X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

رسوایی31

 سهلام >.< چجورین؟

ببخشیددد من نتونستم نظراتونو جواب بدم آخه خونه نبودم و اون پارت هم زمانبندی شده بود :(

ولی همشونو خوندم *.* مرسی بابت نظرای قشنکتون

شادی تشکر مینه >.<

بفرمایید ادامه +.+

 

طبق قولی که به سونگمین داده بود با احتیاط کارهای کیوهیون رو زیر نظر میگرفت


ظاهرا که با وکیلش قطع رابطه کرده بود اما سونگمین میخواست مطمئن بشه که از


طرف اون خطری تهدیدش نمیکنه و همینطور میخواست خیالش از اینکه کیوهیون هیچ


رابطه ی دیگه ای با یونا نداره و یا با پدرش همکاری نمیکنه راحت بشه


اونهیوک ممکن بود بخاطر اینکه شخص مهمی مثل کیوهیون رو تعقیب میکنه تو دردسر


بزرگی بیفته و همینطور بخاطر این کار وقت گیر مجبور بود مطبشو برای مدت نامعلومی


تعطیل کنه و این میتونست ضربه ی بدی به آینده کاریش بزنه


اما علاقه ای که به مین داشت اونو برای انجام خواسته هاش مشتاق میکرد...هر چند توی


این مدت سعی کرده بود مثل گذشته فقط به عنوان یه دوست بهش نگاه کنه و تا حدودی موفق هم


شده بود...به ساعتش نگاهی کرد و فوتی کشید و دوباره به در ساختمونی که کیوهیون وارد


اون شده بود خیره شد...یه هفته ای از روزی که به تعقیب کیوهیون پرداخته بود میگذشت ...


اون توی این مدت رفتار عجیبی از کیوهیون ندید


بیشتر ملاقات های اون کاری بودن یا حداقل اینطور به نظر می رسید...کیوهیون از ساختمان


به همراه چند نفر که میزبان اون بودن بیرون اومد و بعد از خداحافظی مختصری سوار


ماشین گرون قیمتش شد...اونهیوک هم با احتیاط ماشینشو روشن کرد و به دنبال اون رفت


مثل هر روز توی مسیر خونه حرکت میکرد اما بین راه توقف کرد ... دختری که برای اونهیوک


آشنا بنظر میرسید سوار شد و کیوهیون بعد از مکث کوتاهی به حرکتش ادامه داد


_من اونو چند سال پیش دیدم...یه جایی...مثل خونه ی آقای لی...اون...برادر زاده ش بود


چشماش گرد شد و به خودش اومد...اگه اون یونا باشه کیوهیون نمیتونه به خونه بره پس با فاصله


ی مناسبی از کیوهیون حرکت کرد تا از راز چو باخبر بشه...کیوهیون تغییر مسیر داد وبه  خیابانی


که خاطرات گذشته رو برای اونهیوک زنده میکرد رفت...خیابانی که در نهایت به عمارت بزرگ


خانواده ی لی رسید...شوکه از این اتفاق در چند متری اون خونه ایستاد...حالا باید چیکار میکرد؟


کیوهیون و یونا از ماشین پیاده شدن و آقای لی به استقبال اونها اومد...اونهیوک موبایلشو


برداشت و شماره ای رو گرفت


سونگمین با عجله جواب داد چون میدونست اونهیوک مشغول چه کاریه و میخواست که


هر چه زودتر گزارش امروزو ازش بگیره : هیوکی؟ خب تعریف کن امروز چطور بود؟


اون داره میاد خونه دیگه؟


اونهیوک چشماشو بست : مین


سونگمین ل//بخندی زد : ممنونم که مثل همیشه تنهام نذاشتی...اگه همینطوری پیش بره همه


چیز مثل گذشته میشه و من و کیوهیون میتونیم...


اونهیوک حرف سونگمینو قطع کرد تا بیش از این خیال پردازی نکنه: سونگمین گوش کن


ل//بخند مین محو شد : چی شده هیوکی؟


اونهیوک توضیح داد: همه چیز داشت خوب پیش میرفت امروز...اما اون وسط راه


...خب اون با یونا....نفس عمیقی کشید و ادامه داد: اون و یونا الان خونه پدر تو ان مین


پاهای سونگمین شل شد : چی میگی هیوک؟ منظورت چیه؟ چطور ممکنه و اون با پدرم!...


با بغض نالید: یعنی اون با پدرم نقشه کشیده بودن که هیچولو ازم بگیرن؟ دوباره عذابم بدن؟


اونهیوک: حالا میخوای چیکار کنی؟


سونگمین به هیچول که آروم روی تختش خوابیده بود نگاه کرد: دیگه تسلیم نمیشم...میخوام


از خودم و چیزی که حقمه دفاع کنم...من...میام اونجا...منتظرم باش


تک تک خاطرات کودکیم با دیدن عمارت بزرگی که روبه روم بود زنده شد...نفس عمیقی


کشیدم و یک قدم نزدیک تر رفتم...خدمتکار میانسال با چشم هایی که از تعجب گرد شده بودن به


سمت من اومد : آقای لی...سونگمین جان خودتی؟


ل//بخند پر مهری تحویلش دادم : خوشحالم که دوباره میبینمت ... اینجا همه چیز مثل قبله


و نگاه پر از حسرتی به دور و ورم انداختم...درسته که همیشه از طرف خانوداه م اذیت میشدم


و خاطرات چندان خوبی از گذشته به یاد نداشتم اما این خونه رو دوست داشتم...مادرم رو دوست


داشتم...مادر؟! با به یاد آوردن چهره ی زیباش دلم لرزید و قطره ای اشک روی گونه م سر خورد


ادامه ی حرف های خدمتکارو نشنیدم و فقط به در ورودی نزدیک و نزدیک تر میشدم و بالاخره


...رسیدم...نفسمو حبس کردم و در باز کردم چهره های متعجب افراد حاضر روی مهمون ناخونده


شون زوم بود...پدرم...یونا و کسی که بیشتر از همه حضورش توی این خونه عذابم میداد ...


کیوهیون...نگاه پر از تاسفی بهش انداختم ...شوکه شده بود...چهره ش عصبی بود اما انگار


که ناراحتیش بخاطر حضور ناگهانی من نبوده...میتونستم حس کنم که چیز دیگه ای عذابش


میده...شاید اون هم از اینکه توی این خونه ست ناراضی بوده...شاید


یونا که زودتر از اون دو نفر به خودش اومده بود پرسید در حالی که صداش از خشم میلرزید:


تو اینجا چیکار میکنی؟ بهت یاد ندادن بی دعوت جایی نری؟


جوابشو ندادم...توی اون لحظه نمیخواستم بیشتر از این صدای آزاردهنده اونو بشنوم


پدرم عصاشو برداشت و به آرامی بلند شد...دیگه مثل قبل سرپا نبود...پیر شده بود و حس


میکردم که مرگ سانی چقدر اونو شکسته تر کرده...با اینکه از سانی دل خوشی نداشتم به


یاد آوردن اینکه اون مرده قلبمو به درد می آورد...حالا میتونستم بهش حق بدم...اون بخاطر


نگه داشتن عشقش حاضر به مرگ من بود...درست مثل همین حسی که من به یونا دارم


توی افکار خودم غرق بودم و متوجه نشدم که پدرم در یک قدمی من ایستاده: بزرگ شدی


...مرد شدی...شنیدم که تا چند وقت پیش چه پیشرفت های قابل تحسینی توی شغلت داشتی


با صدای اون به خودم اومدم و حواسمو به حرفاش دادم...انتظار داشتم که داد و فریاد کنه


و ازم بخواد که خونشو ترک کنم...اما این رفتار الانش برام غیر قابل باور بود


سرشو تکون داد و به عصاش فشار آورد : بعد از مرگ سانی فکر کردم


که کار خانوادمون تمومه تا وقتی که شنیدم کیوهیون یه بچه داره...به سمت کیوهیون که


سرد نگاهمون میکرد برگشت و دوباره نگاهشو به من داد: اونم از پسر من...سونگمین من


یه پسر که قلب دخترم تو سینشه...امید تازه ای تو قلبم ایجاد شد ...من تصمیم گرفتم که


هیچولو  بزرگ کنم...به روش خودم...توی تمام این سال ها نداشتن یه پسر واقعی عذابم میداد


با این حرفش بغض بدی گلومو گرفت ..تنفسم سخت شد و اون ادامه داد: اما حالا خدا بهم یه پسر داده


یه وارث که از خون خودمه...من از یونا خواستم که کیوهیونو راضی کنه به اینکه اون بچه


رو به من بدین...تو بدون اون زندگی راحت تری خواهی داشت و میتونی با یه دختر خوب ازدواج


کنی...و کیوهیونم میتونه آزادانه تر برای زندگیش تصمیم بگیره و حتی با یونا یه زندگی خوبو


داشته باشن...دستشو روی قلبم گذاشت و ادامه داد: من میدونم تو پسر مهربونی هستی و خوشبختی


همه ی ما همون چیزیه که میخوای


باید فکرشو میکردم. اون قصد داره با این حرفاش فریبم بده و هیچولو مال خودش کنه اما من نمیذارم


بغضم ترکید و دستشو کنار زدم و با فریاد کاملا قاطع گفتم: هیچ کس حق نداره بچمو ازم بگیره


حتی اگه بمیرم هم اجازه نمیدم اونو ازم جدا کنین...میخوای پسرتو بزرگ کنی؟ مگه من پسرت


نبودم؟ تو فهمیدی من چطوری بزرگ شدم؟ فهمیدی من چی میخوام؟ هر روز شکسته شدن


قلبمو دیدی؟ فکر کردی من این همه سختی رو برای چی به جون خریدم؟ من میتونستم از بین


ببرمش قبل از اینکه کسی بفهمه که بچه ای وجود داشته...اما اینکارو نکردم...چون من مثل تو


نبودم آقای لی...هدف من برای زندگیم پول و قدرت نبود...من...فقط میخواستم شاد زندگی کنم


با پسرم...همین


خسته از فریاد هایی که زدم عقب عقب رفتم تا اینکه پشتم به دیوار خورد ...آروم تر گفتم: من


دیگه کوتاه نمیام...ایندفعه نمیذارم...اما ادامه حرفمو نتونستم بزنم چون سرگیجه ی شدیدی


سراغم اومده بود...این استرس های زیادی که این چند ساله توی زندگیم داشتم سیستم ایمنیمو ضعیف


کرده بود و با هر فشار عصبی کوچیکی سرم گیج میرفت و پاهام شل میشد


میتونستم به سختی کیوهیون رو ببینم که بالاخره از جاش بلند شده بود و نگران به سمتم میومد


بغ//لم کرد و من هم برای چند لحظه بهش تکیه دادم تا تعادلمو از دست ندم...آروم با لحن مخصوص


خودش که همیشه همراه نیش و قاطعیت و محکوم شدن بود توی گوشم گفت: عجولانه تصمیم نگیر


مین...من بخاطر خیانت به تو اینجا نیومدم ...و برعکس...میخوام که این پیرمرد عوضی برای


همیشه دهنشو ببنده و دیگه هیچوقت به من و خانوادم نزدیک هم نشه...پس تمومش کن و بیا برگردیم


خودمو از بغ//لش بیرون کشیدم...اونکه انتظار نداشت دوباره باورش کنم؟


درحالی که صدام از خشم میلرزید بهش گفتم: دیگه نمیتونم حرفاتو باور کنم...همه چیز داشت درست


میشد کیو...ولی تو با اومدنت به این خونه خرابش کردی...بدون اینکه منتظر دفاعش بمونم اونجا


رو ترک کردم و سوار ماشین هیوک شدم...به چهره ی به هم ریخته م نگاه کوتاهی کرد و ماشینشو


روشن کرد و راه افتاد


فریاد های کیوهیون رو میشنیدم که اسممو صدا میزنه و ازم میخواد که بمونم و توضیح بده اما


من دیگه نمیخواستم که دلم بلرزه و بهش اعتماد کنم...اون راست میگفت...دیگه نباید عجولانه


تصمیم بگیرم


باید هر چه زودتر برم و هیچولو بردارم...باید قبل از اینکه دست کیوهیون بهش برسه


اونو با خودم ببرم...آره چرا که نه؟ اگه قانون نمیتونه هیچولو کنارم نگه داره پس منم از


راهی به جز قانون پسرمو پس میگیرم


کیوهیون لعنتی به خودش فرستاد و شماره ای رو گرفت : همین الان برو خونه ی من هیچولو


بردار و بیارش شرکت ... یه بلیط هم برای شیکاگو بگیر...برای من و هیچول


تماسشو قطع کرد و سیگارشو روشن کرد و اون رو بین ل//بهاش گذاشت : پیرمرد عوضی


همه چیو خراب کردی...میخواستم زندگیمو دوباره بسازم...اما تو باز هم مانع شدی


و اون خونه و ساکنان بهت زده ش رو ترک کرد

 

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 24 شهریور 1395 ساعت 09:00 | نویسنده: shadi
نظرات (24)
جمعه 2 مهر 1395 02:12
sara [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خدای شیووووووون رحم کنه اوه
شنبه 27 شهریور 1395 13:11
mina [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
کیو که گف می خواد زندگیشو دوباره بسازه پ بلیط شیکاکو دیگ چی میگه...؟؟؟؟؟؟
ممنون
نخسته
شنبه 27 شهریور 1395 00:35
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
رااااااااسدی...سد اندش نکنیاااااا
بزار حال کنیم با فیک
شاااااادی جووووونم...هپی اندش کننننن
یه هپی اند فوووووووق هپی
مللللللللسی
جمعه 26 شهریور 1395 02:08
Mahsa-mini [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چرا میزنی میپوکونی هی :/
لاب لاب لاب
پنج‌شنبه 25 شهریور 1395 19:46
شیمین [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بیچاره خرگوشم همه ادمای اطرافش مثل دشمن باهاش رفتار می کنن با اینکه اصلا بدی درحق اونا نکرده بود اون از پدر و خواهرش اون از یونا و کیوهیون همه علیه سونگمینن کیوهیون هم که معلوم نیس تکلیف خودش با خودش چند چنده هیوک تنها کسی که سونگمین رو واسه خودش می خواد نه بچه مرسی گلم مثل همیشه عالی بود منتظر ادامش میمونم
پنج‌شنبه 25 شهریور 1395 10:08
کیمیا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
مینس خوب جوابشونو داد دلم خنک شد
چقد اخه اینا عوضی ان
این بچه رو تو هر شرایطی اذیت میکنن...
ینی اگه هیچول بخواد بره با کیو واقعا قدر نشناسه...
کیو چرا مثه ادم توضیح نمیده؟چرا نمیره دنبالش؟
تا یه چیزی میشه میخواد چولا رو ببره مسخره...
مرسی دوستم بابت داستانت
منتظر ادامشم
فایتینگ
پنج‌شنبه 25 شهریور 1395 06:35
Nohadeseh [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اوههه من چرا اشتباه. فرستادم اینو ؟؟؟ ای بابا

ببخشید
دوباره شروع میکنم
مین زود قضاوت کرد نه؟ نباید منتظر توضیح کیو میموند؟ کیو میخواست زندگیشو درس کنه چرا یهو نظرش برگشت؟ میخواد بره؟ مینو ول کنه بره؟ میتونه؟
پنج‌شنبه 25 شهریور 1395 06:32
Mohadeseh [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اصن برام مهم نیس مین رو تخت بیمارستانه، اصن اهمیت نمیدم، حقشه اصن، تپل بی مغز
ته مین چی کشیده؟؟ مینهو حتی عشقشو نمیدونسته،مینهو گفت اون دختره عشقشهو ازدراج کرد رفت..اوضاع مین بهتره..
کیوهیون قشنگ لال شد سرش
پنج‌شنبه 25 شهریور 1395 02:54
Anid79 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
رووووووووباه احححححححمق
منم با نظر imagineموافقم
اون دویل اگه بخوااد کاریو کنه هبییییچ کسی نمیتونه جلوشو بگیره
بی زحمت بزن اون مردک پیر هاف هافوی گندیده رو نفله کن و ارث رو هم بده به مین
و الا خودم اون عصاشو تا تههههه میکنم تو حلقش پیر خرفت
و امااااا شادی جونم اون مین مینی منو کمتر حرص بده بچم اب شد خو
مررررسیتم عزیزم...عالی اونی
منتظر پارت بعدم
پنج‌شنبه 25 شهریور 1395 00:57
imagine [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
کیو:/...کیو اگ واقعا میخواست زندگیشو برگردونه هیچکس نمیتونست جلوشو بگیره حتی بابای مین...اینا همش بهانس
لطفا سد اندش نکن...
تو دنیای واقعی سد اند ب اندازه کافی هس...حداقل تو رویاهامون خوش باشیم
خسته نباااااااشی
چهارشنبه 24 شهریور 1395 23:06
aramis [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بنظرم مین کاملا حق داره به کیو اعتماد نکنه
امیدوارم زودتر از کیو به هیچول برسه... هییییییییی
دست گلت درد نکنه دوست جون
چهارشنبه 24 شهریور 1395 21:59
자흐라 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ایییییییش چرا دوباره همه چی خراب شد لعنتیییی لعنت به اون یونا و پدر مین ایییییییی چررررررااااااا دوباره کیومین

خسته نباشی مرسی
چهارشنبه 24 شهریور 1395 20:48
مهدیس [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اااااااااااایییییییییییی
نفس کش
منننننن دیییییگه نمییییی تونم تحححمممملللللل کنننننم
اصن دیه فایده نداره باید بابای سونگمین با یونا رو یاحلق آویز کنم یا اینکه سم بریزم تو غذاشون
من دیه نمی تونممممم
قسمت بعد زود تر بذار لطفا
چهارشنبه 24 شهریور 1395 19:49
soojin [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ای خدااااا از دست اینا.
آخرش دق میکم سر این فیک
دلم برا مین میسوزه
یعنی پارت بعد چی میشه؟
عالی بود مرسی
چهارشنبه 24 شهریور 1395 19:09
miss_kh [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سعادت و خوشبختی رو براتون آرزومندم... خوشحال میشم به منم سر بزنین، نیومدی هم اشکال نداره بازم ممنون موفق باشی
9865
چهارشنبه 24 شهریور 1395 18:18
GAMERSUHY137 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اقا دیگه جان من کیوهیون خربازی درنیاره که دیگه هیچیاا
حالا که داره همه چیز خوب میشه باز ببین خدا کنه بابای مین بمیره که ازش متنفرم اشغال اون باید زودتر از سانی میمرد اگه نبود این همه بلا سره مین نمیومد سانی هم خودکشی نمیکرد
تشکر
چهارشنبه 24 شهریور 1395 14:38
باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم. مرسی.
بچه رو برداره و بره.. واقعا چه پشتیبانی. .. مین میخواست به کی تکیه کنه..
بعدش نبینم بد تموم شه ها. به اندازه کافی دنیا پر از غم و غصه هست .خواهشا این دیگه غم انگیز نباشه.. تا حالا که برا مین جز غم و اندوه چیزی نداشته..
چهارشنبه 24 شهریور 1395 13:49
lady devil [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اوا چی شد فقط خودشو هیچول دیول خر از اول نمیرفتی خوب
الهییی مینیو اذیت نکنین
پاسخ:
ککک همه چی دوباره خراب شد ¤~¤ الان مهلوم نیسد چی میجه
با اینکه پارت آخرو نوشدم ولی ممکنه تغییرش بدم +.+
ببینم نظراتون چجوره ☆~☆ هپی اند یا سد اند
منونم دوسدمممم لاب لاب لاب ♡.♡
چهارشنبه 24 شهریور 1395 13:43
Nazi [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
داش همه چی درست میشدا اگه بابای مین دخالت نمیکرد اه بمیر دیگه بزار بچه ها به زندگیشون برسن...والا اعصاب نمیزاره واسه ادم....مرسی عزیزم
پاسخ:
آره واقهم میخواسدن برگردن سر خونه زندگیشون که نشد دیگه :(
همیجه یه بی عدبی مانع میجه _ . _
ککک آروم باهش ♡.♡ خوااااهش میکنه شادی
قابل شما رو نداره دوسدم ببشید کم بود :(
چهارشنبه 24 شهریور 1395 13:06
shabnam1986 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اهواه نمیشه ک همش مین رو اذست کنی و کیو رو پیروز میدون
این دفعه باید حتما حتما مین پیروز شه زودتر بره و هیچول رو برداره
پاسخ:
مین اذیت کردنش خهیلی حال میده :/ ♡
بخداااا
ایندفه هم لدفن مینی اذیت کنممممم خواااهش T.T
فقد همین یه بار قول میدم بهدش کیونا اذیت کنم ☆.☆
منونم دوسدم >~< لاااااااب یو
چهارشنبه 24 شهریور 1395 13:04
시데 [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
نمیسه واسه منم یدونه بلیط بگیره برم شیکاگو؟!:|
خب مگه چیه!-،-
خب لااقل بلیط کره بگیرین برم همشونو بکشم بیام^^
اصن هیچلو بدین بذارم سرجاش پیش شیوون این بازیا چیه سر این کودک مظلوم درمیارن!:|
مامی...بش بگو بیشتر تایپ کنه یکم که من برم ری ری رو بیارم*-*
مرسی واسه این یکی پارتم *^*
چهارشنبه 24 شهریور 1395 13:01
حنا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟
یعنی تا فکر کردیم همه چی داره خوب میشه‌،بدتر گند خورد به همه چیز
کاش کیو قبل از اینکه بره خونه ی لی به سونگمین میگفت
بالاخره حرفایی که سونگمین باید خیلی وقت پیش میزدو‌زد،دلم خنک شد
حالم از لی بهم میخوره آخه اینهمه مدت سونگمینو ادم حساب نکرده بود حالا میخواد بچه اشو‌بگیره
وااای خدایا چرا کیو‌یه خرده تلاش نمیکنه سونگمینو نرم کنه؟؟؟
فقط گند میزنه به همه چیزالان اگه هیچلو ببره‌ مینی دیوونه میشه که
مرسی عزیزم
چهارشنبه 24 شهریور 1395 12:18
هستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یکی بیاد کمک باهم بریم هم یونا و هم بابای مینو بکشیم برگردیم:)))
یکیم ترمز دستی مینو بکشه خوب:/
ی بارم بزنیم مینو چپ و راست کنیم مغزش بیاد سرجاش دو دیقه فک کنه خوب بفهمه دنیا دست کیه ی ذره هم ب حرف کیو گوش کنه ببینه چ میگه این بنده خدا آخهههههه://////
دلم واس کیو میسوزه تنها کاری ک میتونه بکنه تا مینو داشته باشه اینه ک هیچولو نگه داره پیش خودش.هعیییی...
نخسته خانومی:*
چهارشنبه 24 شهریور 1395 11:51
mona [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وای سونگمین چه بابای تحفه ای داره هاااا
امیدوارم سونگمین زودتر هیچولو برداره،انصاف نیست همه بدبختیا مال مین شه بعدشم زود کیو رو ببخشه
کیو هم باید حداقل یکم حالش گرفته شه نمیشه که
از نویسنده ی محترم چزاندن و حالگیری کیو را به شدت خواستاریم
مرسی پارته باحالی بود
پاسخ:
ایییییییج آره - . - خهیلی بی تربیده
منم امیدوارم :( اگه نویسنده کرم نریزه اینبار کیونا اذیت میجه ☆.☆
اما نویسنده خهیلی بی عدبه من بعید میدونم +.+
ولی آخرش حالشو میگیرم صبر کن : /
لاب لاب لاب دوسدمممم
منونم واسه نظر قشنکت ♡.♡
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد