X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

I'll Win Your Heart !!!-p 10

سلامممممممم علیکــــــــــ

خخخخ اونجوری نگاه نکنیدا من از همون اول گفتم

فیشی ام پس تعجبی نداره یادم بره آپ کنم اصلاهم بهونه و اینا

نیستا واقعا یادم رفت-_-

خب دیگه بیشتر از این منتظرتون نمیذارم بفرمایید




 


دلتو میبرم!!!!-قسمت دهم

" بهش یه شانس بدم؟؟؟"

کیوهیون داشت تنهایی برمیگشت خونه چون یسونگ باید یسری از کاراش رو انجام میداد.ذهنش درگیر سونگمین بود و در آخر تصمیم گرفته بود یکم مهربونتر بودن و شناختنِ سونگمین رو امتحان کنه اما الان یکم در مورد تصمیمش شک داشت.

یهو یکی از از بغل پرید سمتش،سرش رو برگردوند و با سونگمین چشم تو چشم شد.البته که سونگمین بود بغیراز اون کی میتونه با کیوهیون اینجوری رفتار کنه آخه!!!

سونگمین مثل همیشه سرخوشانه گفت:" سلام کیو"

کیوهیون همونجور که غر غر میکرد طبق تصمیمش پیش رفت و جواب سلام مین رو داد:" نگفتم هی بهم نگو کیو؟؟؟؟ و علیکِ سلام."

سونگیمن لبخندی زد و همونجور که داشت با موهای کیو بازی میکرد ، گفت:" اما من دوست دارم کیو صدات کنم. هم کوتاهتره هم مثلِ خودت بامزه است."

کیوهیون:" دقیقا بخاطر همین دلیلِ که نمیخوام کیو صدام کنی، من بامزه نیستم. و الان دقیقا داری با موهای چیکار میکنی ؟"

سونگمین درحالیکه انگار دوره افتادن و بازی کردن با موهای بقیه کارِ عادی ایه گفت:" موهاتو دوست دارم، خیلی نرم ان. من همیشه دوست دارم با موهای بقیه بازی کنم ولی فکر کنم موهای تو بهترین گزینه برای انجامِ این کاره."

کیوهیون:" خیلی عجیبی." بعد از چند ثانیه حرکت دستای مین متوقف شد و با یه لبخند بزرگ بهش خیره شد.

کیوهیون با شک به موهاش دست زد و با چشمای گشاد شده پرسید:" موهامو بافتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

سونگمین که همچنان لبخند به لب داشت گفت:"خیلی بامزه است البته خیلی قشنگ تر میشد اگه موهات یکم بلند تر بود."

کیوهیون شروع کرد به باز کردن موهاش و زیر لب گفت:" تو واقعا باید بری یه چکاپ مغزی بشی."

سونگمین لب و لوچشو آویزون کرد و گفت:" چرا داری اینکارو میکنی؟؟؟ خیلی بامزه شده بودی که."

کیوهیون با بیچارگی پرسید:" من بامزه نیستم، ناموسا چندبار دیگه باید اینو برات تکرار کنم آخه؟"

سونگمین:" هر چقد عشقت میکشه، هیچی نمیتونه منکر این حقیقتِ بامزه بودنت بشه." کیوهیون همینجور فقط زل زد بهش. انگار این حالتشم برای سونگمین جالب بود که باعث شد  دوباره بزنه زیر خنده.

کیوهیون ازش پرسید:" یکاره اومدی جلومو گرفتی که موهامو ببافی، بهم بگی بامزه و عینِ دیوونه ها بهم بخندی ؟"

سونگمین یهو خندش رو تموم کرد و کاملا جدی شد:"راستش رو بخوای نه، یه موضوعی بود که میخواستم راجع بهش باهات حرف بزنم. راجع به اون روز توی زمین چمنِ مدرسه."

کیوهیون:" اوه...راستش منم باید یه چیزی از اون روز بهت بگم."

سونگمین با تعجب و غافلگیری پرسید:" چی میخوای بگی؟"

کیوهیون:" اهم...دیدن تو ... منو...منو..." واقعا نمیدونست چیزی رو که میخواد چطور باید بگه. یه نفس عمیق برای آروم کردن خودش کشید و گفت:" ممنون که اون روز پیشم موندی.این کارت خیلی برام ارزش داشت." برای دیدن واکنش سونگمین سرش رو بالا آورد و بازم با صورتِ خندونش رو به رو شد.

