X
تبلیغات
رایتل

kyuminland

joyers club

دارم یاد میگیرم عاشقت باشم 7


اینم از فیک محدثه، عزیز دل مامی

این قسمت قراره کیوهیون ماله سونگمین باشه .. یوهاهاهاها

برید بخونید تا بفهمید

کلی گره کورم باز میشه

در کل این قسمت مبسسسسسسسسسسسسسسوط کیومین داره

خخخخ


"بازدید و رای به کیو یادتون نره"








بازگشت

پارت هفتم



کلید انداخت و در را کمی سمت خودش کشید .در که باز شد,کفش هایش را از پاهایش بیرون کشید و با نوک پا کنار دیوار هلشان داد.تمام چراغ های سالن روشن بود,این کمی عجیب بود.دونگهه حتی موقع باهم بودنشان هم انقدر چراغ روشن نمیگذاشت.درحالی که کاپشنش را از تنش بیرون می آورد تا روی چوب لباسی کنار در آویزان کند,مخاطبش را صدا زد:

-دونگهه!!من برگشتم!

با حرکتی که از سمت کاناپه دید سرش را چرخاند:

-اوه دونگهــ...

دونگهه نبود!!او دونگهه نبود.کاپشنش از بین انگشتانش فرار کرد و روی زمین افتاد.با نگاهش تعظیم پسر روبرویش را دنبال کرد:

-لی هیوکجه هستم!!همسر دونگهه!

-بله..

میدانست!!این را بخوبی میدانست.نیازی به معرفی نداشت.اندازه ی تمام عمرش او را میشناخت

-شما دیر کردین,و دونگهه نگرانتون شده بود,کنارش موندم تا شما برگردین

تنها توانست سرش را کمی تکان دهد:اوهوم

هیوکجه کمی جلوتر امد و درحالی که تردید داشت بپرسد یا نه در چشمان خیره شد:شما حالتون خوبه؟

خوب؟؟؟در یک کلمه حالش افتضاح بود.رنگ پریدگی صورتش و لرز صدایش را که ندید میگرفت,گیر کردن حرف در گلویش کاملا واضح و آشکار بود.

-از دونگهه شنیدم پدرتون نمیتونه بیاد و دچار سانحه شده,من میخواستم تاریخ عروسی رو عقب بندازم اما خودشون به من اجازه ندادن,جای خوشحالیه که دونگهه برادری مثل شما داره تا جای پدرشو براش بگیرین!

باید به دیدن این کابوس عادت میکرد!کابوس زنده ی هیوکجه!!به سختی صداهای فریاد خودش را در گوشش عقب میزد.به سختی روی پاهایش ایستاده بود.به سختی نفس میکشید.و مسبب تمام این سختی ها فرد روبرویش بود.باید ذهنش را منحرف میکرد!باید..

-شغلتون چیه؟؟

-رقصنده ی اصلی یه گروهم اما در اصل مربی رقصم

لعنت به جواب هایی که نشانی از گذشته در آن بود.لعنت!!

-خانوادتون چی؟

-تک فرزندم,مادر چند سالی هست که دیگه نیست و پدرم توی شهرمون زندگی میکنه

خم شد و کاپشنش را برداشت.الان نمیتوانست !!اذیت میشد.تا همین حد هم بیش از توانش حرف زده بود.چند قدم برداشته اش را عقب گرد,برگشت و روی کفش هایش خم شد.

-دونگهه..خیلی..شکنندست,اون برام مثل یه پادزهر عمل میکنه

سرش را هنوز پایین گرفته بود و به کفش هایش خیره بود.سوزش چشمانش,اخطار میداد که هوای دلش بارانیست.

-امیدوارم به خاطر ترسات رهاش نکنی!!قولی ندی که زیرش بزنی..قول ها خیلی مهمن..خیلی مهمن

هیوکجه چند قدمی دنبالش جلوتر رفت و سرش را کمی خم کرد تا صورتش را بهتر ببیند:شما خوب بنظر نمیرسید,جایی میخواین برین؟؟

-یادم افتاد کار مهمی رو فراموش کردم..باید برم

-کمکی از دستم برمیاد؟؟کار مهمیه؟

هول هولکی,دستش را در هوا تکان داد و سعی کرد سریعتر این بحث را جمع کند:مهمه..الان خیلی مهمه

اگر قدرتش را داشت سرش فریاد میزد از جلوی چشمام دور شو-اما تنها به لبخندی بسنده کرد.

سر که بلند کرد,خودش را در خیابان دید.امروز هیوکجه آواره اش کرده بود.با سوز سردی که به بدنش خورد ,به خودش آمد و کاپشنش را نصفه تنش کرد.دست هایش را دور بدنش گره زده بود و آرام قدم میزد.صدای تق تق قدم هایش در گوشش میپیچید  و بیشتر در لاکش فرو میرفت.چرا دیدن هیوکجه سخت بود؟؟!تحمل بودنش را نداشت.میخواست نباشد مثل تمام این سال هایی که او هم نبود.او نبود!!از سونگمین به سونگجینی رسیده بود که برایش غریبه بود.از سونگمین فراری بود همانطور که از هیوکجه فراری بود.

سرش را بیشتر پایین انداخت.بازهم سوال های آزاردهنده ی بی جوابش,سراغش امده بودند.چرا هیوکجه حاضر نشده بود حرف ها و توضیح هایش را گوش  کند؟چرا بقیه کاری نکرده بودند؟بقیه هم نخواسته بودند او باشد که حقیقت را نگفته بودند؟که گذاشته بودند اینطور اذیت شود؟

سرش را بالاگرفت , خودش را جلوی گلخانه دید.دانشگاه هنوز بخاطر کلاس های فوق برنامه کریسمس باز بود.خنده ی آرامی کرد.قلبش دنبال آرامش آمده بود.نگاهی به دستگیره ی فلزی انداخت و خودش را با چند قدم بلند به در رساند.چند باری بالا پایین کرد اما تنها با در بسته روبرو شد.آرامش نبود!!آرامش حقش نبود؟

کنار در چمباتمه زد و سرش را روی زانوانش گذاشت.جایی برای رفتن نداشت!!هیوکجه به او فهمانده بود به کسی اعتماد نکند,حرف های کسی را باور نکند,باورهایش را دست هیچکس نسپارد اما ,حالا برعکس  آموخته هایش دنبال آرامش کسی اینجا آمده بود.آمده بود چون اعتماد کرده بود.چون باور کرده بود او را درهم نمیشکند.

-سونگجین!

صدای گرمش را زود تشخیص داد.زودتر از گوشش,قلب متلاطمش  تشخیص داد که محکم تر به سینه اش کوبید.بلند شد و به مرد گمشده در شال روبرویش خیره شد.

-خدای من,سونگجین..ساعت 10 شبه..اینجا چیکار میکنی؟

کیوهیون..کیوهیون چرا همیشه به موقع به دادش میرسید؟کیوهیون گرم بود.کیوهیون خود آرامش بود.

-تو چرا این شکلی هستی؟؟چه بلایی سرت اومد؟؟چرا اینطور بیرون اومدی؟؟

دستان یخ زده اش ,جایی بین دستان گرم کیوهیون فشرده شد.

-داری یخ میزنی پسر!!

نگاهش را به صورت نگران کیوهیون داد.چقدر داشتن کسی خوب بود.همین که برای کسی مهم باشی!! و جلویش خودت باشی.

-خستم..خیلی فشار رومه..خیلی دارم اذیت میشم...به نظرت باید چیکار کنم؟

-فشارایی رو که میکشی با بقیه تقسیم کن

سرش را تکان داد و چند تاری از موهایش روی پیشانیش پخش شد-نمیتونم,هر کلمه ای که بگم یه زندگی داغون میشه,من توی این کابوس گیرافتادم

کیوهیون با ارامش فشار دستانش را روی انگشتان او سعی کرد کمی ارامش کند-آروم باش!!اول بیا بریم تو

-در..قفله

-من قفلش نکرده بودم..کلید ندارم!!چطور قفلــــ

نگاه کیوهیون روی چشمانش ماند.دستش را رها کرد و با نوک انگشتانش,مژه های او را لمس کرد

-گریه کردی؟

اخم کرد,گریه نکرده ببود,نه!!

-نه

کیوهیون هم متقابلا اخمی در جوابش کرد

-دروغ میگی...چرا مژه هات نم دارن؟

-متاسفم

-لبات کبود شده,از سرماست اینطوری تا صبح یخ میزنی

با عجله کلاهش را سر سونگجین کرد و شالش را هم دور گردنش انداخت.دست به زیپ کاپشنش برد و بازش کرد.با عجله از تنش بیرون کشید و روی شانه های سونگجین انداخت.

-ممنونم کیوهیون..

-بابت؟

-بودنت

کیوهیون کمی خم شد و با کمی مکث در چشمان مشکی پسرک خیره شد

-من باید همیشه باشم؟؟

سونگجین هم سرش را بالا گرفت.به این آرامش نیاز داشت.خودخواهی نبود اگر کمی کیوهیون را برای خودش میداشت.از لبه های کاپشن کیوهیون گرفت و ان را بیشتر در مشتش فشرد تا بودنش,باورش شود

-باید همیشه باشی

-مطمئنی؟تو صبح منو یه خائن دونستی!!این خیانت نیست؟که باشم؟؟

-باش کیوهیون..من به دنیات نیاز دارم

کیوهیون صورتش را جلوتر کشید.نفس های گرمش توی صورت سونگجین پخش میشد.دست دیگرش را پشت سر سونگجین فشرد و او را جلوتر کشید.لبانش روی لبان سرد و یخ زده ی پسرک قفل شد.با سرمایش به خود لرزید.لبانش را باز کرد و چند مک کوتاه زد تا گرم شوند.او را بیشتر در آغوشش کشید و محکم تر به خود فشرد

-حالا مثل همیشه صورتی شدن و گرم,دنیای کیوهیون مال تو


*****


روی صندلی نشسته بود و سخت مشغول تماشای چهره ی کیوهیون موقع کار بود.

-بجای زل زدن به من,قهوه ات رو بخور تا گرم شی

به اطاعت از حرف کیوهیون فنجان را به لبش تکیه داد و آرام شروع به خوردنش کرد.بخار گرم قهوه که به صورتش میزد,حس بهتری به او میداد.فنجان خالی را کناری گذاشت و دوباره به چهره ی مقابلش خیره شد.موهای قهوه ای پرپشتش,ابروهای درهم رفته موقع کار,بینی خوش فرم و در آخر لبان صورتی رنگش نگاهش را به خودش خیره کرد.

چقدر گرم و شیرین بودند و چقدر آرامش بخش...با چرخیدن سر کیوهیون,نگاهش را چرخاند و به نزدیک ترین جای ممکن داد.نزدیک ترین جای ممکن در آن لحظه برای سونگجین دیوار کناریش بود!انگشتانش را درهم گره زده بود و با آن ها بازی بازی میکرد.

کیوهیون نیشخندی زد و چهارپایه را سمت خودش کشید.درست روبروی سونگجین نشست.

-چرا صورتت انقدر قرمز شده؟به چی فکر میکردی؟

-چیزی نبود..

-جدا؟هیچی صورتت رو قرمز کرده؟

کمی خودش را در صندلی جابه جا کرد و لب گزید.نیشخند روی لب کیوهیون عمیق تر شد:

-شایدم داری درمورد این فکر میکنی!

خودش را جلوتر کشید و از فاصله کمی به صورتش خیره شد.تصویر خودش را در مردمک چشمهای سونگجین میدید.با صدای زنگ گوشی سونگجین هم عقب نکشید و موضعش را حفظ کرد.

سونگجین کلافه از زنگ مکرر گوشی و نزدیکی بیش از حد به کیوهیون,دست در جیبش کرد و گوشی را بیرون کشید.دونگهه بود!مطمئنن نگرانش شده بود.دکمه ی برقراری تماس را فشار داد:

-هیونگ..کجایی؟

-پیش یه دوست!

-دوست؟؟کدوم دوست؟

-نمیشناسیش هائه!نگرانم نباش

-چرا رفتی؟؟من میخواستم هیوک رو نشونت بدم

-متاسفم دونگهه,کار مهمی پیش اومد

-هیونگ حس میکنم ازم ناراحتی,تو مثل همیشه نیستی!

حتی ماهیش هم فهمیده بود.او قطعا مثل همیشه نبود چون بین مرز گذشته و حالش گیر افتاده بود.برزخ بدی بود!این حالت مثل...گرمای چیزی رشته ی افکارش را پاره کرد.لبان کیوهیون درست موازی لبانش قرار داشت و اگر حرف میزد,لبانشان همدیگر را لمس میکرد.

-جینی هیونگ؟؟!واقعا طوریه که من فکر میکنم؟

بغض صدای دونگهه قدری بود که هرلحظه امکان داشت بترکد.حساسیت و شکنندگی این پسر را بخوبی میشناخت.دونگهه روی رفتارش حساس بود.

-نه هائه,اینطور نیست!همین الان میام پیشت خب؟؟حق نداری بغض کنی

ناخواسته لبانش روی لبان کیوهیون حرکت میکردو حس عجیبی در بدنش میپیچد.

-میای دیگه؟؟!

-میام دونگهه میام,کجایی؟؟

-روی نیمکت دانشگاه!

پس گذر زمان را نفهمیده بود.شب زنده داری همراه کیوهیون با حرف ها و گهگاهی شیطنت هایش,زود گذشته بود.گوشی هنوز دستش بود و بوق اشغالش پخش میشد.نگاهش پایین بود.مطمئن بود اگر الان در چشمان کیوهیون خیره میشد,قلبش منفجر میشد.

کیوهیون نفسی کشید و اخم بدی کرد:جایی میری؟

-میدونی کیوهیون..توی این دنیا تنها یه ماهی هست که روی خشکی زندگی میکنه و امید زندگی منه,باید برم پیشش

-میتونم بپرسم چرا به دنیای من پناه آوردی!

با حیرت به چشمان عصبی و لحن تند کیوهیون گوش کرد.امکان نداشت که کیوهیون حسودی کند!!حتی خود کیوهیون هم ماتش برده بود.چه حس بدی داشت از بودن کسی که سونگجین اینطور با ذوق از او حرف میزد.نمیخواست این پسرک را که تازه پیدا کرده بود با کسی شریک شود.میخواست تنها خودش او را کشف کند.

-چی؟

-چرا وقتی کسیو داری که امیدته به دنیای من پناه آوردی؟

-چون..چون تو آرامشی هستی که همیشه تا الان ازم سلب شده,تو با بقیه فرق داری

کیوهیون دلخور عقب کشید و سرجایش نشست.همین حرکت کیوهیون هیجان قلب سونگمین را خاموش کرد.چه راحت دلش شکسته بود!دستانش را روی زانوانش مشت کرد:

-کیوهیون حالت خوبه؟

کیوهیون درحالی که حرف سونگجین را نشنیده بود ,زیر لب چیزی زمزمه میکرد:

-اونم..اون میمون زشت رو دوست داشت,توهم یکی رو دوست داری..و درآخر منم و یه قلب عاشق..منم و یه دنیا درد,منم و یه دنیا اشک واسه ریختن..و منم ومن

جلوتر رفت تا از زمزمه هایش چیزی بفهمد اما نتوانست.خیلی ارامتر از حد معمول حرف میزدنگاهی به دستان سفیدش که با ناراحتی در هوا تکان میخورد انداخت و در حرکتی دستانش را بین دستان خودش گیر انداخت.نگاه غریب کیوهیون رویش نشست.با ترس پرسید:

-کیوهیون خوبی؟

-...

-جوابمو نمیدی؟؟کیو؟

-...

-چت شد؟؟

لبانش را با ناراحتی روی هم فشرد تا چند دقیقه قبل کیوهیون میخندید ,سربه سرش میگذاشت اما الان بدجور سکوت کرده ود.ناراحتی بدی قلبش را پر کرد.لبان سرخ و کوچکش لرزید.نگاه کیوهیون رویش نشست و انگار به خودش آمد.ازجایش پرید و صورت اشکی پسرک را بین دستانش قاب گرفت:

-چرا این شکلی شدی؟؟چی ناراحتت کرد؟

نگاه سونگمین ناباورانه گشادتر شد:تو...تو..چطور..نمیدونی؟

-من کاری کردم؟

-کیوهیونن

-متاسفم...احتمالا بازم داروهامو نخوردم..یکم اذیت میشم...

-کیوهیون..دنیات پناه منه,نباشی بی پناه میشم...بین تمام این ادما تو پناهمی..



********


کیفش را محکم بغل گرفته بود و روی نیمکت مقابل کافه دانشگاه نشسته بود.نگاهش روی افرادی که درحال رفت و آمد بودند میچرخید و دنبال هیونگش میگشت.صدای قدم های کسی را شنیدو چند لحظه بعد کیفش از آغوشش خارج شد.اخم کرد به فردی که با پرویی جلویش ایستاده بود اعتراض کرد

-چه خبرته میونسو؟

-خب لی دونگهه..من هنوزم منتظرم کسی که عاشقته رو بهم نشون بدی,چون تا الان صبر کردم!

-هی راحتم بذار

-چرا؟؟نکنه دروغ گفتی دونگهه؟؟یا از نشون دادن عشقت میترسی؟

اینطور نبود.خودش از هیوکش خواسته بود حرفی نزند.نمیخواست دیگران با حرف ها و قضاوت هایشان,عشق پاکشان را زیر سوال ببرند.بارها جلوی هیوکش را گرفته بود تا عشقشان را فریاد نزند.

-خفه شو میونسو..گورتو گم کن!

-توی حرومزاده..

چنگی به یقه ی دونگهه زد و او را با ضرب از نیمکت بلند کرد.دونگهه با وجود احساس فشار انگشتان مشت شده روی پیرهنش,تقلایی کرد تا خودش را از چنگ میونسو بیرون بکشد.

 

همراه ریووک از کافه خارج شد,اولین چیزی که توجهش را جلب کرد معرکه ای بود که دانشجوهای تماشاچی زیادی داشت.چند قدمی جلوتر رفت.با دیدن دونگهه در وسط معرکه راهش را کج کرد تا برود.خیلی وقت بود از هرچی مربوط ایونهیوک میشد,دوری میکرد.-اون تنها نقطه ی روشن زندگی منه,اگه نبود منم نبودم- حرف سونگمین برایش تلنگری بود.نگاهش را بصورت عصبی و نگران دونگهه داد و قبل از اینکه اجازه دهد پسر حرکتی اضافه کند,چنگی به دستان پسر زد

-گمشو اونور

-تو چی میگی؟؟؟کی هستی؟؟نکنه تو عشقشی؟

-به تو ربطی نداره کیم,میتونم هرکسیش باشم..گمشو کنار

-هی من از اون پسره خوشم میاد

با این گستاخی پسر,عصبانیتش به اوج رسید و دست گره شده اش را با تمام قدرت در صورت پسر فرود آورد.نگاهی به پسر که روی زمین دراز به دراز افتاده بود انداخت و بالای سرش ایستاد:

-حرفی رو بزن که اندازه دهنت باشه ,فهمیدی؟؟دیگه سمتش نمیای و به پروپاش نمیپیچی فهمیدی؟

صدای پچ پچ ها بالا گرفته بود.دونگهه هم مثل بقیه متعجب بود.این پسر را چندباری همراه کیوهیون دیده بود و چندباری هم اسمش را شنیده بود.از ترم های بالاتر بود .با دستی که پشت کمرش قرار گرفت,سمت جلو هل داده شد:

-حرکت کن ایی دونگهه!

زیاد دور نشده بودند که صدای فریاد میونسو باعث شد بایستد:

-اشتباه بدی کردی کیم یسونگ..تاوانشو میبینی

-خفه شو!هیچ غلطی نمیکنی...مواظب باش باعث اخراجت نشم

دوباره فشاری به کمرش وارد شد و راه افتاد سرش را تا حد ممکن پایین انداخته بود و حرفی نمیزد.نگران واکنش هیوکش بود و نگران تهدید میونسو!!دستش بطری آبی جلویش گرفت:

-بیا یکم آب بخور..

بطری را از دستان ظریف پسر گرفت و درش را باز کرد.لبه ی بطری را روی لب پایینش فشرد و چند قلوپی آب خورد

-اسم من ریووکه..کیم ریووک

-دونگهه..لی دونگهه

-خوشبختم دونگهه شی...چرا توی دردسر افتاده بودی؟؟

-یه چیز عادیه,من همیشه تو دل دردسم..فط نگران اون پسرم که کمکم کرد

با دست اشاره ای به یسونگ کرد که جلوتر از آن ها حرکت میکرد.ریووک لبخندی زد

-اسمش یسونگه,و نگرانش نباش..دردسر باید ازش بترسه نه یسونگ.یسونگی خیلی راحت مشکلاتو حل میکنه

-چرا بهم کمک کرد؟؟اون منو میشناخت؟

-دلیلش روبروته..داره میاد

دونگهه ابرویی بالا انداخت و توجهش را به روبه رویش داد.هیونگش بود!کسی که می آمد هیونگش بود.بدون ملاحظه بقیه سمتش دوید و خودش را در آغوش برادرش رها کرد.مهم نبود بقیه او را لوس یا بچه میدیدند,بدونه توجه به حرف های بقیه هرکاری میخواست انجام میداد:-هیونگ!!

هیونگش محکمتر بغلش کرد و بوسه ی کوتاهی به موهایش زد

-ببخشید تنها بودی هائه..ببخشید کنارت نبودم

سرش را با ارامش روی شانه ی هیونگش تکیه داد.ارامشی که در چند هفته ی بعد از همه ی آن ها دریغ میشد!!

-ممنونم یسونگ که مراقب ماهی من بودی!

-من بخاطرت قسم خورده بودم هرچی به اون عوضی ربط پیدا میکنه رو رها کنم اما الان قسمم رو شکستم!

-دلیل قسمت من بودم پس شکستنش بخاطر من مشکلی نداره,دونگهه برای من خیلی ارزشش بیشتره

-میدونم




*****

" کیوهیون... دنیات پناهه منه، نباشی بی پناه میشم... بین تمام این ادما، فقط تو پناه منی.."

با استناد به همین جمله ازتون استدعا دارم نذاریم دنیامون ازمون نا امید شه.. کیو فقط دنیای مینش نیست که دنیای ما هم هست

پس ازش حمایت کنیم. میدونم میدونم خیلی پستم که با روح و روانتون بازی میکنم

و من اله تو فیق