه ببرن...من از حرفای آدماش اینو


فهمیدم... دست های سونگمین شل شد و از شونه های مرد پایین اومد: اما ممکنه هنوز نرفته باشن


دستشو مشت کرد و ل//بخند امیدواری زد و همزمان قطره ی کوچکی از چشمای زیباش افتاد


پیرمرد متوجه ی صدای غم زده و قلب شکسته مین شد اما به روش نیاورد


و به سونگمین که با عجله سوار ماشین اونهیوک شد نگاه کرد : امیدوارم پیداشون کنی


کیوهیون پشت چراغ قرمز توی ترافیک شدیدی گیر کرده بود و هر لحظه ای که میگذشت


حالشو خراب تر از اینی که هست میکرد چون ممکن بود به پروازش نرسه...هیچول دوباره


با بغض نالید: کجااا میرییییم؟ چرا به مامان چیزی نگفتییی خووو؟


کیوهیون عصبی از سوال های هیچول مشتشو به فرمون کوبید: میشه دهنتو ببندی؟ من الان


تو شرایطی نیستم دلیل کارامو برات توضیح بدم


اشکای هیچول با هر بار پلک زدنش روی گونه ش سر میخورد و این دل کیوهیون رو به


لرزه درمی آورد : لعنتی...خب...ببین من و تو قراره با هم از کره بریم و همیشه با هم زندگی


کنیم...بدون سونگمین...فهمیدی؟ تو دیگه اونو نمیبینی


هیچول دستاشو روی گوشش گذاشت و بدون اینکه نفس بگیره حرفاشو با فریاد گفت: نههههه


من نمیخوام از مامانم جدا شممم من نمیتونم بدون اون زندگی کنم باباییییی


کیوهیون یه ابروشو بالا داد و پرسید: بابایی؟ اولین باره که اینطوری صدام میکنی... قبلا


که میگفتی از اسمم خوشت میاد! چی شد پس؟


هیچول ل//بشو عین مادرش غنچه کرد: ولی الان دیگه دوست ندارم اسمتو صدا کنم


میشه به حرفام توجه کنی؟ میخوام تو و مامان کنار هم باشین


کیوهیون پوزخند تلخی زد و برای اولین بار بعد از سال ها از ته دلش بخاطر مین بغض کرد: اما


دیگه نمیشه ...من فکر نمیکنم اون دلش بخواد که دوباره منو کنار خودش داشته باشه


هیچول لپاشو باد کرد و پرسید: یعنی الان همه ی مشکل مخالفت مامان سونگمینه؟ تو اینو


مطمئنی؟


کیوهیون اخم کرد و گوشه ی ل//بشو بالا داد: منظورت چیه؟


هیچول هول کرده بود...دستشو روی گونه هاش گذاشت و سرشو برگردوند: هیچی هیچی


و با یاد جدا شدن از سونگمین دوباره بغض کرد و آروم اشک ریخت


 

اونهیوک به نیم رخ رنگ پریده ی سونگمین نگاه کرد و پوزخند تلخی زد: دیدی مین؟ دیدی نمیشه


به اون مرد اعتماد کرد؟ همه ی این کارا واسه این بود که هیچولو بدزده


سونگمین برای هزارمین بار شماره ی کیوهیون رو گرفت اما تلفنش خاموش بود: میدونی حرفات


درسته اما...دلم نمیخواد که باورشون کنم...اونجا...توی اون خونه نفرین شده رنگ نگاهش با همیشه


فرق میکرد...شده بود مثل یه نگاه آشنا توی 6 سال پیش...احساس میکردم همه ی حرفاش راسته


اما یه لحظه ترسیدم...از اینکه اینا فقط یه بازی باشه...چشماشو برای یه لحظه بست و افسوس خورد


که چرا به خودش اجازه داده بود اون شک تیره همه چیزو براشون سخت کنه


موبایلش زنگ خورد و با ذوق و خیال اینکه کیوهیونه بدون نگاه کردن به اسم مخاطب اونو جواب


داد اما صدای زنانه و آشنای شخص پشت خط مطعلق به کیوهیون نبود: سونگمین؟


آب دهنشو قورت داد : مامان !!!


زن با بغضی که از پشت تلفن به خوبی حس میشد پرسید: تو خودتی دیگه؟ سونگمین منی؟


سونگمین ل//بخند تلخی زد و اشکاشو کنترل کرد: دلم برات تنگ شده بود


خانم لی نفس عمیقی کشید: پس چرا تو این سال ها منو از دیدن خودتو و بچه ت محروم کردی؟


میدونی تو نبودتون چی کشیدم؟ از وقتی که سانی از پیشمون رفت...مکثی کرد و ادمه داد: تو الان


کجایی؟ میخوام برگردی خونه...پدرت گفت که اومده بودی اینجا و من نبودم...باید ببینمت مین


سونگمین حرف مادرشو قطع کرد: اما من نمیتونم...حداقل الان نمیتونم...در ضمن من دیگه


پامو توی اون خونه نمیذارم...لطفا اصرار نکن


خانم لی با التماس گفت: خواهش میکنم ازت...گذشته رو فراموش کن حالا همه چیز عوض شده


سونگمین : نه...چیزی عوض نشده...آقای لی همون مرد بی رحمیه که خانوادشو به راحتی


در عوض پول و مقام نادیده میگیره...هیچ چیزی تغییر نکرده مامان


موبایلشو قطع کرد سرشو به به عقب خم کرد و چشماشو بست : بنظرت به موقع به فرودگاه میرسیم؟


اونهیوک سرعتشو بیشتر کرد : میرسیم


 

همه چیز برای رفتن آماده شده بود...دست هیچولو محکم تر گرفت و به سمت ورودی حرکت


کرد ...چند دقیقه ی دیگه هواپیما حرکت میکرد و اونها برای همیشه از اینجا میرفتن و هیچول


محکوم شده بود تا تمام خاطراتشو اینجا بزاره و برای همیشه مادرشو فراموش کنه


این چیزی بود که کیوهیون میگفت و انجامش برای هیچول غیر ممکن بود...البته...برای خودش


هم غیر ممکن شده بود...پسر بچه ی پنج


ساله ای که بخشی از عمرشو بدون پدرش گذروند و بقیه ی عمرشو باید بدون مادرش زندگی میکرد


 هیچول برای آخرین بار به پشتش نگاه کرد تا شاید مادرشو ببینه اما اون نبود...نا امید همراه


کیوهیون به سمت هواپیما حرکت کرد و با خودش زمزمه کرد: خداحافظ مامان..من وقتی که


بزرگ شدم برمیگردم و تو رو هم میبرم پیش بابا...ما دوباره با هم زندگی میکنیم...قول میدم


کیوهیون کلماتی رو با خودش زمزمه میکرد: اگه برگردی و بهم بگی که بمون میمونم


اون هنوز هم منتظر یه حرکت و یا عذر خواهی بی دلیل از طرف سونگمین بود!


به اطراف نگاه میکرد تا شاید اونو پیدا کنه و بعد از اینکه نتیجه ای نگرفت نا امید به راهش


ادامه داد


 

خانم لی روبه روی پیرمرد خسته نشست : تو همه چیزو خراب کردی...کیوهیون بهم گفته بود


که میخواد یه زندگی جدید رو با سونگمین شروع کنه اما حرفای مزخرف تو باعث شد که اونها


دوباره از هم جدا بشن...یادت میاد چند سال پیش چطوری زندگی پسرتو خراب کردی و عشقشو


ازش گرفتی؟ البته منم بی تقصیر نبودم...باید جلوتو میگرفتم...اما نتونستم...چون...چون ازت


میترسیدم...سونگمین راست میگه تو به راحتی خانوادتو کنار میذاری منم میترسیدم که منو هم


کنار بزاری ...خودخواهی من باعث شد که زندگی بچه هامو خراب کنم


اما ایندفعه فرق میکنه ... راحتشون بزار لی...بزار زندگیشونو بکنن


آقای لی با خستگی که میشد به راحتی از چشماش دید گفت: دخترمو از دست دادم...پسرم ازم


متنفر شده...سال ها بدون عشق با زنی که فقط بخاطر پول باهاش ازدواج کردم زندگی کردم


حالا هم که آخرای عمرمه  هیچ وارثی ندارم...فکر میکنی جنگیدن برای این زندگی برام ارزشی


داره؟ امروز آخرین تیرمو پرتاب کردم اما به هدف نخورد...دیگه خسته شدم...خسته


به کمک عصاش بلند شد و قلبشو گرفت...: به سونگمین بگو راحت زندگیشو بکنه ...من دیگه


براش دردسری درست نمیکنم...اما حق نداره پاشو توی این خونه بزاره...چون مطمئنم روح


سانی نمیخواد کسی که عشقشو ازش گرفته رو توی خونه ش ببینه


خانم لی به مردی که از راه پله به سختی بالا میرفت گفت: حالا که کار از کار گذشته این


حرفا رو میزنی؟ بازم نمیخوای ازش معذرت خواهی کنی ؟ مطمئنم سونگمینم نمیخواد که برگرده


اینجا...اما خوشحال میشه از اینکه بیشتر از این زندگیشو خراب نمیکنی


پیرمرد ل//بخند تلخی زد و سکوت کرد ... شاید قلب سیاهش هرگز روشن نمیشد


-------------------------------------------------------------------------------------------

با ترمز غیر منتظره ی اونهیوک توجه ی اطرافیان به اون ماشین جذب شد ...سونگمین


بدون اینکه به حرف های حراست فرودگاه توجه ای کنه با سرعتی که تا به حال تجربه نکرده


بود دوید تا خودشو به کیوهیون و هیچول برسونه ... هیوک برای اینکه سونگمین بتونه به راهش ادامه


بده و توی دردسر نیفته سعی کرد که حواس نگهبان ها رو پرت کنه: هعییییی شما لعنتیا هیچ


میدونین من کیم؟ نگهبان با تعجب پرسید و ابروشو بالا داد: خب برامون بگو


اونهیوک که توی کارش موفق شده بود آب دهنشو قورت داد و عجیب ترین دروغ زندگیشو گفت:


من چو کیوهیونم...شما منو نمیشناسین؟


مردی از بین جمیعتی که دورش جمع شده بودن بیرون اومد: اما آقای چو که پرواز داشتن...الان


باید سوار هواپیما شده باشن ...اونهیوک هول شد : یعنی میگی من دروغ میگم؟و برای اینکه


بیشتر شبیه کیوهیون به نظر بیاد به سختی پوزخندی زد و ادامه داد: حروم//زاده لعنتی؟

O.o

نگهبان چشماشو ریز کرد و به سمتش رفت: باشه آقای چو...اما شما باید با ما بیاین


اونهیوک به جای خالی مین نگاه کرد و تو دلش گفت: امیدوارم موفق بشی دوستم


-----------------------------------------------------------------------------------------
سونگمین نا امید از پیدا کردن کیوهیون روی زمین نشست و زانو هاشو بغل گرفت


سال های پیش درست وقتی که با سانی دعوا میکرد و هر بار خواهرش برنده ی بحث


های تکراریشون میشد به گوشه ای از اتاق خوابش پناه میبرد و خودشو بغل میکرد


صدای بلندی فضا رو پر کرد...سونگمین ترسیده از جاش بلند شد و به اونطرف دیوار


شیشه ای روبه روش نگاه کرد...هواپیما به تندی از باند بلند شد و به پرواز دراومد


خودشو به دیوار شیشه ای رسوند و دستاشو روی اون گذاشت و به اوج گرفتن هواپیما


نگاه کرد...: فکر میکردم وقتی نتونم جلوی رفتنشونو بگیرم انقدر گریه کنم که اشکی برام


باقی نمونه...اما چرا گریه م نمیگیره؟ چرا فریاد نمیزنم؟ چرا  ازت شکایت نمیکنم خدا؟


تو که دوباره عشق و بچمو ازم گرفتی...چرا هنوزم تنها امیدم به توئه؟


چرا یه بار دیگه دستمو نمیگیری؟ دستاش از دیوار شل شد و پایین افتاد اشکهایی که به


تازگی روی گونه ش لغزیده بود رو پاک کرد و سرشو پایین انداخت


: مامااان


با شنیدن صدای آشنا شوکه برگشت


هیچول و کیوهیون در فاصله ی تقریبا نزدیکی از اون ایستاده بودن ...زبونش بند اومده


بود و نمیدونست که چه عکس العملی نشون بده...هیچول که رنگ پریده ی مادرشو دید


به سمتش رفت و آروم بغ//لش کرد: بهت قول دادم که تنهات نمیذارم...تو نشنیدیااا من به


خودم قول دادم...اما نمیدونم بابا از کجا فهمید !


هنوز گیج بود و فقط تونست به حرفای هیچول ل//بخند نصفه و نیمه ای بزنه


کیوهیون چند قدم باقی مونده رو طی کرد و روبه روی سونگمین ایستاد


مین با نگاه متعجی پرسید: چرا نرفتی؟


کیوهیون نیشخند جذابی زد: چون یه چیز مهمی رو جا گذاشته بودم


سونگمین متعجب تر از قبل به هیچول و کیوهیون که با نگاهی پر از شیطنت بهش


خیره شده بودن نگاه کرد: چیو جا گذاشتی؟


کیوهیون چونه ی مین رو گرفت و بو//سه ی آروم و خیسی روی ل//ب های نیمه باز اون


گذاشت و زبونشو روی ل//ب هاش کشید و آروم توی گوشش زمزمه کرد: تو رو جا گذاشم


کسی که سال ها عاشقش بودم...گاهی خودمو گول زدم که فراموشش کردم...اما فقط یه دروغ


بود...یه دروغ تلخ به خودم


سونگمین سرشو عقب کشید و اخم پر رنگی کرد: تو که انتظار نداری ببخشمت؟ بعد این همه


اتفاقی که برام افتاد و تو باعث همشون بودی...من...نمیتونم دوباره بهت اعتماد کنم


هیچول دستای مادرشو محکم تر گرفت و با چشمهای خیسش به کیو نگاه کرد...از عکس العمل


اون میترسید...میترسید که کیوهیون عصبانی بشه و دوباره اونو از سونگمین جدا کنه


کیوهیون دستشو مشت کرد و کلافه از جواب سونگمین موهاشو به هم ریخت: من این حقو دارم


که یه فرصت دوباره بهم بدی که خودمو بهت ثابت کنم...اینو با لحن محکومی و خاص خودش گفت


و ادامه داد: من میتونستم هیچولو با خودم ببرم جایی که هرگز دستت بهش نرسه...اما اینکارو نکردم.


سونگمین متعجب خندید: تو بخاطر اینکه بچمو ندزدیدی سرم منت میذاری؟


کیوهیون که حالا از حرفای خودش عصبی شده بود جواب داد: نه نه صبر کن...ببین...من الان


حال خوبی ندارم و نمیفهمم که چی میگم لعنتی...فقط میخوام که بهم یه فرصت بدی...همین


سونگمین چشماشو ریز کرد و پرسید: و اگه موفق نشدی قلبمو به دست بیاری چی؟


کیوهیون با غمی که توی صداش بود جواب داد: خب...اونموقع برای همیشه راحتتون میذارم


سونگمین لرزش چشمای کیوهیون رو دید و سعی کرد که بی تفاوت باشه ...این میتونست


یه شروع دوباره باشه...نمیخواست به راحتی اون مردو ببخشه و از طرفی دلش هم نمیخواست


مثل کیوهیون با لجبازی و انتقام جویی زندگیشونو خراب کنه...حداقل بخاطر هیچول ..با خودش


زمزمه کرد: قبول میکنم کیو اما مطمئن باش تلافی همه کاراتو سرت در میارم و ل//بهاشو جلو داد


 و با لحن محکمی گفت: قبوله...پس...شما آقای چو...فقط تا روز دادگاه وقت دارین که منو راضی


کنین...


به سمت مخالف کیوهیون برگشت به سمت خروجی فرودگاه حرکت کرد...کیوهیون پوزخندی زد و


سیگارشو بین ل//بهاش گذاشت:


خرگوش پررو...مگه اینکه تو خوابت ببینی من شما رو ول کنم و برم...لعنتی چقدر زدن اون


حرفا برام سخت بود و به هیچول که با اخم نگاهش میکرد خیره شد: دیگه چیه؟ من که همون


کاریو کردم که میخواستی....هیچول مثل پدرش پوزخند زد: یعنی این فقط خواسته ی من بوده؟


کیوهیون به جایی که سونگمین چند لحظه ی پیش از اون جا رد شده بود نگاه کرد:خب دیگه


پررو نشو...و سعی کرد هیجان و شادی زیادشو کنترل کنه


.دستای هیچولو گرفت


و ادامه داد: آدم که زندگیشو ول نمیکنه...مگه نه؟


هیچول با شیطنت جواب داد: دقیقا همینطوره


پایان

Shadi137

تاریخ ارسال: چهارشنبه 31 شهریور 1395 ساعت 09:00 | نویسنده: shadi
نظرات (22)
شنبه 3 مهر 1395 14:24
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلووووووم...خوبی؟؟
فقط میتونم بگم محححححححححشررررر بود...عاااااالی
اون چولا رو بگووووو...پوزخند دویلانه کیو رو میزنه ناااااکس...ولی خعععلی عججججقه
لاب لاب لاب لاب لاااااااااب...مررررسی اونی
پایانش خععععلی ناناز بوووود...
مدیر سابق و فراموش شده ی فن کلاب(چه اسم دراااااااازی )راس میگههه...
از خوب شدنو عشقو عاشقیشون هم بنویس...واسه هیوک هم ماهیشو بیاااار
امیدوارم موفق باشی اونی
خسته هم نباشی
شنبه 3 مهر 1395 14:23
imagine [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عهههههه اینم تموم شد ک
وای اونجا ک هیچول ب کیو گف بابا من خر ذوق شدم:|...در اصل خیالم راحت شد:|
پایانش خیلی خوب بود
یکی از فیکای مورد علاقم بود:(...نمیشه ی تکشات از زندگیشون ک مین کیورو بخشیده بزاری؟ :(
حساااااااابی خسته نباااااااشی
جمعه 2 مهر 1395 08:46
مهدیس [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
لاب لاب لاب لاب لاب لاب لاب لاب لاب
عالییییییییییییی بوووووووووود حرف نداش
یوهوووووووووو
هیچول دویل میشو و دویل(کیوهیون) عاشق خخخخ
کیومین ای جانم
من گه دارم بال در میارم
مرسی مرسی خیلی قشنگ بود منم مث تو دیگه نمی نونم بیام چون مدرسه شروع میشه و سال سومم
جمعه 2 مهر 1395 02:24
sara [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عععععععررررررررررررر تموم شد ولی پایان خوبی داش مرسی وخسته نباشید خیلی زیاد دوس میداشتمش مرسی
پنج‌شنبه 1 مهر 1395 22:46
Mahsa_mini [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خزته نباچییییییی
عوخی پایان خوشششش
عخیشششش
خیلی حرص دادی حلالت نمیکنم :/
بوچ بوووچ
لاب لاب لاب
پنج‌شنبه 1 مهر 1395 15:28
مدیر سابق و فراموش شده ی فنکلاب :/ [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
جووووونزززز ♡♡♡ یس بیبییی خاص بود دوسش داشتم ♡♡♡
واقعااااا ؟؟خیلیییییی خوووب میشهههه بنویسی براش یه قسمت از بعدش ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
چون تا آخرین لحظه قسنت عشقولانه هایی ک باهم داشتن از ته دلشون نبود هنوز ناراحت بودن
خیلی دوس دارم از بعدش ک باهم خوب و عشقولانه میشن واقعا بخونم ^^
مرسیییی عشقیییی لاب لاب یو تو موووورررر :)) ♡♡♡♡
پنج‌شنبه 1 مهر 1395 15:24
Nazi [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اخییییییشششش به خوبیو خوشی تمومید خستهههههه نباااشی فیک فوق العاده ای بود واقعا عاشقش بودم....مرسی عزیزم پایانشم خوب بود
پنج‌شنبه 1 مهر 1395 14:52
شیمین [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ببخشید میشه واسه دان بزاریدش؟
پنج‌شنبه 1 مهر 1395 08:35
mona [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
من کلا امیدی به کیو ندارم فقط امیدوارم هیچول از این به بعد گندکاریاشو جمع کنه و صد البته سونگمینم مثل همیشه ازش میگذره که دوست داشتنیه
مرسی برای این فیک
گرچه من اواخر فصل دوم اومدم ولی خیلی لذت بخش بودخسته نباشی
پنج‌شنبه 1 مهر 1395 07:24
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی خوب بود.....
پایان خوبی هم داشت...
خسته نباشی:*
پنج‌شنبه 1 مهر 1395 00:21
کیمیا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یسسسسسسسسسس بالاخره همه چی درس شددددددد
تبریک به تو تبریک به خودم تبریک به همههههههههههه
بهترین پایانی بود که میشد نوشت واسش
مررررسی ک تا آخرش رو آپ کردین
ب شدت داستانتون رو دوست داشتم و با علاقه دنبالش کردم
امیدوارم همیشع موفق باشین
لاو یو
پنج‌شنبه 1 مهر 1395 00:10
شیمین [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
واقعا یکی از بهترین فیکهایی بود که خوندم واقعا دوسش داشتم پایانش هم خوب بود هرچند انتظار بیشتری واسه پایانش داشتم لا اقل دوست داشتم کیوهیون جور دیگه ای ابراز علاقه می کرد چون اینجور بیشتر شبیه این بود واسه حرف هیچول مونده تا دل خودش ولی با توجه به شخصیت مغرور کیوهیون این ابراز عشق طبیعی بود مرسی گلم
چهارشنبه 31 شهریور 1395 22:36
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی.
خوب بالاخره از دست کارهای زورگویانه کیو راحت شدیم.. امیدوارم این بار دیگه مثل آدمیزاد زندگی کنه.
چهارشنبه 31 شهریور 1395 22:34
GAMERSUHY137 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود
ایوولللللللللللللللللللللللللللللللل خیلی باحال بود
من عاشق این فیکم پایانش عالی بود
خب حالا یه فصل دیگه بنویس راجبه زندگیه کیوهیونو سونگمین
خسته نباشی
چهارشنبه 31 شهریور 1395 22:31
mia [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
واااااااییییییی عزیزم عالی بود مرسییییی
چهارشنبه 31 شهریور 1395 22:01
saye [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
جییییییغ دست هورا وای من عاشق این فیک بودم
خیلی عالیییی بود مرسیییی
چهارشنبه 31 شهریور 1395 20:14
mina [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اخیییییییییییییی
بازم دم هیچول گررررررررررررم
بدبخت اینهیوک خو چی میشد یه ماهی واسش میاوردی؟؟؟
ممنوووووووووووون
کیو رو رامش کردیییییییییییییییییی ... هوریاااااااااااااااا
خسته نباشی
شروع مدرسه رو تسلیت می گم...
بازم بنویس
البته هر وقت سرت خلوت بود و تونستی
دیگ بااااااااااااای
چهارشنبه 31 شهریور 1395 20:04
soojin [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلاااااااااااااااام
خسته نباشیییییی
عالییییییییی بود مرسیییی
من که خیلی خوشحال شدم که به هم رسیدن.
دلم برای این فیک تنگ میشه.
خب همونجور که خودت گفتی مدارس باز شدن و هرکی گرفتاری خودشو داره. برات آرزوی موفقیت دارم. شاد باشی گلم.
چهارشنبه 31 شهریور 1395 16:30
자흐라 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وایییییییییییییییی چقد عالی بالاخره همه چی به خوبی و خوشی تموم شد
اخیییییش بعد اون همه حرص این ارامش میچسبه

تشکر فراوان بسیار زیبا و دوست داشتنی دمتون گرم سپاااااااس
پاسخ:
ککک آره بالاخره اینام رفدن سر خونه زندگیشون ♡.♡ به خوبی و خوشییییی ه.ه آره
من از طرف اونا مهذرت میخام که حرصتون دادن بی عدباااا ¤.¤
خوااااهش میکنم از شما دوسدمممم >~< منونم ازت ♡.♡
لاب لاب لاب ☆.☆
چهارشنبه 31 شهریور 1395 13:52
حنا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟
چقدر بابای سونگمین عوضیهحتی تا لحظه آخرم نخواست قبول کنه که با سونگمین بد رفتاری کرده
چی شد یهو هیچول به کیو گفت بابا؟؟؟؟
خیلی خوب بود وقتی گفت بهش بابا یعنی دیگه ترسی از اینکه قبله سانی تو‌بدنشه نباید داشت
با اینکه هم سونگمین هم کیو کلی‌سختی کشیدن ولی بالاخره به هم رسیدن
من نفهمیدم کیو به جای اینکه معذرت خواهی کنه چرا منتظره معذرت خواهیه سونگمین بود
مرسی عزیزم خسته نباشیامیدوارم که بازم بنویسی
پاسخ:
سهلااااااام خهیلی منونم >.<
خهیلی زیاد بی تربید بود -_________________- حقه ش بود میکشتمش اشتباه کردم
بهش الهام کردم دیگه
این قدرتو فقد نبیسنده داره
آره یهنی دیگه فقد مثل یه پدر جذاب و نمونه بهش نگاه میکنه نه چیز دیگه ای
حیف شد من کیوچول دوس داشدم O.o
دیدین بالاخره اینا رو به هم رسوندم :( چقده من خوبم آخه T.T
چون هنوزم پررو و بی عدبه ._.
خواااااااهش میکنه شادی قابل شما رو نداشده
منونم که همیجه نظر میذاشدی
لاب لاااااااب لاب
چهارشنبه 31 شهریور 1395 12:59
مدیر سابق و فراموش شده ی فنکلاب :/ [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خسته نباشیییی عشقیییییی ♡♡♡
وقتی فمیدم قسمت آخرشو گذاشتی اومدم یه ضرب همشو خوندم و همشو لایکیدم که نظرو آخرسر بذارمممم
دست شوووما کلیییییییییییی مرسی عشقیییی ♡
خیلی خوب بود.☆☆☆
ولی کاش به قول خارجیا ی سکوئلم براش بنویسی هیع هیع
میشه عایا ؟؟
میخوام یکم از خوب شدن واقعیشون باهم و عشقولانه بازیشون بعد از این همه دردسر و مشکل که تموم شد و پشت سر گذاشتن بخونم .
امکان پذیر هست عایا ؟! :(
پاسخ:
پریجا تویی؟ :/
منونمممم لابمممممم >.<
آبرین پشت کار O.o ککک خوشحالم که خوندیش T.T خهیلی ذوق دارم الان
مدیر همیجگی و فراموش نشدنی فنکلاب برام نظر گذاشد آره O.O
هییییییییییییییییم جدنی ؟ امیدوارم واقها خوب بوده باهشه T.T
O.o آره...خودم هم بهش فکر میکردم +.+ وقدی برگشتم حتمنی مینبیسم.
ککک منونم پریجاااااا لاب لااااااب لاب...حتمن این کارو میکنه شادی
مرسی واسه نظرت مدیر
خهیلی خوشحال شدم آرهT.T
چهارشنبه 31 شهریور 1395 11:47
lady devil [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اخیش اینم به خوبیو خوشی گذشت
عالی اونی فایتینگ
پاسخ:
آره اینهمه حرصتون دادن بالاخره به هم رسیدن بی عدبا
خواااااهش میکنه شادی
منونم ازت دوسدم ...نظرات بهم انرژی میدادش همیجه
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد