X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

I'll Win Your Heart !!!-p11

سلام علیککککککککک

خخخخ فکر کردید بازم یادم رفته نه

یکم خوابیدم استراحت در کنم طولانی شد مثل اینکه

این قسمت معلوم میشه ووکی کوشولو چی شده

آها یه نکته این پاراتا کلا خودش کمه من کم نمیکنم ازش

اون وسطا زیادددد  میشه و اینکه احتمال داره روز آپش رو بکنم دو روز البته شایــــــــــــــد

بفرمایید


 


دلتو میبرم!!!!-قسمت یازدهم

از وقتی کیوهیون قبول کرده بود سونگمین رو بشناسه مینی حتی یه ثانیه هم تنهاش نذاشته بود.سونگمین عاشق چسبیدن به کیو بود ، کیوام میخواست وقتش رو با یسونگ بگذرونه و در نهایت اینجور شد که هر سه تا با هم میگشتن. دیگه مثل قبلا که یسونگ و کیوهیون تنها بودن زمانشون توی سکوت نمیگذشت چون بیشترین مدتی که مین میتونست دهنش رو بسته نگه داره دو ثانیه بود!!!

کیوهیون اولش نگران بود یسونگ از وجود موجودِ فوق سرخوش و شادی مثل مینی احساس راحتی نکنه اما بنظر میرسید مشکلی با این قضیه نداره، چیزی که بیشتر از همه کیوهیون رو غافلگیر کرد این بود مینی توی مدت کم یاد گرفت چطور منظور یسونگ رو بفهمه و اون دوتا هم تونستن با هم ارتباط برقرار کنن.

امروز کیومین بخاطر اینکه یسونگ باید بازم میرفت بیمارستان، تنها بودن. سونگمین، کیو رو کِشون کِشون برده بود کافی شاپ و الان هر دو پشت میزشون نشسته بودن و از بستنیشون لذت میبردن. کیوهیون حسابی از سکوت سونگمین تعجب کرده بود، بنظر میرسید توی دریای افکارش غرق شده.

بعد از مدتی وول خوردن روی صندلیش بالاخره سکوت رو شکست ، نگاهش رو روی پاهای خودش انداخت و با تردید گفت:" کیوهیون، میخوام یه چیزی ازت بپرسم"

کیوهیون که هنوزم کُلِ حواسش روی بستنی بود گفت:" چیه؟"

برای دیدن واکنش کیو سرش رو بالا آورد و گفت:" راجع به یسونگ هیونگِ"

همون لحظه کیوهیون دست از بستنی خوردن برداشت.احتمال میداد سونگمین میخواد ازش چی بپرسه، پس گفت:" اوه.... فکر کنم میخوای دلیل نخندیدن و حرف نزدنش رو بدونی، درسته؟"

سونگمین با حرکت سرش ،تایید کرد.

کیوهیون که کنجکاو بود دلیل مین رو بدونه ، پرسید:" چرا میخوای قضیه رو بدونی؟"

سونگمین یه دقیقه فکر کرد و گفت:" خب، این اواخر زمان زیادی رو باهم سپری کردیم و فکر کنم اگه قضیه رو بفهمم میتونم بهتر درکش کنم و دلیل اینکه چرا همیشه خیلی.... خیلی غمگینِ رو پیدا کنم. تا اونجایی که یادمه اون قبلا خیلی شاد بود. کلی جوک میگفت، میخندید اما الان حتی یه لبخندِ کوچیکم نمیزنه و میخوام بدونم چرا اینجوریه؟؟؟ بخاطرِ بیماریشِ؟؟؟"

کیوهیون برای گفتن یا نگفتن تمام ماجرا به مین یکم فکر کرد. میدونست که یسونگ مشکلی با این قضیه نداره و بخاطر حضور سونگمین بینشون بهتر همه چی رو بهش بگه تا یه زمانی چیزی که نباید از دهنش نپره بیرون. بالاخره نتیجه گرفت که دونستن سونگمین میتونه درک همه چی رو براش آسونتر کنه.

کیوهیون:" این قضیه ربطی به بیماریش نداره. دلیلی که باعث از بین رفتن قدرت تکلم و لبخندش شده .... ریووکِ"

سونگمین با سردرگمی بهش خیره شد .

کیوهیون ادامه داد:" ریووک..... عشق یسونگ و برادر من بود" نفس عمیقی کشید، هنوزم صحبت راجع به ریووک براش سخت و دردناک بود.

سونگمین با یادآوری پسری که همیشه با یسونگ میدیدش گفت:" اوه، منظورت همون پسر بامزهه است که همیشه کنار یسونگ بود؟ من نمیدونستم اونا همدیگه رو دوست دارن"

با صدای غمگینی گفت:" آره، دوست داشتن"

سونگمین پرسید:" چه اتفاقی افتاد؟ الان که بهش فکر میکنم میبینم ریووک یهو کلا غیبش زد"

کیوهیون که حسابی سعی میکرد جلوی اشکاش رو بگیره ، گفت:" اون....اون رفت.... و بعد از اون یسونگ هیونگ لبخند و حرف زدنش رو کنار گذاشت. اون حتی تمام درمانای پیشنهادیشم رد کرد بخاطر همینه که الان انقدر حالش بده... اون... اگر ریووک اینجا بود اون میتونست بیشتر زنده بمونه، حتی تا دوسال بیشتر از الان"

سونگمین با شوک پرسید:" وایستا ببینم، منظورت اینه که ریووک با اینکه از مریضی یسونگ خبر داشت، گذاشت رفت؟ چطور تونست؟ این... این خیلی ظالمانه است"

کیوهیون به چشمای سونگمین نگاه کرد و گفت:" قضیه اینجوری نبود. ریووک... اون هیچ حقِ انتخابی نداشت.... واقعا میخوای اتفاقی که افتاده رو بشنوی؟"

سونگمین سرش رو تکون داد و کیوهیون شروع کرد به بازگو کردن داستان یووک و اتفاقی که باعث از بین رفتن همیشگی صدا و لبخند یسونگ شد....

 (اتفاق کامل رو توی یه پارت  دیگه بازگو میکنه)

 وقتی کیوهیون حرفاش رو تموم کرد، صورت سونگمین از شوک و اشکایی که ریخته بود، خیس بود. احساس میکرد بعد از فهمیدنِ قضیه اصلی قلبش شکسته و نمیتونه جلوی ریختن اشکاش رو بگیره. حسابی عذاب وجدان داشت که چند دقیقه پیش از دست ریووک عصبانی شده.

کیوهیونم با چشمای گریون بهش نگاه کرد، فکر میکرد میتونه بدون اشک ریختن داستان یووک رو براش بگه اما به وسط داستان نرسیده اشکاش شروع به ریختن کرده بودن. هیچکدوم حرفی نمیزدن، سعی میکردن یکم خودشون رو جمع و جور کنن و سونگمین سعی میکرد چیزایی که شنیده بود هضم کنه.

سونگمین:" متاسفم که باعث شدم همچین چیزی رو بیاد بیاری"

کیوهیون اشکاش رو پاک کرد و گفت:" فقط الان نبود که بیادش آوردم، این خاطرات هر روز برام تکرار میشه و داغونم میکنه، حتی با اینکه ماه ها ازش گذشته ولی هنوزم برام دردناکه. اما میتونم حسِ یسونگ هیونگ رو درک کنم، اگه برای من اینقدر زجر آوره برای اون.... اون با چشمای خودش دید... وقتی تصادف اتفاق افتاد یسونگ دقیقا اونجا بود و ریووک..... ریووک توی دستای یسونگ مُرد!!!!!!!!"

سونگمین:" من نمیتونم....واقعا نمیتونم. الان اون همه دردی که تو چشمای یسونگ موج میزنه رو درک میکنم."

کیوهیون خنده ی غمگینانه ای کرد و گفت:"بدترین جای قضیه اینه که من از ریووک متنفرم، میتونی باور کنی من از برادر خودم بخاطر اینکه تنهامون گذاشته متنفرم.... بخاطر مُردِنش. با اینکه تقضیر خودش نبوده...ولی بازم... اگه اون زنده بود یسونگ هیونگ الان شادتر بود و میتونست مدت بیشتری رو زنده بمونه. میدونم که سرزنش کردن ریووک خیلی ناعادلانه است ولی هنوزم بخاطر مردن و تنها گذاشتن یسونگ و....و.... تنها گذاشتن من ازش متنفرم. وقتی فهمیدم بهترین دوستم مریضِ یه قسمت از وجودم مُرد اما بخاطر وجود داداشم سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم.... ریووک خیلی بامزه ، معصوم و بیبی فیس بود کسی که بهمون کمک کرد به زندگی کردن ادامه بدیم اما یهو ولمون کرد رفت. ریووک دیگه کنارمون نبود....این تمام قد یسونگ هیونگ رو داغون کرد و من نمیدونستم باید چکار کنم...... و هنوزم نمیدونم"

سونگمین گوش میداد و پا به چای یسونگ گریه میکرد. اینکه میشنید کیوهیون و یسونگ و ریووک چقدر درد رو تحمل کردن باعث میشد قلبش بدرد بیاد، الان کاملا میتونست درک کنه چرا یسونگ رفتارش اینقدر تغییر کرده. اینکه بخوای بعد از مردن عشقت اونم تو دستای خودت با اینکه میدونی روزای زندگیت بدون اون هنوزم ادامه خواهد داشت، لبخند بزنی، واقعا سخته.

سونگمین میدونست که برای خودش تحمل اینکار غیرِ ممکنه، حالا تمام مشکلاتی که خودش داشت براش کوچیک  بی معنی بنظر میرسید.

کیوهیون زمزمه کرد:" نمیخوام یسونگ هیونگ بمیره، اون تنها کسیه که برام مونده"

بسمت کیو رفت و بغلش کرد. هیچ حرفی برای گفتن نداشت و میدونست هرچی هم که بگه نمیتونه حال اونو بهتر کنه پس تصمیم گرفت فقط بهش آرامش بده، بزاره خودش رو خالی کنه و بهش بفهمه همیشه کنارش خواهد موند.

 

تاریخ ارسال: دوشنبه 29 شهریور 1395 ساعت 00:30 | نویسنده: panizdne
نظرات (8)
جمعه 9 مهر 1395 01:58
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عرررررررررررررر
ووووووکی
هممممشون گونااااااااااااهین
ولیییییییییی....
میییینی چ عششششششقه
خییییییلی نااااسه
حالا من دلم میخواد بشینم از شدددت گریه خودزنی کنم...ببینم کی میاد بغلم کنه و بگه من پیشتم
والا بقال سر کوچه هم نگام نمیکنه
کیوووووئه خرررررررر شانس
خسته نباشی چینگویا
تقدیم به گلللللل
جمعه 2 مهر 1395 02:19
sara [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
نههههههههههه ریوووووک مرده عررررررر نمیخوام عرررر مرسی
دوشنبه 29 شهریور 1395 19:51
Sadaf [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
Mamnoon
Khaste nabashid
دوشنبه 29 شهریور 1395 17:36
شیمین [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مرسی گلم وای فدای قلب مهربون و ملوس خرگوشم برم که واسه همه گریه می کنه
دوشنبه 29 شهریور 1395 15:15
lady devil [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ریووووووووووووووکم عرررررررر
من گفتم زنده است ولش کرده یسونگو نگو مرده عررررر
اونی فایتینگ عالی بود
دوشنبه 29 شهریور 1395 14:27
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی.
ببین چیکار میکنی... من چقدد به ریووک فحش دادم آخه...
دوشنبه 29 شهریور 1395 14:06
Nazi [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ووکی مردهههه واااای چه غم انگیز....مرسی
دوشنبه 29 شهریور 1395 08:52
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عههههه؟؟؟!!!
ریووک مرده؟0_0
خداوندگارا چقد الکی ناسزا بارش کردیما:(
نخسته خانوم گل:*
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد