X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

دارم یاد میگیریم عاشقت باشم 3


بازگشت

پارت سوم


توی 137 قدم  کسی صدایش زد.سربلند کرد و سمت صدا چرخید.

-هی لی سونگجین!

خیلی سریع تراز صدم ثانیه کیوهیون را تشخیص داد که همراه دونفر دیگه سمتش می آمد.لبخند ناخواسته ای زد:

-بازم تو چوکیوهیون..برای باردوم..امروز برای دومین بار منو از افکار چندسالم دور کردی

کیوهیون سریعتر قدم برداشت و زودتر از دونفر دیگه به چند قدمیش رسید

-کجا داشتی میرفتی؟

-جای خاصی نبود,داشتم قدم میزدم و فکر میکردم

-زیاد فکر نکن,فکرایِ زیاد خوب نیستن

-میدونم حق باتوئه

2 نفر دیگه هم کنارشان رسیدند.نگاهی به صورت مقابلش انداخت.پسری از خودش کوتاهتر با صورت ظریفی دست سمتش دراز کرد:

-کیم ریووک

تعظیمی کرد و لبخندی زد

-خوشبختم ریووک شی

نگاهش را به پسر مومشکی که با نگاه نافذش بررسیش میکرد,داد. لبخندی خجالتی زد و دستی پشت گردنش برد و با موهای گردنش ور رفت:

-فک کنم باید زودتر بهت میگفتم

-جرات کردی برگردی؟از کارات سردرنمیارم

-به حرفت گوش کردم دیگه..نباید میومدم؟

-حرف زدن الان درمورد اومدن ونیومدنت بی فایدس چون مال گذشته اس..نباید پشیمون شی,به هرحال خوش اومدی لی سونگجین

و با یک قدم بلند در آغوشش گرفت.صدای متعجب ریووک باعث شد از هم جدا شوند:

-همو میشناسید؟


"روی تختش دراز کشیده بود و به سقف خیره بود.پنکه داخل اتاق بی وقفه میچرخید و سعی میکرد..هوا را کمی خنک نگه دارد.صورتش میسوخت و دردداشت.اگر باند های سفیدرنگ روی صورتش نبود,شاید درد بیشتری احساس میکرد .غلتی روی     تخت زد و به سمت   پهلوی راستش چرخید...سوزن سرم توی ساعدش فرو رفته بود و قطره قطره وارد خونش میشد.

در با صدای تقی بازشد.بخاطر نور شدیدی که به چشمانش هجوم اورد نتوانست تشخیص دهد چه کسی جلوی در بود.چشمانش را با ازردگی بست و باز کرد.همان شخص در را پشت سرش بست و وارد اتاق شد.هرچقدر او جلوتر میامد قلبش تندتر میزد.این هم یکی از گذشته اش بود.گذشته ای که حالا به شدت از ان متنفر و فراری بود.گذشته ی مسخره ی دردناکش..

صدای قدم ها متوقف شد.دو جفت کتانی خاکستری رنگ,در قاب تصویر چشمانش جا گرفت.نگاهش را با سماجت روی کفش ها نگه داشته بود.شاید هم میترسید جهت نگاهش را عوض کند و چشمان پراشکش یکهو خالی شوند.سکوت مسخره ای بود.نفسی کشید و انگشتانش را کمی مشت کرد.

-خوبی مین؟؟ببخشید دیر اومرم پیشت..نمیدونسم چجوری باید باهات روبرو شم..

بغضش تا گلویش بالا امده بود.دلش خیلی پر بود.با پشت دست مشت شده اش,روی چشمانش کشید تا نمشان را بگیرد:

-اره دیگه...ادم نمیدونه که با کسی که خانوادش سالم نبودن چجوری روبروشه...اره خب..ادم نمیدونه با کسی ک مادرش یه هرزه بود چطوری حرف بزنه....ادم نمیدونه با کسی که   بقیه هم هرزه صداش میکنن و دنبال اذیتش کردنشن چجوری روبرو شه..اصن مگه این ادم ارزش داره ها؟

لبان سرخش میلرزید و حالا زخمی شده بود.مجبور بود لب هایش را بگزد تا اشکهایش نریزند:

-ارزش نداره..که...اصن مهم نیست اونم قلب داره..اونم ادمه...اصنم مهم نیس اینا شایعه باشه..اصن مهم نیس خودش چجوریه..اصنم مهم نیست الان میخواد بمیره

تشک تخت کمی پایین رفت و او کنارش نشست.دستانش را دور بدن زخمی او حلقه کرد و به خودش فشرد:

-اروم باش مینی..من بخاطر اینا نبود که نمیتونستم باهات روبروشم..من بخاطر ناراحتی برای تو نمیتونستم روبرو شم...متاسفم که دیر رسیدم و مجبور شدم به اتش نشانی زنگ بزنم...من خودم باید وارد ساختمون میشدم..من متاسفم مینی

چقدر خوب و ارامش بخش بود کسی از او عذرخواهی میکرد.انقدر تهمت وفریاد شنیده بود که این ها کمی قلبش را ارام تر کند..سرش را به سینه ی او تکیه داد:

-جونگ وونییی...درد دارهه...قلبم..درد داره...

جونگ وون دست به موهای مشکیش کشید و انگشتانش روی باند ,مکث کرد:

-خوب میشه....تموم میشه..همه ی دردا یروزی هم خوب میشن هم تموم  میشن...تو واقعابه تصیمی به گرفتی اطمینان  داری؟؟

تصمیم؟؟او هم خبر داشت؟؟سرش را بالا گرفت ودر چشمان مشکی رنگش خیره شد:تو میدونی؟؟تو خبر داری؟؟

-میخوام از زبون خودت بشنوم واقعا همچین چیزی میخوای؟؟اینکه هویت برادرت رو  برداشتی و راضی شدی صورتت جراحی بشه  برای همینه نه؟؟

-درسته..برای همینه...میخوام عضو یه خانواده بشم که بهم درد نده..حرفای منو باور کنه نه بقیه رو..به من ایمان داشته باشه نه بقیه..من میخوام یه پشتیبان داشته باشم.یه پدر..که گاهی که دارم از ناراحتی له له میزنم توی بغلش برم و بتونم یه دل سیر گریه کنم...یه برادر که بتونه جای همه رو برام بگیره..که با کلمات ساده و پاکش خوشحالم کنه... من چه گناهی کردم که خانوادم توی اون تصادف مردن؟ من  چه گناهی کردم که مادرم یه همچین...ادمی بوده...من نمیتونم بگم مادرم اونجوری بوده..من دوسش دارم...بقیه هرچی بگن مهم نیس...اما این وسط منم که دارم اذیت میشم...من دارم از بین میرم و کسی نمیخواد کمکم کنه..تونمیتونی احساسات منو درک کنی..من حق دارم خانواده اروم و کوچیکی داشته باشم که توش فقط منم و خانوادم..

-من فقط میخواستم از تصمیمت مطمن شم..من کمکت میکنم مین...من هنوزم دوستتم...هنوزم کنارتم...خب؟؟میتونی روی من حساب کنی...

چشمانش را بست و نفس عمیق تری کشید.الان باید تنها میبود..زیر ملحفه اش غصه میخورد اما جونگ وون کنارش بود و این چقدر خوب بود

-هی مینی..توهنوزم برای من همون پسر بانمکی هستی که با کوله پشتی صورتیش وارد کلاس شد و با لهجه ی بامزش خودشو معرفی کرد ...هنوزم یادم نمیره اومدی کنارم و خواستی کنارم بشینی...اونموقع هیچکی سمت من نمیومد..زیادی ساکت بودم و بقیه از ادمای ساکت خوششون نمیاد..اما تو با اون لبخند بزرگی که همیشه رو لبات بود و دندونای بامزتو نشون میداد منو انتخاب کردی..اولش دوسِت نداشتم..شبیه پسرای دخترنما بودی..زیادی ضعیف و شکننده بودی اما بعدا فهمیدم تو خیلی شجاع تر از منی..من ترسو بودم..من هیچ وقت تو دل ترسام نرفتم اما تو کسی بودی که سرسختانه با مشکلات روبروی میشدی و حالا میبینم قدری شجاعت داری که یه تصمیم بزرگ تو زندگیت گرفتی...من پشتم..نگران نباش"

 

(الان فهمیدین چرا سونگجین تو پارت قبل داشت میفگت این صدارو هروز پای تلفن میشنوه؟؟)


-اینطور نشون نمیده ووکی؟!این پسر توی بیشتر زندگی من بوده

با ذوقی از بیاد آوردن صدای جونگ وون,دستانش را محکم بهم کوبید:

-راستی رادیو هم ایده ی جالبی بود فکر نمیکردم دیگه بخوای از صدات استفاده کنی

رنگ صورت کیوهیون و ریووک کمی پرید ولی بجای آنها جونگ وون با بی حوصلگی گردشی به چشمانش داد.سرش را کمی کج کرد و رو به جونگ وون پرسید:

-نگو که اشتباه میکنم,صدای تو بود که گوینده ی رادیوی دانشگاه بودی

یسونگ با بی میلی تایید کرد:خیلی خب..اشتباه نمیکنی,صدای من بود

-این عالیه ولی خب زیاد از صدات کارنکش!مواظب خودتم باش

صورت متعجب کیوهیون و ریووک چیزی نبود که راحت انکارش کند

-چیزی شده؟؟

-از کجا فهمیدی صدای اون بوده؟

-صدای جونگی رو نشناسم که سونگجین نیستم,صداش با صداهای دیگه اشتباه نمیشه

-جونگی کیه؟

ابروهایش بالا رفت و سمت جونگ وون چرخید.انگار همه چیز طوری که فکر میکرد نبود.جونگ وون بی توجه به سوال ریووک,سری تکان داد

-هنوزم میرقصی؟

-چی؟

-میگم هنوزم میرقصی؟؟

-معلومه تنها چیزی که از گذشته ولش نکردم رقصه

-اوهوم...

ریووک که انگار حواسش از سوالش پرت شده بود,نگاهی عجیب به سونگجین انداخت:

-مطمئنی اون واسه اینکار مناسبه؟من هنوزم اصرار دارم اونهیوک رو راضی کینم

-اگه انقدر از کار اونهیوک مطمئنی پس سونگجینم قبول میکنی...

و گوشیش را از جیبش بیرون کشید و اهنگی پلی کرد.سونگجین گوشش را به صدای عمیق و پر از غم داد,متن اهنگ ناخواسته در ذهنش تبدیل به رقص میشد.

"جایی که ستاره خورشید شد,جایی که تو ترکم کردی,تنها اشک های من سرازیر شدن چون میخوام زنده بمونم پس اینطوری منتظرت میمونم                                                                                         حتی اگه احمقانه باشه!!قلب نمیتونه خودشو کنترل کنه تا چیزی که ما میخواییم رو دوست داشته باشه,               دوستت داشتم قدری که ترسیده بودم,نصف اون روزای خوب و بد رو چجوری تونستن فراموش کنم؟؟فراموش نکن فراموش کردن مثل اینکه تاریکی باشه پس روشنایی هم میتونه دیده بشه,حتی وقتی باد با تمام قدرتش به صورتم ضربه میزنه این یه خداحافظیه,چون نمیتونه تصادفا رد بشه,دوستت داشتم قدری که ترسیده بودم"

-خب؟؟میتونی؟؟

-من الانم اماده ام جونگی!

-میدونستم,تو تکی سونگجین,برای فردا اجرای سالن همایش به عهده ی تویه

-خیلی خب..توهم میخونی؟

-چطور؟

-کسی که این متنو میخونه باید توی تاریکی با نور ملایم بایسته و تمام نور صحنه روی من باشه,اینو بهش بگو

-باشه میگم

نگاهش رو بصورت بیحالت کیوهیون داد و سرش را کمی کج کرد:

-مشکلی هست کیوهیون شی؟

-بنظرم خواننده خیلی مسخره بوده,این خیلی چرته..منتظر باشی که چی وقتی میدونی قرار نیست برگرده؟؟اون فقط باید قبول کنه زندگی جدیدو شروع کنه

-خواننده خیلی با احساس بوده,قلب عاشقی داشته که اینقدر قشنگ منتظر عشقش مونده,حتی عشقش رو مثل یه ستاره ی ارزشمند دونسته که تبدیل به خورشید شده و محو شده,و چون اون شاهد این صحنه بوده اشک ریخته,اون زندگیشو تو بودن با اون میبینه و احساساتش کاملا از صداش و متن اهنگش معلومه

-تو اینطور فکر میکنی؟

-جوری دیگه نمیشه فکر کرد میشه؟

-هی صبر کن ببینم تو چشمات خیسه؟؟گریه کردی؟

کیوهیون چند قدم فاصله بینشان را طی کرد و دستی به مژه های خیس سونگجین کشید:

-اومو واقعا گریه کردی؟؟برای چی؟

کمی خجالت کشید.شایدهم بیشتر از کمی خجالت کشید,سرش را عقب کشید تا انگشتان کیوهیون از صورتش جدا شود:

-دلم برای همچین عاشقی درد گرفت,این صدا حقش اینهمه ناراحتی نیست

-واسه دیگران ناراحت نشو,درضمن این چشما مال منن,بدون اجازه من نباید گریه کنی

لبخندی به عصبانیت ساختگی پسر روبرویش زد و نفسی کشید:

-باشه قبول بدون اجازه تو گریه نداریم

سرفه ی الکی کرد و نگاهش را از کیوهیون گرفت,با حس سکوت اطرافش متوجه نبود جونگ وون و ریووک شد.

-احتمالا رفتن سر کلاسشون,یسونگ همیشه اینطور غیب و ظاهر میشه و ریووک حتما باهاش رفته..

-کیوهیون شی شما کلاس ندارین؟

-کیوهیون صدام بزن,اینطوری احساس ناراحتی میکنم,نه الان کلاس برنداشتم,بعد ناهار که نمیشه درس گوش کرد اگه کلاس نداشته باشی میبرمت گلخونه چیزای جالبی هست که باعث میشه روحیت بهتر بشه

-فکر نکنم بتونم بیام,بعدا حتما نشونم بدین,باید دنبال یه ماهی برم

-همیشه در گلخونه بازه,من نبودمم میتونی بری

-ممنون..کیوهیون..

******


با صدای تقه ای که به در خورد سرش را از توی کتاب بلند کرد و نگاهی به بیرون پنجره انداخت.هوا خیلی تاریک شده بود و نشان میداد خیلی وقت بود که غرق خواندن کتاب شده بود.در باز شد .قامت دونگهه را , بالش به بغل,درحالی که سرش را داخل میاورد تشخیص داد

-جینی هیونگ؟؟بیداری؟

-چیزی شده دونگه؟هنوز نخوابیدی؟؟

-میشه پیشت بخوابم؟؟اتاقم خیلی سرده ..نمیدونم چرا شوفاژش کار نمیکنه

-بیا ماهی من,همیشه پیش من برات جا هست

خودش را روی تخت جا به جا کرد و با دستش به جای خالی اشاره کرد. دونگهه لبخند گشادی زد و در را پشت سرش محکم بست.درحالی که با قدم های بلند سمت تخت میرفت رویش دراز کشید.سمت سونگجین چرخید:

-خیلی حس خوبیه برگشتی اینجا هیونگ

-من فقط بخاطر توئه که اینجام اگه کارت تموم شه بعد کریسمس از اینجا فرار میکنم

دونگهه دستی دور گردن سونگجین انداخت و سرش را به سینه ی او مالید:

-من میدونم تو بعد کریسمس هم میمونی

-نه هائه,بودن اینجا اذیتم میکنه

-ببخشید که باعث ناراحتیت شدم هیونگ..متاسفم

دستی به موهای نرم و قهوه ای دونگهه کشید و لبخندی به صورتش زد:

-هیچوقت متاسف نباش هائه تو تنها فرد زندگی منی که همیشه باعث آرامشم بودی,برخلاف بقیه افراد تنها تو صادقانه باهام بودی هیچ وقت اینطور فکر نکن

-کسی هست اذیتت کرده؟؟کی؟؟

-آره یکی هست که خیلی اذیتم کرده و داره میکنه

-بگو کیه..من برم باهاش حرف زنم و بهش..

-نه هائه..الان نه..اون کسی نیست که تو بشناسیش..پس الان چشاتو ببند و سعی کن خوابی..هوم؟

-شب بخیر هیونگ

-شب بخیر هائه


******

لباسی سراسر سیاه ,شلوار تنگ و چسبانی به همان رنگ به تن داشت.نگاهش روی ماسکی بود که قبل از رفتن یسونگ,از او گرفته بود.ماسک را به دست گرفت و پشت سرش گره زد.

نگاهی به ایینه مقابلش انداخت .ماسک تا نیمه های صورتش را پوشانده بود و تنها قسمت پایین صورتش در دید بود.تنها چیزی که ازارش میداد شکل ماسک بود.چرا شکل خرگوش باید نماد عشق این خواننده میبود؟لعنت,از این اسم هم متنفر بود.آهش را در گلویش خفه کرد و با شنیدن صدای جیغ ها,به سمت سن راه افتاد.

پا که روی سن گذاشت صدای جیغ ها بلندتر شد.نگاهی به اطرافش انداخت.درست طبق خواسته اش!!سالن تاریک بود و نوری ملایم روی دو خواننده ای که گوشه ی سالن نشسته بودند,میتابید.با اوج گرفتن صدای کسی وسط سالن متوجه خواننده ی اصلی این آهنگ شد.پالتوی کرم بلند رنگی تنش بود و تا زیر زانوانش میرسید.شنیدن این صدا قلبش را با درد به تپش انداخت.شاید اگر الان روی سن نبود همراه این صدا اشک میریخت.با ضرب اهنگ دوم اهنگ,حرکتش را شروع کرد ونوری صحنه رویش متمرکز شد.

موقع رقصیدن همه چیز را فراموش میکرد و خود را در سالن اشنای قدیمی خانه ی هیوکی میدید که با تحسین نگاهش میکرد و برای بهتر رقصیدن تشویقش میکرد.کمکش میکرد.اما ایندفعه کس دیگری هم حضور داشت.خواننده ای که با سوزناک ترین صدا میخواند و با نگاهش  او را دنبال میکرد.

اهنگ که کم کم به قسمت های غمگینش رسید و از جدایی حرف زد ,سالن و هیوک هم برایش محو شد و تنها مردی را میدید که با صدای محسور کننده اش میخواند و قلبش را به گریه می انداخت.

سمت جمعیت چرخید و سرش را پایین انداخت و دستانش را به طرفین باز کرد.با چرخشی سریع زیر نور سفید رنگ ایستاد و شدت نور لحظه به لحظه بیشتر افزایش میافت.


جایی که ستاره خورشید شد,جایی که تو ترکم کردی,اشک های من سرازیر میشن


با حرکات نرمی از خواننده فاصله گرفت تا لب سن جلوی تماشاچیان ایستاد.


چون میخوام زنده بمونم اینطور منتظرت میمونم


متن آهنگ جلوتر میرفت.روی لبه ی باریک ,مرز بین صحنه و زمین شروع به رقصیدن کرد.صدای جیغ ها و فریادهای هیجان زده را میشنید اما توجهی نمیکرد.


اگه دلت برام تنگ شد باید برگردی پیشم


درست وسط سن پشت به تماشاچیان چرخید و نگاهی به مرد کرم پوش انداخت.


اگه تاریکی باشه روشنایی هم دیده میشه


با پرش سمت عقب روی زمین بین تماشاچیان فرود آمد.درحالی که نگاهش روی او بود,قدم قدم عقب میرفت.جمعیت هم با حیرت برایش راه باز میکردند.هیچ کس توقع همچین رقصی نداشت .درست با آخرین کلمه از سالن خارج شد.بخاطر فعالیتش نفس نفس میزد.ماسک رو از صورتش برداشت و دستی لای موهای عرق کرده اش کشید.ماسک را که هنوز بین انگشتانش نگه داشته بود داخل سطلی انداخت و به سالن برگشت.گوشه ای تاریک ایستاد و به صاحب صدای جادویی که هنوز روی سن بود,خیره شد.با تعظیم هر 3 خواننده جمعیت صدایش بلند شد.

-اونهیوک..اونهیوک..اونهیوک

این اسم را از دهان ریووک شنیده بود.جالب بود که همه فکر میکردند این شخص رقص را اجرا کرده بود.صدای یسونگ جمعیت را ساکت کرد:

-کسی که رقصید اونهیوک نبود,اون حاضر به همکاری با ما نشد پس لطفا منتظر اومدن اون روی سن نباشید,بنا به خواست خود رقصنده هویتش مخفی میمونه..ممنون که امروز همراه ما بودید..

هر 3 تعظیمی کردند و سن از حضور آن ها خالی شد.گوش هایش ناخواسته حرف های دانشجوها را میشنید:

-میگن کیk از اونهیوک متنفره و اون بوده که قبول نکرده اونهیوک باهاشون اجرا کنه,یعنی الان میخواست شخصیت اونیهوک رو خورد کنه؟؟

-نمیدونم اما به کیk نمیاد انقدر بد باشه..

پس اون کی بود.حرف های بقیه تمامی نداشت؟

-پس کی انقدر  ماهرانه رقصید؟؟فقط اونهیوک انقدر با مهارتت توی دانشگاه میرقصه

-نمیدونم..مگه اون لیدر موزیکال نشده؟؟؟پس اون نمیتونه باشه

-اون رقاصه خیلی عالی بود..حرکاتش با اهنگ یکی بود

-اوهوم..حیف که معشوق کیk مرده..حیفه صداشه..

مرده بود؟؟پس بخاطر همین کیوهیون آهنگ را مسخره کرده بود؟؟لبش را جلو داد.کسی به دستش چنگ زد و او را از بین جمعیت کنار کشید:

-مگه نگفتم هر چیزیو نگاه نکن؟؟

-اوه تویی کیوهیون؟ببخشید متوجهت نشدم

-برای چی بخاطر اون آهنگ مسخره رقصیدی؟؟

-احساس میکنم متن آهنگ رو خیلی دوست دارم اون عالیه..قلب رو بلرزه درمیاره..

-نگو داری عاشق کیk میشی

-من پشیمونم از عاشق شدن..یه اشتباهو دوباره تکرار نمیکنم

-اما من عاشقِ عاشق شدنم,دوباره تکرارش میکنم..بیا باهام..میخوام چیزی نشونت بدم


خوب یه توضیح کوچولو میدم برا کسایی که دوباره گیج شدن..خخخ

اینجا دوتا کلمه "کی" و "کی" داشتیم. یکیش یعنی چه کسی؟ و اون یکی هم k یکی از اعضای کرایه KRY که دانشجو ها اونارو به این اسم میشناسن.(الانم میدونی که k کدوم عضوه نه؟؟خخخ) چون کنار هم استفاده شد توضیح دادم که گیج نشنین جلوشم حرف k رو نوشتم.