سونگمین:" لازم نیست ازم تشکر کنی. هروقت که به کمک نیاز داشته باشی من در کنارت خواهم بود."

کیوهیون زیر لب تشکری کرد و یهو یادش اومد سونگمینم میخواست یه چیزی بگه:" ممنون.... گفتی میخوای راجع به یه چیزی باهم صحبت کنیم ، قضیه چیه؟"

سونگمین:" اوه اون. میدونی فکر نکنم وسط خیابون جای مناسبی برای گفتگو باشه. پس فکر کنم با رفتن به خونه ی من مخالف نباشی، من همین نزدیکی ها زندگی میکنم و قول میدم گازت نگیرم و بهتم تجاوز نکنم( خخخخ  زبونتو موش بخوره بانی صورتی)" زد زیره خنده و قبل از اینکه کیوهیون بتونه حرکتی بکنه اونو بسمت خونه اش کشوند.کیوهیون تصمیم گرفت بدون اعتراضی دنبالش بره چون این یه موقعیت خوب برای شناخت بیشتر مین بود.

خیلی زود هر دو مقابل یکی از اون ساختمان های آپارتمانیه غول پیکر ایستادن.کیوهیون خیلی شوکه نشد چون همه میدونستن مامان بابای سونگمین حسابی خر پولن پس اینکه اون تو یه همچین خونه ی خوبی زندگی کنه خیلی دور از انتظار نبود. وارد ساختمون و بعد آسانسور شدن و کلید طبقه ی یازدهم رو زدن.

وقتی سونگمین در آپارتمانش رو باز کرد و بهش تعارف زد که وارد بشه، انتظار داشت با یکی از اون آپارتمانای فوقِ لاکچرییییی رو به رو بشه اما برخلافِ پیش بینی اش با یه چیدمانِ ساده و دنج رو به رو شد. انگار تعجبش خیلی ضایع بود چون صدای خنده ی سونگمین رو شنید که پرسید:" چیزی که انتظار داشتی ببینی نیست نه؟"

کیوهیون فقط تونست با تکونِ سر موافقتش رو اعلام کنه.

سونگمین :" خب من کلا از چیزای ساده خوشم میاد و از وقتی تو این آپارتمان تنها زندگی میکنم، میتونم هر بلایی که میخوام سرش بیارم....... دقیقا برعکس وقتی تو خونه بودم"

 قسمت آخرش رو خیلی آروم گفت اما کیوهیون تونست بشنوه و صورت غمگینش رو وقتی به خونه اشاره کرد رو ببینه. حرفای قبلیشون رو که راجع به والدین سونگمین بود، بیاد آورد اما قبل از اینکه بتونه چیزی بگه سونگمین دوباره به همون حالت خندون و شاد خودش برگشت، این حالتی بود که کیوهیون آرزو میکرد میتونست داشته باشه، اینکه همیشه مثبت فکر کنی، شاد باشی و در عرض یه ثانیه مشکلات رو کنار بزنی خیلی عالی بود.

سونگمین:" میرم یکم چایی درست کنم برات، فقط اونجا نشین یه چرخی بزن تو خونه"

کیوهیون از فکر بیرون اومد و سونگمین رو دید که وارد جایی که احتمالا آشپزخونه بود، شد. نگاهی به اطرافش انداخت و متوجه یه پیانو، گوشه ی خونه شد. بسمتش حرکت کرد و کلی کاغذ شعر روش دید.یکیشون رو برداشت و شروع به خوندنش کرد اولش شاد بنظر میرسید اما وقتی با دقت تر خوندش دید که واقعا آهنگِ غمگینیه.با خوندن شعر ناخودآگاه ذهنش به سمت سونگمین کشیده شد. اینا احساساتی بودن که سونگمین داشت؟ عین آهنگ همیشه شاد بنظر میرسید، ممکنه اونی که از همه شادتر بنظر میرسه تو دلش کلی غم داشته باشه؟

تا حالا دوبار حالت غمگین مینی رو دیده بود اما چون چند ثانیه بعدش به راحتی لبخند به لب آورده بود باعث میشد هر دفعه فکر کنه اون واقعا از ته قلب غمگین نبوده.

سونگمین:" دوسش داری!؟!"

کیوهیون که متوجه اومدنش نشده بود با وحشت از جاش پرید و گفت:" آ...آره ، قشنگ ،اما غمیگینه. تو اینو نوشتی؟"

سونگمین:" آره، وقتایی که هیچکاری برای انجام دادن ندارم، آهنگ میسازم. با نوشتن اینا میتونم اون احساساتی که نمیتونم بیان یا نشون بدم رو، خالی کنم."

کیوهیون بازهم متوجه غم چشماش شد اما دوباره در عرض چند ثانیه سونگمینِ خندون برگشت.

کیوهیون:" اگه منم میتونستم پیانو یا سازِ دیگه ای بزنم حتما یه همچین کاری میکردم."

سونگیمن پیشنهاد داد:" میتونی یاد بگیری. حتی اگه بخوای منم میتونم بهت یاد بدم."

کیوهیون:"نه ممنون، قبلا امتحانش کردم و متوجه شدم اینکار یکم زیادی برام سخته."

سونگمین با حالتِ رویایی ای گفت:" چه بد. میتونستیم مثل زوجهای رمانتیکِ فیلما کنار هم بشینیم و دوتایی پیانو بزنیم."

کیوهیون آروم گفت:" یهو چقد خوشحال شدم که نمیتونم بزنم(کیو زبونت..... )"

سونگمین لب و لوچشو آویزون کرد و گفت:" دوباره دیوث شدی اما همونجور که قبلا هم گفتم، بهش عادت کردم.بیخی بیا بشین برات چایی و کلوچه های هنر دست خودم رو آوردم که مطمئنم ازشون خوشت میاد."

یه مدتی رو همینجوری مشغول خوردن چایی و کلوچه و صحبت راجع به مسائل پیش پا افتاده گذروندن.کیوهیون در کمال تعجب فهمید که از هم صحبتی با مین لذت میبره و و با هم کلی نقطه اشتراک دارن اما از طرفی هم کنجکاو بود بدونه سونگمین راجع به چی میخواسته باهاش حرف بزنه پس بالاخره پرسید.

کیوهیون:" اهم... سونگمین.... گفته بودی میخوای راجع به یه قضیه ای حرف بزنی."

سونگمین خندید و گفت:" راست میگیا، نزدیک بود فراموشش کنن." دوباره جدی شد و ادامه داد:" من فقط کنجکاوم.... اگه نخواستی جواب نده... اما....چرا اونروز داشتی گریه میکردی؟"

کیوهیون اصلا انتظار همچین سوالی رو نداشت و نمیدونست میخواد جوابش رو بده یا نه.

سونگمین که تردیدش رو دید احتمال هایی که خودش داده بود رو به زبون آورد:" بخاطر یسونگ بود؟" چشمای شوکه شده ی کیوهیون جوابش رو داد، حالا فقط یه چیز مونده بود تا ازش مطمئن بشه پس ادامه داد:" اون مریضه درسته؟"

کیوهیون حسابی شوکه شده بود، هیچکس نمیتونست از قیافه ی یسونگ پی به مریض بودنش ببره پس پرسید:" چطور....چطور متوجه شدی؟"

سونگیمن:" تا الان....نمیدونستم. اون خیلی رنگ پریده بنظر میرسه و کلی ام وزن کم کرده، فقط حدس زدم."

 برای چند ثانیه همه جا تو سکوت فرو رفت. سونگمین میتونست مبارزه ی کیوهیون با اشکاش رو ببینه. از جاش بلند شد و کنار اون نشست و دستش رو دورش پیچید. کیوهیون ایندفعه دیگه تردید نکرد و سرش رو توی شونه ی سونگمین مخفی کرد.

سونگیمن:" اینقدر حالش بده؟ میتونه درمان بشه، درسته؟" اما با زمزمه ی کیوهیون قلبش به درد امد.

کیوهیون:" نه، نمیتونه. اون بزودی....میمیره" بعد از شنیدن این جمله تنها کاری که تونست بکنه این بود که دستاش رو دور کیوهیون حلقه و اجازه بده گریه کنه.

یکم که آروم شد گفت:" سرطان خون داره. بعد از آخرین چکاپی که انجام داد دکتر گفت شاید فقط یک ماه دیگه زنده بمونه. میدونم میمیره، اما هنوزم.... من... من برای از دست دادنش آماده نیستم" هق هقش شدت گرفت و محکم به لباس مین چنگ زد.

سونگمین هم میتونست اشکای خودش رو حس کنه. درسته یسونگ رو خوب نمیشناخت اما واقعا احساس ناراحتی و دیدن این حال خراب کیوهیون اذیتش میکرد.

کیوهیون زمزمه کرد:" من نمیخوام تنها بشم. اون تنها کسیه که تو این دنیا دارم."

سونگمین درحالیکه امیدوار بود کیوهیون دست از رد کردنش برداره گفت:" تو تنها نمیمونی کیوهیون. من کنارت میمونم اگه بهم این اجازه رو بدی."

کیوهیون با تردید گفت:" فکر....فکر کنم میتونم امتحانش کنم و اگه من بگم نه تو که ترکم نمیکنی نه؟؟؟"

سونگمین خندید و گفت:" نه، من هیچ قصدی برای ترک کردنت ندارم. هنوزم میخوام دلتو ببرم"

کیوهیون:"دقیقا همین انتظار رو ازت دارم . الان دیگه میتونی ولم کنی برم، دیگه لازم نیست بغلم کنی."

سونگمین آغوشش رو تنگ تر کرد و گفت:" اما من دوست دارم اینجوری نگهت دارم و حالا که قبول کردی پیشت باشم تمام مدت میخوام اینجوری فشارت بدم تا دیگه احساس تنهایی نکنی"

کیوهیون که نزدیک بود خفه بشه زیر لب گفت:" خداوندگارا خودمو تو چه دردسری انداختما" 


تاریخ ارسال: چهارشنبه 24 شهریور 1395 ساعت 00:00 | نویسنده: panizdne
نظرات (10)
جمعه 9 مهر 1395 01:46
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یه یه هیوووووونگ نااااز و گونااااااااااااهیم
راااااستی....سلام پانیذیچرا من همیشه یادم میره سلام کنم
دققققت کردین عایا کیو چققققققد پررو تشریف داره...پسره پررو جای تشکرشه؟؟؟میگه خدااااااوندگااارا تو چ دردسری افتادمممممم؟؟:؟
حااااالا در ایننننده مییییییبینمت مسسسسترچو
ببینم کی به کی میچسبه؟
میگم مینی کلاسی چیزی نمیزاره واس آموزش؟؟؟
یه دو جلسه بریم فوووول فووول میشیم....
دسسسسسسسته جمعی برسم دللللللبری...
خسته نباشی خواهری
فایتینگ
من یه مدت نتم قطیده بود...نتونستم فیکارو بخونم...شرمنده بیبی...
برم پارت بعد...ولی مییییدونم ریوک مرده...من مطمئنم
جمعه 2 مهر 1395 02:11
sara [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عرررر یسونگ عررررر کیومین خیلی نازن مرسی
جمعه 26 شهریور 1395 03:59
Nazi [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مو بافتههههه وای خدا مردم از خندههه....خیلی باحالن...مرسی عزیزم
پنج‌شنبه 25 شهریور 1395 19:26
شیمین [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وای عاشق سونگمین این فیکم خیلی بلا وشیطونه حتی اگه غصه دار باشه بازم میخنده یعنی قیافه کیوهیون با موی بافته دیدنیه مرسی یه دنیا ممنون
پنج‌شنبه 25 شهریور 1395 10:11
helen [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اخییی بالاخره دارن بهم میرسن ولی حیف یسونگ...
مرسی عالی بود
پنج‌شنبه 25 شهریور 1395 07:11
Sara [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
Ali bood
Mamnoon❤️
چهارشنبه 24 شهریور 1395 23:34
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی.
ما از مینی یاد میگیریم که اگر در زندگی پشتکار داشته باشیم بالاخره موفق می شویم.نقطه.
چهارشنبه 24 شهریور 1395 18:50
lady devil [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یووووووهو کیومین دوست داشتنی من لاو لاو
الهییی یسونگم مریضه چرا باید تو فیکا یکی بمیره اه اه
عالی اونی فایتینگ
چهارشنبه 24 شهریور 1395 11:50
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ایول مینی کم کم کارات داره ج میده:)
خوبه ک کیو داره کم کم اون خاطرات مزخرفو میذاره کنار ب مین اعتماد میکنه:)
نخسته خانومی:*
چهارشنبه 24 شهریور 1395 11:08
shadi [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یه یه T.T
منونم دوسدم ♡.♡
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد